?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
اللهم اِرفَع ما حَلَّ بِأِخّوانَنا المُسّتَضّعَفين في غزة اللهُم فُك حِصارهم وَفَرج هَمّهم وَنَفِس كَربَهم وعافي مُبتلاهم واَشّفي مَرضاهُم وَاجّبُر كَسيرهم وداوي جَرحاهم واَقّبل شُهدائهُم اللهم كُن لَهم عَون ونصيرا اللهم و انّصُرهُم يَوم قُل الناصر واَعِنهم يوم قل المُعين يارب العالمين يا ذُا الجلال والإكرام
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
السلام علیکم و رحمة الله
چند ماه قبل دوست هایم در مورد حکم رمان نویسی ازم پرسیدند و من گفتم که معلوماتی ندارم ولی کمی جستجو در این مورد میکنم.
بعد چند وقت تحقیق و پرسش از علما به این نتیجه رسیدم که نوشتن رمان های تخیلی در اسلام جایی ندارد و فرقی با دروغ گفتن پی در پی ندارد، لحاظا تصمیم به پاک کردن چنل ، رمان های قدیمی و رمان در حال نوشتن گرفتم.
من همیشه بخاطر توضیح دادن بعضی از مسائل دینی دیدم که شدیداً مورد انتقاد قرار گرفتم مخصوصاً از طرف مسلمانان.
از شما دوستان هم خواهش و تمنا دارم اگر آنرا با کسی در جریان گذاشتید پاکش کنید.
از شناخت شما عزیزان هم بشدت خرسند هستم دوستان گرامی
السلام علیکم و رحمة الله
شوهر عمه دوباره گفت
_ دیگه زیاد پیگیر شدن ، شریف شانه که میشناسین ، خو تا جای که منحیث بیدر زادیم دیدیم و شناختیمش هم بچه خوب است و هم سر به راه ، خانواده هم که خانواده بیدر خودم است و میشناسم شان
آقابزرگ _ نظر خودت چی است؟ پدر خو تو هستی بچیم
شوهر عمه _ نظر شما مهر تایید به ما است آقاجان ، از مه بپرسین گپی ندارم
آقابزرگ به آوین نگاه کرد و گفت
_ آوین دختر درس خوانده و کاری است ، شناخت آدم ها برش آسان و انتخاب خودش در اولویت است ، خودت چی میگی آوین
به آخرین بار با تمام عجز و ناتوانی نگاهش کردم ،با نگاهم التماسش میکردم که نه بگویه ، ولی نگاهم نکرد ، مصمم گفت
_ هر چی که تصمیم شما و پدرم باشه ره که به دل و جان قبول دارم آقاجان
پایم از حرکت ماند ، دستم دور گیلاس چای خشک شد و فکم منقبض شد ،
نگاه های متعجب صدرا و ریان بدتر از جواب آوین بود ، آقابزرگ سر تکان داد و گفت
_ دست بالا کنین ، الله خیر پیش کنه و نیک و مبارک داش.....
پس دستی بدی به دهنم خورد ، آخرین جام اعتماد و باور و اطمینانم هم شکست و پاش پاش شد ، آخرین امیدم هم به نا امیدی انجامید ، سر تکان دادم و بغض گلونم ره قورت دادم ، با دست لرزان گیلاس مه بردم نزدیک لبم و جرعه ای دیگی از چای گرفتم ، تلخ تر از زهر از گلونم پایین رفت ، دعا کردن و دست به صورت شان کشیدن ، دعای احمق بودن مره آمین گفتن ،به دعای قلب تکه تکه شده مه آمین گفتن ، آمین..... آمین
نگاه های دزدکی دلارام تا حد آخر معذبم میکرد ، اولین بار است که نگاه یکی ایقدر معذبم میکنه ، شایدم نگاه هایش نگاه دلسوزی به بیچاره مثل که بود ، مه بودم که چند روز پیش تکانش دادم از دل جمعم ناراحتش کردم ، چقدر حقیر هستم که حتی گپ هایم هم باعث شده دل دلارام برم بسوزه ، شایدم به احمق بودنم فکر میکنه ، ایکه به شکل افتضاحی به حسی که درون یکی دیگه بود اعتماد داشتم ، میخاستم هر چی زودتر از ای جمع فرار کنم ، میخاستم از خودم فرار کنم تا دیگرا ولی کجا ؟
زایا چیتشی آرام کرد ، نگاهش کردم که با عجز اشاره کرد طرف اتاقش ، راه فرار خوبی بود ، خسته بلند شدم و رفتم کنارش ، خم شدم که دست انداخت روی شانیم و آرام با صورت جمع شده بلند شد ، آقابزرگ نیم نگاهی انداخت و چیزی نگفت ، خوب است حداقل نمیپرسه کجا میرین ، مادر زایا زود گفت
_ کجا میرین
زایا با صورت خنثی گفت
_ دستشویی مادر جان
مادرش سر تکان داد و دوباره آرام سر جایش نشست ، آرام و حلزون وار تا اتاقش رسیدیم ، وقتی رفتیم داخل با احتیاط روی تخت نشست و نفس عمیقی کشید و گفت
_ خسته شدم
کنارش به روی شکم روی تخت دراز کشیدم ، دست های مه آزاد دو طرفم رها کردم، زایا آرام گفت
_ واقعاً فکر نمیکردم آوین ایقدر بیعقل شوه ، اتفاقی افتاده که ما خبر نداریم؟
خاموش ماندم و چیزی نگفتم که گفت
_ دوباره کاری کردی؟
همو قسم که به پرده های پایین شده روی کلکین چشم دوخته بودم گفتم
_ نمیفامم
زایا آرام تر گفت
_ معلوم بود که در تصمیمش شکی نداره ، فکر نمیکردم رابطه چند ساله ایقسم بی اهمیت و بی ارزش تمام شوه ، مثل ساجق که شیرینیش گرفته شد آوین تفش کرد و زیر پا کردش
چشم بستم و گفتم
_ رابطه چند ساله ره نه ، مره زیر پا کرد
_ مه همرایش گپ بزنم؟
سر چرخاندم ، نگاهش کردم و گفتم
_ برش التماس کنم که بچه کاکای شه نگیره ؟
_ حد اقل دلیل کار شه بپرسم
ابرو بالا دادم ، پوزخندی بی شیمه زدم و گفتم
_ دلیلش مه هستم ، مه و تمام اشتباهاتم ، مه و تمام مه بودن هایم
_ باز هم دلیل موجهی نیست
_ حتماً ایقدر دلیل جمع کرده که بلاخره بوجیش پر شده
_ گپ نزدین
_ زدیم....ولی بیشتر او گفت و مه شنیدم ، قسمت ترسناکش هم ای بود که کاملا حق به جانب بود ، هر چی که گفت راست بود و مه خاموش ماندم ، حتی یک کلمه هم به دفاع کردن از خودم نداشتم ، چهار کلمه که گفتم هم فقط گپ مفت بود ، همی
دوباره آهی کشید و گفت
_ پس میمانی همی قسم بره؟
_ سن مه از ای کار ها گذشته ، آوین هم آدم پخته و به سر رسیده است ، کاملاً آرام و با فکر و با منطق تصمیم گرفته ، نه مه هجده ساله هستم و نه او ، احمقانه نیست رگ دست مه بزنم که نره و عروسی نکنه؟
سر تکان داد و گفت
_ چرا....منطقی است ، تازه میفامم دیگه کم کم پیر میشیم ، سن ما واقعاً بالا رفته ، ایقدر زود گذشت که متوجه نشدم آدم های پخته و به سر رسیده شدیم ، میتانیم سخت ترین تصامیم ره با آرامش بگیریم و با آرامش همرای غم و تباهی ما کنار بیاییم
_ بدتر از او میفامی چیست؟ وقتی پشت عامل تباهی میگردیم و سر انجام خود ماره پیدا میکنیم
_ غم آوین ره نخو ، معلوم است به حدی به عهدش پا بند نبوده که بتانه با روز های سخت هم کنار بیایه ، یا از اول وفا نداشت یا جفایش در آخر ریشه زد
آقابزرگ با دیدن ما تلفون شه ماند کنارش ، وقتی به نوبت دست شه بوسیدیم خسته روی مبل ها نشستیم ، زایا خواب بود ، واقعاً لاغر شده ، ای مثانه هم رابطه مستقیمی با چربی های بدنش داشت ، به امر آقابزرگ خانواده ها باز به بهانه زایا خودشانه اینجه ننداختن ، آقابزرگ گفت زایا به یک جای آرام ضرورت داره و بهتر است تا خوب نشده رفت و آمد شانه محدود کنن ، زایا که بهتر شده ولی خانواده همو جمعه ها میاین تا زایا ره ببینن و فردا هم جمعه کزایی دور همی بود.
آقابزرگ و زایا وقت غذا خورده بودن به همی خاطر آقاجان رفت تا بخوابه ، ریان و صدرا هم رفتن و مه ماندم و زایا ، حوصله تبدیل کردن لباس نداشتم ،خودمه انداختم روی مبل و با تلفونم مشغول شدم ، اولین چیزی که دیدم چند تا دشنام رمانتیک از کمیل بود چون یک بار تماس گرفته و مه جواب ندادیم ، شماره شه گرفتم که بعد چند زنگ جواب داد و گفت
_ زنده هستی؟
_ متاسفانه
_ چرا هر قدر زنگ میزنم جواب نمیتی؟
_ کلا نیم دفعه زنگت آمده ، خیر باشه
_ زکریا چطور هست
نگاهی به زایا انداختم و همو قسم که با انگشت شصت پیشانی مه ماساژ میدادم گفتم
_ بهتر شده ، مهم ای است که زندس
_ بچها گفتن به دیدنش میاین
_ بان حداقل دو روز بگذره ، همی دیروز رخصتش کردن
_ احسام است دیگه ، گپش مثل سوزن در گوشم داخل میشه و پرده گوش مه میکفانه
_ اگه میایین بیایین ، در خانه به روی تان باز است ،مقصد از طرف چاشت نیایین که پدرم شان میاین
_ پدر هواییت یا اصلی
_ خداوند رنگ اصلی ره در گور کنه
_ فامیدم ، پس فردا میبینمت ، شایدم ازت بپرسم چرا ماتم گرفتی ؟
_ ماتم چی ؟
_ ای صدا از خستگی نیست از نا امیدیت است ، مگم نا امید نباش
_ به ذهن خودم نرسیده بود، زنده باشی
خواهش میکنمی گفت و تلفون ره قطع کرد ، بعد یک یا نیم ساعت دراز کشیدن بلند شدم و رفتم اتاقم ، بعد یک شاور لباس راحتی تنم کردم و تا خاستم برم بیرون صدایی از حمام شنیدم ، برگشتم و دیدم کسی نیست جز زالوس ، با لبخند بنا گوش گفت
_ سلام
با پیشانی ترش و چشم های خنثی نگاهش کردم ، حوصله ماورائی هاره نداشتم مخصوصا بعد ای همه بدبختی ، زالوس _ چرا اعصابت خراب است آدمیزاد ؟
_ چی میخایی ؟
_ یعنی چی که چی میخایم ، دلم برت تنگ شده بود
_ دل تنگی تو برابر است با آمدن بلایی به سر مه
خندید و همو قسم که شروع به قدم زدن در اطرافم کرد گفت
_ واقعاً هم قدر نشناس هستی ،مه جان تره نجات دادم
_میفامیدم سر کشیدن یکباریم از بیت الرعب کار تو است
_ ولی تو جان ته مدیون مه شدی ، هم غیلان ها و هم آدم ها او شب به کشتن تو آمده بودن اویس
_ میخایی باور کنم او سایه اتاق تو نبودی
_ او یک غیلان بود ، مه از راه رسیده تره نجات دادم وگرنه او شب هم توسط غیلان ها و هم توسط آدم ها کشته میشدی
_ پس به ذهنت رسید مره نجات بتی و ببری به بیت الرعب تا أنواع و اقسام دیگی جنیان کار مه یک سره کنن
_ مه فقط در اولین ایستگاه تره پیاده کردم
_ واقعاً میخایم باور کنم ولی حیف ، گذشته تاریکت ای اجازه ره برم نمیته
_ ولی ای دلیل نمیشه مه نجاتت نداده باشم
_ به هر حال ، اهمیتی نداره ، برم بگو او او موجود ترسناک که با تو بود چی بود؟
_ منظورت ایگناتیوس است ؟
کمی فکر کردم و گفتم
_ همو هیما؟
_ نام های زیادی در بین قبایل داره
_ چرا اینجه بود ،یک جن مسلمان با یک جن کافر چی سر و کاری میتانه داشته باشه؟
_ شما هم با انسان های کفار سر و کار دارین
_ دلیل منطقی نبود ، او قاتل است
_ توهم قاتل هستی آدمیزاد
_ حداقل از دنیای خودم فراتر نرفتیم و یک جن ره نکشتیم
_ ایگناتیوس دیگه خلع قدرت شده ، به شکل غیر قانونی میخاست پیامی ره به تو برسانه
_ منظورش از لایان چی بود ؟
متعجب خندید و گفت
_ یعنی لایان ره نمیشناسی آدمیزاد ؟
_ میشناسم ، جهت شوخی پرسیدم
_ لایان مشهور دهکده ما آریاس شما است
متعجب گفتم
_ واقعاً ؟
_ واقعاً ، لایان یا همو آریاس آدم مهمی در بین قبایل ما هست ، پسر خانده حایذار و بیدر خانده داتیس بزرگ ،کسی که بخاطرش قاضی نزدیک بود عزل شوه
با ابرو های بالا رفته سر تکان دادم و گفتم
_ جالب است
زالوس_ آمدم تا برت بگویم جان ته مدیون مه هستی
_ سپاسگزارت هستم ولی دلیل نمیشه باور کنم کار خودت نبود
برگشتم و دیگه از پشتم بیرون نامد ، نگاهی به پشت سرم انداختم ، رفته بود ، از اتاق بیرون شدم و دوباره روی مبل دراز کشیدم
با تکان های یکی چشم باز کردم ، متعجب سر بلند کردم و نگاهش کردم ، زالوس بود ؟ همو پیراهن تنبان آبی رنگ و همو استایل مو ، متعجب با یک چشم نیمه باز و یک چش بسته کمی سر بلند کردم و گفتم
_ زالوس.....
با ابرو های بالا رفته یکی زد به صورتم و گفت
_چی میگی نشه؟ بخیز که پدرم شان میاین
آرام سر جایم نشستم ، سر تا پا به صدرا نگاه کردم ، باور نمیکردم خود صدرا باشه
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago