?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 9 months, 1 week ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 11 months, 3 weeks ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 7 months, 3 weeks ago
دربارهی
«میگذرد و دنیا همین است»ها
روی صندلیای در بیمارستان نشسته بودم و کنارم یکی از همترمهایم نشسته بود (چون به ادامهی صحبتم ربط دارد؛ دختر بود). دو آدم از دو دنیای کاملاً متفاوت بودیم و چرخ روزگار امروز ما را کنار یکدیگر گذاشته بود. میگفت باید یکی از بخشهایش را به خاطر اینکه با استادی مشکل پیدا کرده، یک ماه دیگر تکرار کند. برایش سخت بود. نمیدانم چرا و چگونه، اما دربارهی آن شروع به صحبت کرد و پلی بین این دو دنیای متفاوت ما سعی بر ساختهشدن گرفت.
خیلی دقیق مشغول گوش دادن به حرفهایش شده بودم و بنا به عادت، وقتی با او صحبت میکردم روبهرو را نگاه میکردم (نمیدانم این کار را پای حجب و حیا میگذارند یا اعتماد به نفس پایین یا بیطرفانه بودن در گفتوگو یا... و برایم هم مهم نیست). آن چیز مهم این بود که با اینکه میخواست به زمین و زمان گلایه کند، جنس حرفهایش برایم آشنا بود. میگفت خیلی وقت ها ناراحت میشوم و کسی نیست که حرفم را بفهمد. در خوابگاه هم با کسی آنچنان دوست نیستم. و وقتی با مامان و خواهرم درد و دل میکنم، میگویند میگذرد و دنیا همین است.
وقتی حرفهایش تمام میشد و سکوت میکرد تا من هم اگر حرفی دارم بزنم، برای حرف زدن دو به شک بودم. میتوانستم فلسفهبافی کنم و همان حرفهای مادر و خواهرش را طوری بزنم که جالب به نظر بیاید، اما میدانستم که تفاوتی به حالمان نمیکند. از طرفی دیگر، میدانستم که آدمها حرفها را برای شنیدهشدن میزنند، نه برای پیدا کردن راهحلها. و راهحلی که قرار باشد در دهان این و آن دنبالش گشت، عمر چندانی نخواهد داشت. با این حال با احساسی که داشت غریب نبودم.
من هم با اینکه نه دختر بودم و نه خوابگاهی، و نه بخشی را نیاز بود از اول بگذرانم و نه با استادی لج افتاده بودم، احساساتی را تجربه کردهام که مشابه او بودند. این سالها روزهایی را گذراندم که وقتی کلاسم در بیمارستان تمام میشد، آنقدر بریده بودم که حتی رمق روشن کردن ماشین را هم نداشتم و سرم را روی فرمان میگذاشتم و وقتی به خودم میآمدم میدیدم که نیم ساعت گذشته است. من هم این سالها روزهایی را گذراندم که میدانستم قرار است به خاطر بعضی انتخابها تاوان بدهم و مطمئن بودم که کسی قرار نیست به کمکم بلند شود.
روزهایی که فقط هزاران هزار کلماتی که روی صفحات مانیتور یا کاغذهای دفتر میآمدند، میتوانستند اوضاع را مدیریت کنند. و با اینکه از همان اول مثل همه این را میدانستم که «میگذرد و دنیا همین است»، اما سخت بود که با تمام وجود بفهمم که آن چیزی که باید تغییر کند، خودم هستم نه دنیا. به قول محمدرضا: «لحظهی رفتن، این مهم نیست که دنیا برای ما چه کار کرده است، بلکه این مهم است که ما برای آن چه کار کردهایم و چه چیزی به آن اضافه کردهایم. وگرنه دنیا قبل و بعد ما همین است»
متری برای تعیین ارزشها
زمانی که علوم پایه بودم، ترم بالایی ها می گفتند آناتومی و فیزیولوژی را یاد بگیرید بقیه اش بدرد نمیخورد. من ولی آن موقعها دنبال یادگرفتن چیزهای دیگر افتادم و تعجب کردم که روش ترم بالایی ها انگار برایم جواب نمیدهد.
چند سال بعد ترم بالایی ها میگفتند کلاس های فلان استادها را نمیخواهد بروید، جزوه هایش هست حاضر غیاب هم نمیکند. دوباره حرف آنها را گوش ندادم و کلاس های آن اساتید را رفتم و امروز قسمتی از غرور حرفهایام را مدیون همان اساتید و کلاس ها هستم.
زمانی که پا به بیمارستان گذاشتم، ترم بالایی ها می گفتند: فلان بخش آف است، آن یکی اعصابخردکن است. اما من تصمیم گرفتم هر بخشی که میروم سوگیری های قبلی را نادیده بگیرم و مثل کسی که اولین بار است به یک جای جدید آمده، سعی کنم خودم اساتید و محیط را کشف کنم و اگر از اتندینگ یا محیطی هم خوشم نمیآمد دلیل خودم را داشته باشم و به دنبال تایید یا رد کردن حرفهای ترم بالایی ها نباشم.
بعدتر ها هم وقتی کلاس های اخلاق پزشکی را هیچکس کامل شرکت نکرد، من در تمام آنها شرکت کردم و منبعاش را کامل خواندم و سعی کردم دنبال پاسخی برای این سوال باشم که چرا اصلا باید به اخلاق پایبند بود؟ و آیا اگر دادگاه و خیر و شری هم وجود نداشت باز هم پایبندی به آنها توجیهای داشت؟
با اینکه سخت بود، اما هر زمان که این تصمیمها را میگرفتم اگر به سودم بود، از دستاوردهایش نهایت لذت را میبردم و زمانی که به ضررم میشد تاوانش را با کمال میل میپذیرفتم.
این مدت فهمیدم که یادگیری از دیگران و محیط، چیزی است که خودت باید آنرا انتخاب کنی و هیچکس نمیتواند ادعا کند که چیزی که برای خودش مهم است برای تو هم میتواند مهم باشد.
بعضی وقت ها لازم میشد که ۲۰ ساعت پای حرف استادی بنشینم و فقط ۱ ساعت از آن همه زمان برایم کاربردی و گرهگشا میشد. اما باید آن ۲۰ ساعت را پشت سر میگذاشتم تا به آن ۱ ساعت برسم. باید صبور میبودم تا یاد میگرفتم. و حالا که فکرش را میکنم این صرف زمان ارزشش را داشت.
این ماه با یکی از بهورز ها که صحبت میکردم گفت یه بار جزوهای از واکسن ها به شکل دستنویس نوشته و داده به دانشجوها ولی انگار اون جزوه رو بردن و گم شده و …
من هم ازش بابت این کار (که وظیفهاش هم نبوده) خیلی تشکر کردم و گفتم حالا که اینطور شده خودم یکی درست میکنم، چه بسا شاید بعداً هم استفاده بشه، گفتم اینجا هم بذارم شاید بهکار کسی اومد.
روز جهانی منطق
نمیدونم بر اساس چه دلیل و منطقی اما داخل تقویم موبایلم برای امروز نوشته بود: روز جهانی منطق. برای همین گفتم بیام و یه داستان منطقی از این روزهامم بنویسم.
این ماه، مدیرگروهمون هر هفته بهمون تکالیفی میداد که به قول خودش چالشی بودن و همهشون یه ویژگی مشترک داشتن: کار با هوش مصنوعی. البته بیشتر به نظر میرسید که برای خودش جالب بودن، چون انگار تازه با این فضا آشنا شده بود و میخواست از طریق ما بفهمه این ابزارها چطور کار میکنن. برای من اما بیشتر شبیه سرگرمی بود.
با این حال من هم هر تکلیفی که بود انجام میدادم و حتی یک بار هم به همگروهی هام نگفتم که حالا بعدی ها رو شما انجام بدید و کلاً مشکلی با این داستان نداشتم. تا دیدم یکیشون یه روز اومد پیشم و گفت: «راستی برای تکلیف این هفته من نصفاش رو (نه کامل) انجام میدم، یه کمی بیام تو چشم این مدیر گروه آخر بخش نمره خوبی بهم بده».
هیچ کاری با این ندارم که تا الان خبری از این فرد نبوده و الان هم که اومده میخواد نصف یه کار رو انجام بده، انتظار تشکر هم که اصلا نداشتم، اما حداقل بعد از سه هفته، همون نصفه رو میگفتی بخاطر این میخوای انجام بدی که بالاخره تا الان تو همه رو انجام دادی، حالا دلم سوخت واست گفتم یه نصفه هم من انجام بدم.
خلاصه تو این روز منطق، قدر آدم های منطقی دورتون رو بدونید و حواستون به آدم های خطرناک اطرافتون هم بیشتر باشه!
یک گزارش ساده
مثل سال گذشته، این چند روز انتهای دی ماه رو با آنفولانزا و سرما خوردگی سپری کردم و نشد که این مدت اینجا فعالیتی داشته باشم. برای همین گفتم بیام و یه گزارشی از این روزها بنویسم.
این ماه بخش بهداشت بودم و سر زدن به خانه های بهداشت از صبح تا نزدیک های ظهر جزئی از برنامه روزانهام محسوب میشد.
شاید بتونم بگم این ماه که آخرین ماه کارآموزیم بود، یک بار دیگه، درست مثل اولین روزی که پا به بیمارستان گذاشتم، علاقهام به پزشکی احیا شد و خیلی خوشحالم که با این بخش دارم کار آموزیم رو تمام میکنم.
یکی از بهترین کارهایی هم که این ماه انجام دادم این بود که گروهام رو تکی برداشتم (با کسی همگروه شدم که حضور و عدم حضورش تقریباً یکی بود) و در هر خانه بهداشت روستایی که میرفتم فقط خودم بودم و دو تا بهورز.
خوشحال بودم که دیگه کسی کنارم نبود که بگه:
"تا استاد بیاد، بریم آشی بخوریم"، و یک ساعت بعد هم بگه: "حالا بریم یه چای هم روش بخوریم" و آخر سر هم معلوم نشه با هم برمیگردیم یا نه! و البته خیلی خوشحال بودم که دیگه کسی کنارم نبود که وظایف استاجرها رو برام گوشزد کنه و آیندهنگری کنه که: "این کارهایی که میکنی، بعداً به درد ما نمیخورند و..."
این چند هفته طوری By Stander بودن رو در بالاترین و بهترین حالتش تجربه میکردم و طوری سعی میکردم با کارها عجین بشم که وقتی از خانه بهداشتی میرفتم انگار قسمتی از وجودم اونجا می موند.
این آخر هفته یکی از بهورزها بهم گفت : «نمیدونم خدا تو رو از کجا فرستاده» و من واقعا از این حرف ناراحت شدم. چون فکر میکردم برای کسی که بیست سال هر روز فشارخون مردم رو میگرفته و معاینات و واکسیناسیون بچه ها رو انجام میداده، من سرجمع چهار روز، و هفت هشت بار فشار خون مراجعه کنندگانش رو گرفته بودم و مراقبت های نوزادان تحت پوشش رو انجام داده بودم و اون داشت همچین چیزی بهم میگفت.
چند کار سخت در بخش اطفال:
۱) دوست نداشتن اساتید.
۲) دست نزدن به گونه شیرخواران در راند.
۳) راضی کردن پرستار برای Iv line گرفتن، در نزدیکی تعویض شیفت.
۴) بقا در ساعات ۱۰ الی ۲ شب در اورژانس اطفال.
۵) متقاعد کردن مادران که مشکل مادرزادی لزوماً ربطی به آنها ندارد.
۶) راضی کردن مادران برای گرفتن Lp و اطمینانبخشی از اینکه کودک بعداً عقیم نمیشود.
۷) بیدار کردن کودک برای معاینه.
۸) راضی کردن کودک به معاینه.
۹) لبخند نزدن به کودک حین معاینه.
۱۰) آرام کردن کودک بعد از معاینه.
۱۱) چک نکردن رفلکس Grasping برای هزارمین بار.
۱۲) بی تفاوت بودن به کودک وقتی به چشمان تو زل میزند.
۱۳) بغض نکردن از بغض مادران.
۱۴) اثبات جذاب بودن تخصص اطفال توسط اساتید به اینترنها.
۱۵) یادگرفتن دوز دارو ها و محاسبات تمامی ناپذیر.
۱۶) شمارش تعداد بیماران جدید یک روز کاری.
با سلام، خب من انتهای شهریور امسال بطور آزمایشی یک گروه متمم خوانی کوچیک از اعضای همین کانال به قصد مطالعه دروس تصمیم گیری درست کردم. و در نهایت نه تنها تمام دروس تصمیم گیری، بلکه تمام دروس کارگاه حل مسئله (که جز برنامه نبود) هم خوندیم و تمرینات درس ها رو…
با سلام،
خب من انتهای شهریور امسال بطور آزمایشی یک گروه متمم خوانی کوچیک از اعضای همین کانال به قصد مطالعه دروس تصمیم گیری درست کردم. و در نهایت نه تنها تمام دروس تصمیم گیری، بلکه تمام دروس کارگاه حل مسئله (که جز برنامه نبود) هم خوندیم و تمرینات درس ها رو حل کردیم و تجربه بسیار خوبی رقم خورد.
حالا میخواستم که دوباره این تجربه مطالعه کردن گروهی رو امتحان کنم. اما این بار نه از دروس تخصصی.
با توجه به مقدمه ای که در پیام قبل گفته شد، اینبار انتخاب من یک کارگاه عمومی هست، یعنی کارگاه نگارش. (از این لینک میتونید نقشه راه این کارگاه رو نگاه کنید +)
تعداد اعضا این گروه هم مجموعاً چهار نفر هست و مطمئناً یک سری قوانین هم خواهد داشت. اگر دوست داشتید، میتونید برای شرکت در این همخوانی به من پیام بدید. اما قبلش لطفا پروفایل خودتون در متمم رو برای من بفرستید.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 9 months, 1 week ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 11 months, 3 weeks ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 7 months, 3 weeks ago