Web3 platform that empowers users with seamless earning opportunities. Our mission is to make life changing rewards accessible to everyone in just minutes a day
Play🕹️: @realyescoinbot
Business: @advertize_support
Last updated 1 year, 8 months ago
Fast transfers & trading, send meme gifts 🎁 and earn 100x returns — fun and flexible crypto app!
Incubated & invested by Binance Labs
Https://grandjourney.io
Last updated 1 year, 8 months ago
پاشنههای لرزان و برق چرم
صدای تق و تقش را میشنیدم که ویترین را ترک میکرد. حتی شنیدم به کسی که آمده بود برای زنش یک جفت کفش پاشنه بلند بخرد میگفت.: « ما سالهاست خاک این کار را خوردهایم» گمان میکردم تا آخر عمر پشت همین پنجره کنار هم بمانیم. اما انگار آن که قد و بالایش ظریفتر است، جُربُزهاش هم بیشتر است.
من یک عمر عرق پای مردانه را تحمل کردم. صاحبم ماهی یک بار دستی به سرو گوشم میکشید و واکسی به هیکلم میزد. پدرش کفاش بود. این دکان هم از پنجاه سال پیش تا امروز سرپاست. روزهایی که واکس میخوردم خیلی هوایم را داشت. اما اگر باران میبارید واویلا بود. پدرش برای دانشگاه قبول شدنش مرا برایش دوخت. از چرم گاوی قهوهای. میگفت:
« باید با پالتو آن را بپوشد که شبیه صادق هدایت شود.» اما روزهایی که عصبانی از دانشکدهی ادبیات به خانه برمیگشت، بیشتر شبیه کفشهای آلکاپون* بودم.
دههی پنجاه که اوج برو بیای پالتو و کفشِ شِبرو بود یکهو دلش خواست یک جفت کتانی بخرد. این بود که من و جعبهام شدیم، صندوق اسرار نوشتههایش.
یکسال در جعبهی کفش خاک خوردم و دستنوشتههایش را خواندم. از آزادی و حقوق بشر مارتین لوترکینگ مینوشت. تا این که سر و کلهی یک جفت کفش خوشتراش جیر گلبهی رنگ پیدا شد. شنیدم که پدرش میگفت:
«حتما از این کفشها خیلی خوشش میآید»
صدای زنانهای چند هفته بعد در خانه پیچید که مرتب تکرار میکرد:
«چرا این کفشها را نمیپوشی خیلی قشنگن» و در جعبه را با دست زنانهاش باز کرد. چشمش که به نوشتهها افتاد کلی ذوق کرد.
مرا با جعبه و نوشتهها به کمد خودش برد. آنجا وضعم خوب بود. هروقت میخواستند به شبنشینی بروند ما را میپوشیدند. مشامم و از بوی عطر و ادکلن پر بود و گوشم از نوای پیانو. تا این که تیر خورد و روح وروان و جسمش نابود شد.
پسر که تیرباران شد. پدر هم از دنیا رفت. من ماندم و دستهای زنانهاش. من ماندم و اشک و آهش. یک تنه تمام این سالها دکان را چرخاند. کفشهای کهنه را رویش کار میکرد و دوباره میفروخت.
امروز هم کفشهای خودش را فروخت. اما دیگر این کفشها آن کفشهای ظریف و دلخوش روز اول نبودند.
همین امروز شنیدم که در جعبه قرارش دادند و او را بردند. دیگر آن رنگ گلبهی کنارم در قاب شیشهای نمینشیند.
پینوشت. با همنویسِ عزیزی مدتهاست تصمیم گرفتهایم، از جهان دههی پنجاهیها تا جهان دههی هفتاد پُلی بزنیم و شکاف را پُر کنیم.
حاصل دوماه گفتگو این شد که با اشیاء، کفش و البسه شروع کنیم والحق همنویسجان خوب همراهی کرد.
این نوشته دربارهی دو جفت کفش است که دو آدم از دو دههی مختلف آن را میپوشند و روای خود کفش است که ما دونفر آن را ساختهایم.
امید دارم مقبول افتد.
بهاره ابراهیمی
۱ آذرماه ۰۳
*خلافکار آمریکایی ایتالیاییتبارِ اوایل قرن بیستم که کفشهای شبروی سفید ومشکی را مُد کرد.
خطای باصره
اُپ آرت که مخفف دو کلمهی Optical art و به لحاظ آهنگی شبیه پاپ آرت است نوعی هنر انتزاعی است که با به کارگیری خطوط، ارتعاش یا لرزش بینایی ایجاد میکند. از این هنر در روانشناسی با عنوان خطای باصره یاد میشود.
خطوط و لبههای شکل با دقت هندسی ترسیم میشوند و واکنش در شبکیهی چشم بیننده ایجاد میکند.
ازپیشروان برجستهی این سبک میتوان از ویکتور وازارالی و بریجیت رایلی نام برد.
در سال ۱۹۶۵ در موزهی هنرهای معاصر نیویورک، نمایشگاهی با عنوان «چشم واکنشگر**» برپا شد و اصطلاح اُپ آرت از آن پس رایج شد.
در این نوع سبک، نقاش با بهرهگیری از انحنا و قوس در خطوط زیبایی میآفریند. این نوع تصاویر مرا یاد درمانجوهای نوجوان میاندازد. وقتی وارد اتاق میشوند، بیشتر شکایتها از نوجوان است اما نگاه که به والدین میاندازم بیشتر مسائل از خود آنهاست. پدر و مادری که فکر میکنند خودشان خطوطی صافند و نوجوان هم باید شکل آنها شود، رقتانگیزند.
غافل از این که هر انحنایی یک نوع خلاقیت میتواند محسوب شود.انحنا ویژگی هر فرد است و اگر پرورش پیدا کند، میتواند تبدیل به خلاقیت شود.
بهاره ابراهیمی
۲۵ آبانماه ۰۳
@Disguisedtruths
Bridget Riley
Victor Vasarely
گم و پیدا
سلام همنویسجان،
خوبی؟
پیدا شدی؟
یا هنوز مادرت در پیِ پیدا کردنت است؟
از تو نمیتوانم پنهان کنم که من کلا خیلی گُم میشوم. از وقتی همسنِ تو بودم، مدام گُم میشدم و البته دوست داشتم کسی مرا پیدا کند.
آنوقتها همیشه فکر میکردم مادرم وظیفه دارد پیدایم کند. از پدر فداکارم توقعی نداشتم، چون او خودش هم مانند هاج زنبور عسل بیشترِ وقتها گُم میشد.
به هرحال سالها سپری شد تا بفهمم اگر گم نشوم هرگز درست و حسابی پیدا نمیشوم.
این روزها پس از سالها گمشدن، و پروراندنِ خیالِ خام یافتنِ جویندهای، بسیار از پیدا شدنم خشنودم.
هرچند هر آن که از بیرون مرا نگاه میکند، هنوز حسی غریب گمگشتگی به من دارد، اما من میدانم کجا ایستادهام.
همنویس جان، ممنونم که گم شدی. تو با گم شدنت موجب شدی خاطراتم را مرور کنم و بدانم از کجا این راهِ دراز را طی کردهام تا به اینجا رسیدهام.
همنویس عزیز، وقتی مرا میخوانی گم میشوی یا پیدا؟
برایم مهم است این را بدانم. تو تنها همنویسی بودی که درخواستهایم را در عین گمگشتگی اجابت کردی و همراه شدی.
خوشحالم در تلاشی تا پیدا شوی. شاید بد نباشد اینبار بدون صدا زدنِ مادر پدیدار شوی.
همنویس عزیز برایم از گمگشتگیات بنویس.
همنویس کمی گم و پیدایت
بهاره ابراهیمی
۱۸ آبانماه ۰۳
Web3 platform that empowers users with seamless earning opportunities. Our mission is to make life changing rewards accessible to everyone in just minutes a day
Play🕹️: @realyescoinbot
Business: @advertize_support
Last updated 1 year, 8 months ago
Fast transfers & trading, send meme gifts 🎁 and earn 100x returns — fun and flexible crypto app!
Incubated & invested by Binance Labs
Https://grandjourney.io
Last updated 1 year, 8 months ago