جاده‌ | هدیه کارگرنیا

Description
اندیشه‌ی هیچِ مداومی شده‌ام، که خروجیِ ارزشمندی خلق نمی‌کند.

چشم‌به‌راهِ صبحی‌ام
غوغای درونم
شبانه اثاث‌کشی کرده باشد.🦋
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

hace 1 año, 6 meses

مغشوش

ناودان‌ها در توهم پاییز و جمله‌های مسکوت. تعلل پشتِ تعلل؛ تا بمیرد حسرت دویدن، ایستاده توی پاهایت. توقعی مثل خوش‌عطر کردنِ قیمه با اسانسِ ورساچه.
دیروز نشسته بودی به التماس، لبخندی را که همیشه بی‌معنا بود. پشت این دیوار و دیوار بعدی و تا نهایت دیوار.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۲۶۵)

@HediyeKargarnia

hace 1 año, 6 meses

از نو

جوری پشتش گرم بود انگار دنیا بریزد آن یک اتاق می‌مانَد. آن یک اتاقِ اِل با آن همه کتاب و آن چشمان مشتاق و لب‌های خندان.
همه‌ی دنیا اما سر جایش بود وقتی آن اتاق فرو ریخت. تمامش زیر آوار ماند.
به هوش که آمد نه چیزی فرو ریخته بود، نه چیزی بود که فرو بریزد حتی.
آن حجم امنیت از کجا آمده بود؟ همان‌که به ناگاه دیگر نبود.
نه تکیه‌گاهی می‌خواهد، نه سقفی، نه دیگر اتاقی می‌خواهد که اِل باشد یا هر آن شکلِ دیگر.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۲۶۴)

@HediyeKargarnia

hace 1 año, 6 meses

تنهاییِ بی‌معنا

ارزششان را می‌دانی. ارزش آن‌ها که دنبال بهانه‌های کوچک می‌گردند برای خوشحال کردنت. لبخند می‌آورند روی لبت، بی هیچ توقع، بی هیچ انتظار.
و رهاترینی کنارشان. دلتنگشان می‌شوی زود زود. زیاد نیست تعدادشان، اما کافی‌ست.

هدیه کارگرنیا🦋(#یادداشت ۲۶۳)

@HediyeKargarnia

hace 1 año, 8 meses

رو به آفتاب

فردا روز مهمی‌ست.
امروز همه کار کردم تا آرام‌‌ترینِ خودم باشم.
فردا همه کار می‌کنم که خودم‌ترین باشم.

خیلی طول می‌کشد تا برسم. سال‌ها عقب‌عقب رفته‌ام. سال‌ها جلوجلو باید بروم که برسم به خودم. ولی این‌دفعه که رسیدم دیگر با هم می‌رویم هرآن‌جا که باید.

هدیه کارگرنیا?(#یادداشت ۱۹۵)

@HediyeKargarnia

hace 1 año, 8 meses

خوشحالیِ در بند

«خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی‌ست از یک تکه خمیرِ نرمِ شکل‌پذیر...
همین عطرِ محو و مختصرِ تفاهم است...
به همین سادگی.»*

خوشبختی یعنی دوباره و دوباره بلند شوی؛ خودت را بسپاری به دست‌های زندگی تا بغلت کند و بگذارد روی شانه‌هایش؛
گذر کنی؛
ببخشی؛
تا خنده نم‌نمک دوباره ظاهر شود.
آن ته‌های دلت هاله‌های خوشحالی جان بگیرد. آن وقت دورش حصار بکشی. نگهش داری با هر ضرب و زوری هست نگهش داری.‌ آن‌قدری به هم عادت کنید که جانتان در برود برای هم.

*بخشی از نامه‌ی بیست و یکم از کتاب چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمی

هدیه کارگرنیا?(#یادداشت ۱۹۴)

@HediyeKargarnia

hace 1 año, 8 meses

یادداشت ۱۹۳

جولیا کامرون در مقدمه‌ی کتابش* می‌گوید: «من از سرِ عشق نوشته‌ام، برای همساز شدن با بیرون، برای همساز شدن با درون و برای انجام دادنِ تقریباً هر چیزی که با نوشتن بتوان انجامش داد.»

من چرا نوشتم؟ بهتر است بگویم چرا از ۱۹۳ روز پیش دوباره شروع به نوشتن کردم؟
مستأصل از درجازدگی‌ها دلم خواست یک کار جدید را شروع کنم. البته انگیزه‌اش از یک ویدیوی رندوم در یوتیوب بود: «سه ماه وقت بزار یه مهارت جدید یاد بگیر. قول می‌دم بعده سه ماه حالت خیلی با الانت فرق داره.»
در کسری از ثانیه اتفاقی سرچ کردم کلاس نویسندگی آنلاین. و اتفاقی‌تر با شاهین کلانتری آشنا شدم. ۱۹۳ روز پیش توی اولین وبینار، آنلاین شدم. صحبت‌های استاد توی همان یک ساعت و خرده‌ای مجابم کرد بعد از اتمام جلسه، کانالم را بسازم و همان شب، اولین یادداشتم را بنویسم.

«من از استیصال نوشته‌ام. برای فرار از تنهایی، برای پس گرفتنِ قدرت حرف زدن، برای گذشتنِ دلپذیرترِ زمان، برای حس مفید بودن، برای تجربه‌ی لذت خلق کردن و مثل جولیا کامرون برای هر آن‌چیزی که با نوشتن بتوان انجامش داد.»

*حق نوشتن | The RIGHT to WRITE

هدیه کارگرنیا?(#یادداشت ۱۹۳)

@HediyeKargarnia

hace 1 año, 8 meses

این جمعه

نزدیک دو ماه است برگشته‌ام. ولی این اولین جمعه بود که دلگیریش را به رُخم کشید. فکر می‌کردم شاید فرصتی‌ست کمی کار عقب مانده‌ی کوچک را پیش ببرم. ولی هیچ قسمت روز طبق تصوراتم نگذشت. کمی هم پشیمان از این که چرا دعوت دوستم را نپذیرفتم و تنهایی را انتخاب کردم. همان‌کاری که این همه سال عادتم شده بود. غافل از این‌که حالا دیگر همه‌ی روحیاتم عوض شده.

بی‌حوصله‌گی‌ام از ساعت هفت و نیم صبح شروع شد. پر انرژی رفتم سراغ لپ‌تاپ؛ ولی هر چه زور زدم اینترنتم وصل نشد که اگر شده بود کل روز جور دیگری پیش می‌رفت. حتی بعد از قرن‌ها دم ظهر چرتکی زدم شاید کمی زودتر بگذرد. توی همان نیم ساعت، یک عالمه کابوس دیدم. اصلاً نمی‌دانم چه اصراری داشتم زودتر بگذرد.

درست از وقتی خورشید رفت پی کارش سرعت زمان عادی شد. زدم بیرون. بر که گشتم انگار روزم تازه آغاز شده باشد رفتم سراغ دفتر و کتاب. در حسرت آن ده ساعتی که به هیچ گذشت. هیچ واقعی.

هدیه کارگرنیا?(#یادداشت ۱۸۸)

@HediyeKargarnia

hace 1 año, 8 meses

متولدها

امروز دو تا جشن تولد داشتیم. البته نمی‌دانم دقیقاً هر دوتایشان واقعاً مال امروز بود یا نه. چون‌ فقط پنج‌شنبه‌ها با هم هستیم. دو روز این‌ورتر و آن‌ورترش را نمی‌دانم پس.

آن وسط‌ها ناخودآگاه پریدم توی دیروز. وقتی پسرکِ باربَر (یا هر واژه‌ی متناسب‌تر دیگر که نمی‌دانمش) زل زد توی چشمانم:
-تو بچه داری؟
-چطور؟
-پسر داری؟
-چرا می‌پرسی خب؟
-می‌خوام ببینم پسرت عروسی کرده؟
-چطور؟
-من عروسی کردم.
-مگه چند سالته؟
-۱۳ سال. باور نمی‌کنی عروسی کردم نه؟
-چرا.

به راستی پسرک توی این ۱۳ سال، هرگز شمع کیک تولدش را فوت کرده بود؟

هدیه کارگرنیا?(#یادداشت ۱۸۷)

@HediyeKargarnia

hace 1 año, 8 meses

بازار بزرگ تهران

صبح که بیدار شدم مطمئن بودم نای همراهی ندارم. «فک کن این همه ساعت قراره سرپا باشی و کلی راه بری. با این حال و اوضایی که داری حتی الان نمی‌تونی از رختخواب در بیای.»

ساعت هشت و نیم دوباره خزیدم زیر پتو. هفت هشت صفحه کتاب خواندم. با این‌که زیرِ پتو مزه می‌داد اما ته دلم یک چیزی اذیت می‌کرد. کتاب را بستم. پرده‌ها را کنار زدم. کتری برقی را روشن کردم و پادکستی پلی. «برم یه دوش بگیرم، یهو دیدی برق رفت.»

از حمام که آمدم، قهوه‌ام را که سرکشیدم همه‌چیز ناگهان تغییر رنگ داد. فول شارژ. مطمئن بودم کاذب است. ولی هر چه که بود انگیزه‌ای شد تا بتوانم بزنم بیرون. تنها یک‌بار، آن هم ۱۲ سال پیش آمده بودم این‌جا. ۶ ساعت راه رفتیم و در کمال ناباوری نه حالم بد شد و نه حتی خسته شدم. الان که توی تاکسی ترافیک برگشت را تاب می‌آورم، خوشحالم خانه نماندم‌.

هدیه کارگرنیا?(#یادداشت ۱۸۶)

@HediyeKargarnia

hace 1 año, 9 meses

معده‌دردِ نامرد

اینقدری حالش خوب بود که فکر می‌کرد پرانرژی‌تر از همیشه قرار است برود پای لپ‌تاپ؛ بنویسد از آن یادداشت حسابی‌ها. همان‌ها که گاهی می‌نویسد؛ که چند روز بعد که دوباره می‌خواندش کیف می‌کند. نشد ولی. معده درد زورش بیش از این‌هاست. کلاً درد زورش زیاد است.

مادربزرگ تمامِ دردها را نامرد خطاب می‌کرد. «سردرد نامرده. پادرد خیلی نامرده» دندان درد هم که امتیازِ بالایی در نامردی داشت. ولی هرگز ندیدم از معده درد شکایت کند.
برعکسِ او که گاه و بی‌گاه می‌لولد در آن. گاه حتی عامدانه آن می‌کند که نباید بکند و تاب می‌آورد دردِ به غلط کردن اندازِ بعدش را.
زل می‌زنم توی چشمانش: « تو که نمی‌دونی کی میاد سراغت چرا اون قرصه بیصاحابو همیشه همرات نداری؟»

هدیه کارگرنیا?(#یادداشت ۱۸۱)

@HediyeKargarnia

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago