توتم

Description
"قلم توتم من است"
علی شریعتی

یادداشت های
فرهنگی ، هنری ، ادبی ، اجتماعی
به قلم :
کورش سروش پور
_____________________________________
پیوند با نویسنده یادداشت ها ،
راه پیام رسانی :
https://t.me/toutem_sharzin
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 7 months ago
[‍](http://axnegar.fahares.com/axnegar/8ac79b155b9b9b67de89308402f71ba4AgACAgQAAxkBCMapGGd9Cc-Rqa8E_SV9WhcnJMJfZUOMAAIzxzEbPlDoU5dICrRLM4-tAQADAgADeQADNgQ.jpg) *- پازولینی و گروگان گیری …

*- پازولینی و گروگان گیری در رشت

*- کورش سروش پور

می گویند تبهکارانی یک خانواده نه نفره را بیست و نه ماه گروگان گرفته بودند . نه در کوه و کُتل یا حاشیه کویر ، که در خانه خودشان آن هم در دل رشت . خانواده ای که انگار سرپرستش وکیل دادگستری هم بوده . این اتفاق به حدی عجیب است و پر از ابهام که اگر از قلم فیلمنامه نویسی می لغزید ، در خور خُرده گیری های بسیاری بود.
اما آن چه فعلا پیش روی ماست ، فیلمنامه ای بد تالیف نیست ، واقعیت تلخ و هولناکی است که شرایط اجتماعی ما را فریاد می کند ، گواهی بر تنهایی و بی پناهی ِانسان ایرانی . شهروندی که به تعبیر رودکی هم "با صد هزار مردم" تنهاست هم "بی صد هزار مردم" !
ده ها سال پیش کاریکاتوریستی فرنگی گفته بود اگر بخواهد "رابینسون کروزوئه" را بکشد ، دیگر در جزیره ای تک افتاده اش طرح نمی زند ، بلکه او را در مرکز بزرگترین شهرها می نشاند که تنهایی اش به کامل ترین شکلی جلوه کند .
قطعا کلان شهری که کاریکاتوریست فرنگی به آن می اندیشید یا به آن طعنه می زد ، آن روزها رشت و تهران و همدان نبود ، غریبستانی بود در حوزه های فرهنگی و معرفتی خودشان ، که امروزه شوربختانه تا دل شهرها و روستاهای ما هم پیش آمده است .
اگر تنهاییِ انسان فرنگی بن مایه ای فکری فلسفی دارد تنهایی شهروند ایرانی از رنگی دیگر است ؛ هم معنا با فراموشی ، رها شدگی و بی پناهی در مناسبات تلخ اجتماع و ساز و کار سرد مدیریتی آن .
شهروند فرنگی تنهاست ، اما پیوسته قانونی را پشت و پناه خود می بیند که هم به او مفهومی حقیقی می بخشد هم معنایی حقوقی ، قانون برای او به مثابه "کارتکسی" است که حضور و غیابش را در طول و عرض زندگی لحظه شماری می کند اما بدا به روز شهروند بی نوای ایرانی که گویی نه حضورش به چشم می آید نه غیابش حس می شود !
گروگان گیری خانواده گیلانی ، ناخواسته یکی از عجیب ترین آثار سینمایی را به یادم آورده ؛ "سالو" ساخته "پائولو پازولینی" کارگردان هنجارستیزی که در آن عریان تر از همیشه بر مناسبات فرهنگی و فکری و اخلاقی جامعه انسانی شوریده تا جایی که از زمان تولید این فیلم (۱۹۷۵) تا کنون پخشش در بسیاری از جوامع  همچنان ، ممنوع است .
پازولینی که خود مَنِشی لیبرتین (Libertine) داشته این بار داستانی از "مارکی دوساد" را پایه  اثر سینمایی خود می کند ، همان نویسنده بدنامی که در سده نوزدهم با آثار بی پروایش تمامی هنجارهای عرفی اخلاقی و اعتقادی جامعه فرانسه را به لرزه درآورده بود. اما پازولینی که در آثارش نگاه چپگرایش را با ارجاعاتی اساطیری در مناسبات قدرت و جامعه انسانی ، بروز می داد این بار نیز از داستان "صد و بیست روز در سدوم" ، اثری سینمایی پدید آورد که انسان و حقیقت پنهان او را در مواجهه با قدرتِ بی مهار تشریح می کند.
در روایت سینمایی او ، منطقه سالو در شمال ایتالیا که همچنان در دست فاشیست هاست ، رویدادگاه ِ داستان معرفی می شود ، و عده ای شخصیت های(بدمن) این داستان که برای خود عنوان دوک ، اسقف ، رییس جمهور و دادستان به کار می برند آن ها نظامی حاکمیتی را طرح می ریزند و با سربازان اندکی که در خدمت دارند دختران و پسرانی را به گروگان می گیرند و به عمارتی می آورند تا جامعه ای را که خود می خواهند در آن فضای بسته و ویرانگر شکل بدهند.
حاکمان بیمار و خود خوانده این جامعه در آن چه می کنند و فرمان می دهند هیچ منعی نمیشناسند و با زیردستان خود چنان غیرانسانی رفتار می نمایند که ‌آنها را از معنی تهی ، و به شئ ای ناچیز تبدیل می کنند .
جامعه ای که حاکمان بیمار و جنایتکار در عمارتی محدود رقم زده اند ، اگر چه در منطقه فاشیستی سالو است اما پازولینی بهتر دیده تا آن را با مفاهیم اساطیری هم پیوندی بدهد از این رو نام دیگر اثرش را "صد و بیست روز در سدوم"  گذارده و وقتی به یاد بیاوریم "سدوم" شهر قوم تبهکار لوط است مفاهیم ِپنهان آن رنگ و رویی دیگر می گیرند .

پازولینی در "سالو" حفره های هولناک روح آدمی را  هشدار می دهد و میل و ظرفیت سیری ناپذیریش را در بروز جنایت یادآوری می کند که وقتی با قدرتی بی مهار همسویی بگیرد هر جنایتی را هم به حکم تمتعات نفسانی ، برای خود روا می شمارد .
گروگان گیری خانواده گیلانی گوشه های تاریک بسیاری دارد اما قطعا هر چه بیشتر ابعادش روشن گردد انسان وارهایی را برابرمان خواهیم دید که گویی از "سدوم" عهد عتیق آمده اند ، یا از "سالو" عهد جدید ، ولی همه با منشی فاشیستی ، تا بر این قول صحه بگذارند که "آدمی ، گرگ آدمی است"
@toutem_sharzin

1 year, 7 months ago
توتم
1 year, 9 months ago
[‍](http://axnegar.fahares.com/axnegar/ec73594b670b7c2a318b502666fa3fe5AgACAgQAAxkBCL6jpmcjjyyrORCb9z6xQAZ316x4CrRfAAI4xTEbTyIhURH1fqAhYGXEAQADAgADeQADNgQ.jpg) "شهریار روشنایی"

"شهریار روشنایی"

- کورش سروش پور

دکتر "یعقوب آژند" اهل حرف و حاشیه نبود ، وزن و وقاری داشت و درس را با جدیت می گفت آن طوری که شاگردان در هر شرایطی حد و حریم کلاسش را رعایت می کردند
روزی مثل همیشه که از "تاریخ هنر ایران" می گفت و مختصات هنر دوره هخامنشیان را برمی شمارد ، یک باره درسش را بُرید و از من که در ردیف اول ، نزدیک ترین جا به او ، نشسته بودم بی مقدمه پرسید ؛
سروش پور بختیاری هستی ؟
گفتم : بله استاد .
شوخ طبعانه با اشاره دستش توجه کلاس را به سویم جهت داد و با لحن همیشه آذری اش گفت :
"بفرما انگار که خود کوروش هخامنشی" ...
و غیرمترقبه خندید ...
بچه های کلاس هم خندیدند . من هم خندیدم (که آخر چه نسبتی میان من و کوروش هخامنشی می توان تصور کرد؟)
آن روز و بعد از آن روز هر بار که به این خاطره برگشتی می کردم ، فروتنانه خودم را از آن تشبه ، بر کناره می گرفتم اما باز هم نمی توانستم از سر نکته بینی استاد و غور و غوصی که در تاریخ و هنر ایران داشته اند ، به آسانی بگذرم دست کم به خود می گفتم اشاره ایشان به بختیاری هاست که با تاریخ گذشته ایران پیوند و دلبستگی خاصی دارند خود را از ایران و تاریخ آن جدا نمی بینند . قومیت خود را منافی ملیت خود نمی گیرند و ریشه های حیات و هویت خود را تا دورترین دوره های اساطیر ایرانی به عقب می برند  . مردمانی که شاهنامه را زندگی می کنند و با آن هم خونی و هم خوانی دارند . برای نامگذاری فرزندانشان جز شاهنامه (و تاریخ و ادبیات ایران) کتابی را ورق نمی زنند برای همین می گویند بختیاری ها را از نام هاشان هم می توان شناخت . و من می گویم دکتر "یعقوب آژند" هم با همین نشانه خوانی ها ، آن خاطره را در ذهن و ذائقه من نقر نموده است اما از آن که بگذرم نمی توانم حقیقتی را نادیده بگیرم ، حقیقتی که ناظر به علاقه و دلبستگی بسیارم به ایران و تاریخ و فرهنگ ایرانی است علاقه ای که بر هیچ کس پوشیده نیست . علاقه ای که ریشه در آموزه های کودکی ام دارد و به فضا و فرهنگی که در آن بالیده ام بر می گردد .
من ایرانی ام ، "این کهن بوم و بر را دوست دارم" . باورهای بسیاری را در آسیاب عمر ساییدم و به باد دادم اما باور به ایرانم خللی نگرفته که حتی عمیق تر هم شده است . بارها شاگردان و دوستانی پرسیده اند تو چرا مهاجرت نمی کنی ؟ گفتم به کجا ؟ "من چراغم در این خانه می سوزد" بیرون از زبان فارسی خواهم مُرد .
من کورش ام ، نه آن "شهریار روشنایی" * که "شهروندی با اندام و هوشی متوسط" ، نسبم به هیچ آواره ای نمی رسد ، "ما اهل قریه ایم غریب و قجر نه ایم" . هم "نام کوچکم" پارسی است ، و هم "کُنیت ام" . نام کوچکم را (بر خلاف بامداد شاعر) دوست دارم که "این نام زیباترین کلام جهان است"!
یک روز پرفسور کامیابی مسک ، که مهرش بسیار بوده و هست شوخی جدی به من گفت :
کوروش می دانی من پدرت را از خودت بیشتر دوست دارم ؟ چون اسمت  را کوروش گذارده .
گفتم استاد تمامی خانواده ما ، پسر و دختر ، نام های ایرانی دارند ؛ خسرو ، پرویز ، داریوش ، بیژن ، مازیار .... و این به خانواده ما منحصر نمی شود ، لرها و بختیاری ها همه به این شیوه نام می گذارند اما بگذارید چیزی بگویم دبستانی که بودم سال های اول جنگ ، معلم دینی کج افتاده بود که اسمم را عوض کنم حتی در دفتر کلاسی خودش اسم مستعار دینی برایم نوشته بود اما من با تمامی کودکی ام به او می گفتم ، به این نام می بالم و ...
امروز که پیرتر شده ام دخترم می پرسد کورش یعنی چه ؟
می گویم : کوروش از دو تکواژ شکل گرفته ؛ کور (کُر) همان که در لری و کردی است  ، یعنی پسر و "اَش" (اَشَه) یعنی راستی ، پاکی ، بهشتی . "کوروش یعنی پسر بهشتی" .
و دخترکم نمی دانم چرا باید کتاب های درسی از این نام روشن تهی باشند و منابر رسمی به بغض و غضب تلفظش کنند ؟ آیا این دشمنی با پاکی و روشنی نیست ؟ و دوزخ مآبی ... ؟
____
"کوروش شهریار روشنایی" کتاب سروده سید علی صالحی
** "در جدال با خاموشی" سروده احمد شاملو

@toutem_sharzin

1 year, 10 months ago
[‍](http://axnegar.fahares.com/axnegar/8f0867d06a344c3fa8720b3a6c6260adAgACAgQAAxkBCLufLGb8FEI8KekLArlmouWFs2K_NxBhAAKjwjEbe4fhU20kjNW5vDoTAQADAgADeQADNgQ.jpg) ** محله ما یک دکان …

** محله ما یک دکان داشت

*. کورش سروش پور

محله ما یک دکان داشت دکانی با یک قاب عکس .
در روزگاری که نه سوپرمارکتی بود ، نه فروشگاهی زنجیره ای ، نه آنلاین شاپی ، نه کافه تریایی . دکان محله ما ، هیچ کدام از این ها نبود ، اما همه این ها بود .

محله ما ، قدیمی بود با مردمی که آشنایی و همسایگیشان از خودشان فراتر می رفت و به
پدر و پدرانشان می رسید .
اسم محله ما را هم بعد از انقلاب عوض کردند ، اول گذاشتند "مهدی رضایی" ، ولی چند سال بعد
همین را هم به "نواب صفوی" تغییر دادند اما پیران محل که با هم گپ و گفت می کردند به
محله شان "پل مالیه" ، "ژاندارمری سابق" ، "دالان منشی" ، "محله شاپور" می گفتند اسم هایی که به سال ها و نسل های بسیار دوری برمی گشت و پیوند ریشه دار آن ها را یادآور می شد .

محله ما یک دکان داشت اگر چه کوچک و مختصر ، بی بضاعت و تُنُک مایه اما صفا و صمیمیتش تمامی منطقه را تامین و تضمین می کرد . مرکز ثقلی بود . نقطه تلاقی و دیدار ، محل تجمع و دور هم نشینی مردم . پانشین و سقف و سایبانش از سر صبح تا نیمه های شب ، حتی در ساعات تعطیلی ، پاتوق اهالی بود .

محله ما یک دکان داشت. در روزگاری که هنوز "کاسب حبیب خدا بود" و با سفره های مردم و دست های قرض آلودشان همدردی می کرد . در روزگاری که کف و کیل معامله با انصاف و مردمداری او برابری می گرفت نه با شاهین ترازویش .

در روزگار سیاه جنگ که خالی بودن از دکان ها سر ریز می کرد و مردم جز صف های بی سر و ته سهمیه بندی ها ، راهی برای تامین ابتدایی ترین مایحتاج  خود نداشتند ، دکان محله ما (که عامل توزیع اجناس کوپنی بود) ، خود را به آتش می زد تا سهمیه ای از همسایه ای فوت نشود و خشکسالیِ جنگ سفره هاشان را مچاله نکند

فراموش نمی کنم ، شب های سیاه جنگ ، وقتی رادیو عراق اعلام می کرد  شهر را با موشک  می کوبد ، همسایه ها که از ترس زیر آوار ماندن تا صبح ستاره می شمردند ، نقطه پناهی جز همان دکان محله نمی یافتند ، نقطه پناهی که بی هیچ حصار و بارویی ، تنها با جادوی همدلی و هم کلامی ، ترس را از دل ها می تاراند و صبح را به محله برمی گرداند .

محله ما یک دکان داشت ، دکانی با یک قاب عکس ، دکانی فراتر از کارکرد معمول خود ، به مثابه مرکز ارتباطی و همدلی و همیاری همسایه ها ، غیبت کوتاه مدتی هر کسی ، دیگران را به تکاپو می انداخت که آیا مشکلی مانع حضور اوست و اگر هست برای رفعش چه باید بکنند ؟

محله ما یک دکان داشت ، دکانی که به بخشی از هویت اجتماعی و ارتباطی و فرهنگی ما تبدیل شده بود ، دکانی که بدون آن نمی توانستیم آن پاره از شهر و حتی شهروندانش را تصور کنیم ،
شهروندانی که خواربار خود را از آن دکان نمی خریدند ، بلکه شور و سرزندگی محله را با رونق آن پاس می داشتند .
محله ما یک دکان داشت و یک دکاندار قوی ریشه ؛ "آقای مرادی" که همه او را "مش ممل" می گفتیم . مردی مهربان ، خوش برخورد ، خوش کلام ، نکته بین ، بذله گو  و مردم دار . درس ناخوانده اما پر از فهم و تجربه زیستی .
مردی که دکانش را با یک عکس قاب گرفته بود ، تا بگوید در این سرای کهن دیری بمانده حال آن که دوستانش سال هاست پا به راه بی برگشت گذارده اند .
آقای مرادی با عکس دوستان هم محله ایش ، دلتنگی و وفاداری خود را قاب گرفته بود تا جای خالیشان و سوت و کور شدن محفل گرد دکانش را به اهل محل یادآوری کند و از آن ها "فاتحه" و "یادشان به خیری" بگیرد . اهل محلی که دیگر مشتری نبودند زیرا پوست اندازی شهر و از ریخت افتادن خیابان ها دکانش را تخته کرده بود خیلی  پیش از آن که از پا بیفتد و خانه نشین شود .

آقای مرادی دکاندار محله ما دیروز درگذشت .
تا به قاب عکسی که به دیوار دکانش آویخته بود معنایی بدهد ، قاب عکسی با کارکردی پیشدستانه و تمنایی ، لب پَر از شوق پیوستن به دوستانی که زودتر از او رفته اند .
آقای مرادی ، با عکس دوستان رفته اش ، دکانش را قاب گرفته و عکس خودش را هم کنارشان نشاندهدبود تا بگوید ، مرگ حریف خاطره ها نمی شود اگرچه موجب فاصله هاست .

آقای مرادی ، دوست دیرین پدرم بود و در قاب عکسی که به دیوار دکانش آویخته ، پدرم هم جایی دارد آن چنان که همواره در تمامی حرف ها خاطره ها و نگاه های غصه دارش جایی داشته است  .
کاش آن طور که آقای مرادی رویا می دید و آن را قاب می گرفت ، این حلقه از نو در جایی که بهتر از این روزگار است ، صورت ببندد !

(پدرم تنها دوستی است که در قاب عکس دکاندار محله ما تمام قد ایستاده است)
https://t.me/toutem_sharzin

1 year, 10 months ago
توتم
1 year, 11 months ago
[‍](http://axnegar.fahares.com/axnegar/ec8231f731bce6c8d464c.jpg) **. چند باشی کاسه لیس …

*. چند باشی کاسه لیس بوعلی ؟ (۲) 
. کورش سروش پور

... اما پورسینا را کور مردی توصیف کرده اند که نمی تواند از گریوه های  ظلالت راه به جایی ببرد . شاعران عارف پیشه او را "طبیب خرد" می دانند که با "عشق" بیگانه است و به خاطر همین
نقیصه با تمام حکمتی که دارد دردی را نمی تواند چاره کند ؛
"در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس"
گویی سراینده این بیت ، اگر که حافظ باشد ، "رساله العشق" پورسینا را هم کافی نمی داند و نادیده می گیرد تا بر گناه نابخشودنی خردگرایی او تاکید کند .
سنایی غزنوی ، آغازگر شعر صوفیانه ، هم بارها به
پورسینا و فقر او در فهم عشق طعنه زده است ؛
"عقل در کار عشق نابیناست
عاقلی کار بوعلی سیناست "  
در نگاه او پورسینا عاصی مردی است که با حکمت نبوی به تعارض برخاسته ، اما "ارباب سنت" به خوبی می دانند نه به "نجات" او امیدی هست و نه به "شفا"ی او ؛
"رحمة للعالمین" آمد طبیبت زو طلب
چه ازین عاصی وز آن عاصی همی جویی شفا ؟/
 کان نجات و کان شفا کارباب سنت جسته‌اند
 بوعلی سینا ندارد در "نجات" و در "شفا"
  ناگفته پیداست مراد سنایی از "نجات" و "شفا" ، رسایل پورسیناست که هیچ کدام به رستگاری و درد آدمی نمی خورند . و گویی در شعر فارسی اعتبار زدایی از آثار او ، سنتی بوده که تا روزگار ما هم امتدادش را می توان یافت آن چنان که علی معلم دامغانی می سراید ؛
"از لب جام "شفا" خواه که "قانون" این است
در خُم آویز که میراث فلاطون این است"
معمولا دو گروه از شاعران ایرانی با پورسینا سرگرانی می کردند ؛ شریعت گرایان و اهل عرفان .
گروه اول درد دین داشتند و گروه دوم سوز عشق ، که هر دو خردگرایی فلسفی را نقطه تعارض خویش می شمردند .
نظامی چون دیگر شاعران خطه ارّان که به شریعت گرایی شهره اند ، هیچ علمی جز علم دین را سودمند نمی داند ، از این رو آثار پورسینا را بیهوده می شمارد ؛
"هم نسخه ای سه چهار ز علمی که نافع است
در دین ، نه لغو بوعلی و ژاژ انوری"
اما عطارِ عارف پیشه که هفت شهر عشق را ترسیم کرده و از گزندی که "عقل" به جان اهالی این شهر می رساند آگاه است ، پورسینا نماد عقل ناسوتی را در وادی توحید ، کج بین می خواند ؛
"پیر او را گفت هان ای بوعلی
   از کجا آوردی آخر احولی ؟
   تو در این ره مرد عقد و حل نئی
   چند بینی غیر گر احول نئی ؟ "
اگر عطار پورسینا را اَحوَل (لوچ) می خواند ، که در وادی توحید راه به جایی نمی بَرَد ده ها سال پیشتر شیخ ابوسعید ، پیر طریقت ، او را کوری توصیف کرده بود که با عصای علم ، ساحت خداشناسی را درنوشته است ؛ "در وادی توحید ، هر کجا ما پای می نهادیم آن  کور زودتر رسیده بود با عصا ." که هر چند عبارتی پر کنایه است اما قدرت استدلال و حدت احتجاج خردمند بخارایی را در مباحث حکمی و فلسفی به خوبی روشن می دارد . اساسا خداشناسی در نظام فکری مسلمانان مدیون استدلال پورسیناست که به "برهان سینوی" معروف است اما از آن جایی که
اهل عرفان تاملات عقلی را برنمی تابند و "پای استدلالیان" را "چوبین" و "بی تمکین" می بینند ، به استدلال گر بزرگ این عرصه هم وقعی نمی نهند و او را در درک نور الهی ، بی بصیرت می دانند . آن چنان که مولوی می فرماید ؛
  " و آنک او آن نور را بینا بود
شرح او کی کار بوسینا بود ؟"
مولوی در طعن و تخریب پورسینا ، از این هم فراتر می رود و در تفهیم این معنا که او خدا را با قدرت علم ناسوتی اش نمی تواند بشناسد ، در دیوان شمس می سراید ؛
"درون سینه چون عیسی نگاری بی پدر صورت
که ماند چون خری بر یخ ، ز فهمش بوعلی سینا"
ستیزه جویی با حکیم بخارایی ، چنان دامن گستر است که حتی شیخ بهایی نیز از آن برکناره نیست . مردی که خود فلسه می داند و شاگردی چون صدرالمتالهین شیرازی را به عنوان یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ پرورانده است ، اما با این حال درباره پورسینا می گوید ؛
"دل منور کن به انوار جلی
چند باشی کاسه لیس بوعلی ؟"
تا شاید حلقه مخالفان پورسینا را کامل تر کند حلقه ای از فقیهان ، متکلمان ، متشرعان ، متصوفان ، اهل عرفان و فیلسوفان ، بر این همه باید عوام الناس را هم  بیفزاییم تا شاید به خود یادآوری کنیم چه دیوار رفیعی میان ما با خردورزی برافراشته است !
@toutem_sharzin

1 year, 11 months ago
[‍](http://axnegar.fahares.com/axnegar/bd8278554fdddd5b4b692.jpg) **. چند باشی کاسه لیس …

*. چند باشی کاسه لیس بوعلی ؟(۱)
. کورش سروش پور

در فرهنگی که بر مدار روضه و روایت و رضا می گردد ، خردورزی گناه بزرگی است . گناهی که گاه به کفر هم پهلو می زند . روزگار و سرنوشت خردوَران این بوم و بر ، درستی این گزاره را گواهی می دهد . آنانی که "نقطه پرگار وجودند" ولی به تعبیر رند شیرازی در "دایره" خلقت "سرگردانند" ، آنانی که دستی لرزان دارند و دیده ای نگران ، با دلی سخت ناشاد . چنان ناشاد که به گفته ابوشکور بلخی "سراسر عالمی را گر بگردی" ، "خردمندی" را "شادمانه" نخواهی یافت . پس چه جای شگفتی که خرد مرد بلخی بر تیره روزی دانش و دانش مردان این چنین بمویَد ؛
"دانشا چون دریغَم آیی ، از آنک
بی بهایی ولیکن از تو بهاست " ؟
اما در چنان زمانه ای که خردوَر بلخی از بی بهایی دانش می نالد ، خردمندان  بزرگ و پرشماری فزونی و فروزش دانش را می کوشیدند .
شاید بتوان گفت پهنه فکری و فرهنگی ایران هرگز به درخشانی سده چهارم و پنجم هجری دوره ای به خود ندیده است . روزگاری که گویی سهم تاریخی ایرانی از خردورزی و دانایی را یک سره در خود گرد آورده است .
فارابی ، رازی ، بیرونی ، پورسینا ، خیام ، غزالی ، احمد فرخ ، ابولحسن اهوازی ، ابوالحسن بهمنیار ، مقانعی ، ابوحنیفه دینوری ، کوشیار دیلمی ، ابوزید بلخی و ... تنها نمونه مردانی از این نوزایی و خیزش عظیم علمی اند . جریانی که حتی  ادبیات فارسی این دوره را درنوردیده و شاعرانی خردگرا را به پهنه فکری و فرهنگی ایران افزوده است ، شاعرانی که به اعتبار خرد باوری ، "حکیم" خوانده می شوند .
اما هر چه به پایان سده پنجم نزدیک می شویم ،
با افول فرمانروایان ایرانی چون دودمان سامانی ، دیلمی ، بویهی ، و قدرت گرفتن روز افزون حکومت های  تُرک تبار ، خردورزی هم از اعتبار می افتد و دوره به اخباریگری می رسد . اعتزالیان به حاشیه می روند و اشعریان عرصه را می گیرند . دو فرقه مسلمان که منش و روشی دیگرگونه داشتند ؛ یکی به راه عقل و خرد می رفت و دیگری به پیروی از نقل و سنت .
از این رو نرم نرمک خرد ستیزی غلبه می گیرد و اخباریگری و تصوف و عرفان هر اوجی را در تموّج خود به زیر می برَد !
اگر تا آن روز ، در منظر صاحبنظران ، "عقل" ملازمتی مُحرز با "شرع" داشته و با یکدگر به سوی کمال هم رکابی می کردند ، از این پس راه جدا می کنند(حتی) رو در روی هم می ایستند چرا که به باور این طایفه ؛
- "شرع" در عمارت معاد می کوشد و عقل در مرمّت معاش .
-"شرع" به لاهوت راه می جوید و "عقل" به ناسوت .
-"شرع" به تلالو شرق برمی گردد و "عقل" به ظلمات غرب ...
برای همین کسانی که "مرکب دین" را راهوار و بی نیاز از رنگ و روی زمینی می دانند ، عقل و سنت های عقلیه را به "یونانی بودن" متهم می کنند که سودایی جز تخطئه شریعت ندارد . آن گونه که در نهیب خاقانی ، یکی از منادیان بلندآواز شریعت و فلسفه ستیزی می خوانیم :
"مرکب دین که زاده عرب است
  داغ یونانش بر کفل منهید"
باری اخباریگری با غلبه بر مقدرات فکری و فرهنگی آن دوره ، "عقل" را مقابل "دین" می نشاند و خردورزی و تاملات فلسفی را به اتهام یونانی مآبی ، نوعی اباحه گری قلمداد می کند ، غافل از این که نسبت خردوَران خراسانی ، بیش از هر چیز به خرد ناب ایرانی و حکمت ممتاز خسروانی برمی گردد .
در کشاکش پر دامنه این دو نحله ، محمد غزالی توسی شریعت گرایان را سَرآوری می کند و پورسینای بخارایی خردگرایان را .
امام فقیه و متکلم نبیه توس ، چنان خردورزی فلسفی را دشمن می شمارد که سال ها پس از مرگ پورسینا ، در رد او "تهافت الفلاسفه" را می نویسد و  به تکفیرش فِتوا می دهد .
طبعا جریان خردستیزی برای ابراز وجود خود ، فراتر از پورسینا نمی توانسته دشمنی بیابد ؛ فرزانه مردی که نماد خرد ناب ایرانی بود . نبوغی خیره کننده داشت و اشرافی همه جانبه بر شاخه های گوناگون علوم . هم او که تاملات ارسطویی را چنان بازآفرید و بدایع و دقایقی در آن آمیخت که اقبال اروپاییان را پس از هزار سال فراموشی فلسفی برانگیخت . نابغه شرقی که با نوآوری های خاص خود فلسفه اسلامی را به شکلی نظام مند بنیان نهاد . دانش مردی شگفت که نه تنها در علوم عُلیا ، که در عرصه علوم طبیعی هم به مرزهای حیرت آوری رسید اما با همه این ها ، سیمایی که از او در ادبیات فارسی می بینیم وزن و وجاهتی ندارد و به طعن و تعریض درآمیخته است . شاعران ایرانی ، به ویژه در حیطه ادبیات عرفانی ، از آنجایی که بر محوریت عشق و تقابل آن با عقل ، تاکیدی بلیغ دارند ، پورسینا را نمادی از خردورزی ناسوتی گرفته اند و یک سره به پیکارش برخاسته اند . شاعرانی که با تعبیر مسامحت آمیز خود ، از شخصیت شریر و گجسته اسکندر ، آشنایی زدایی کرده و به او شانی معنوی بخشیده اند...(دنباله در فرسته دو)
@toutem_sharzin

2 years ago
** خون به خون شستن ... …

* خون به خون شستن ... ؟ (سه)
کورش سروش پور

اسپیلبرگ سیاست را چنان ناپاک و غیرانسانی می داند که امید گشایشی از آن نمی توان داشت . وقتی دو گروه عرب و یهودی در اتاقی مشترک با هم به سر می برند ، دو گروهی که هیچ وجه مشترکی آن ها را به هم نزدیک نمی کند ، گروهی که مرتب رو به هم اسلحه می کشند ، تنها با یک چیز به تفاهم  و همراهی می رسند ، با پخش موسیقی از رادیو تا به یادشان بیاید ، هنر می تواند دشمنی ها را بزداید .
حادثه مونیخ  قابلیت های ژنریک آثار حادثه ای و جاسوسی را داشته ، اما اسپیلبرگ آن را به اثری سیاسی و انتقادی تبدیل می کند که تایید و تبلیغ هیچ ایدئولوژی نباشد ، نقدی بی پروا بر سیاست تروریستی و توسل به خشونت ، فیلمی که با طول داستانی حدودا سه ساعته ، انگار به هیچ نقطه پایانی نمی رسد . تا بگوید هیچ خشونتی نمی تواند نقطه پایانی بر خشونت جاری باشد و لاجرم  خشونت بعدی را پدید می آورد و آن هم خشونت بعدی را و ...
(پایان)
https://t.me/toutem_sharzin

2 years ago
**خون به خون شستن ... ؟ …

*خون به خون شستن ... ؟ (دو)
کورش سروش پور

شاید به اعتبار همین نمادگری ها بتوانیم بگوییم "مونیخ" تسری تاریکی را به تصویر می کشد . از هجوم بطئی ظلمت می گوید . حفره های هولناک درون آدمی را بر ملا می کند ، و به حاشیه رفتن روح آدمی را هشدار می دهد .
"مونیخ" از افرادی معمولی می گوید ، از همسرانی مهربان و پدرانی فداکار ، که بازیچه و قربانی سیاست پیشگانی نانجیب شدند و بی آن که خود بخواهند و بدانند رفته رفته به جنایتکارانی حرفه ای تبدیل می شوند در بحبوحه جنگ سرد و در رقابت بی نشیب ابرقدرت ها ، آن چه قربانی است فردیت و معصومیت شهروندان است . در جایی از فیلم ، پاپا (که خود تشکیلاتی مافیایی دارد و از هر دو بلوک شرق و غرب سفارش می گیرد) به آونر می گوید : "زندگی ما بسیار تراژیک است چون دست هامان مثل قصاب هاست و دل هامان مثل شاعران" ، و در چنین زمانه ای که جنایتکارانی تکیه بر اریکه ها زدند ، مردی مانند "رابرت" که روزگاری برای کودکان عروسک می ساخت و شادی می آفرید به ساختن و کار گذاشتن بمب مامور می شود .
او همان کسی است که در نیمه راه از گروه "خشم خدا"  کناره می گیرد . او به آونر می گوید :
"این خون ها که می ریزیم به سوی ما برمی گردند . شاید ما یهودی ها هیچ وقت نجیب نبوده ایم ، هزاران سال رنج بردن و کینه ورزیدن جایی برای نجابت نمی گذارد اما بگذار فکر کنیم انسانیم ، و می توانیم درستکار زندگی کنیم ، ولی
چه طور می توانیم وقتی روحمان را از دست داده ایم ؟..."
اسپیلبرگ با چنین پرسش هایی که چون خُره روح ماموران "خشم خدا" را می خورد ، بر سیاست نژادپرستی هم کیشان خود خرده می گیرد و می شورد و بر شکست سیاست ترور ، صحه می گذارد . زیرا نه تنها مبارزان بیشتری را به میدان می آورد که چرخه خشونت را هم بی محابا تا ابد می گرداند .
اسپیلبرگ به ستیزه جویان عرب که از خاک و خانه خود بیرون رانده شدند نگاهی غمگنانه دارد .
او به یکی از آوارگان فلسطین ، به نام "علی"  فرصتی برابر می دهد تا در گفت و گو با آونر ، از آرمان های خود بگوید و از آنان دفاع کند .
و با این که هیچ کدام نمی توانند دیگری را قانع کنند اما با طراحی موقعیت و میزانسنی که می چیند ، چنین تداعی می کند که گفت و گو تنها راه حل این ستیزه جویان است .
همدلی اسپیلبرگ را با جوانانی چون علی ، در لحظه ای می توان دید که او ناخواسته در زد و خورد بین دو گروه تروریستی کشته می شود ، سکانس تیر خوردن علی ، با تقلایی که برای نیفتادن دارد ، و حرکت و قاب بندی خاص دوربین ، و موسیقی  جان ویلیامز که گویی غم و حماسه را بهم می آمیزد ، مویه گری خاص کارگردان را بر مرگ جوانانی تداعی می کند که قربانی بلوک بندی های قدرتند ...(دنباله در فرسته سوم)
https://t.me/toutem_sharzin

2 years ago
*.* خون به خون شستن ... …

. خون به خون شستن ... ؟
         * .  کورش سروش پور

المپیک ، "خشم خدا" را برمی انگیزد . این برای اسراییلی ها فقط یک شعار نبود راه حلی بود ، حتی هدفی مقدس ، که موجودیتشان را ضمانت می کرد . برای آنها المپیک مونیخ تنها فرصتِ رقابتی ورزشی به شمار نمی آمد ، بلکه میدانی بود تا برای نخستین بار با پرچم کشور یهود ، در سرزمینی ، دور افتخار بزنند که دو دهه پیشتر ، برای نابودیشان از هیچ جنایتی فروگذار نکرده بود .
المپیک ۱۹۷۲ مونیخ ، برای آلمانی ها هم فرصت اعاده حیثیتی بود تا خاطره تلخ حکومت نازی ها را بزدایند و از بیراهه رفتن المپیک برلین در ۱۹۳۷ زیر سیاست ورزی های نژادپرستانه آن ها برائت بجویند ، اما تقدیر نه به سود توقع یهودی های رقم خورد نه شرم تاریخی آلمانی ها را زدود زیرا ده یازده فلسطینی در عملیاتی حساب شده ورزشکاران اسراییلی را به گروگان گرفتند و پس از چندی بی هیچ ملاحظه ای کشتند .
با این کار شور و شادمانی المپیک به ترس و تلخی درآمیخت و حضور جهانی کشور یهود در رویدادی غیرسیاسی پایانی خونین به خود گرفت .
اسراییل که به تعبیر تورات از چرک و خون گذشته بود تا به سرزمین موعود راهی بگشاید و به قوم همیشه آواره اش زیر ستاره داوود تسکین و تمرکزی ببخشد ، با این فاجعه ، حیات و هویت خود را چنان در معرض خطر می دید که ناچار شد به کیفر مهاجمان ، کمر ببندد .
دولت یهود برای تلافی این شبیخون ، به گروهی که خود را "خشم خدا" نامیده بودند ، ماموریت داد تا گروگانگیران را در هر گوشه جهان بیابند و بکشند ، گروهی که از پس ماموریت خود به خوبی برآمد و تقریبا تمامی کسانی را که باید ، شکار کرد و از میان برداشت . شاید یکی از دلایل توفیق این ماموریت ، باور به "خشم خدایی" بود که از نهادشان زبانه می کشید و آنان باید بر سر گناهکارانش فرود می آوردند ، و این چیزی نبود جز تقدیس خشونتی  که حکومت های ایدئولوژیک همواره از آن سود می جویند .
ماجرای پر فراز و فرود المپیک مونیخ ، از آغاز فرصت مغتنمی بود که قطعا چشم هر سینماگری را به خود خیره می نمود به ویژه آن که برای سیاست پیشگان یهودی از قابلیت های سیاسی ، ایدئولوژیک و تاریخی بالایی هم  برخوردار بود ، افرادی که نفوذ پیدا و پنهانی در صنعت سینما داشته (و دارند) .
بنا بر این وقتی استیون اسپیلبرگ برای بازسازی این ماجرا پا به میدان نهاد ، شاید کسی به خود تردیدی راه نمی داد که فیلمساز یهودی از مونیخ روایتی سیاست زده ، جانبدارانه و یک سویه به پرده سینما بتاباند . این تلقی با یادآوری  "فهرست شیندلر" گزافه به نظر نمی آمد شاهکاری جاودانه که روایت غمگنانه و جانسوز اسپیلبرگ از بی پناهی و ستمدیدگی قوم یهود در اردوگاه نازی هاست .  دست کم سیاست پیشگان یهودی چنین انتظاری داشتند و این را منطقی تر و مطبوع تر می شمردند .
با این همه اسپیلبرگ در "مونیخ" (۲۰۰۵) هرچند وسواس و وفاداری بسیاری به واقعیت های موضوعی و تاریخی ماجرا نشان داده ، اما در تعبیر و تفسیر مساله ، به راهی رفته که خشنودی هیچ گروه سیاست اندیشی را فراهم نکرده است !
در "مونیخ" (۲۰۰۵) گروه کم شمار "خشم خدا" با یکدیگر هم پیمان می شوند تا مهاجمان "سپتامبر سیاه" را بیابند و بکشند .گولدا مئیر ، نخست وزیر اسراییل ، یکی از کارکنان معمولی و ناشناخته دولت به نام آونر را به سرپرستی این گروه می گمارد تا موجب سوءظن گروه های هدف قرار نگیرد و او هم در گزینش افرادش همین شگرد را در پیش می گیرد ؛ افرادی به ظاهر عادی را گرد خود جمع می کند : یک عروسک ساز ، یک آشپز ، فروشنده مبلمان و ... تا تلویحا بگوید سیاست فاشیستی چگونه آدم معمولی را به عمله جنایت تبدیل (و توجیه)می کند .
گولدا مئیر ، نخست وزیری که به اعتبار زنانگی می تواند مهرورزی و مادرانگی را به جهان هدیه کند ، با سیاست ورزی متصلب خود راهِ هر گفت و گو و مفاهمه ای را با گروگانگیران می بندد ، و با این کارش به نوعی زمینه کشتار ورزشکاران را فراهم می کند . ایدئولوژی حزبی او سیاه و سرسختانه است . نخستین تصویری هم که از او می بینیم  گویی همین معنا را نمادگری می کند شَمایی تاریک و کلی که پشت به نور ایستاده و یک سره در تاریکی فرو رفته است تا بگوید فرمانی که او می دهد از قعر سیاهی چه سیاستی صادر می شود !
قرینه این تصویر نمادین و تعبیر سینمایی را بعدها درباره آونر هم می بینیم . جایی در میانه فیلم ، که چندین ترور را با موفقیت به پایان رسانده ؛ ترس خورده و تنها در اتاقی بر صندلی نشسته . با شانه های فرو افتاده و سر و گردن خمیده . در یک قاب بندی ضد نور . وجودش به تمامی در تاریکی فرو رفته . و با این که اسلحه در دست دارد اما درهم شکسته و متزلزل می نماید . این تصویر نمادین چنان گویاست و با تعبیر مورد نظر کارگردان همسویی دارد که به عنوان پوستر فیلم انتخاب شده است ...(دنباله در فرسته دوم)
https://t.me/toutem_sharzin

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago