?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
دراز کشیدم
و به شبِ کویر خیره شدم،
به آن پرده ی سیاه
که کشیده بودند رویِ همه چیز تا خدا نبیند چه بلایی
دارد سرمان میآید.
محمدعلی بهمنی، شاعر و ترانهسرا، درگذشت.
در این زمانۀ بیهیاهوی لالپرست
خوشابهحال کلاغان قیلوقالپرست
چگونه شرح دهم، لحظهلحظۀ خود را
برای این همه ناباور خیالپرست
به شبنشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلالپرست
رسیدهها چه غریب و نچیده میافتند
بهپای هرزهعلفهای باغ کالپرست
رسیدهام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمالِ دار برای من کمالپرست
هنوزم زندهام و زندهبودنم خاری است
به تنگچشمي نامردم زوالپرست
مُشتی کتاب و فیلم، روی میز تحریر و
یک دست مبل کهنه روی فرشِ ماشینی
همسایه و جشن تولدهای پی در پی
تلویزیون و پخش یک برنامه ی دینی!
پوسانده تنهایی دلت را،مثل آبی که
یکدفعه زیر بسته ی کبریت افتاده
هربار خود را گوشه ی آیینه می بینی
یک خطّ دیگر روی پیشانیت افتاده
دیگر تصور می کنی مشتی خیالاتند
این میز،آن یخچال،این بشقاب،آن شانه
حس می کنی دیگر برایت مثل تابوت است
این راهرو، آن بالکن، این آشپزخانه
هرشب صدایت در سکوت خانه می پیچد
مانند جیغِ مُرده ای که خواب بد دیده
نعشی شدی که گوشه ی تابوت کز کرده
جنّی شدی که گوشه ی حمام خوابیده
طوفان شدو درخاکِ بی خورشید خشکیدی
مثل درختی زرد در سودای تابستان
یا در اتاقِ خلوت تبعید،بی امّید
یا در حیاطِ کوچکِ پاییز در زندان
در سینه ات یک دردِ ناآرام می پیچد
مثل صدای تیر، در ساعاتِ خاموشی
در خاطراتت مثل بادی سرد می لرزی
تنهایی ات را مثل شیری گرم می نوشی
تو در نهایت سهمِ ماهیخوار خواهی شد
این را تمام ماهیانِ نهر می دانند
تو مثل یک آواز ِنامفهوم ،غمگینی
این را خیابان های پایین شهر می دانند...
| حامد ابراهیم پور |
برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir
و ناگه، چنان شبی چنان شامگاهی میافتد جلوی پایت که آخرین تهماندهٔ امیدِ به روشنی را از سلولهایت میزداید و مغزت چاهی میشود که عمق فکر را هیچ ریسمانی اندازه گرفته نتواند.
با تنهاترین ریسمان گسسته، تا کجای این تهوبالای بیسرانجام، قوت دستانت امان خواهد داد؟
تا به کی در این قیر سوزانندهٔ زایندهٔ یأس دستوپا خواهی زد؟
تا کجا بر هراس تورق رنج مکررِ مداوم چشم خواهی بست؟
نگاه کن،
صبحی نیست،
نوری نیست،
راهی نیست.
و گسیختگیِ ریسمان در وهمِ تلاش، کار دستت خواهد داد.
در نوسان سقوط یکباره، و گسیختگیِ اتصال آخرین ریسمان، دستهایت را به کجا خواهی دوخت که دلِ تیرگی به پارگی برسد؟!
«سه درخت، سه قصه، سه زندگی»
دوم:
به آخرین بلاکی که منتقل شده بودیم، چهارتا دیوار گلی دودزده بود با سقفی ترکخورده که شبهای بارانی پاییز و زمستان، چکچک باران را روانهی سروصورتمان میکرد.
در دلِ شکستهی دیوار، پنجرهی نیمه شکستهای بود. وقتهایی که از تماشای چهرههای تکیده، چشمان منتظر، سقف و دیوار تنگنظر کلافه میشدم، یا چشمانم یارای ترتیب خط و خطوط را از دست میداد، پناه میبردم به پنجره. در حیاط زندان، سمت پنجرهی ما، درخت تنومندی بود با شاخههای بالا بلند و ریشهای که یک قسمت زمین محبس را در برگرفته بود.
درخت با همه تنومندیاش، خشکیده بود. دریغ از یک برگ. فکر میکردم شاخهها حق دارند که بخشکند، وقتی هرچه بالا رفتهاند، دیوارهای زندان بلندتر بودهاست. اما ریشه چرا؟
از «ش» رفیق همسلولیام پرسیدم: به نظرت چرا درختی با ریشهای به این بزرگی، خشکیده؟
گفت: خدا میداند چندتا اعدام دیده که تاب نیاورده و زندگی از رگ و ریشهاش رفته است.
شبهای زیادی، در خواب سلول، خودم را زیر درخت میدیدم که دست به شاخهاش میزنم و درخت میریزد بر خاک زندان، و گرد مینشیند روی سر و چشمم، غبار بر رگ و ریشهام.
اول:
خانهی کودکیام در باغچهی مستوفی بود. در حیاط، دو درخت داشتیم؛ یک درخت کلان توت و یک درخت کمبار زردآلو.
درخت توت هرساله حاصل میداد. من اما تمام سال منتظر حاصل دادن درخت زردآلو بودم، که نمیداد. آنجا اولین باری بود که فهمیدم زندگی همیشه چیزی را که میخواهیم و انتظارش را میکشیم، به ما نمیدهد. بعدها سعی کردم راضی شوم به درخت توت و دست بردارم از انتظار بیحاصل.
تا همان اواخری که هنوز وطن وطن بود، سر میزدم به باغچهی مستوفی؛ ولی دیگر خبری نبود از خانههای گلی، حیاط کلان و درخت توت. و درخت زردآلو هم.
سوم:
پنجرهی خانهام منظرهی خوبی دارد. میشود از آن به تماشای رقص برگ در باد نشست. روبرویم یک درخت بلندتر است که از همه واضحتر دیده میشود؛ گاهی میبینم که سبز درخت به آبی آسمان غوطه میخورد.
اما تاحال از نزدیک نگاهش نکردهام. ریشهی خشکیدهای در من، فاصله میگیرد از هرچه سبز شدن و تازه شدن است.
میترسم دست به شاخ و برگش بزنم و در گردبادِ درختِ حیاط زندان گم شوم و هیچ نماند جز غباری نشسته بر برگهای سبزی که در آبی آسمان غوطه میخورند.
گفته بودم به غریبی دستهایم ایمان آوردهام و به ضعفی که در کف رگهایم رسوب نموده است، معترفم. به نگاه سربالای درختان همسایه، به افادهٔ پنجرههای نیمه گشوده، به رخوت غروب که سر راهش به خلسهای غریب میرسانَدم، عادت خواهم نمود. یاد میگیرم که میان جماعت عابر…
Did you ever read Albert Camus?
The bit about how you got to turn away from the world to understand it
Did you feel this too?
?توماج صالحی
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago