?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 3 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 6 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 2 months ago
عزازیل سوت زنان مشغول اماده شدن برای قرار شبش بود.
در همین حین با خودش فکر کرد که یک گرگینه سفید اونم آلفاشون چه کاری میتونه با اون داشته باشه.
حسش بهش میگفت که باید یک غافلگیری خوب در راه باشه.
کارش که تموم شد به ساعت مچیش نگاهی کرد.
نیم ساعت به موعد مقرری که با اون گرگینه جوون تعیین کرده بود مونده بود
یکبار دیگه خودش رو توی آینه چک کرد و از اتاق خارج شد.
به یکی از خادمینش دستور داد که همراهش بیاد.
محکم و استوار قدم هاش رو بر میداشت و به طرف اتاق پورتالها راهش رو کج کرد.
رو به روی پورتال که یک آینه بود ایستاد و به خادمش گفت که شنلش رو بگیره.
خادم هم مطیعانه دستور اربابش رو انجام داد و شنل عزازیل رو تو مشتش مچاله کرد.
عزازیل دستش رو روی آینه گذاشت و سه بار مرز برزخ رو تکرار کرد و پا درون پورتال گذاشت.
بعد از چند ثانیه اون و خادمش بین مرز برزخ و سایر دنیاها قرار داشتند.
چشم گردوند دنبال شخص دیگه ای جز خودشون که چشمش به یک گرگ عظیم الجثه خورد که با ثبات به طرف اون قدم برمیداشت.
آلفا بودن هم از نگاهش هم از راه رفتنش پیدا بود.
گرگ که به چند قدمی عزازیل رسید تغییر شکل داد و به هیبت انسانیش برگشت.
_سلام و درود من بر ارباب تاریکی.
_آممم سلام...خیلی مشتاقم بدونم یک توله گرگ سفید با من چه کاری میتونه داشته باشه و جرعت دیدار با من رو از کجا به دست آورده.
آرش که از لفظ توله گرگ عصبی شده بود دندون هاشو رو هم سابید... حیف که بهش نیاز داشت وگرنه همین الان با یک مشت تموم دندونای این شیطان پلید رو تو دهنش خورد میکرد.
عزازیل که فهمید موفق بوده تونسته عصبیش کنه خوشنود گوشه لبش رو بالا داد و دستهاشو تو جیب شلوارش فرو کرد و منتظر به آرش نگاه کرد.
_قصد دعوای با شمارو ندارم جناب عزازیل فعلآ باهم کار داریم و در این راه باید دوست باشیم.
_هوممم میدونی که دوستی با شیطان عواقب جبران ناپذیری داره.
_میدونم و این عواقب رو به جون میخرم.
_خیلی خب میشنوم بگو ببینم از من چی میخوایی.
آرش نفس عمیقی کشید و شروع به گفتن ماجرا کرد.
_جناب عزازیل من.....
آرش تصمیمش رو گرفته بود در ازای پیدا کردن و برگردوندن میا باید با عزازیل معامله میکرد چاره ای نداشت فقط اون میتونست به دادش برسه.
عزازیل عاشق معامله بود اونم معامله ای که براش سود داشته باشه.
آرش عاشق میا بود و کسی این رو نمیدونست حتی خود میا.
اون برای برگردوندنش هر کاری میکرد حتی اگه قرار بر چیزی باشه که به نفع هیچکس نیست.
توی نامه ای اینجوری نوشت:
سلام من بر ارباب تاریکی،عزازیل...
در رابطه با موضوعی بسیار مهم میخوام شمارو ببینم و معامله ای بسیار پر سود در ازای چیزی که میخوام برای شما دارم،اگر لایق بدونید هر زمان که شما معین کنید در هرجایی که مد نظر دارید به دیدار شما خواهم آمد.
آرش(آلفای گرگینه های سفید)
نامهش رو تا زد و به دست پرنده ای نامه بر که مخصوص رساندن پیغام از دنیایی به دنیایی دیگه بود داد و به اعماق جنگل برگشت تا زمانی که جواب نامه رو دریافت کنه.
با خودش فکر کرد که بعد از این کارش چه بلایی سرش میاد ؟ایا اون رو مجازات میکنند یا از قبیله طردش میکنند؟
هیچکدوم مهم نبود در حال حاضر فقط حال میا مهم بود و زنده موندن یا نموندن میا تو دستای اون و تصمیمی که گرفته بود بودش.
#######
_متین جان بابا تصمیمت رو گرفتی دیگه مطمئنی میخوای بری؟
_پدر من خودت به من بگو...تا کی میتونیم توی بیخبری بمونیم ؟کیمیا و سارن درسته هرکدوم سنی ازشون گذشته و بزرگ شدن ولی هرچی باشه دوتا دخترن معلوم نیست تا الان چه بلاهایی که به سرشون نیومده... دیگه باید مامان رو هم در جریان بزاریم بسه مخفی کاری.
_خدا اخر عاقبت هممون رو به خیر کنه این چه مصیبتی بود که رو سرمون نازل شد.
_متین مامان اینجا چخبره؟کیمیا و سارن چیشدن؟!
_بفرما خودش فهمید کار ماهم راحت تر شد.
_میشه یکیتون توضیح بده چیشده؟من فلک زده باید بفهمم چه خاکی تو سرم شده یا نه!
و بعد از اتمام این حرفش دستش رو به سرش گرفت و با حالت زاری روی زمین نشست.
_راستش مامان سارن و کیمیا بعد از آخرین باری که زنگ زدن دیگه هیچ خبری ازشون نشده هرچیم زنگ میزنیم گوشیشون خاموشه.
_خبری ندارید؟؟؟؟!شما ده روزه از اون طفل معصوما هیچ خبری ندارید و انقد آروم دارید بامن حرف میزنید انگار هیچی نشده؟!!!!
_شت گندش درومد.
متین زیر لب این حرف رو با خودش زمزمه کرد و به زمین خیره شد...
_اینجوری نگام نکن کیمیا جدی میگم واقعا دلم نمیخواد یک لحظه م اینجا بمونم.
رهام که کم و بیش صدای کیمیا و سارن رو میشنید از حرفای سارن به شدت آزرده خاطر شده بود...بعد از مدت ها حس میکرد از یکی خوشش اومده قصرش با وجود شیطنت های کیمیا و سارن رنگ و بویی تازه گرفته بود.
ولی حالا با وجود شنیدن این حرفها بادش خوابید و سرخورده و دلگیر به طرف قصر قدم برداشت و اون دوتا رو به حال خودشون گذاشت.
سارن که حس کرده بود کم و بیش هم کیمیا هم رهام رو ناراحت کرده دست از غر غر کردن برداشت و از جاش بلند شد.
_خیلی خب پاشو یه دوری بزنیم.
کیمیا چشماشو یه دور توی حدقه چرخوند و شونه به شونه سارن به راه افتاد.
#######
_اوضاع سرباز ها چجوری پیش میره مهرشاد؟
_همه چی عالیه حدودا تا دو الی سه هفته آینده آموزش سربازا تموم میشه...تمامی تجهیزات جنگی هم آماده برای استفاده نیروهامون هستند.
_عالیه...بهتر از این نمیشه...بی صبرانه منتظرم این چند روزم تموم بشه خیلی وقته آتیش انتقام تو وجودم شعله وره بالاخره میتونم به خواستههام برسم.
_خوشحالم که تونستم کمی باعث شادیت بشم.
_کمی؟تو نمیتونی تصور کنی چقد خوشحالم مهرشاد بعد از هزاران سال...حالا کمتر از یک ماه من میتونم انتقاممو بگیرم... راستی به نظرم دیگه شکنجه برای شیشم کافیه بگو آزادش کنند و چند نفر رو مامور مراقبت ازش کن کلی کار باهاش دارم.
_اطاعت امر...من فعلآ از حضورتون مرخصم جناب عزازیل.
و پشت بندش یه چشمک نمکین ضمیمه حرفاش کرد.
علیرضا که شیطنت کلام مهرشاد رو گرفته بود تک خنده جذابی کرد و با دست اشاره کرد که میتونه بره.
چند دقیقه از رفتن مهرشاد نمیگذشت که چند تقه به در اتاق کارش خورد عزازیل خودش رو جمع و جور کرد و اجازه ورود داد.
_سرورم من رو ببخشید که مزاحم اوقات شریفتون شدم ولی خبر مهمی برای شما از دنیاهای دیگه دارم.
_از دنیاهای دیگه؟مشتاق شدم بگو ببینم جریان چیه.
_چند دقیقه پیش نامه ای از یک گرگینه جوان به اسم آرش به دستمون رسیده که گویا آلفای گرگینه های سفیده اون توی نامه ش گفته که قصد دیدار با شمارو داره.
_هوممم داره جالب میشه...در جواب نامهش بنویس امشب به مرز بین برزخ و دنیای خودشون بیاد من منتظر شنیدن حرفهاش هستم.
_اطاعت امر سرورم.
_سارن...سارن حواست کجاست به چه چی فکر میکنی دختر؟
سارا از گذشته به حال پرتاب شد و با گیجی به کیمیا نگاه کرد.
_هی دختر به چی فکر میکردی؟...حالت خوبه اصلا ؟
_خوبم فقط داشتم به گذشته فکر میکردم.
و بعد از این حرفش دستاشو دور زانو هاش پیچید و چونش رو رو زانو هاش گذاشت.
_هی بیخیال خودت میگی گذشته پس ارزش فکر کردن رو نداره.
_نه اتفاقا گذشته ما ضمیمه حال و آیندمونه این گذشته ماست که حال مارو میسازه.
_خیلی خب پاشو یه دوری توی این باغ درندشت بزنیم حیف نیست یه جا نشستی ؟چندبار پیش میاد اتفاقی بیوفتی تو یه دنیای دیگه.
حق با کیمیا بود ولی سارن عجیب توی فکر بود...درک نمیکرد بعد از حدود ده دوازده سال چرا باید یهویی و ناخواسته خاطرات گذشتش به خاطرش بیان.
_خانوما اتفاقی افتاده؟چرا اینجا نشستید...حیف نیست با این هوا و این منظره زیبا وقتتون رو الکی طلف میکنید؟
سارن تو دلش شروع به غرغر کردن کرد:بیا همینو کم داشتم... نمیزارن ادم دو دقیقه تو خلوت خودش یه جا بتمرگه.
افکارش رو پس زد و با یه لبخند زوری رو به رهام گفت:
_درسته حق با شماست علیاحضرت.
_اوه خانم سارن باور کنید من با همون رهام خشک و خالی راحت ترم تا این اسم های طولانی که نمیدونم از کجا میان.
سارن یه نگاه بالا تا پایین و از اونور پایین تا بالایی به هیکل رهام کرد و اخر سر چشماشو به چشمای رهام دوخت و سرش رو آروم آروم تکون داد و در همون حین گفت:
_ها؟...آها باش ینی نه بله چشم.
رهام که کمی حس کرد سارن اون رو به تمسخر گرفته خجالت زده دستی به عرق فرضی پیشونیش کشید و با یک با اجازه صحنه رو ترک کرد.
_چرا انقد این بیچاره رو اذیت میکنی؟
و ریز خندید.
_من کاری به کارش ندارم و امیدوارم اون هم کاری به کار من نداشته و باشه و انقد خودشو به هر موضوعی که بهش ربط نداره وصل نکنه تا از این خراب شده گورمونو گم میکنیم و بر میگردیم خونه.
کیمیا که بعد از حرفای سارن خندش قطع شده بود خودش رو کمی جمع و جور کرد و لباشو ورچید و به سارن زل زد تا ببینه کی غرغراش تموم میشه.
_مامان این دختر کیه؟
یکی از اون چند دختر و پسری بود که دور میز نشسته بودند این سوال رو پرسید.
موهای بورش رو دو طرف صورتش بافته بود و کک و مک های روی بینی و گونه هاش بامزگی خاصی رو به چهرش القا میکرد.
_بعدا براتون توضیح میدم بچه ها فعلآ یه صندلی برای نشستن به این دوست کوچولومون بدید که پیشتون بشینه ، تینا پاشو از توی اتاقت یه دست لباس راحتی برای مهمونمون بیار که بپوشه.
جمله آخر رو خطاب به دختری که بهش میخورد همسن سارا باشه گفت.
دخترک موهاش رو آزاد روی شونه هاش باز گذاشته بود و چشمهاش کپی چشمهای ماریا بودند.
پس همشون از یک خانواده ان.
دخترک با گفتن بله مامان با یک جهش به طرف راه پله های چوبی خیز برداشت و جست و خیز کنان از پله ها بالا رفت.
چند دقیقه در سکوت به همین منوال سپری شد.
کسی حتی نفسم نمیکشید و همگی به سارا خیره شده بودند سارا از این موضوع به شدت معذب بود.
بعد از چند لحظه اون دختر با یه دست لباس که شامل یه شلوار راحتی و بلوز ستش بود برگشت و لباس هارو تو بغل سارا رها کرد.
سارا به ماریا نگاه کرد به این منظور که لباس هاشو کجا عوض کنه.
ماریا اشاره ای به تینا کرد.
_دنبال من بیا.
تینا سارا رو به طرف اتاقی که در همون طبقه پایین بود راهنمای کرد و خودش از اتاق خارج شد و به دنبالش در رو پشت سرش بست.
سارا کمی به اطراف نگاه کرد ،یه تخت یک نفره با روتختی ساده و یه کمد و یه میز و صندلی که روش چندتا کتاب چیده شده بود تمام وسایلی بودند که اتاق رو پر کرده بودند.
دست از کنکاش برداشت و لباس های خیسش رو از تنش بیرون آورد و شروع به پوشیدن لباسایی که تینا براش آورده بود کرد.
روی میز توی اتاق یه شونه به چشمش خورد اونو برداشت و موهای خیسش رو که حالا کمی نم داشت رو باهاش شونه کرد.
شونه رو سر جاش برگردوند و از اتاق خارج شد.
دوباره همه ی نگاه ها رو اون ثابت موند.
یه پسر که یکی از گوش هاش رو پیرسینگ کرده بود و خالکوبی های متعددی رو بازوهاش به چشم میخورد رو به خواهر و برادراش گفت:
_بسه دیگه هیولا که ندیدید اونم یه آدم عادیه انقد بهش زل نزنید نمیبینید چقد معذبه.
_یه آدم عادی؟شوخی میکنی رایان؟اون یه ساحره س
سارا با شنیدن همین یه کلمه چشماش گرد شد و...
یکم جلوتر صدای شرشر آب بود که خلوت جنگل رو بهم زده بود.
یا یه رودخونه اون نزدیکی بود یا یه آبشار.
به دویدن ادامه داد تا اینکه فهمید یه دره عمیق سر راهشه.
از حرکت ایستاد؛اون موجود داشت نزدیک و نزدیک تر میشد.
تیکه تیکه شدن اونم زنده زنده بدتر بود یا خفه شدن تو آب؟!
جوابش معلوم بود ،چند قدم عقب رفت و به درون دره پرید.
تمام وجودش از سرمای استخوان سوز آب به درد اومد.
آب با فشار شدیدی وارد دهن و بینیش شد.
برای چند لحظه چشمهاش سیاهی رفت و دیگه چیزی به خاطر نداشت بعد از اون.
_یعنی زندس یا مرده ؟!
_نمیدونم برو کنار از سر راهم باید بفهمیم.
صدای مکالمه یک مرد و یک زن ناشناس رو میشنید ولی خسته تر و بی رمق تر از اونی بود که حتی چشمهاش رو باز کنه.
چند لحظه بعد سفتی جایی رو زیرش احساس کرد و دستای بزرگ و قوی رو روی قفسه سینش.
اون دستها چندباری به قفسه سینش فشار وارد کردن و بعد از اون چشمهاش رو به شدت باز کرد و سرجاش نیم خیز شد.
آب با فشار از گلوش خارج شد و به سرفه افتاد.
به اطرافش نگاهی انداخت که خودش رو توی غاری دید که دهانه اون توسط آبشاری بسته شده بود.
یعنی زیر اون آبشار همچین غاری بود.
با صدای سرفه ای به خودش اومد و به مرد توجه کرد.
نمیدونست چی باید بگه فقط صامت به اون و زنی که کنارش بود نگاه کرد.
_حالت خوبه بچه جون ؟
_خو...خوبم شماها کی هستین من کجام ؟
_آروم باش عزیزم ما تورو توی رودخونه پیدا کردیم مثل اینکه اتفاقی افتاده بودی توی آب درسته؟
سارا کمی فکر کرد تا اینکه به خاطر آورد چرا و برای چی توی آب پرید.
_راستش نه من توی جنگل گم شده بودم که یه موجود عجیب غریب که ماهیتش برام مشخص نبود من رو دنبال کرد منم از روی ناچاری پریدم توی آب.
_اوه خدای من.
این صدای همون زن بود که شکه شده بود و دستاش رو روی دهنش گذاشته بود و با چشمای وق زدش به سارا نگاه میکرد.اون پیرهن مردونه سفید رنگی به همراه جین یخی و یه جفت بوت قهوه ای رنگ به تن داشت و موهای مشکی رنگ براقش رو دم اسبی بسته بود.چشمای سبز رنگ خمارش تنها چیزی بود که اول از همه توجه بیننده رو به خودش جلب میکرد.
توی یه جنگل تاریک و پر از درختای سر به فلک کشیده بود.
چند ساعتی میشد که از اون مردی که دنبالش کرده بود هیچ خبری نبود و هوا هم تاریک شده بود.
راه برگشت رو بلد نبود.
کم کم صدای حیوونای وحشیم در اومده بود.
از جغد و کفتار بگیر تا گراز و گرگ.
وحشت سرتاپاش رو گرفته بود و با خودش فکر میکرد واقعا ارزشش رو داشت ؟
مسلماً جوابش نه بود.
نمیدونست همونجایی که هست بمونه تا هوا روشن شه؟!یا اینکه دل رو به دریا بزنه و از اونجا خارج شه تا حداقل به جایی برسه.
ولی حتی اگه از جاشم تکون میخورد صد در صد گرفتار یکی از اون گرگ و کفتارا میشد.
همونجا هم میموند باز همونطور.
متاسفانه بلد نبود از درخت بالا بره وگرنه تکلیفش مشخص بود.
خسته و گرسنه سرجاش نشست و به درختی که پشت سرش بود تکیه داد.
هوا سرد شده بود و از اونورم گرسنگی بهش فشار آورده بود.
چیزی اون اطراف برای خوردن نبود.
اگرم میبود جرئت این رو نداشت از جاش تکون بخوره.
سرش رو روی پاهاش گذاشت و کم کم اشکاش به پهنای صورتش باریدند.
دلش برای خانوادش تنگ شده بود.
هنوزم نمیدونست چرا وه به چه دلیل خانوادش رو به قتل رسونده بودند.
فقط به خاطر داشت چند سال پیش که از مدرسه برگشته بود با جنازه های غرق در خون خانوادش رو به رو شده بود.
تا یه مدت با دیدن اون صحنه دچار جنون شده بود.
ولی متاسفانه یا خوشبختانه عادت جای خالی همه چیز رو پر میکنه و سارا هم خواه ناخواه به نبود خانوادش عادت کرده بود.
با خودش عهد بسته بود وقتی که بزرگ تر از سن الانش بشه قاتلین خانوادش رو پیدا میکنه و انتقامشون رو میگیره.
صدای خش خش برگها که رو زمین بلند شد سارا گوش هاش رو تیز کرد و سرش رو از روی پاش برداشت و کورمال کورمال توی تاریکی به دنبال منبع صدا چشم چرخوند.
همه جا رو نگاه کرد ولی چیزی ندید...تا اینکه یه جفت چشم کهربایی توی تاریکی توجهش رو جلب کرد و به دنبال اون صدای خرناس آرومی به گوشش رسید.
از تصور چیزی که دیده و شنیده بود موهای تنش سیخ شد و بدون فکر جیغی کشید و به اعماق جنگل دوید.
صدای قلبش ،نفساش و صدای پای اون موجود توی گوشش تنها آوایی بود که میشنید.
نه انگار دست بردار نبود.
سلام بچه ها شبتون بخیر
جدا از داستان رمان یه داستانی هست راجب طرد شدن شیطان از بهشت
میگن بعد چهل سال وقتی که خدا میخواسته روح خودش رو در وجود انسان بدمه به فرشته هاش میگه که سجده کنید، و هدفش از اینکار این بوده که فرشته هاش وجود و ذات خدا رو نتونن کشف کنند وقتی که میخواد روحش رو در وجود انسان بدمه شیطان تنها فرشته ای بود که سجده نکرد و به این صحنه نگاه کرد وقتی که خدا دید شیطان اطلاعت نکرده عصبانی شد و شیطان رو از بهشت روند و اون رو لعنت کرد ولی شیطان براش این موضوع مهم نبود اون وجود معشوق خودش رو دیده بود و این به همه چی می ارزید ، میگن شیطان سالهاست عاشقانه خدا رو عبادت میکنه.
?✨
هیچ ایرادی نداره فقط چون رمانت خیلی خوبه منتظر پارت های جدید هستیم و هیجان داریم?? نه تا ابدم اگه نزاری بازم لفت نمیدم?
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 3 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 6 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 2 months ago