کاوشی در خصوص نفهمیدن

Description
کاوشی در خصوص نفهمیدن
نفهمیدنِ هرآنچه می‌گویم.
@milad_shirmohammadi_fard
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 8 months ago

نشسته بود آن‌سوی نیمکت. حرف نمی‌زد. به امواج آرام سطح رودخانه می‌نگریست. احساس کردم یک نفریم. سال‌ها پیش با خود گفتیم ما یا هم را نمی‌شناسیم یا تنها دوستانی هستیم صمیمی. اما ما اصلا دو نفر نبودیم. یک نفر بودیم که حالا در دو سمت نیمکت نشسته‌. سنگی از زمین برداشتم و پرت کردم داخل آب. او هم همین کار را کرد. دستش را روی نشیمن‌گاه نیمکت گذاشت. دست روی دستش گذاشتم. به هم نگاه کردیم. در رؤیای آدمی سالخورده به نظر می‌آمدیم که خودش را متذکر می‌شود در دو زمان. هم را بوسیدیم. دست در موی یکدیگر بردیم و همانجا کنار رود، دراز کشیدیم. آشوب و لذت، غرق‌مان کرد. هنوز هم نمی‌دانم آن روز و او واقعی بود یا نه؟ این تنها خاطرهٔ شهوتی‌ست شورانگیز که اکنون به‌سان افسانه رخ می‌نماید.

@about_not_understanding

1 year, 8 months ago

شلاق بی‌مصرف‌بودن، دائماً بر روان دانشجوی علوم انسانی ضربه می‌زند. جامعه، شکنجه‌گر روزمرگی‌های اوست. دانشکده‌اش، پس‌گردنی علوم ساینتیفیک را می‌خورد و دانشجو، در میان رشته‌ها به رسمیت شمرده نمی‌شود. اینجاست ایران. این جهنمی که درونش نمی‌شود تنها نشست و پژوهش کرد. نشست و فکر کرد. آینده را نگریست. اینجا باید تنها بدوی. اگر هم عالِم هستی، باید عالِم به چیزی محسوس باشی که نشود انکارش کرد.

@about_not_understanding

1 year, 8 months ago

مرگ اجتناب‌ناپذیر است. و کسی که زودتر به استقبالش برود، کاری منطقی، عقلانی و درست کرده. خود را باید کشت. باید مرد. باید هیچ شد. هرچقدر دیرتر بشود، این کمر، خم‌تر و خم‌تر می‌شود. یاد چند سال پیشم افتادم. یاد زمانی که دیگر نمی‌توانستم بیشتر ببینم، بیشتر بشنوم، بیشتر ببویم، بیشتر لمس کنم، بیشتر بخورم، بیشتر احساس کنم، و اکنون همهٔ آن افکار برگشته‌اند. تازه دیگر نمی‌توانم بیشتر کمل بکشم. باید تسلیم شتر روی ریه‌هایم بشوم. مرگ را باید خواست.

@about_not_understanding

1 year, 11 months ago

فرستادگان آسمانی، اطراف راه‌آهن قدم می‌زدند. معتاد‌ها دست دراز کرده بودند. با چشمانی خواهان، می‌خواستند بر بالشان سوار شوند، بالا روند بعد خود را رها کنند و با مغز متلاشیده، نقشی بر بوم پیاده‌رو بریزند. اما صد حیف که نای بلند شدن نداشتند. ستاره‌ای از پی‌شان می‌رفت و چشم‌ها کور می‌کرد. آرزوها بیدار شدند و آمال هویدا.

@about_not_understanding

1 year, 11 months ago

غارغار کلاغی در دشت می‌پیچد. نشسته‌ام کنار قبری متعلق به ششصد سال پیش. هوا را مه گرفته. زره‌ام را روی شمشیرم که آن را به درختی تکیه داده‌ام گذاشته‌ام. احساس می‌کنم لختم. تکیه داده‌ام به سنگ قبر و غروب خورشید را می‌نگرم. پرنده‌ای بال‌زنان در افق نگاه، گم می‌شود. لایهٔ کوه‌ها تمامی ندارد. در ابدیت دشت محصورم. نفسی می‌کشم و چشمانم را می‌بندم. بدرود روز باران!

@about_not_understanding

1 year, 11 months ago

صدای دعوای برادرها از دور به گوشش رسید. دیروزش برادر کوچک، عبای برادر بزرگ را به بازار برد و فروخت. پولش را در قمار دو برابر کرد. با نصف پول، یک عبای دیگر خرید و عبای نو را به برادرش داد. اکنون داشتند گلوی هم را پاره می‌کردند. دختر روی چمن دراز کشید. آسمان صاف، پس‌زمینهٔ شاخه‌های غنچه‌زدهٔ درخت بود. شاخه‌های هجوم آورده به دریای آبی در باد می‌رقصیدند. دختر به خواب رفت. در خواب دو برادر را دید. با انگشت اشاره، لبشان را لمس کرد. سکوت، روستا را در آغوش گرفت. همه‌چیز آرام بود. دختر رؤیابین، روستا را در اعماق برد. روستای مغروق!

@about_not_understanding

1 year, 11 months ago

شب را در تالاب گذراند. دنبال انگشتر قدیمی‌اش می‌گشت. نزدیک گرگ‌ومیش، برق چیزی در آب چشمش را گرفت. پرید داخل آب. انگشتر بود. ولی نه انگشتر خودش. در زندگی‌اش همیشه به چیزی می‌رسید. اما نه آنچه خودش می‌خواست. به جایگزین کردن عادت داشت. برگشت داخل قایق. شلوار خیسش به پایش چسبیده بود. تکانی را حس کرد. سرش را بالا آورد. لک‌لکی در قایق ایستاده بود و خیره به مرد نگاه می‌کرد. هیچ صدایی در تالاب شنیده نمی‌شد. نمی‌دانست چه کند. هم را نگاه می‌کردند. ناگهان لک‌لک سرش را آورد سمت دست مرد. با منقار به انگشتان او ضربه می‌زد. انگشتان همان دستی که دور انگشتر مشت شده بودند. دست باز شد. انگشتر درخشید. نورش تالاب را روز کرد. پرنده پرید و بال زد. اوج گرفت. دور تالاب می‌گشت. مرد دستش را مشت کرد. ظلمت باز لباس پوشاند. صاحب قایق، پارو زد. برگشت خانه. کنار اسکله که نگه داشت تا طناب را گره بزند، لک‌لک برگشت. مرد رفت داخل خانه. روی تخت افتاد با دست مشت کرده، چشمانش را بست و خوابید. لک‌لک، پشت پنجره منتظر ماند. شاید از انگشتر مراقبت می‌کرد.

@about_not_understanding

1 year, 11 months ago

بچه‌ها من یه ایده‌ای به ذهنم رسیده. شما یه عکسی که خودتون گرفتین و به نظرتون راجع بهش می‌شه چند خطی نوشت رو برای من بفرستین. من با الهام از اون عکس، چند خطی بداهه می‌نویسم. بعد هم عکس و هم متن رو توی کانالم می‌ذارم آیدی کانالتون رو هم اگر داشتین به عنوان صاحب عکس می‌نویسم.

پ.ن: صرفاً دنبال دلیلی هستم که قلمم جریان داشته باشه.

عکس‌ها رو به آیدی‌م بفرستین:
@milad_shirmohammadi_fard

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago