فلسفۀ جهاد و شهادت

Description
در این کانال خاطراتِ میدان جهاد و کرامات و زندگی نامه‌ای شهیدان به نشر می‌رسد. بنابر این زندگی نامهٔ شهدای خود را با ما شریک سازید تا در کانال نشر نماییم.
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated hace 4 meses, 2 semanas

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated hace 6 meses, 4 semanas

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated hace 2 meses, 4 semanas

1 month, 2 weeks ago
1 month, 2 weeks ago
1 month, 2 weeks ago
3 months, 3 weeks ago
**‏سلسله هم‌رکاب سپاهیان راهٔ جهاد/ بخش …

**‏سلسله هم‌رکاب سپاهیان راهٔ جهاد/ بخش نوزدهم

نویسنده: ابوالمرصاد ذوالفقار**

بعد از مشورهٔ «شهید ملاحسن مسعود» حجره را به مقصد سنگر وداع گفتم و رهسپار جبههٔ جهاد شدم. کاروان جهادی «شهید ملاحسن مسعود» در ولسوالی پشتون‌زرغون ولایت هرات متشکل از طلاب مدرسه و جوانانی بود که از ولایات و مناطق مختلف گیردهم آمده بودند و برای -اعلاء کلمة- در دل کوه‌ها و دشت‌ها در کمین و نابودی دشمن و اجیرانش وقت می‌گذراندند. از هم‌رکابی با چنین مخلصینی بسیار خرسند بودم؛ چون هر کدام مجاهدین از دیگری با صفات‌تر بود که از هر لحظهٔ زندگی در جمعی آن خوبان برایم درسِ بزرگی از زندگی مجاهدانه بود.

لذتِ که در راهٔ جهاد است در هیچ نعمتی از نعمت‌های دیگری دنیا وجود ندارد و هیچ نعمت دیگری را نمی‌توان جایگزین نعمت جهاد کرد؛ زیرا هرگز نعمتی پیدا نمی‌شود که با نعمت راهٔ جهاد برابر باشد. آن بنده که خود را در میدان جهاد یافت بداند که لطف خصوصی پروردگار شامل وی گردیده و مورد قبول آن ذات پاک قرار گرفته که این سعادت نصیبش شده تا در میدان قتال علیه دشمنان دین حضور یابد. علی‌رغم تمام سختی‌های که در این راه وجود دارد، باز هم انسانِ که به منظور رضایت الهی این مسیر را انتخاب و اختیار می‌کند در هر سختی این مسیر به جای خستگی احساس حلاوت می‌کند.

در مدتی که با «شهید ملاحسن مسعود» در مناطق ولسوالی پشتون‌زرغون ولایت هرات در صف جهاد بودیم کدام قرارگاه و جای مشخص و معین برای جبههٔ مجاهدین وجود نداشت؛ زیرا مجاهدین در آن زمان از نگاهی نیرو و امکانات نسبتاً ضعیف بودند و بالمقابل دشمن تا دندان مسلح و در هر قریه و منطقه جاسوس داشت که از تحرکات مجاهدین به دشمن گزارش می‌دادند. از این جهت مجبور بودیم که به شکل سیار شب و روز را به قریه‌ها سپری نماییم.

وقتی که به هنگام روز به یک قریه می‌رفتیم آن روز را در آن قریه تا شب می‌ماندیم و منتظر بودیم تا شب چادری سیاهش را بر زمین پهن نماید و با فرار رسیدن شب امیر صاحب از قبل با دوستان انصار خود جای‌مان را در قریهٔ دیگری ترتیب می‌نمود سپس بدون این مردم از تردد مجاهدین آگاه شوند از یک ساحه به ساحهٔ دیگری منتقل می‌شدیم؛ چون خطر چاپه‌های پی‌درپی و بدون وقفهٔ دشمن تهدید بزرگی برای مجاهدین بود و هر لحظه با افشا شدن جای مجاهدین احتمال می‌رفت دشمن چاپه بزند از همین خاطر مجاهدین خیلی محتاطانه و مدبرانه وارد صحنهٔ عمل می‌شدند تا دشمن از هیچ ناحیهٔ نتواند بر مجاهدین موفقانه حمله‌ور شود.

وقتی می‌خواستیم از یک قریه به دیگری برویم موترسایکل‌ها را خاموش و با دست از قریه بیرون می‌نمودیم و تا جای که دیگر صدای موترسایکل شنیده نشود چند لحظه در آنجا متوقف می‌شدیم تا همه برادران یکجا گیردهم جمع شویم سپس به مسیر خویش ادامه بدهیم وقتی مطمئن می‌شدیم که از این مصافت و فاصله صدای موترسایکل‌ها را اهالی قریه نمی‌شنوند موترسایکل‌ها را روشن می‌نمودی؛ ولی چراغ‌های موترسایکل‌ها را روشن نمی‌کردیم.

تا اینکه به قریهٔ مورد نظرمان نزدیک شدیم، سپس موترسایل‌ها را خاموش می‌ساختیم و به روشِ وارد قریه می‌شدیم که کسی از آمدن ما مطلع نگردد. همیش ترتیب برای جای مجاهدین به همین روش بود و ترتیب عملیات در آن وقت بیشتر به عملیات‌های موفقانهٔ چریکی بود و جنگ رویارویی کمتر بود تا بلآخره مجاهدین روز‌به‌روز قوت یافتند و تا اینکه جنگ‌ها بالای قرارگاه‌های دشمن و کمین جلو کاروان‌‌‌هایش راه‌اندازی شد، دشمن از مرحلهٔ تهاجم به مرحلهٔ دفاع از خودش عقب رانده شد.

ادامه دارد...

alemarahdari.af/?p=128762

3 months, 4 weeks ago
4 months ago
**سلسله هم‌رکاب سپاهیان راه جهاد/ بخش …

**سلسله هم‌رکاب سپاهیان راه جهاد/ بخش هجدهم

نویسنده: ابوالمرصاد ذوالفقار**

اوایل پیوستنم به صفوف مجاهدین بود که امیر مجاهدین «شهید ملا حسن مسعود» خطاب به من گفت: تصمیم دارم یک وظیفه را به خودت بسپارم که با آن هم بتوانی درس‌هایت را ادامه دهی و هم در جهاد سهیم باشی، و می‌دانم که این مسئولیت را تنها از طریق شما می‌شود به انجام رساند؛ زیرا مردم این مناطق تو را نمی‌شناسند و نمی‌دانند که از مجاهدین هستی، و اگر به‌جای تو کسی دیگر از رفقا را به این امر بگماریم، یقینا زودتر شناسایی می‌شود.

گفتم: من برای جهاد آمده‌ام هر امری باشد اطاعت می‌کنم. حالا این مسئولیتی که می‌گویید چیست؟ آیا من از عهدهٔ آن برمی‌آیم یا خیر؟ گفت: در جریان هستی که مجاهدین مرکز و قرارگاه ندارند و همیشه به شکل سیار و گشت، شب‌وروز را سپری می‌کنند و همچنان وسایط نقلیه کم داریم، و بیشتر مجاهدین وقت رفتن از یک قریه به قریهٔ دیگر، پیاده می‌روند و انتقال مواد انفجاری، ماین‌ها، مزایل و دیگر مهمات با نبود وسایط نقلیه برای مجاهدین خسته‌کننده است. به این فکر افتادیم تا جایی پیدا کنیم و مواردی را که در بالا ذکر شد، در آن‌جا نگهداری کنیم و در صورت نیاز به آن‌ها دسترسی داشته باشیم.

حجرهٔ مسجد قریهٔ ثور طلبه ندارد، تو رفته و با ملاامام مسجد صحبت کن و بگو: من می‌خواهم نزد شما درس بخوانم. اگر موافقت کرد، درس‌های خود را هم نزد آن شروع کن و مسؤلیتی را که در موردش گفتگو کردیم نیز پیش ببر. بنابراین رفتم نزد ملاامام مسجد و هدفم را از رفتن به آن‌جا ابراز نمودم. ملاامام مسجد گفت: من خیلی دوست دارم همیشه طالب داشته باشم و مصروف تدریس باشم؛ ولی باید با مقتدی‌ها مشوره کنم که آیا با داشتن طالب موافق هستند یا خیر؟

وقتی ملاامام با مقتدی‌های خود مشوره کرد همه بر این موافقت نمودند که به یک طالب جهت اذان‌دادن و آبادی مسجد راضی هستیم. وقتی موافقت مردم را دریافتم، رفتم نزد امیر صاحب «شهید ملا حسن مسعود» و به وی گفتم: ترتیب حجره درست شد، هم ملاامام موافقت نمود و هم مردم، و خوش‌بختانه تنها طالب آن حجره من هستم و با تنهایی، راز مسؤلیت نیز حفظ می‌گردد.

بلآخره درس‌هایم را در آن حجره شروع کردم و به دنبال فرصتی بودم که رفت‌وآمد مقتدی‌ها از اطراف حجره کم‌تر گردد و به مجاهدین خبر بدهم تا مهماتِ اضافی خود را بیاورند تا در حجره پنهان کرده و از آن‌ها نگهداری نمایم. تا این که فرصت میسر شد و «استاد یاسر» با موترسایکل آمد و چند حلقه ماین با یک مزایل و تعدادی مهمات را آورد و در جایی که از قبل برای آن‌ها در نظر گرفته بودم جابه‌جا و پنهان کردیم، طوری که هیچ‌کس شک نکند و در صورت بازرسی نیز نتواند سرنخی پیدا کند.

به مدت سه برج این مسؤلیت را به صورت راز پیش بردم، تا اینکه روزی «استاد یاسر» با موترسایکل آمد تا مقداری از مهمات مورد نیاز را با خود ببرد. مهمات را از مخفی‌گاه بیرون آوردم و به «استاد یاسر» تسلیم دادم، و در همین هنگام متوجه شدم که یکی از مقتدی‌ها از راز من و مجاهدین کاملاً آگاه شده است.

وقتی این مطلب را با امیر صاحب «شهید ملا حسن» در میان گذاشتم، وی در پاسخ فرمود: دیگر ماندن شما در آن‌جا مصلحت نیست، حالا وقت آن است که به صورت علنی وارد صفوف مجاهدین شوی؛ چون در هر قریه جاسوس‌های زیادی وجود دارد، وقتی بدانند در این مدت با مجاهدین چه همکاری‌هایی داشتی یا نابودت می‌کنند و یا هم به رژیم اجیر تحویلت می‌دهند.

ادامه دارد...https://www.alemarahdari.af/?p=128652

6 months ago
**سلسله هم‌رکاب سپاهیان راه جهاد/ بخش …

**سلسله هم‌رکاب سپاهیان راه جهاد/ بخش دوازدهم

نویسنده: ابوالمرصاد ذوالفقار**

آوازهٔ شهادت «قاری احمدشاه مخلص» بین مجاهدین پخش شد و این غمگین‌ترین خبری بود که شنیدم و تا هنوز که آن را به یاد می‌آورم، مغزم می‌سوزد و در دلم احساس درد شدید می‌کنم. در حقیقت ازدست‌دادن شخصیتی همچون «شهید مخلص» ضایعهٔ بزرگی برای ملت و مجاهدین بود. روز دهم جوزای ۱۳۹۳ ه‍.ش، روزی که «قاری احمدشاه مخلص» به شهادت رسید، چنان جان‌کاه و غم‌انگیز بود که بی‌اختیار اشک از چشم‌ها سرازیر می‌گشت و فریاد یاران فضا را پُر کرده بود.

ریش‌سفیدان پیکر گل‌گون شهید مخلص را از چنگ عساکر وحشی و مزدور آمریکا تحویل گرفتند و از موقعیت «بندخفک» طرف منطقهٔ «غلمین» آوردند. موتری که پیکر «شهید مخلص» در آن قرار داشت با تعداد زیادی از موترسایکل‌های مجاهدین وارد منطقهٔ «غلمین» شد و آن روز انگار بر سر مجاهدین ما قیامت برپا شده بود و غم بر فضای «غلمین» کاملاً حاکم گشته و خوشحالی جایش را به غم داده و از آن‌جا رخت سفر بسته بود.

به محض ورود موتر حامل پیکر «شهید مخلص» به قریه، خورد و بزرگ سراسیمه و بی‌قرار اطراف موتر را گریه‌کنان احاطه کرده و موتر را تا جلوی خانهٔ شهید، همراهی نمودند تا اینکه شهید توسط مجاهدن از موتر پایین آورده شد، تا برای آخرین‌بار اقارب وی چهرهٔ پرخونش را مشاهده کنند.

بستگان شهید به نوبت جلو می‌رفتند و وی را از نزدیک می‌دیدند تا اینکه وقت ادای نماز جنازه فرارسید و شهید را از خانه برداشته و در تابوت مسجد حمل کردند. در آن‌جا باری دیگر فرزندان شهید حاضر شدند تا برای آخرین‌بار چهره خون‌آلود، گل‌مانند و پُرخون شهید را ببینند و با وی وداع کنند. جگرگوشه‌های نازنین شهید مخلص در حالی که غبار غم بر چهره‌های‌شان نمایان بود اطراف تابوت پدر شهید خود گرد آمدند و بر صورت و ریش وی، دست می‌کشیدند و با چشمان پُر از اشک، چهرهٔ گل‌رنگش را مشاهده می‌نمودند. بغض در گلوهای‌شان گیر کرده بود و اجازه نمی‌داد تا فریاد برآورند و فقط می‌گفتند: خوش‌ به حالت پدر! الله متعال شهادتت را قبول کند!

آن روز تنها فرزندان «شهید مخلص» یتیم نشدند، بلکه مجاهدین نیز بی‌سرپرست ماندند و این‌بار برای همیشه رهبر دل‌سوز خود «مخلص» را از دست دادند و قافلهٔ مجاهدین یتیم گشت. در آن لحظه مجاهدین و علما در مورد فضیلت شهید و شهادت به ایراد سخن پرداختند و شهادت شهید مخلص را به بازماندگان وی تبریک می‌گفتند، و بعد از سخنرانی علما، بلافاصله نماز جنازه شهید ادا شد و سپس در یازدهم جوزای ۱۳۹۳ ه‍.ش، در مقبرهٔ پایان تگاب غلمین به خاک سپرده شد. همه مردم بعد از خاک‌سپاری شهید برگشتند، فقط من ماندم و خطاب به شهید خفته در لحد چنین می‌گفتم:

رفتی شهید و بی تو من دیوانه شدم
از خـود بیگانه و سـاکن ویرانه شـدم
در آغـوش لحد آرام گرفتی تو رهبرم
مـن در غـم جـدایی تـو زولانـه شـدم
کشـت مـن را انـدوه فراقـت ای وای!
ذوالفقار دورِ شمع شهید پروانه شدم

لحظاتی بالای مقبرهٔ رهبرم اشک ریختم و با دلی پُر از غم و اندوه سوی خانه برگشتم. متصل بعد از خاک‌سپاری شهید مخلص مجاهدین به این فکر افتادند که حالا باید جانشین ایشان را انتخاب کنیم و با او بیعت کرده و به جهاد و مبارزهٔ خود ادامه دهیم. مشورهٔ مجاهدین با یک گردهمایی بر این شد که «ملا حسام‌الدین منصور» جانشین شهید مخلص باشد و از این به بعد عهده‌دار رهبری مجاهدین گردد و سپس مجاهدین با او بیعت کرده و در راه جهاد از وی اطاعت می‌نمودند.

ادامه دارد...

https://www.alemarahdari.af/?p=127364

6 months ago

**سلسله هم‌رکاب سپاهیان راه جهاد/ بخش نهم

نویسنده: ابوالمرصاد ذوالفقار**

تابستان ۱۳۹۲ هـ ش. بود که با هم‌صنفی‌ام «ملا احمد» مشهور به «عاصم بدری» بلبل خوش‌آواز و نعت‌خوان مشهور ولایت غور مکتب را به مقصد مدرسه ترک نمودیم وروانهٔ ولسوالی مرغاب شدیم تا در مدرسهٔ که مجاهدین ا. ا. ا. در قریهٔ شورابهٔ آن ولسوالی تأسیس نموده بودند زانوی تلمذ زده و علوم دینی را بخوانیم. با وجود اینکه اندکی از شروع درس‌ها گذشته و داخلهٔ مدرسه هم تکمیل شده بود مسؤلین مدرسه از روی لطف و مهربانی به ما داخله دادند.

با شوق و ذوق درس‌ها را آغاز نمودیم و از اینکه بجای مکتب مدرسه را انتخاب نموده بودیم بیشتر احساس خوش‌حالی می‌کردیم؛ چون برتری مدرسه در این بود که تنها در آن می‌شد تا درس عقیده و جهاد را فراگیریم. الله متعال که از دل‌ها آگاه‌ست به ما چنان هم‌اتاقی‌های مخلص، مجاهد، با اخلاق، با اخلاص، متقی و جامع الأوصافِی همراه ساخت که مادام العمر مدیون احسان و خون‌پاکشان هستیم. آن شخصیت‌های کامل، شهید ملامحمد منصوری و شهید ملامحمد سردار، دو شخصیت که در بین مجاهدین در تمام صفات خویش نمونه بودند الله متعال شهادت‌شان را قبول نماید!

ناگفته نماند که شهید ملامحمد منصوری برای عقیده و ذهنیت‌سازی طلاب سعی و تلاشِ بسزای داشتند دقیقاً همان چیزی که ما تشنهٔ آن بودیم و از آنجایی که هدف و مقصدِ واحدی که همهٔ ما را از هر گوشه به یکجا گردهم‌آورده بود برای همهٔ مسرت بخش بود. هر رفیق دارای صفات خاصی بود که از اولین برخورد با وی از صفات نیکوی ایشان متأثر می‌شدیم در وجود هر کدام‌شان از صفات: اخلاق، اخلاص، تقوی، صمیمیت، شجاعت، للّٰهیت و... به وفور پیدا بود و اگر از هر طالب آن مدرسه سؤال می‌شد که در آیندهٔ قصد داری چی‌کاره باشی و چه آرزویت است؟ در جواب دریافت خواهی نمود که آرزو دارم در آینده مجاهد باشم و در مقابل دشمنان دین و آیین برزمم و در نهایت جام شهادت را به سرکشم و شهید شوم. در عزم و همت‌ِوالا یکی از دیگری راسخ‌تر بود و در این مسیر هر شخص کوشش می‌کرد از همراهان خود سبقت حاصل نماید.

«درّهٔ خازهٔ‌چاه» نامی که برای دوست و دشمن آشناست و مجاهدین ا. ا. ا. در آن درّهٔ پُرآوازه جبهه/قرارگاه داشتند همان‌طوری که دشمن جهت شهید و یا دستگیر سازی مجاهدین ا. ا. ا. از PRT و امنیت ملی تصمیم می‌گرفتند در مقابل از قرارگاه «خازهٔ‌چاه» نیز امر ترور متجاوزین و اجیران پیش‌مرگ‌شان نیز صادر می‌شد. از آنجای که خیلی مایل بودم و از جمله آرزوهایم بشمار می‌رفت تا آن درّهٔ پُرآوازه (خازهٔ‌چاه) را از نزدیک دیدن کنم آن بود که توفیق نصیب شد و در تعطیلی مدرسه به قرارگاه مجاهدین امارت اسلامی افغانستان در «خازهٔ چاه» سفر کردیم.

بعد از ساعت‌ها سفر و گذر از دره‌ و راه‌های صعب‌العبور به قریهٔ «شاردیز» ولسوالی مرغاب رسیدیم و به خانهٔ مجاهد سید احمد مشهور به «منصور» رفتیم و ساعاتی را در خانهٔ آن مجاهد قهرمان سپری نمودیم و آن مجاهدی و رزمندهٔ شجاع از ما به خوبی پذیرایی نمود و برای بیشتر ماندن ما اصرار ورزید؛ ولی ما برای رفتن به جبهه بی‌قرار بودیم و از ایشان اجازه گرفتیم تا رفع زحمت نموده و به مسیر خود ادامه دهیم. از قریهٔ «شاردیز» طرف درهٔ «خازهٔ چاه» به راه افتادیم تا اینکه به قرارگاه مجاهدین رسیدیم.

آن زمان مسئول قرارگاه قومندان امیر بود و با محض رسیدن در قرارگاه آن مجاهدین که در آنجا حضور داشتند از ما استقبال نمودند و بعد از احوال پرسی و معرفی صحبت‌ها از فعالیت‌های مجاهدین در همه عرصه‌ها شروع شد چنان فضای محبت و صمیمتِ ایجاد شده بود که اگر مجاهدی شروع به سخن می‌نمود تمام حاضرین مجلس سکوت می‌نمودند و به سخنان برادر مجاهد خود گوش می‌دادند تا سخنانش را کامل کند، سپس دیگری صحبت را آغاز می‌کرد. مجاهدین که در قرارگاه حضور داشتند روزانه در معسکر که شامل درس ماین، سلاح‌، رابترِ مخابره و... بود مشغول تمرین بودند و تلاش مسئولین بر آن بود که مجاهدین را در تمام عرصه‌ها آماده و مسلکی سازند.

ادامه دارد.

https://www.alemarahdari.af/?p=126705

7 months, 1 week ago

**سلسله هم‌رکاب سپاهیان راهٔ جهاد/ بخش هفتم

نویسنده: ابوالمرصاد ذوالفقار**

شهید «گل احمد قتیبه» وقتی مطلع شد که موتر سایکل برادرش «عبدالظاهر هاشمی» واژه‌گون گردیده و پای وی شکسته است و نمی‌تواند واسکت استشهادی را برای آن مجاهد استشهادی بیاورد «شهید گل احمد قتیبه» مجاهد استشهادی را به اتاق خود رها کرد و طرف «غلمین» حرکت نمود تا برود و واسکت استشهادی را بیاورد «شهید قتیبه» خود را به زودترین فرصت به غلمین رساند و از آنجا واسکت را با موتر سایکل خود جابجا نموده دوباره روانهٔ مرکز ولایت غور (فیروزکوه) شد.

شهید «گل احمد قتیبه» -تقبله الله- به‌محض رسیدن به ساحهٔ‌آنتن در «شاه‌تیغ» به رابط خویش که در چعچران مرکز ولایت غور بود تماس گرفت از وضعیت راه و اوضاع داخل شهر پرسان کرد، رابط به وی گفت: رژیم مزدور اطلاع یافته که از طرف مجاهدین ا. ا. ا. به شهر فیروزکوه که آن زمان به نام چغچران یاد می‌شد استشهادی آورده شده است؛ دولت تمام راه‌های ورودی شهر را چیک‌پاینت گرفته و هرجا سخت تلاشی شروع است.

شهید «قتیبه» گفت: می‌آیم به خاطر که محصل هستم شاید بر من گمان نکنند بتوانم واسکت را به استشهادی برسانم. رابط ما گفت: نه، امکان ندارد بتوانی وارد شهر شوی در چیک‌پاینت‌ها سخت تلاشی شروع است و همه را دیدم تلاشی می‌کنند کسی از تلاشی استثناء نیست اگر بیایی حتماً گیر می‌افتی. «شهید قتیبه» گفت: پس چاره چیست؟ استشهادی در اتاقم منتظر واسکت است. رابط گفت: تنها کاری را که می‌توانیم انجام دهیم این است که من استشهادی را به هر ترتیب شده از شهر بیرون کنم و به طرف غلمین ببرم. «شهید قتیبه» گفت: توکل به الله داشته باشید و اول راه بیرون شدن را پیدا کن سپس برو استشهادی را از اتاقم با خود گرفته و از راه مورد نظر سَمت غلمین بیرون شوید. بلاخره مجاهد استشهادی را از شهر بیرون کرده و دوباره به غلمین آوردند.

در اتاق به حضور مجاهد استشهادی نشسته بودم که به ایراد سخن پرداخت و به زبان پشتو سخن می‌گفت و نمی‌توانست به فارسی حرف بزند خوش‌بختانه که من هم پشتو را از مکتب آموخته بودم و متوجه سخنانش می‌شدم و می‌فهمیدم چی می‌گوید. و از اینکه مؤفق به انجام عملیات استشهادی نشد و نتوانست به یگانه آرمان خود برسد و به درجهٔ رفیع شهادت نائل گردد، خیلی افسوس می‌خورد و گاهی اظهار می‌کرد که البت لیاقتش را نداشتم. جهت تسلی دل او برایش می‌گفتیم: بدون ارادهٔ پرودگار هیچ کار و عملی انجام نمی‌گیرد پروردگار از دل‌ها باخبر است اگر شهادت را برای‌تان مقدر کرده باشد دیر یا زود شما را از جام شهادت می‌نوشاند.

آن شب با همنشینی با مجاهد استشهادی سپری شد و صبح طلوع کرد. همزمان با طلوع خورشید «شهید مولوی محمد یوسف جندالله» -تقبله الله- تشریف آوردند تا استشهادی را با خود ببرند و ایشان نیز از اینکه این عملیاتی استشهادی انجام نگرفت کمی افسوس می‌خورد؛ اما از سوی دیگر که توانسته بودیم استشهادی را دوباره از شهر بیرون کنیم اظهار خوشی می‌نمود. شهید «مولوی محمد یوسف جندالله» مجاهد استشهادی را دوباره به ولایت هلمند انتقال داد و بلاخره در ولایت هلمند آن استشهادی به آرمان دیرینهٔ خود رسید و خود را استشهادی نمود.

ادامه دارد…

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated hace 4 meses, 2 semanas

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated hace 6 meses, 4 semanas

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated hace 2 meses, 4 semanas