?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
از حالم پرسیده بودی، حالم خوب است. زیاد میخوابم، اما نامظنم و بیفایده، روزی یک وعده غذا میخورم، که امروز همان یک وعده را هم نخوردم، اتاقم در یک خیابان شلوغ است اما یک هفته است بیرون نرفتهام. فقط گاهی پنجره را باز میکنم تا خورشید بتابد یا صدای ماشینها را بشنوم. اتاق بوی سیگار گرفته است و بوی مردگی. خبری از بوی چای نیست، خبری از بوی غذای گرم نیست، خبری از زندگی نیست. یک هفته است کسی را ندیدهام، با کسی همکلام نشدهام، گاهی صدایی از پشت در اتاق میشنوم که بیشتر مرا میترساند تا اینکه خوشحالم کند. ضعیف شدهام. ضعیف شدنم را به خوبی حس میکنم. خالی بودن بازوهایم را میفهمم. کمسو شدن چشمانم را، زانوانم که توان راه رفتن ندارند. هزار غصه برای خوردن دارم عوضش که هیچکدام را نمیخورم و فقط میخوابم. ساعت دیگر برایم مهم نیست، زمان برای خلاصه شده است به روشن یا خاموش کردن لامپ اتاق، کم یا زیاد شدن صدای ماشینهای توی خیابان. همین. پشت پنجره که میروم، صدای همه چیز و همه کس میآید غیر از صدای پای مرگ که منتظرش هستم. حالم خوب است. حالم بسیار خوب است. این روزها هم میگذرند. میدانم.
خستهام
دوست دارم بروم توی یک سردخانه پر از جنازه، یک جای خالی پیدا کنم، خودم را توی یک کیسه خواب جا بدهم و بخوابم و وقتی که بیدار شدم، سالها گذشته باشد، تو بیایی در سردخانه را برایم باز کنی، صورت سردم را ببوسی و بگویی خوب خوابیدی عزیز دلم، بیا برو به زندگیات برس، برو ادامهاش بده، خستگیهایت تمام شد.
دوست دارم همینجا، دقیقا همین لحظه، در حال هرکاری که هستم، ناگهان زندگی برایم متوقف شود، خواب بروم یا بیهوش شوم، بعد که بیدار شدم، هوا سرد. باشد، یک صبح سرد زمستانی باشد و تو بگویی عزیزکم، پاشو، مدرسهات دیر شدهها و من التماس کنم که کاش چند دقیقه بیشتر بخوابم.
دوست دارم امشب که میخوابم، چشمانم را روی هم که میگذارم، صبح که بیدار میشوم، چشمانم را که باز میکنم، چشمان تو را ببینم که با لبخند و اشک نگاهم میکنی، میگویی خوشآمدی عزیز دلم. به سیاره رنج. بعد من ناگهان غم عالم بریزد توی دلم، بغضم بشکند، گریهام بگیرد. زنهای فامیل که برای دیدن تو و برای تبریک گفتن به خانهمان آمدند، هرکدام نظری در مورد گریه کردنم بدهند. یکی بگوید دلش درد میکند، یکی بگوید گرسنهاست، یکی بگوید خوابش میآید. آری عزیز دلم، دلم که نه، تمام تنم درد میکند. و خوابم میآید. بگذار چند دقیقه بیشتر بخوابم، مثلا اندازه تمام دقایق عمرم، اما فقط در آغوش تو. بدانم وقتی که خوابم، تو داری نگاهم میکنی، نوازشم میکنی و لبخند میزنی.
دلم یک مرگ موقت میخواد. یک مردن چند روزه، چه بهتر چند هفته و چند ماهه. دلم یک خواب بلند میخواد، خوابی که گذر زمان را حس کنم. کاش میآمدن به یک جرم ناحقی دستام رو میبستند و میانداختند توی سلول انفرادی زندان، تنها امکاناتش یک پتو باشد و یک وعده غذای روزانه، هیچکس باهام حرف نمیزد و کسی نبود که باهاش حرف بزنم، چراغ را هیچوقت روشن نمیکردند و روز و شب را از نور زیر در میفهمیدم. بعد از چند ماه در سلول را باز میکردند، میگفتند بیا. برو به زندگیت برس. ادامه بده. ببینیم چه میکنی. و من خم میشدم و دست نگهبان را میبوسیدم.
مطمئنم وقتی که بیرون میآم، شهر هیچ تغییری نکرده، همه چیز مثل قبل است و فقط آدمها هستند که خستهتر شدند و فرسودهتر. بعد به دست و پای هرکسی که از کنارم رد میشه میافتم و میگم که بیایید چند روز برید زندان، حال و هوایی عوض کنید. و برگردید و ببینید که شهر هیچ تغییری نمیکند و فقط آدمها فرسودهتر میشن. بعد کسی به من اعتنا نمیکند و فکر میکنند دیوانه شدهام.
از دلتنگی گریزی نیست. یک جا، در یک کوچه تاریک، در یک خیابان خلوت، حتی در یک مهمانی شلوغ هم که شده، یقهات را میگیرد و خالیات میکند. ته دلت را مثل جیبهایت خالی میکند. بعد با صورت پر از زخم، با دستهای خونی، با لباس پاره ولات میکند گوشه خیابان، توی یک جوب. حتی اگر قوی باشی، حتی اگر قویتر از او باشی. او چاقو دارد، دستان تو خالیست. من که حتی قوی هم نبودم. ادای آدم قویها را جلوی تو در میآوردم. که نترسی، با خیال راحت تکیه بدهی به کوه. اما یک جایی رها میکنی. خسته شدم از سنگینی نقاب. دلم تنگت شده. دلم میخواهد سرم را بگذارم روی پاهایت، روی دامنت، گریه کنم، فریاد بزنم، با دستهای کودکانهام تو را سفت بچسبم و التماست کنم که دیگر هیچوقت تنهایم نگذاری. بیا برایم مادری کن عزیز من.
عزیز من
..............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................
نتوانستم.
خواستم برایت بنویسم. نشد. گاهی کلمات برای نگفتناند. به هیچکس نمیتوان گفت. تنها تو برایم مانده بودی، همین نامهها، همین کاغذها. این آخرین سنگر را نیز از دست دادهام. حالا به راحتی حمله کردهاند و دارم فتح میشوم. حسش میکنم. ضربه کلمات به قلبم، سنگینیشان روی سینهام، نفسهای آخرم است. دوره نقش بازی کردنم گذشته. نقاب افتاده، پادشاه عریان و من بیآبرو. کاش جواب نامههایم را بدهی. دستهای خالیام را برایت فرستادهام، ببین.
کاش راز مشترک داشتیم. واحد نزدیکی آدمها به هم، راز است. رازهای مگو و سر به مُهری که از سر اختیار در گوشه یک خانه روشن، در میانه یک همآغوشی گرم، از میانه دو لب، رها میشوند و به قلب مینشینند. مرا به رازهایت مومن کن عزیز من.
بیا با هم یک قرار بگذاریم. نمیدانم قرار، راز و رمز، بازی، فرقی نمیکند. بیا چند کلمه یا جمله را انتخاب کنیم، مثل رمز شب و به محض شنیدن و گفتنشان، قبولشان کنیم. بدون ذرهای شک. بدون ذرهای ابهام. مثلا یک جمله را بگذاریم برای حرفهای مگو. حرفهای رسوب کردهی ته دلمان را بدون هیچ ترسی بگوییم. مثلا: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» این را بپرسیم و بگوییم. هرچیزی که باید را. و نترسیم و آرام شویم. من میپرسم: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و تو از ترسها و دلهرههایت بگویی. از نگرانیهایت، از شادیهایت، از سوالهایت، حتی از دغدغههای کم اهمیتت. تو بپرسی: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و من بگویم. از همه چیز. از مشکلاتم، از انتظاراتم، از دغدغههایم، از شرمندگیهایم.
«به گلها آب دادی؟» این را بگذاریم رمز دوست داشتن. فرقی نمیکند کجاییم، تنهاییم یا نه، چه میکنیم، گلها را یادآوری کنیم و به یاد هم بیاوریم آن آیه مقدس را. توی یک مهمانی شلوغ، وسط جمع دوستان، چشممان لحظهای به هم میخورد و به جای اینکه نگاهت را بدزدی، از من بپرس که راستی، به گلها آب دادم یا نه، و من در آن بله مرموز به تو یادآوری میکنم که چقدر دوستت دارم.
کاش بودی، در آغوشم، آرام کنار گوشم میپرسیدی چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟ و من در جواب میگفتم که به گلها آب دادهام عزیز من. گلهای خانه ما هیچوقت خشک نمیشوند. و همانجا قلبمان سبز میشد و جوانه میزد.
حوای من
زندگی آمیخته روزهای تلخ و شیرین است. جادهای باریک در میانه یک کوهستان سرد که گاهی به دشت ختم میشود و در دوردستِ نزدیک کوهها را میبینی که منتظرت هستند. توقعی ندارم که زندگیام همهاش فراز باشد، من قبول کردهام که روزهای زیادی از زندگی شاید بیشترش را فرود داشته باشم. اما عزیز من؛ از تو چه پنهان که من یک توقع بزرگ و محال و مگو از زندگی داشتم. و آن تو بودی. کاش بودی. با تو فرود که هیچ، از سقوط هم خوشنود بودم. بهتر از پدرمان که نیستیم، بهشت را فروخت، به تو. و سقوط کرد.
دلم یک سقوط دردناک و پایانبخش میخواهد. یک سقوط مشترک، یک فرود مشترک، یک باخت مشترک، یک زخم خوردن مشترک، یک مچاله شدن مشترک، یک اشک ریختن مشترک، یک غم بزرگ مشترک. دلم میخواهد ساکن بهشت بودیم، میفروختیمش به هیچ، میرفتیم به یک سیاره خاکی دیگر، تنها و تنها، زیر درخت سیب، در آغوش هم، میمردیم.
عزیز من
بعضی وقتها، آدم حرفهایی دارد که به هیچکس نمیتواند بگوید. حرفهای معمولی، نه رازهای مگو. حرفهایی معمولی که به هیچکس نمیشود گفت. تو هم شاید همین الانی که داری این نامه را میخوانی، حرفهایی برای گفتن داری، برای آدمهایی که نداری. آدمهایی که نیستند و شاید هیچوقت نباشند. حرفهای مگوی معمولی. خیلی معمولی.
دلم به حال همه مردان میسوزد. توی کوچه و خیابان، اگر اجازه بدهند، بغلشان میکنم، شانههایشان را محکم میگیرم و توی تخم چشمشان جوری با مهربانی و ترحم نگاه میکنم که بفهمند من هم در غم آنها شریکم، خوب میفهممشان، زندگی است دیگر. به هرحال هرچه باشد، ما همه رقیب هم هستیم، خوب حال هم را درک میکنیم، با هم در یک به دست نیاوردن اشتراک داریم، حتی و حتی اگر خودشان ندانند. بعضی هایشان مثل من، تو را دیدهاند، لمس کردند، بوییدهاند، بوسیدهاند، بعضیها نیز بیآنکه تو را ببینند، یا حتی بشناسند، آخرهای شب، اولهای صبح، دم غروب، توی ترافیک وسط ظهر، حتی وقتی که فکرش را هم نمیکنند، غم یک نرسیدن، گوشه قلبشان، آزارشان میدهد. نمیدانند از چیست. من میدانم، از توست.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago