نامه‌ی خورشید

Description
.
.
.
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

نور زرد رنگ خیابان، اتاق را روشن می‌کند. روسری قرمز رنگ مادربزرگت را به سر می‌کنی.
-چطورم؟
نزدیک می‌آیم و گره روسری را باز می‌کنم.
-بهت نمیاد.
پرده را کنار می‌‌کشی‌ و می‌گویی؛
-میخوای بمونم؟
-میخوام بری.
-چرا؟
به چشم هایت خیره می‌شوم.
-چون کافی نیستن.
سکوت می‌کنی.
لب می‌زنم.
-احساسات هیچوقت کافی..
روسری را روبروی لبانم می‌گیری؛
-هیس!
مچ دستت را می‌گیرم و روبروی نور نگه می‌دارم.
-درباره امشب می‌نویسی؟
دستت را رها می‌کنم.
-چرا باید درباره تو بنویسم؟
روسری را روبروی چشمانم تکان می‌دهی و تن صدایت را بالا می‌بری؛
-چون من..
روسری را نگه میدارم.
-تو عجیبی.
لب‌می‌زنی؛
-چطور جرئت می‌کنی؟
ابرو بالا می‌اندازم.
-که بهم بگی برم!
سکوت می‌کنم.
-دربارم بنویس.
در حالی که روسری را دور موهایت می‌بندی می‌گویی؛
-گفتی نویسنده ای دیگه؟
سری تکان می‌دهم.
-نه.
خیره نگاهت می‌کنم؛
-میخوای موندگار بشی؟
-میخوام دربارم بنویسی!
آخرین جمله ات را می‌گویی و از اتاق خارج می‌شوی.
دفترچه ام برمی‌دارم و به دنبالت می‌آیم.
به دنبال فنجان‌هایمان می‌گردی؛ و من به کاغذ خیره می‌شوم.‌ می‌نویسم؛ "روسریِ قرمز و طعم حضور."

1 year, 6 months ago
1 year, 7 months ago
1 year, 9 months ago
1 year, 9 months ago

"چرا شمع؟"
"تو میانِ تاریکی،
لب به سخن نمی گشایی.
می‌دانم، اگر نور نبود؛
هرگز، دستی به شانه‌ی من نمی‌زدی!
شمع.
تا تو را ببینم."

1 year, 9 months ago
2 years ago

تمنایی در تاریکی، دستانش را به سوی من آویخته است. با چهره‌ی خونینم، او را در آغوش میگیرم؛ و واژه‌هایم را به پوستینش می‌آویزم. او خود را در وهم، و من او را در خود گم کرده‌ام. اینک او پایان مرا می‌نگارد. ذره ذره به خواب می‌روم. تمام می‌شوم و هیچکس هرگز، دانه ی آن نیلوفرِ محزون را به خواب من نمی‌آورد. رویای انسانی در باغ. باغی پر گل. گلی سرشار. سرشار از معنا، رنگ، نور.

2 years ago

میان تاریکی نشسته بودم. آمد و در را گشود.
-چرا اینجا نشستی؟
هیچ نگفتم.
-میدونه اینجایی؟
زمزمه کردم؛
-نه.
-چرا به من زنگ زدی؟
به چشمانش که در تاریکی نهفته بودند؛ خیره شدم.
-بمون.
از جایش برخواست؛ و لب زد؛
- من بهت آسیب زدم.
طنین صدایش که در خانه پیچید؛ اشک هایم تاریکی را در آغوش گرفتند. اگر می‌توانست چشمان مرا ببیند؛ می‌فهمید که مدت هاست بازی را باخته ام. گفتم؛
-ولی تو نجاتم دادی!
به سمتم آمد. شانه‌ام را گرفت؛ و محکم مرا تکان داد؛
-من بهت آسیب زدم!..
بدنش می لرزید و هر بار بعد از تکرار آن جمله، طنین صدایش محزون تر از پیش می‌شد.
دستانش را گرفتم و فریاد زدم؛
-تو منو نجات دادی!
سکوت کرد؛ پی در پی اشک می‌ریخت. او را نمیدیدم اما دستانم که چهره اش را در آغوش گرفته بودند؛ به حرارت اشک هایش آغشته شد.
-گریه نکن.
تاریکی ما را بلعیده بود. می‌دانستم روح کوچکش، نمی‌تواند وهم چکیده از واژه هایش را تاب بیاورد. او در آغوش من می‌گریست و در خود فرو می‌ریخت.
-میخوای بری؟
هیچ نگفت. در سکوت زنجیر را از دستانم گشود. شمعی کنار پنجره گذاشت و خانه را ترک کرد. آری. آغوش آن‌ شب، هرگز نتوانست مرا به تکه های خیال او بیاویزد.

2 years ago

لامپ های نئونیِ خیابان بیستم احساس تنهایی می‌کنند. نه به خاطر اینکه معمولا هیچ رهگذری از خیابان رد نمی‌شود. نه. دلیلش این است، آن هایی که رد می‌شوند هرگز نمی‌ایستند تا چند دقیقه ای به لامپ‌ها خیره شوند. اگر نیمه شب در این خیابان قدم بزنید؛ احساس دلتنگی می‌کنید. و اگر تنها باشید؛ به سختی می‌توانید جلوی اشک هایتان را بگیرید. هیچکس تاکنون نتوانسته، حجم حضور این خیابان را احساس کند. اما او با همه ی رهگذران دیگر متفاوت است. هفته‌ای یک بار در خیابان بیستم قدم می‌زند. دوربینش را رو بروی لامپ‌های نئونی نگه میدارد؛ و به این می‌اندیشد که اگر یک نویسنده بود؛ چگونه میتوانست درباره ی عکس های خودش داستان بنویسد؟ درباره طیف بنفشی که هیچکس به طور مستقیم در این خیابان، آن را احساس نمیکند. پس هر بار با اندیشه ی اینکه یک عکاس معمولی است؛ خیابان را ترک می‌کند. اما او نمیداند که هر هفته، نویسنده ای جوان، پشت دیوار می‌ایستد تا او را تماشا کند. شما هرگز نخواهید فهمید که احساسات، هنگامی که در فاصله ی دوری جریان دارند؛ چقدر می‌توانند انزوا آور و شکننده باشند. نویسنده همراه خود دفترچه ای می‌آورد؛ تا جزئیات عکاس را به واژه ها بیاویزد. و عکاس هر بار ساعت ها به لامپ های نئونی خیره میشود، و هرگز نمی‌داند که نویسنده ی جوان چیزی بیش از آبی و قرمز را می‌بیند. همان چیزی که عکاس به دنبال آن است. طیفِ بنفش.

2 years ago
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago