✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
مطالعه سیریناپذیر
نه توانِ نوشتن دارم و نه توانِ خواندن. حتی نمیدانم قبل از اینکه بیمار شوم شب و روزم را چطور میگذراندم و اصلاً دنیا چه شکلی بود. هیچگاه تا این اندازه حالم بد نشده بود. در طول روز که من در رختخواب افتادهام، تلفن همراهم دستِ دخترم است و تماموقت مطالعه میکند. هر وقت سرم را از زیر پتو بیرون میآورم، میبینم که با ولع مشغولِ خواندن است. هرچه تذکر میدهم، بیفایده است. میگویم خوش به حالت که سالمی و میتوانی کتاب بخوانی. میگوید:
- نه خوش به حالم نیست. این کتابا منو سیر نمیکنه. آخه چرا من نباید یه کتابخونه بزرگ پر از کتاب داشته باشم؟ من کتاب میخوام. کتابهای بیشتر. اینا زود تموم میشه. وقتی کتاب میخونم آزادم هرطور که میخوام تصویرسازی کنم. تخیلم جوری کار میکنه که انگار دارم فیلم تماشا میکنم.
جوابی ندارم به او بدهم. خواستهاش خارج از توانِ من است. چشمهایم را میبندم و به کتابخانهای که دوست دارد داشته باشد، فکر میکنم. به اینکه کی قرار است حالم خوب شود و به کارهای روزمرگیام برسم. با خودم میگویم اگر حالم خوب شد، قول میدهم با تیارا بازی کنم، قول میدهم از زمان بهتر استفاده کنم و قدر سلامتی را بیشتر بدانم.
به من میگفت: «چشمهاى تو مرا به اين روز انداخت. اين نگاهِ تو كارِ مرا به اينجا كشانده. تاب و تحمل نگاههاى تو را نداشتم. نمیدیدی كه چشم بر زمين مىدوختم؟»
به او گفتم: «در چشمهاى من دقيقتر نگاه كن! جز تو هيچ چيزى در آن نيست...»
«کتاب چشمهایش؛
اثر بزرگ علوی»
وقتی بدن با من دشمنی میکند
ساعت چهار نصفِ شب است. بدنم مثلِ کوره داغ است. لغزش دانههای عرق را روی پوستم حس میکنم. انگار از کفِ زمین آتش بالا میآید. دلم میخواهد به خیابان بروم و زیر باران قدم بزنم. صدای ترقترق باران روی کولر حسی خوبی ندارد. سه شب است که نمیتوانم درست بخوابم. فقط در حدِ چند ساعت. بدنم به جنگ با من برخاسته. هنوز معده دردم خوب نشده که دردی دیگر جایش سبز میشود. ویروسِ قبلی در تنم است که ویروسی جانسختتر از راه میرسد. کاسهٔ سرم مورمور میکند. سینهام چرک کرده و سوزن سوزنی میشود. نفسم بالا نمیآید. احساس خفگی میکنم. مسکنها دیر عمل میکنند و اثرشان زود از بین میرود. در خانه راه میروم. گاهی چنان سردم میشود که هیچ جور گرم نمیشوم. به بخاری تکیه میدهم و گرمای تنش را تا عمق استخوان حس میکنم. گاهی هم چنان گرمم میشود که حس میکنم وسط جهنمم.
باز تاب میآورم. حواسم نیست بدنم به من نه میگوید. از وقتی در جلسههای کتابخوانی کتابِ وقتی بدن نه میگوید را میخوانیم، این را بهخوبی فهمیدهام که بدنم با من سرِ جنگ افتاده. ُسیستم ایمنی بدنم پایین آمده. بیماریهایی سراغم میآید که هیچگاه تجربهشان نکردهام. هم میدانم چرا بدنم به من نه میگوید و هم نمیدانم.
باز با چشمباز کابوس میبینم. میترسم وقتی حالم خوب نیست و تب دارم، هذیانگویی هم کنم. بچه که بودم، هر وقت دلم برای توجه پدر و مادرم تنگ میشد، بیمار میشدم. ما هفت خواهر و برادر بودیم. کسی بیشتر موردتوجه پدر و مادر قرار میگرفت که کوچکتر بود. مادرم وقت نداشت تا به همهٔ ما به یک اندازه توجه کند. هرچند تمامِ سعیاش را میکرد که خوب به ما رسیدگی کند. پدرم عاشق بچههای کوچک بود و با چنان ذوقی بغلشان میکرد که آدم احساس نمیکرد برای او ذرهای مهم باشد.
اما وقتی یکی از ما بیمار میشد، هر دو پرستارهای قابلی میشدند. مخصوصاً مادرم که مثلِ پروانه دورِ سرمان میگشت. روزهایی که بیمار میشدم، احساس سرخوشی میکردم. احساس اینکه وجود دارم و برای والدینم مهمم. به جز وقتهایی که حالم خوب نبود، هیچ حس نمیکردم برای آنها ذرهای اهمیت داشته باشم. چون نه کسی من را در آغوش میگرفت و نه میپرسید که چه احساسی دارم.
اما حالا از بیماری وحشت دارم. از بوی قرص و دارو متنفرم و مثلِ بچههای کوچک از خوردنشان خودداری میکنم. پدر و مادرم با من فرسنگها فاصله دارند. هر وقت به دیدنشان میروم، بهشدت بیمار میشوم. باز مادرم پرستار میشود. اصلاً شاید به همین دلیل بدنم شروع به نه گفتن میکند. حتماً در حافظهام خاطرهٔ کودکی مانده و بهصورت خودکار عمل میکند. قانعکننده است که آن وقتها بیمار میشوم. اما حالا نه. نمیدانم چرا و دلیلش چیست. اما مطمئنم بیدلیل نیست. بدن هیچوقت بیهوده با ما در نمیافتد و ساز مخالف نمیزد.
چرا اسم من گیابند شد
امروز از مدرسه زنگ زدند و بابت موضوعی گله کردند. من مات و مبهوت مانده بودم که از چه صحبت میکنند. تا اینکه خودشان شک کردند و اسم و فامیل دخترم را پرسیدند. در مدرسه یک نفر دیگر هم با همین اسم و فامیلی هست که در اغلب مسائل او را با دختر من اشتباهی میگیرند.
حتی دخترم روی این موضوع بهشدت حساس شده. وقتی اسم باران را برایش انتخاب کردم، چند ماهی میشد که در وجودم شروع به رشد کرده و من که بهشدت احساس افسردگی و ملال میکردم، دلم قدری باران میخواست.
تابستان گرم بود و نفسم را بند میآورد. همان وقت بود که آسمان پر از ابر شد و بارانِ شدیدی شروع به باریدن کرد. احساس کردم، دعای من بود که مستجاب شده. به همین دلیل، با خودم قرار گذاشتم اگر بچه دختر بود، اسمش را باران بگذارم.
با اینکه آن زمان کسی موافق نبود، اما من تا لحظهای که برایش شناسنامه گرفتیم، از انتخابم کوتاه نیامدم. الان مثل دوازده سالِ پیش نیست و اسم باران طرفداران زیادی پیدا کرده و دخترم میگفت چرا برای من هم اسمی مثل خودت پیدا نکردهای. او هم بارها شنیده که اسم من خیلی خاص و ناب است. به اسم خودم فکر کردم که برای همه چقدر عجیب است. هر کسی اسم من را میشنود، معنیاش را هم میپرسد.
امروز برای اینکه از معنای اسمم مطمئن شوم، با مادرم تماس گرفتم و پرسیدم چرا اسم من گیابند شد و دقیقاً چه معنیای میدهد و اصلاً این اسم به انتخاب چه کسی بوده است؟
یکی از زنعموهایم برادرزادهٔ مادرم است و مادرم میگفت اسم شش نفر از شما را او انتخاب کرده و من چون نمیخواستم دلش را بشکنم، هر اسمی که برای شما انتخاب میکرد، میپذیرفتم. گیابند هم به انتخاب او بود.
تا چند سال پیش از اسم خودم راضی نبودم و حتی زمانی میخواستم آن را تغییر بدهم. اما در این چند سال بیشمار شنیدهام که گیابند زیبا است و من هم این را پذیرفتم. مادرم میگفت گیاه گیابند فقط در کوهستان و در دلِ سخرههای سخت رشد میکند. میگفت این نوع گیاه هم خیلی خوشبو است و هم کمیاب.
وقتی برای دخترم اسم انتخاب میکردم، اصلاً به فکر یک اسم اصیل و ناب نبودم. بلکه انتخابم برگرفته از احساساتم بود. دلم میخواهد بدانم زنعمو چرا و چگونه نام من را گیابند گذاشت. پیشینهٔ اسمها گاهی هم خیلی عجیب است و هم داستانها در خود دارند.
گفتوگو با منِ درون
- چیکار میکنی؟ اصلاً معلوم هست چیکار میکنی.
- مگه چیکار میکنم؟
- چرا به هیچ کدوم از کارهات نمیرسی و نشستی یه گوشه داری به روبهرو نگاه میکنی.
- الان این تنها کاریه که دوست دارم انجام بدم. چیه، نکنه انتظار داری برم و یه اثر هنری خلق کنم. مگه توی این سه سال، چه وقتی حالم خوب بوده و چه وقتی نبوده، تونستم این کار انجام بدم؟
- من نگفتم برو اثر هنری بیافرین، گفتم از این حال بیا بیرون. خلق اثر هنری به این آسونیها نیست. باید خوندل خورد و رنجها برد.
- پس در این صورت چه کاری انجام بدم و چه بیکار بشینم، فرقی نمیکنه.
- اشتباهت همین جاست. عجله داری و اعتقادی به حلزونیوار رفتن نداری. به جاش همین که دیدی فضای حافظه گوشیت خالی شده، دهتادهتا آهنگ دانلود کردی و از صبح تا شب به اونا گوش میدی.
- اشکالش کجاست؟ مگه قراره من تا همیشه به همین روند ادامه بدم. چند روز دیگه تموم میشه.
- به خودت نگاه کن، گوشدادن به اون آهنگهای غمگین حالت رو که بهتر نمیکنه هیچ، بدتر هم میکنه. باعث میشن بیشتر تو خودت فروبری.
- دست از سرم بردار. من میخوام فروبرم تو خودم. اصلاً میخوام تو خودم غرق بشم. گوشدادن به آهنگ حالم رو بد نمیکنه، تازه بهتر میکنه.
- کلی کتاب صوتی دانلود کردی ولی هیچ کدومش رو تا آخرش گوش ندادی. یه فهرست بالابلند از پادکستهای مورد علاقهت نوشتی، پس کی به اینا گوش میدی. کی به کارات میرسی.
- فعلاً حالوحوصله اینا رو ندارم و افسردگی رفته تو جونم. بگذره به این کارها هم میرسم.
- هه خندهدار نیست؟ تو کی افسرده نیستی. همیشه تو خودتی. همیشه جایی یه چیزی تو زندگیت خالیه. ولی تو ظاهرت یه چیز دیگهست. خندهرو و شاد. واسه همینه که وقتی مادام بوواری رو خوندی اون طوری عصبی شدی، گریه کردی. چون شبیه مادام بودی. چون همیشه یه چیزی تو زندگیت کمه.
- نمیخواد چیزهایی که خودم میدونم رو به خودم بگی. من همینم، نمیشه که تغییرش بدم. خوبه که جلوی بقیه گریه کنم؟
- بازم حرفِ خندهداری زدی. پس چرا از تغییر واسه بقیه حرف میزنی؟
چرا فاز آدمهای فهمیده رو به خودت میگیری.
- من از تغییر حرف میزنم که خودم هم بشنوم. میخوام به خودم تلنگر بزنم. میخوام با گفتن، خودم رو ملتفت کنم.
- منطقی نیست.
- باشه، مهم نیست. منطق من از روی بیمنطقیه.
- واقعاً هم گاهی خیلی بیمنطق میشی. تو دلخوشیای هم داری که دوامی داشته باشه؟
- هه، تو از من بیمنطقتری، کدوم خوشیای ابدیه. کدوم شادیای تا ابد موندگاره؟ هر خوشی و یا غمی یه روز از بین میره و تموم میشه.
- منظور من این نبود. تو فرق داری. برای تو زندگی همیشه یه شکله. خاکستری. نه کاملاً تیرهست و نه کاملاً رنگی.
- اگه اینطوری فکر میکنی، خیلی خوبه. چون همهٔ چیزهای خاکستری رو دوست دارم. از شخصیتهای داستانها گرفته تا رنگها و ابرها.
- میدونی، تو آدم عجیبی هستی. حرف زدنمون بیفایدهست. پس بیا به همون آهنگ گوش کنیم.
داستانک فیلمنامهنویس
چیزی تا اکران فیلم کودکان کار نمانده بود. تماشاگرهایی که بلیت تهیه کرده بودند، بافاصله و بهکندی وارد سالن میشدند. زنِ فیلمنامهنویس که فیلم را خودش کارگردانی کرده بود، نگران بود تماشاگرهایی که بلیت خریداری کرده، بهموقع به افتتاحیه فیلم نرسند. هر کسی که وارد سالن میشد، شاخه گلی در دست داشت. زن بیرون از سالن رفت تا قضیهٔ گلها را بفهمد. در ورودی سالن سینما، کودکی با لباسهای چرک و پارهپوره گل میفروخت. تماشاگرها صفِ طولانیای برای خریدن گل تشکیل داده بودند. زن با دیدن این صحنه عصبانی شد و خشمگین به سمتِ کودک رفت. دستهگل را از دستش بیرون کشید و به خیابان پرت کرد و گفت:
- اینجا جای گل فروختن نیست. جای تماشای فیلمِ. دیگه نبینم اینجا بساط کنی وگرنه میدم به حسابت برسند.
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••