?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
زمانی پیشِرویِ خانهمان درخت بزرگی از توت بود. چاشت(ظهر)، که میشد زنهای همسایه خواب را به خانه میکشاندند تا جلوِ مخالفتِ مردهاشان را بگیرند. چادری به دورِ کمر حلقه کرده، با تکهی بزرگی یا چه میدانم ملحفهای، چیزی میامدند تا مزهی خنده و توت را با هم بچشند. بعد هم یکی، که از دیگریها زانو و کمر جوانتری داشت، میرفت بالا و از بیباکیاش، طنزی برای آنها که سربه بالا گرفته و انتظارِ بارشِ توت داشتند، اجرا میکرد.
یک دختر بچهی هفتهشتساله، با سری که مویِ بلندی آویزانش نبود تا دخترانگیاش را بیشتر نِمود دهد. مینشستم رویِ یک تختهسنگ. گویی زنهای همسایه همراه با خود، کودکیِ مرا نیز آغشته به بازیگوشی میکردند.
منکه تمام عمر با طعمومزهی توت کنار نیامدم اما؛ شادی، هیاهو و تکانیدنِ آن درخت و منظرهاش، شاید بهیادماندنیترین تصویر کودکیام است.
بعد از مدتی از آن خانه کوچ کردیم و به محلهای دیگر رفتیم. بعدترش هم که خدا لایق دید و چند صباحی در وطن، طعمِ آرامی را چشیدیم. حالا اما بعد از گذشت سالها و بازگشتِ دوباره، یکی دو کوچه پایینتر از آن خانه، در همان محله زندگی میکنم.
تمام آن کوچه؛ فرسوده از رفت وآمدهای پیدرپی. نه خبری از درخت توتُ رنگهای ارغوانی و شیری افتاده بر زمین، و نه زنهایِ خالق آن شادیِ به ظاهر کوچک.
باقیمانده؛ تهماندهای از گذشته که گاهی ذهنوخیال مرا به بازی میگیرد.
حالا به اندازهی تک تک توتهایی که در کودکی از آنها نفرت ورزیدم و شاید هم بیشتر؛ دوست دارم درختِ توتی باشد. من باشم. آن جمع شادمانهی زنانه که با ولع توتها را میچیدند و لذت میبردند..
۱۴۰۳/۱۲/۵
#ماریاصفوی✍️
@maria_safavi
در پاسخ به دوست عزیزی، که پیشنهاد داد از نوشتههای اندوهزا بپرهیزم و روی شاد نوشتن تمرکز بیشتری داشته باشم!
من اما مینویسم:
شادی و غم دو انتزاعیِ زندگی؛ چونان سراشیبی و سربالایی کوهی هستند، که در تقابل با رنج، یکی پس از دیگری ظهور میکند و درکی از بودن را به ما القا میکنند. ضرورتن نه کسی که از غم مینویسد آدمِ پژمردهایست، نه کسی که طنز مینویسد آدم شادابی.
در واقع ما تلاش میکنیم از آنچه اجتماع بر ما جاری میسازد گریز بزنیم. هر آدمی برای طفره از رنجهای همگانی، هنری دارد و با پناه بردن به آن، از دشواری این اجتماع میکاهد.
برای من کلمات به مثابهی پناهگاهیست. آرامشِ وجودیام را همراه دارد. همچنان بیانگر بُعدِ درونیای، که در تقابل با دشواری مواجه میشود.
حالا من در سیوچند سالگیام، بدون هیچ حرفهی دیگری، نشسته در گوشهای و دچارکتابهایی هستم، که با آنها روزم را شب و شبم را طلوعی دیگر میبخشم. بدون کمترین چشمداشت به آیندهی کاریِ حاصل از آن. چرا که اگر به گفتهی این دوست، همینطور مداومت در تکرار این نوشتههای اندوهزا (که به قول این عزیز هنر تلقی نمیشود) داشته باشم هیچ مخاطبی پایبند نخواهد ماند..
رنج اینجاست، که هنر نداشته حرفهاییست که از دل برمیآید و بر دلی که باید نمینشیند.
با اینهمه من همچنان به توانایی قلم ایمان دارم...
ماهِ حوت (اسفند) فصلِ دیدار من و دلخوشیهایم است. مادامیکه بهار، کمکم زیرِ پوست و رگهی درخت میخزد و شروع به بالانیدنِ شاخه و شکوفه میکند، دوستدارم از آبیِ آسمان، سهم بیشتری زندگی کنم. بروم چِکَر(تفریح). تلافی کنم آنهمه خانهنشینی را.
القصه؛
صبح امروز، دلتنگیام را، همراهِ فلاسکِ چای و چند خوراکی دیگر، در سبدی جا دادم تا در حاشیهای از شهر رفته، همانطور که مصروف نوشیدنِ چای میشوم، رهایش کنم برود. حداقل چند روزی پیام را نگیرد.
مسیر طولانی بود. شلوغیِ موتَرها(ماشینها) بسیار. برعکسِ همیشه، اینبار از ترافیک ناراضی نه، بلکه با موزیکِ شادی که پخش میشد، همنوا بودم. هرقدر پیشتر میرفتیم، راهمان بازتر و سرعت تندتر.
در هوایِ خودم بودم. کمیجلوتر از ما و در میانهی ازدحامِ آهنهای لوکس و ساده؛ موتَری کنار زد و زنی جوان، که ظاهرن نوزادی به دست داشت، سراسیمه از موتَر بیرون جست. با فریاد، به پشتِ طفلی که رویِ دستش انداختهبود، ضربه میزد. ترس و راننده، باهم پیاده شدند. دویدند به سوی آندو. دو سرنشین دیگر هم پیاده شدند. به سوی آنها دویدند.
از دیدنِ آن صحنه وارخطا(دستپاچه) شدم. صدای موزیک را قطع کردم. همینطور که موتَر میرفت، سرم را دور دادم(برگرداندم) ببینم طفلک چهشد. گویی زندگی از گوشهای به ما زُل زده بود. میخواست بفهماند، در یک دقیقه میتواند همهچیز را ویران یا آباد کند.
لحظهای زنانگی و مادرانهگیام با تشویش و نگرانی در هم آمیخت. دلم میخواست پیاده شوم. بدوم به سویشان. اما سرعتِ موتَرهای پشتسر و پیشرو این اجازه را نمیداد. ما از آنمسیر گذشتیم بدون آنکه بدانم سرِ طفلک چه آمد. هر چند لحظه نگاهم را پشت سرم میانداختم تا بَلکم آرامیشان آرامم کند. غمگین بودم. غمگین ماندم. تا اینکه دوباره در امتدادِ همان مسیر، به ترافیکِ دیگری برخوردیم. امید داشتم ببینمشان. در خطِ کناریمان، با تَفتیشِ موترها، به جستوجو بودم. شاید گشایشی شود. بلاخره نگرانی دست از سرم برداشت. دیدمشان و خوشی در رگهایم سُرید. نفسِ عمیقی کشیدم. آرام شدم. وقتی صحنهی آرام نشستن و لبخندِ مادر را با هم دیدم.
۱۴۰۳/۱۲/۲
#ماریاصفوی✍️
@maria_safavi
از وقتی به یاد دارم دلبستگی چندانی به اخبار نداشتم. پدر اما شیفتهاش بود. از کار که میآمد، مادر با گیلاسِ چایِ سیاه، به استقبالش میرفت. خستگی که از شانههای پدر خسته میشد و میریخت؛ با هر جرعه چای، یک خبر سر میکشید.
آه که کمرِ کودکیِ آدم را میشکند این اخبار!
البته تقصیر از پدر نبود. گزارشها هم مثالِ وقایعِ امروز تند و تیز نبود. شمارِ قهرمانها بیشتر بود و شرورها کمتر!
امروز اما کراحتِ چهرهی اخبار بهحدیست، که حتا ظرافتهای خبرنگاری هم از آن نمیکاهد.
چیزی در این آژانسهای خبریست، که زندگی را وارسی میکند؛ جیبهایش را میپالد*. و فکر را به جرم اندیشیدن به شادی دستبند میزند!
میپالد: جستوجو میکند
۱۴۰۳/۱۱/۳۰
#ماریاصفوی✍️
@maria_safav
پشت چوکیهای این آرامشخانه روزها را تکرار میکنم. تا به توافقِ آوارگی و غریبگیام با دمنوشهای آرامبخشِ سفارشی برسم. بَلکَم برای دمی شبیه آدمهای باکلاسی شوم، که از جنگزدگی جز هجایحروفش چیزی نمیدانند؛ چه رسد تعلقداشتنش.
فریب میدهم خود را. آدم اگر خونش، هویتش، تذکره و ملیتاش بابِ دلِ دنیا نباشد، هزاری هم انگشتانش را دورِ کمر این گیلاس و آن فنجان در کافههای مختلف حلقه کند، قصه همان است که بود.
گاهی بند شکوهِام را، که به گردنِ تقدیر میاندازم با خدای خودم میگویم؛ اگر دنیای دیگری دَرَک داشت، باید ما را بدون پرسوپال و حوله زدنِ کفِ پاهامان، از دویدن پشتِ دروازههای سفارتخانهها و جور کردن کِیسهای رقمبه رقم؛ یکراست خلق کنی. پرت کنی. بنشانی وسطِ قارهای دیگر، خاوری دور، چهمیدانم هرجایی جز اینجای زندگی...
چوکی : صندلی
گیلاس: لیوان
تذکره: شناسنامه
حوله زدن: تاول زدن
دَرَک داشت: وجود داشت
پرسوپال: جستوجو
جور کردن: درستکردن
۱۴۰۳/۱۱/۲۸
#ماریاصفوی✍️
زمستان پشتِ کلکین رژه میرود و سرما خوابم را پس میزند. دارم شعر میخوانم از شاعری که در عمر کم به شاعری رو آورده اما به باورِ من شعر در رگهایش جاری بوده.
در این چند روزِ اخیر که خوابهایم شیرینتر ، روانم آرامتر، غذایم پرمزهتر و خندهام عمیقتر بود، کمتر فرصتی پیش میآمد تا بنشینم و بخوانم.
حالا که پدر و مادر بعد از گذشتِ ماه، خانهام را ترک کرده و همراه با دردهای پر آزارِ پیری و مهجور ماندگیشان واپس به وطن بازگشتند، دوباره من ماندم و دیوار بلند این غربت و شعرها و کتابهای نخواندهام!
کلکین: پنجره
۱۴۰۳/۱۱/۲۷
#ماریاصفوی✍️
@maria_safavi
شب پوستش را کشیده بر کلماتم.
میخواهم بگویم "دوستت دارم"
اما واژه از دهانم سُر میخورد.
به بیراهه میرود.
حرف در تاریکی سایه میشود.
کلمه هر چه میخواهد نوشته شود،
در میانهی خط گم میشود.
پنهان مینویسم.
آشکار بخوان.
مفهومی که
فراتر از کلمه در میانِ ماست؛
۱
۴
۳
۱۴۰۳/۱۱/۲۵
#ماریاصفوی✍️
@maria_safavi
۱۴۰۳/۱۱/۲۵
#ماریاصفوی✍️
@maria_safavi
ناکافی بودن همهی آنچیزیست که آدم میخواهد نباشد..
۱۴۰۳/۱۱/۲۳
#ماریاصفوی✍️
@maria_safavi
در حالتی غمگین صورتِ پسرم را بوسیدم.
گویا به این بوسه راضی نشد، دوباره رویاش* را پیش آورد تا در آغوش بگیرمش؛ با حالتی خشک و بیروح صرفن جهتِ اینکه قانعش کنم بغل گرفتمش و چند لحظهای مکث کردم. بعد با بیحوصلهگی خود را پَس کشیده وُ در جایم آرام ماندم. پسرم رفت خانه را چرخی زدُ واپس نشست مقابلم:
_مامان! غمِتان نشست رویِ صورتم حالا بخندید..
جا خوردم. شنیدن جمله از زبانش در آن حالت، سستی به دستوپایم انداخت. خودم را جمعوجور کردم. انگار تمامی پیچیدهگیام، یکآن در نگاه پرسشگرَش تازه شد. بیآنکه بدانم، تشویشم را دریافت و به قِسمِ خودش راهحلی سنجید.
راستش پیشِ خود شرمیدم*. طفلها، ورایِ آنچیزی که فکرش را میکنیم متاثر از کنشهای ما هستند تا جاییکه حاضرند غمِ ما را به جان بخرند.
در آن ثانیه هیچ کلمهای به اندازه نگاه مهربان و سادهی فرزندم مرا از درون تسکین نداد. او تنها با یک جمله، بخشی از سنگینیِ وجودم را کم کرد.
لبخندی زدم و اینبار نه از رویِ بیحوصلگی، که با تمامِ عشق در آغوش فشردمش.
روی: چهره، صورت
شرمیدم: خجالت کشیدم.
۱۴۰۳/۱۱/۲۱
#ماریاصفوی✍️
@maria_safavi
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago