نوشتن

Description
@SchreibenSchule
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 7 months ago
تدبیر غار

تدبیر غار

تلخم. خودم می‌دانم که بیش از اندازه تلخم.‌ طنازی‌ و شوخ‌طبعی‌ام فرافکنی تلخی است. مثل گیاهی گوشت‌خوار یا گلی خاردار تظاهر نمی‌کنم؛ بوته‌ای بویناکم که می‌گویند شاید شهدی دارد. وقتی به این فکر می‌کنم که برای پنهان کردن تلخی‌ام از دیگران باید ادای شوخ و شادی را دربیاورم، تلخ‌تر هم می‌شوم و از دیگران و از خودم بدم می‌آید. از معاشرت بیهوده‌ای که مجبور به تظاهر باشی. از پرحرفی و نمایش خوش‌مشرب بودن. از پنهان کردن فحش‌هایی که در دلم می‌دهم.
تلخم و تلخی‌ام چکه می‌کند. مثل سرماخوردگی که مزه‌ی تلخ دیفن‌هیدرامین را به یاد می‌آورد، که سرایت دارد. خودم خوب می‌دانم و از آدم‌ها فاصله می‌گیرم. درون غار می‌خزم و از دروغ به دیگران بی‌نیاز می‌شوم. برخی ناراحت می‌شوند و خیالاتی می‌کنند. من اما بی‌تقصیرم. آن‌ها هم. گناهشان شاید این است که زندگی‌های خوبی دارند و به زندگی تلخ دیگران نگاه نمی‌کنند. من اما تلخی زندگی دیگران، دیگرانی در سراسر جهان که نمی‌شناسندم، را بو می‌کشم و دست‌هایم را از آن پر می‌کنم. و به سیاست. مثل کسی که به کوکنار کارد می‌زند تا شیره‌اش را بجوید. شیره اما تلخ است و تسکین نمی‌دهد.

در غاری زندانی‌ام. شبیه زندان است؛ زندان آتن در تپۀ موزین. تلخی را مثل جام شوکران سر می‌کشم، لاجرعه مانند سقراط. اما پاهایم خشک نمی‌شود و لاجرم نمی‌میرم. جامی دیگر، و از مرگ خبری نیست. اطرافیانم که نگران مردنم بودند، از مشاهدۀ این تلخی طولانی به تنگ آمده‌اند و گمان می‌کنند دروغ می‌گویم. شوکران را از من می‌گیرند و یکی‌یکی مزمزه می‌کنند.
جام تلخی در دست می‌رقصم و مردن اطرافیانم را تماشا می‌کنم. تو گویی من زندانبانم و آن‌ها محکومان.

دلم می‌خواهد مثل م. ابن ع. چهل روز یا بیشتر به غار تنهایی بروم. به غذایی که خ. بنت خ. می‌آورد، لب نزنم و گوشم را حتی بر نجوای ج. ببندم. وقتی می‌گوید «بخوان»، لبخند بزنم و وقتی می‌گوید «فلانی گفته است»، پوزخند. به فلانی و به دعوتش بخندم و به اینکه مرا انتخاب کرده است. که دیگران را دعوت کنم و نجات بدهم. بعد، آهسته از غار پایین بروم و در گوش خ. آهسته‌تر بگویم: «می‌دانی، امروز فهمیدم که یکی هست که از من هم تنهاتر است. بیچاره از من کمک می‌خواست، اما من دلم به حالش نسوخت. خودش را ندیدم، اما می‌دانم که نامش خداست.»
شاید هم در غار ماندم و این راز را از همه پنهان کردم. از همه، حتی خ. و ج. که نمی‌شناسمشان.

[اوورتور غار فینگال (هیبریدها) از فلکیس مندلسون (1830)]
@SchreibenSchule

1 year, 11 months ago

در تاریکی سنگ می‌کنیم که پول دربیاوریم. ولی هیچ پول نداریم. جانمان در می‌آ‌ید تا سنگ کنده می‌شود. و دیگر جان نداریم. گرد زغال به چشم و گلویمان می‌رود تا تکه‌های درشت بار واگن ‌شود. اما هنوز ماسک نداریم. سرفه می‌کنیم بس که گرد در ریه‌هایمان می‌نشیند. و هیچ‌کدام بیمه نداریم. شیر می‌نوشیم که سرفه‌هامان بند بیاید. و شیر کافی نیست. و گاهی بوی گاز می‌پیچد و خطر انفجار هست. ولی هواکش قوی نداریم. آنجا که دیگر هوا نیست، نور نیست، ماسک نیست، بیمه نیست و خدا معلوم نیست کجاست، هیچ‌کس نمی‌داند فردا هم همانجا هست یا نه؟ اما ما ترس نداریم. ما هیچ نداریم. ما داریم روز به روز و ذره ذره خودمان را زیر خاک دفن می‌کنیم.
حالا شما، آقایی که خوب قصه می‌نویسی، من تمام زندگی‌ام را برایت خلاصه گفتم. شما بنویس تمام نور خورشید برای روشن کردن آن سیاهچال که من در آن جان می‌دهم، کم است. تمام آب‌های دنیا برای شستن سیاهی دست‌ و صورت پدرت کافی نیست. حتی تمام شیر‌های دنیا برای شستن گرد زغال از ریه‌ها و گلوی او کم است. همه‌ی بادهای جهان نمی‌تواند تنگی نفسش را درمان کند. و تمام پول‌های دنیا نمی‌تواند جوانی سیاه شده در معدن را جبران کند. باید بین همه آدم‌های دنیا یکی باشد که از ما یادی کند. می‌خواهی شعر بنویسی یا قصه، بنویس. چیزی بنویس که پسرم با صدای بلند بخواند. مثل این‌هایی که من دارم برای پسرم انشا می‌کنم. که من هم پدر دارم. و ما هم آدم هستیم. آدم حتی اگر خودش را برای هیچ زنده به گور کند، آدم است.

(رساله‌ی خروج، باب ۸۱)
https://www.instagram.com/p/COispmLBzym/?igshid=1b79n2zoi9ekj

1 year, 11 months ago
اگر فرزندانش به جاه و جلال …

اگر فرزندانش به جاه و جلال برسند، او آگاه نمی‌شود و هرگاه خوار و حقیر گردند، باز هم بی‌اطلاع می‌مانند. او فقط درد خود را احساس می‌کند و برای خود ماتم می‌گیرد.
فصل ۱۴، آیات ۲۲-۲۰

زندگی امثال من همان ماجرای یخ‌فروش نیشابور در حدیقة‌الحقیقه‌ی سنایی است که گفت نخریدند، تمام شد. یاد یخ‌فروش میدان فلسطین می‌افتم که از دنیا یک گاری داشت و بس. آدم خیّری گوشه‌ای در همان حوالی به او داده بود که وقتی اموالش مصادره شد، پیرمرد هم آواره شد. پیرمرد چیزی برای از دست دادن نداشت. گاهی همان‌جا کنار گاری‌اش می‌خوابید؛ حتی روی جدول سیمانی میدان. پیرمرد اول زمستان همین پارسال فوت شد.

من هم دیگر مشتری برای زندگی خودم ندارم، خودم هم مشتری‌اش نیستم. کسی از من چیزی نمی‌خرد اما من هم منتظر نمی‌شوم کسی بیاید. به قول مولوی در شرح شعر سنایی در مجلس اول از مجالس سبعه، باید از پر شدن کیسه‌ی امید، ناامید بود: «گفتند: چون این یخ وجود ما کاسد شود و از تاب آفتاب معصیت گداختن گیرد، چاره‌ی ما یخ‌فروشان چه باشد، تا متاع ما قیمت گیرد و کیسه‌های امید ما پر شود؟ جواب فرمود که «... هرکس که به کار خویش سرگشته شود آن به باشد که بر سر رشته شود.»»

نباید گذاشت جسم و جان آدم در این زندگی ذره‌ذره آب بشود، به امید اینکه کسی خواهان آن شود. بلکه باید خودت به وقتش - یعنی همان وقتی که عقلت به اینجا برسد - این کالا را رها کنی. این‌گونه است که آزاد می‌شوی:

«مثلت هست در سرای غرور | مثل یخ‌فروش نیشابور
در تموز آن یخک نهاده به پیش | کس خریدار نی و او درویش
هرچه زر داشت او به یخ درباخت | آفتاب تموز یخ بگداخت
یخ‌ گدازان شده ز گرمی و مرد | با دلی دردناک و با دمِ سرد
زانکه عمر گذشته باقی داشت | آفتاب تموزش نگذاشت
این همی گفت و اشک می‌بارید | که بسی مان نماند و کس نخرید
قیمت روزگار آسانی | به سرِ روزگار اگر دانی
چیست عقل اوّل این جهان دیدن | پس به حسبت برین جهان ریدن
برگ دنیا خرد نبپسندد | مرگ بر برگ این جهان خندد
چون نترسی تو از اجل خُردی | آن ز غفلت شمر نه از مردی
تو نه‌ای بر اجل دلیر هنوز | گور گور است و شیر شیر هنوز»
@SchreibenSchule

2 years, 8 months ago

کار ما شمردن است. مرده می‌شماریم. آنها را نمی‌شوییم. آنها ما را می‌شویند. گناهان ما را. ما به قلمروی گناه تعلق داریم. وقتی بمیریم پاک می‌شویم. نیز اگر بمیرانیم.
کار شمردن را خوب می‌دانیم. کار خوبی هم هست. دنیا بدون عدد دشوار اداره می‌شود. خصوصاً وقتی زنده‌ها زیاد باشند. این است که ما زنده‌ها را نمی‌شماریم. آنها را می‌میرانیم و بعد می‌شماریم. وقتی می‌شماریم، دیگر به زندگی تعلق ندارند. بلکه به ما تعلق خواهند داشت.
ما حتی به نام آنها کاری نداریم. نام متعلق به قلمرو زنده‌هاست. نام‌ها تفاوت ایجاد می‌کنند. تفاوت دردسر است. اما دلیل هم هست. ما باید یکی شویم. حتی اگر مجبور شویم یکی‌یکی همدیگر را بمیرانیم. یا اینکه مردگان را در گورهای جمعی انباشته کنیم.
نام‌ها تعلق هم ایجاد می‌کنند. تعلق به زنده‌ها و به زندگی. این هم دردسر بزرگی است. نام‌ها باید به اعداد تبدیل شوند تا آسان شوند. و به ما تعلق پیدا کنند. اما ما خود متعلق به جای دیگری هستیم. همان‌جایی که از آن آمده‌ایم و بدانجا می‌رویم. مرگ فرصت است. مرگ دلیل است. مرگ مسیر است. مرگ مقصد است. مرگ رستگاری است. دیگر گمراهی است و تباهی.
ما سال‌هاست که می‌میریم و می‌میرانیم. تا پاک شویم. اما همچنان گناه هست، زیرا شیطان هست. شیطان هست و از تمام ما بیشتر است. از ما که سربازان خداییم. پس ما می‌میریم و می‌میرانیم تا نشان دهیم که خدای ما از شیطان بزرگ‌تر است. از شیطان که در تمام زندگان لانه کرده. و در تمام زندگی می‌لولد. اگر ما تسلیم زندگی شویم، شیطان پیروز شده است. اما شیطان باطل است و زندگی بیهوده.
کافی است طومار زندگی را باطل کنیم تا شیطان را شکست دهیم. این است که تمام مهرهای «باطل شد» را می‌شماریم. و تمام روزها و شب‌هایی که مهر زده‌ایم. و تمام سال‌هایی که روز و شب‌هایش را شمرده‌ایم. حالا چهل و سه سال است که شمرده‌ایم. خیلی‌هامان هم در این سال‌ها مرده‌ایم و ما را شمرده‌اند.
رستگار شده‌ایم، حتی اگر پیروز نشده باشیم. پیروزیم، وقتی می‌میریم. وقتی زنده نیستیم که شیطان گمراهمان کند. وقتی می‌‌میریم و شیطان که در ماست، نیز می‌میرد. وقتی از شیطان خالی می‌شویم و به خدا می‌رسیم. یکی‌یکی‌پیروز می‌شویم و پیروزی یکدیگر را می‌شماریم. همه می‌میریم و همه یکی می‌شویم. ما برای مردن ساخته شده‌ایم. حالا چهل و سه سال است که راه رستگاری، راه پیروزی و راه خدا را آموخته‌ایم. راهش مرگ است. آسان می‌میریم و آسان می‌میرانیم.
@SchreibenSchule

2 years, 11 months ago

خدای من رئوف است، مثل خودم، یا من مثل او. ضعیف است، مانند خودم، یا من مانند او. رئوف‌تر از آن است که مرا با این رنج سرشته باشد و ضعیف‌تر از آن است که این رنج از سرنوشت من برگیرد. کاری از دستش برنمی‌آید، چونان خودم، یا من چونان او.
خدای من از من خجلت کشیده، رخ نمی‌نماید. پسِ پرده پنهان شده، پدیدار نمی‌شود. مانند کودکی خطاکار، از شرمِ شماتت مادر یا ترسِ تنبیه پدر. دردهایم را از او پنهان می‌کنم، چنان‌که او خود را از من. با این همه، می‌ترسم که او در خدایی خویش، بی‌بهره از توانایی، خالی از بینایی و دانایی نباشد، رنجم ببیند و دردم بداند.
در سپهر سکونت ساعت‌سازان، چونان ذرات شن، خود از تنگنای مینا فرو می‌رود و منتظر دستان انسانش می‌ماند تا آن را باز به آغاز بازگرداند. محصور در مکان آینه و محدود در زمان بیهوده، خدایی است ملتمسِ مخلوقش، که اگر نیاید، از یاد می‌رود. اگر به دعای ناچار نخوانمش، یا به دعوا نکوهش نکنم، نیست می‌شود، گویی نبوده است.
خدای نادیدنی من، کاش از مقام همام خداوندگاری امتناع ورزیده، بر زمین گناه نزول اجلال می‌فرمودی تا تنها یک تنِ تنها را امکان همزیستی بود. کاش مانند پیرزنان تنها دستان چروکیده‌ای لرزان داشتی که می‌شد آن را در دست گرفت. کاش آغوشی برای گریستن بودی و دیگر هیچ. کاش اگر جان دادن نمی‌توانی، جان گرفتن بدانی. تا مرا از این بی‌شرمی و خود را از این شرم برهانی.

روز خشم: سرود گرجی برای مرگ (آهنگساز ناشناس، قرون وسطای متأخر)
@SchreibenSchule

2 years, 11 months ago

در تاریکی سنگ می‌کنیم که پول دربیاوریم. ولی هیچ پول نداریم. جانمان در می‌آ‌ید تا سنگ کنده می‌شود. و دیگر جان نداریم. گرد زغال به چشم و گلویمان می‌رود تا تکه‌های درشت بار واگن ‌شود. اما هنوز ماسک نداریم. سرفه می‌کنیم بس که گرد در ریه‌هایمان می‌نشیند. و هیچ‌کدام بیمه نداریم. شیر می‌نوشیم که سرفه‌هامان بند بیاید. و شیر کافی نیست. و گاهی بوی گاز می‌پیچد و خطر انفجار هست. ولی هواکش قوی نداریم. آنجا که دیگر هوا نیست، نور نیست، ماسک نیست، بیمه نیست و خدا معلوم نیست کجاست، هیچ‌کس نمی‌داند فردا هم همانجا هست یا نه؟ اما ما ترس نداریم. ما هیچ نداریم. ما داریم روز به روز و ذره ذره خودمان را زیر خاک دفن می‌کنیم.
حالا شما، آقایی که خوب قصه می‌نویسی، من تمام زندگی‌ام را برایت خلاصه گفتم. شما بنویس تمام نور خورشید برای روشن کردن آن سیاهچال که من در آن جان می‌دهم، کم است. تمام آب‌های دنیا برای شستن سیاهی دست‌ و صورت پدرت کافی نیست. حتی تمام شیر‌های دنیا برای شستن گرد زغال از ریه‌ها و گلوی او کم است. همه‌ی بادهای جهان نمی‌تواند تنگی نفسش را درمان کند. و تمام پول‌های دنیا نمی‌تواند جوانی سیاه شده در معدن را جبران کند. باید بین همه آدم‌های دنیا یکی باشد که از ما یادی کند. می‌خواهی شعر بنویسی یا قصه، بنویس. چیزی بنویس که پسرم با صدای بلند بخواند. مثل این‌هایی که من دارم برای پسرم انشا می‌کنم. که من هم پدر دارم. و ما هم آدم هستیم. آدم حتی اگر خودش را برای هیچ زنده به گور کند، آدم است.

(رساله‌ی خروج، باب ۸۱)
https://www.instagram.com/p/COispmLBzym/?igshid=1b79n2zoi9ekj

3 years, 1 month ago

ابوالفضل امیرعطایی، شانزده ساله از شهرری، تو می‌توانستی شاگرد من باشی. سال دیگر، سال یازدهم، اگر می‌بودی، به تو نوشتن و جامعه‌شناسی درس می‌دادم. اما سال دیگر درباره‌ی تو بسیار نوشته‌اند و نام تو در جای‌جای این جامعه جاودان است. تا آن‌زمان شاید سگ‌ها و گرگ‌های نباش، سنگ گور تو را بارها شکسته‌اند، اما هزار بار بیشتر گل‌های قرمز روی قبر قربانی می‌گذارند. و نام تو باز هم نوشته می‌شود. به سنگ، به دیوار، به کاغذ، به هزار رنگ می‌نویسند آنچه را که مادرت نوشت: «ماهم رفت، ماهت بمیرد آسمان!» می‌نویسند که خدایشان گفت همانا انسان را در رنج آفریدیم، اما تو شانزده سال نیز در رنج زیستی و هشت ماه نیز در رنج مُردی. روز پنجم قیام جمجمه‌ات‌ را سپر گلوله‌ی اشک‌آور کردی و ماه نهم قیام مُردی تا بگویی قیام نمی‌میرد. جراحی شدی، فلج شدی، به کما رفتی، به هوش آمدی، انگشت تکان دادی و بعد مردی. جزئیات مرگ تو مفصل است؛ می‌توان به روایت مادرت از لحظات نومیدی و امیدواری حیات تو نوشت. تو اما راوی امید و نومیدی قیام بودی. مادرت گمان می‌کند تو از تاریکی می‌ترسی و به کشتگان پیشین می‌سپاردت، اما تو تازه به روشنایی پا گذاشته‌ای. از ظلمت زیستن به بطالت ظل اطاعت از باطل. نه، ابوالفضل امیرعطایی، تو تصمیم درست را گرفتی که در برابر گلوله‌ای درشت سپری کوچک شدی، به قیمت متلاشی شدن. تو رنج تمام عمر را در یک لحظه دیدی و تصمیم درست را گرفتی. درباره‌ی اینکه نوجوانی باشی که نمی‌داند درس‌خواندن در مدارس جهل، سودی دارد یا نه؛ جان‌کندن برای اندک دستمزد دزدان، می‌ارزد یا نه؛ عاشق‌شدن عبث به کسی که به دست نمی‌آید، عاقلانه است یا نه؛ پدرشدن برای کسی که شرمنده‌اش خواهی بود، اخلاقی است یا خیر؛ امیدوار بودن در روزگاری نامراد در میان نامردان، دیوانگی است یا نه؛ و زندگی چنین زجرآور به امید اجر اخروی از دست دوزخ‌سازان روی زمین، ارزشی دارد یا نه.
https://t.me/SarKhatism/39669

Telegram

سرخط

***🔴*** آن‌ها ابوالفضل امیرعطایی را کشتند سرکوبگران اسلامی، ابوالفضل امیرعطایی ۱۶ ساله را کشتند و از مراسم تدفین جسم بی‌جان کودکش نیز وحشت دارند. آنقدر می‌ترسند که مزدوران هارشان امروز به بهشت زهرا لشگرکشی کرده و مانع از برپایی تجمع مردمی شدند. مراسم تدفین امروز…

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago