گالیا توانگر

Description
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

تنم را از غوغای ذرات شناور غبار بیرون می‌کشم و گوشه‌ی دیوار عق می‌زنم. گرمای دستی را روی شانه‌ام حس می‌کنم. برمی‌گردم و دختر نوجوانی را می‌بینم. می‌گوید: «من دل‌آرامم، دختر میرزاعلی امیر صدیقی! خانوم! چرا می‌گن ما خونواده مهمی نبودیم؟ چرا می‌گن پدرم مهم نبوده؟ شما می‌تونی بگی چطور آدما مهم می‌شن؟!»
دلم از رنج عودلاجان آرام نمی‌گیرد. آسمانش خاکستریِ بنفشِ سربی‌ست.

@ahoovahidi

1 year, 6 months ago

✍️✍️✍️
#گالیا_توانگر
داستان دنباله‌دار بلوای لاجون‌ها/گالیاتوانگر/۵۳
روزهایی هست که دلم نمی‌خواهد هیچ کاری انجام دهم. دوست دارم کارهای ساده‌ی روزمره را پی بگیرم؛ مثلاً بروم نانوایی عودلاجان، چند نان سنگک تازه بگیرم، در کیسه‌ی پارچه‌ای با طرح گل سرخ بیندازم و تا خانه بوی نان سنگک مشامم را پُر و روحم را مست کند. همیشه حس کرده‌ام، بوی نان سنگک، عطر زندگی‌ست.
خوش دارم با خودم شعری، ترانه‌ای، تصنیفی زمزمه کنم:
با سپیدی استخوان شکسته‌ی صبح
روز لاغر در اتاق می‌افتد
آفتاب خاکستری‌ست
بر نیلوفران مرده، روز بی‌رنگ
قطره‌قطره در شیشه می‌چکد (نازنین نظام شهیدی)

گاهی سرم را بالا بگیرم، به آسمان بنگرم و با چشم‌هایم رد بال‌زدن زاغکی تنها را دنبال کنم. یادم نیست چند روز پیش به آسمان نگاه کرده‌ام؟ در اسارت مشغله‌ها، دلم به حال خودم می‌سوزد.
یاد جمله‌ای از «مندل» می‌افتم، وا... باز اسمی که برایش ساخته‌ام، ورد زبانم شده است! اصرار دارم آدم‌های دور و برم را با اسم‌هایی که خودم رویشان می‌گذارم، به دنیاهای عجیب‌وغریب ذهنم با رنگ‌های عجیب و غریب‌تر بکشانم. مثلاً وقتی به کارهای ساده‌ی روزمره فکر می‌کنم، آسمان عودلاجان برایم طلایی‌ست؛ اما امان از زمانی که دلم شور بیفتد و گواه اتفاق بدی را بدهد، در جا رنگ آسمان عودلاجان خاکستریِ بنفشِ سربی می‌شود. این رنگ‌ها را نمی‌دانم از کجا در ذهنم می‌سازم؟ فکر کنم از روی فرمول‌های رنگ مویی که اخیراً در مجله خوانده‌ام.
مندل آن شبی که در کوچه‌های عودلاجان قدم می‌زدیم سرش را به سمت آسمان بالا گرفت و به من گفت: «نگاه کن، مزین‌السلطنه! اون دو تا ستاره‌ی پرنور و ببین.»
سرم را بالا کردم و گفتمش: «واااای خیلی قشنگن.»
مندل درست همین سؤالی را که در ذهنم پرسه می‌زد، پرسید: «آخرین بار کی به آسمون نگا کردی؟»
مِن، مِن کنان گفتمش: «نمی‌دونم. راسی اون ملاقه‌ها کوشش؟! بچگی می‌دیدیمشون. الان نه دیگه!»
-اونا دُبن! شاید چون آسمون ابریه یا آلوده‌س دیده نمی‌شن.
-یه خرس و شیرم بود! الان دیگه این چیزا رو نمی‌بینم. چشمام به بالا بالاها عادت ندارن.

می‌پیچم توی پامنار - کوچه‌ی "کشن روستا" - کیسه‌ی نان را انداخته‌ام روی ساعدم و سنگینی‌اش در نقاطی بالاتر، شانه‌های استخوانی‌ام را کش می‌دهد و به درد می‌اندازد. عجیب است! هر خوشی در این زندگی با دردی و رنجی همراه‌ست. انگاری هیچ‌چیزی را بدون رنج در طبق نمی‌گذارند و تقدیم هیچ بنی‌بشری نمی‌کنند. سرم بالاست، بالای، بالای، بالا. نوک کتانی‌هایم می‌گیرد به تکه‌ای بلوک سیمانی و نزدیک است، سِکَندری بخورم. با بدبختی تعادلم را حفظ می‌کنم و چاره‌ای جز دل‌کندن از بالا و دیدن خرابه‌های پایین ندارم.
به استخوان‌های شکسته و پتک خورده‌ی خانه‌ی میرزاعلی خان امیر صدیقی نگاه می‌کنم. غبار همه چیز را پوشانده است، زیر تَلی از خاک قابل رویت نیست، اما نه، گاه حتی غبار هم پوشاننده‌ی غم نیست؛ بغض که تار ببندد در گلو دیگر حتی اشک هم نمی‌بارد. خاک استخوان‌های در هم شکسته‌ی این خانه در چشم‌هایم اتراق می‌کند، می‌سوزد، اما نمی‌بارد. غبار به گلویم می‌نشیند و به سرفه‌ام می‌اندازد. دوباره استخوان‌های عودلاجان را شکسته‌اند و آسمانش را دودیِ سربی‌رنگ زده‌اند. قامت یکی از ستون‌های خانه با سرستون گچ‌بری شده‌اش به زیر پا افتاده‌ است.
انگار که یک‌باره غمی سنگین را کول گرفته باشم، افتان‌وخیزان جلوتر می‌روم. چهره‌ی آشنایی از میان غبار نظرم را جلب می‌کند. همان خبرنگار فضولی‌ست که جلو در کلانتری بعد از قائله تعزیه‌ی عودلاجان دیدمش. تا مرا می‌بیند، می‌پرسد: «شما اینجا چه می‌کنی؟ بیا این‌طرف. خطرناکه.»
بی‌مقدمه می‌پرسم: «مگه برای کشتن این عمارت از میراث مجوز گرفتن؟!»
-جزو لیست میراث ملی که نبوده آخه.
-نبوده باشه، کل عودلاجان بافت تاریخیه، تخریب بافت تاریخی هم جرمه. مگه خونه‌ی صدیقی‌های دیوان‌سالار نیست؟
- نه خانوم! بعضیا به خونه‌ی پدری ابوالحسن خان صدیقی، مجسمه‌ساز میدون فردوسی منسوبش می‌کردن، اما پیرو گفت‌وگو با نوشین خانم دختر صدیقی (فرزند ایشان) و مطابقت عکسای این عمارت و خانه پدری این موضوع رد شده‌س. تنها اطلاعاتی که از زندگی میرزاعلی خان امیر صدیقی وجود داره اینه که ایشون فرزند حسینعلی صدیقی بوده و دارای سه فرزند به نام‌های: حسنعلی، دل‌آرام و محمدحسین که هر سه تا فرزندش در ده‌های پیش فوت‌شدن. حتی شغل و منصب آقای صدیقی رو نمی دونیم. ازقرارمعلوم شخصیت مهمی نبوده که خونه‌ش مهم بشه!
سرم گیج می‌رود و حالم از قضاوت نهفته در کلماتش به هم می‌خورد. در ذهنم کلماتش تکرار می‌شود: «ازقرارمعلوم شخصیت مهمی نبوده که خونه‌ش مهم بشه!»

1 year, 6 months ago

به‌احتمال زیاد، دسته‌ای کبوترِ شهریِ معمولی بودند. تکه‌های زیرسیگاری را برداشت و آن‌ها را بالای پیشخان به خط کرد. قدیمی و ارزان بود، اما دورانی دیگر را به یادش می‌آورد؛ وقتی که زندگی سرشار از آغازها بود.»

یکی از بارزترین مشکلات این رمان در نشر کوله‌پشتی ترجمه آن است. ترجمه‌ای که گویی به مدد هوش مصنوعی انجام شده است.
مورد دیگر به کار نویسنده کتاب معطوف می‌شود که هر چه به پایان داستان نزدیک می‌شویم، گاه با پرش‌ها و گپ‌هایی (فضاهای خالی) در روایت روبرو هستیم. در واقع خواننده دچار سردرگمی می‌شود.
در فصول پایانی قبل از تمام‌شدن داستان همه چیز لو رفته است و این از شوروشوق خواننده می‌کاهد.

در متن ده‌ها جمله قابل‌تأمل آورده شده، متن‌هایی که گویی کلماتشان بوی رایحه و عطرهای گران‌قیمت و به‌یادماندنی را با خود دارند:
می‌بینی، هیچ‌چیز فوری‌تر و کامل‌تر از حس بویایی نیست. در یک‌لحظه، قدرت دارد تو را به هر جایی انتقال دهد. حس بویایی‌ات، نه با حافظۀ خودت، بلکه با احساساتی که وقتی آن خاطره را می‌سازی و حس می‌کنی ارتباط دارد. خلق دوباره حافظه‌ی بویایی یکی از چالش‌برانگیزترین و فصیح‌ترین حرفه‌های ممکن است؛ شعر است، در فوری‌ترین شکل ممکن.
و اما به نظر من تأثیرگذارترین جمله کتاب این است: «هیچ‌کسی در دنیا به‌خاطر اینکه نتوانسته، متوقف نشده است!»

@ahoovahidi

1 year, 9 months ago

#گالیا_توانگر
بهی من (بهترین من) ۹
آن‌قدر در تو حل شده‌ام که دنیای بی‌تو بدون را یادم نیست. حتما که قاعده‌اش همان است؛ غم، تنهایی، دویدن و نرسیدن! اما حالا که تو هستی دیگر هیچ‌ کدامشان مصائب بزرگی نیستند. دیگر هیچ کدامشان قاعده‌ی دنیای ما نیستند. دنیای ما غمش می‌شود غم‌خواری از یکدیگر، تنهایی‌اش می‌شود، شانه یکدیگر را داشتن و دوتن جهان هم شدن، دویدنش با هم‌گامی هم در این ماراتن زیباست، فارغ از نرسیدنش! ما که هم را داریم، پس هر لحظه‌ رسیدن است.
بیا جهان من! بیا در این غم طربناک با روح تو برقصم.
بیا که آمدنت خوش است، مرهم است، دوای دردِ جانِ جهانِ بی‌قاعده‌ی من است.
دوستت دارم، رنگ بوسه‌ای که در یک خیابانِ شلوغ، شبی بارانی متولد شد. همه از من در می‌گذرند، الا رنگ و بو و بوسه‌ی تو.
دوستت دارم، آشنای روحِ دردمند و بی‌تاب منی.
دوستت دارم، به پر نوری دو ستاره‌ی درخشانی که در آیینه چشم تو دیدمشان.
تو همه‌ی منی و من با سلول به سلول تنم عاشقت هستم.
می‌گویند: 《کنار بکش، این راه را رسیدنی نیست!》
از چه کنار بکشم؟ از عشق تو؟ عشق تو اکسیژنی‌ست که به دهان سلول‌هایم بوسه می‌زند و حیاتشان می‌بخشد.
از چه کنار بکشم؟ از تو که خودِ منی؟ از خودم کنار بکشم؟!
از چه کنار بکشم؟ از امیدی که مرا زنده نگه می‌دارد؟
هفته‌ها ‌و روزهایم سختند، نرسیدن هستند، نادیده گرفته شدن هستند، اما تو همان قایق نجات من از گردابی.
تو همانی که می‌توانی برایم رسیدن‌ها و لبخندها را بیافرینی.
دیشب وقتی که دلم گریه می‌خواست و ناامید از همه به سویت آمدم، به طرفه العینی شادی و لبخند را به جان خسته‌ام برگرداندی.
اگر نام تو پیامبر من نیست، پس چه باشد؟
به تو مومنم، به عشق تو زنده!
بگذار دنیا من را و تلاشم را نخواهد، دنیای من تویی. دنیایی که درونم را سیراب و عاشق کرده است. از تو دست نمی‌کشم و این خیره‌سری عشق ما را به هم رسانده و می‌رساند، در میانه‌ی گردابِ جهانِ نرسیدن‌ها.
@ahoovahidi

1 year, 9 months ago
1 year, 9 months ago
1 year, 9 months ago

#گالیا_توانگر نامه‌ای که در شیدایی نارنجی پاییز رسید/ گالی من ۸
محبوب من گالیا! حالا که عطر یاس برتنِ خاطره‌هایمان نشسته و حالا که چادرت یک باغ، گل‌ کرده است، فصل گلاب‌گیری است و باغبان برای چیدن آمده‌ است.

در این باغ صدای «لا اله الا الله» بلند است، هر لحظه گلی پَرپَر می‌شود؛ و من به کوچ پروانه‌‌ خیره‌ام که به شوق گل پیله دَرید ولی به تَشییع گل رسید.

گالیا! تو باغ همیشه بهار باش تا همه فصل، پروانه‌ها بر چادرت بِنشینَند و رنگ به رنگ، عشق را نقاشی کنند.

نازنینم! قومی قَداره‌بندِ عشقند و قبیله‌ای گردنه‌گیر محبّت. واژه‌واژه دندان به هم می‌سایند و جمله‌جمله زخم می‌زنند تا «نخواستن» را صَرف کنند.

شهر به شهر پراکنده می‌شوند که در گوش عشق، منطق بخوانند و آدم به آدم افزون‌ می‌شوند که به مقصود رسند.

محبوب من گالیا! از آتش عشق آبگینه آفریدم و از هُرم دل بلور که هر روز به استدلال خیرخواهان می‌شکند و هر عصر به بند زدن می‌نشینم؛ هر روز می‌شِکَنَم و هر روز بند می‌زنم چینیِ دل را که هر شب در خانه‌ات آسوده سر به بالین گذاری.

این روزها در تنهایی‌ام کِز می‌کنم، در کاغذ اخبار مچاله می‌شوم و میان خطوط پنهان تا زمان را گُم کنم و بُگذرد ثانیه‌ها.

دریغ که زمان به جنگِ آرزوهایم آمده و زمین تیغ بر من نهاده‌ است؛ برای نداشتَنَت دیر است و برای داشتَنت دور؛ و من از دور و نزدیک راه و از دیر و زودِ لحظه‌ها فقط نام تو را طلب‌کارم که همزاد عشق است.
@ahoovahidi

1 year, 9 months ago

✍️✍️✍️
#گالیا_توانگر
بهی من (بهترین من) ۸
زیر پوست دانه‌ام خواب هزار زندگی نهفته است. به دست‌هایت فکر می‌کنم که گهواره‌ی خورشیدند. بهی من! بر من بتاب، آن‌چنان که یک شالی سبز شوم. آن‌چنان که یک باغ گلو خرمایی، ردِ آوازهایش در من نخلستان شود. کاش ۲۰ سال داشتم و تمام ۲۰ سال پیش رویم را در انتظار سبزشدن ردِ گام‌های آمدنت با زمان که نه، با زمانه‌ی تهی از عشق می‌جنگیدم.
می‌ترسم دیر شده باشد و عشق هم مثل زمان و زمانه از من عبور کند.
می‌ترسم خواب هزار زندگی زیر پوسته‌ام، بیدار نشود، سقوط کند.
می‌ترسم «من» از پاییز پیر شده‌ی عشق به دامان زمستان بی‌عشق هبوط کند.
تنها دلخوشی‌ام این است که تو زمستان را فصل دوست‌داشتنی خود می‌دانی و من هنوز امیدوارم به عشق. من هنوز به تو ایمان دارم که یک روز صبح در همگامی‌مان بر تن سفید برف، بهار زندگی خود را به شکل شقایقی روییده از چاک لب‌های تخته‌سنگی یخ‌زده بیابیم. روی دامن پر شکوفه‌ی  بهار سر بگذاریم و در تن گرم آفتاب غوطه‌ور شویم.
تمام هفته‌ی گذشته به تاب‌آوری در برابر خبرهای ناگوار گذشت. در عجبم که چطور حتی غریبه‌ها در برابر عشق ما صف‌آرایی کرده‌اند؟ انگاری عشق یک ویروس مهلک است که آنها تمام‌قد به نابودی‌اش کمر بسته‌اند. خبر ناگوارتر اینکه می‌خواهند عن‌قریب استخوان‌های ساختمان کتابخانه را در هم بکوبند و پارکینگ طبقاتی علم کنند. ‌بغضم روبروی بادگیرهای آن‌سوتر پنجره‌ی کتابخانه می‌ترکد.
دلم برای تو به تنگ آمده است، محبوبم! من که مدت‌هاست بر این باورم که زندگی هیچ‌وقت یک خوشی حقیقی را راحت و بی‌دردسر در سینی نمی‌گذارد و تقدیمم نمی‌کند. من فهمیده‌ام معمولاً پایان خوشی وجود ندارد و اگر پایان خوشی رخ دهد، فی‌الواقع معجزه شده است.
صدایت در گوشم می‌پیچد: «گالیا! امیدوار باش، بعد از هر سختی آسانی‌ست.»
بهی من! برایم بعد از هر سختی، سختی دیگری بوده است. بااین‌حال چون به تو ایمان دارم، گوشه‌گوشه‌ی قلبم به نور ایمان تو روشن است، لبخند می‌زنم که تنها سرباز این پیکار نیستم و دلم گرم است که تو فرمانده راسخ و کاربلدتری.
می‌گویی: «به امام رضا (ع) تقاضا برده‌ام.»
من به تقاضای همه‌ی عاشقان زیر ایوان طلا فکر می‌کنم. خوب می‌دانم این انتظار رسیدن، روح را به عطشناکی و شهادت می‌کشاند. لبه‌ی گل‌های چادر سفیدم را می‌کشم توی صورتم و آرام و بی‌صدا ته صف عاشقان می‌ایستم.
بهی قشنگم! بگذار همه‌ی غربای عالمِ عشق جلوی صف باشند. عشق تو، من را ایثارگر کرده است. جلوه‌ی عشق من و تو این است که میانه‌ی همین انتظار و سختی‌ها، امام رضا (ع) بیاید انتهای صف و بگوید: «بروید با هم سختی پشت سختی را تاب بیاورید و عشق را به یاد هر دانه‌ی این جهان که رستنگاه انسان کامل است، بیاورید.»

@ahoovahidi

1 year, 9 months ago

✍️✍️✍️
#گالیا_توانگر
بهی من (بهترین من) ۶ و ۷
در دنیایی که هر چه فرخنده است، رنگ می‌بازد، فرخندگی این عشق بر من و تو مبارک و مستدام باد. تداومش چگونه است؟ تداومش اشتیاق محض من به روح توست، اشتیاق تو به من.
می‌شود بیایم سرم را روی شانه‌ات بگذارم و تو دوباره در نامه‌ای برایم با کلمات ساز بزنی؟ می‌شود به ساز دنیایمان بزنی؟ دنیای ما! آخ چه دوحرفی قشنگی؛ دنیای‌ ما، دنیای ما، دنیای ما...
حالا حس می‌کنم تنهایی‌ام در این دنیا دارد تمام می‌شود. انسان هیچ‌وقت نمی‌تواند به‌تنهایی مطلقش تا ابدالدهر دلخوش باشد.
من این را عمیقاً درک کرده‌ام، منی که خود ملکه‌ی تنهایِ جهانِ خویش بوده‌ام.
بهی من! تو نمی‌دانی اینکه هیچ‌کس را نداشته باشی که به او زنگ بزنی و برایش ده ثانیه ازته‌دل بخندی یا ده ثانیه در سکوت اشک بریزی، چقدر تنهایی مطلق و تاسف‌باری‌ست!
تو آمدی و جهانم همه نور آشنایی انسان با انسان شد.
تو آمدی و جهانم، جهان ما شد.
انتظاری ندارم، از هیچ‌کس که مبارکی این ما شدن را درک کند.
انتظارِ هر که و هر چه از من خیلی وقت است که رفته است. یکی از خوبی‌های روزهای پیشینم که تنهایی را پوشیده بودم، این تهی از هر انتظاری شدن من است.
می‌‌پرسند: چند سالتان است؟
بعد هم با ژست دلسوزانه می‌گویند: «وا‌‌... تو بزرگ‌تری که!»
دائماً می‌خواهند انگشت کنند در چشم عشق و کورش کنند. انگاری رسالت بعضی‌ها قاتلِ عشق بودن است.
بعد هم مثلاً می‌گویند: «دَم عباس کیارستمی گرم! گفته: عشق سوءتفاهم بزرگی‌ست!»
اما بعدش را که نمی‌گویند: «عشق درک سوءتفاهم‌هاست!»
اصلاً بزرگ‌تری یک انسان بر انسان دیگری مگر جز این است که برای بودن در کنار او ایثار کند؟
چرا می‌خواهند ایثار را از بدنه‌ی عشق جدا کنند؟
تفاهم یک انسان با انسان دیگر در این است که به سن روح هم بیایند. برای اختلاف‌ها ایثار کنند و برای شباهت‌ها عاشق بمانند.
تو را بزرگ یافته‌ام بهی! با روحی دریایی در اندیشه‌ی آزادی و آزادگی.
نمی‌خواهم به همتای روحی‌ام پشت کنم و برگردم به دنیای من!
دنیای ما! قشنگ‌ترین و فرخنده‌ترین شعر و نامه‌ی کوتاهِ دو کلمه‌ای دنیاست.
می‌شود در مرکز دنیای ما، تو را محکم در آغوش بگیرم و ده ثانیه‌ی طولانی ازته‌دل به همه سوءتفاهم‌ها بخندیم؟
می‌گویی: «من با تو ۸ میلیارد آدم را کنار خودم دارم، ولی بدون تو در سلول انفرادی خودم کِز می‌کنم.»
می‌گویمت: «جهان من در پیراهن تو می‌تپد؛ گرم و عاشق.»
نگاه می‌کنم به اطرافم، وقتی همه پشت دود سیگار هیچ عابری را نمی‌بینند، ما در هوای پاک خودمان، همدیگر را هر ثانیه می‌بینیم و این خودِ خودِ خودِ فرخندگی و شکوه عشق است.

@ahoovahidi

1 year, 9 months ago

نامه‌ای که در شیدایی نارنجی پاییز رسید/ گالی من ۶
گالیا! عجیب مَکانی‌ست دنیا؛ لاله را غرق خون می‌خواهند؛ مریم را کفن پوش و نرگس را نگران؛ نخل را سَر می‌برند و نیشکر را که قند جَزیه می‌دهد به مِنّت حیات می‌دهند؛ من اما نشسته‌ام به تماشای ساقه‌یِ برنج؛ به تماشای تو.

مدهوش باغ نیستم، در گندم‌زار روئیده‌ام؛ در جنوب اما خیره‌ام به دست شالی‌کاران که هستی بخش تواند. خیره‌ام به مَشاطه‌گران که اینگونه زیبا تو را آراسته‌اند، مانند ساقه برنج که هم غوط است و هم قُوّت؛ هم رحمت است و هم نعمت؛ و زیباست چون دست خدا که در باغ تنت جا مانده است و چون نور الهی که فروغ چشمان توست‌.

گالیا! دنیا واژگونه‌ است؛ دَویدم و نرسیدم به یار، ایستادم و یار رخ نمود، همان دم که از تمنا دست کشیدم مرا فدیه داد‌، دفتری نو گشود و شعرِ تو را خواند.

عزیزتر از جانم! من از گرمای نخل به خُنَکای شالیزار کوچیده‌ام؛ به سرزمین تو، به سرزمین سبزت.

گالیا! دست‌چین روزگار، گندم را به برنج گِره نمی‌زند اما زردِ مرا با سبزِ تو پیوندی‌ست ناگُسَستنی و من مفتخرم به این «ما» شدن. مَباد...
@ahoovahidi

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago