✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
شاید که دفترچه انضباطی را میسوزاندیم.
از پایه هفتم دبیرستان، معاونین و مدیران مدارسی که در آن ها درس خوانده ام، تصمیم گرفتند که بحث حجاب را بسیار جدی بگیرند.از سن شش سالگی بر سر یک نفر زن ایرانی حجاب را سر میکنند تا با آن اخت بگیرد و به وجود اش عادت کند. اما از آن جایی که فرهنگ عمومی با فرهنگ دولتی در تضاد بود و هست ،اکثریت ما به حجاب عادت نکردیم و این زیست دو گانه در ما درونی نشد.لذا در سنین نوجوانی من، جمهوری اسلامی برای روسری سر من و ما کردن،دچار مشکلات فراوانی شد.
ناظمه های مدرسه افرادی گزینش شده و فاقد سلامت فکری و روانی بودند و مسئولیت این سخت گیری بر حجاب را عهده دار شدند.
آن ها واقعا دانش آموزان را از نظر روانی شکنجه میکردند و هر روز صف طولانی از هم مدرسه ای هایم در مقابل دفتر مدرسه در حالی که از فرط گریه کردن قرمز میشدند می ایستادند و بابت ظاهرشان باید مواخذه میشدند.
ابزار این ناظمه ها،ثبت مورد انضباطی و در نهایت اخراج موقت و دائم از مدرسه بود.
من با هیچ منطقی نمی توانستم قبول کنم که حتی بر طبق موازین اسلامی در شرایطی که همگی زن بودیم چه الزامی برای رعایت سفت و سخت حجاب وجود داشت؟
بنابراین در مدرسه بدون مقنعه تردد میکردم.در نتیجه این امر معمولا بازخواست میشدم و آن دفترچه کذایی توبیخ شدن همواره دستم بود.
اگر جمهوری اسلامی نبود شاید خاطرات بهتری از مدرسه رفتن در ذهنم ماندگار میشدند.
شاید او هواپیمایش را می ساخت و ما امروز شیرینی می خوردیم.
یادم می آید که معلمی داشتم که من و ما را به ایستادگی و مبارزه تشویق میکرد.او روز زن که میشد برای این که ما یادمان بماند روز مهمی است،یک جعبه شیرینی شکلاتی می خرید و بین ما تقسیم میکرد. میگفت که آرزو دارد که هواپیمایی داشته باشد و بتواند همه مارا جایی ببرد که به آرزو هایمان برسیم و آزادانه زندگی کنیم و هرگز از دوربین ها و نظارت های بالای سرش نمی ترسید.
من پس از اعتراضات ۱۴۰۱ و پس از بازداشت شدن او را گم کردم و یا شاید او را گم کردند و او سرکوب و ناپدید شد.
شاید آن ها زنده می ماندند .
نیکتا،عارف، محمد، نیکا و یلدا و هزاران انسانی که در دخمه های جمهوری اسلامی و در زندان ها و در خیابان ها جان دادند،اگر سرکوبگران اقتدارگرا نبودند ، می ماندند و در جهان من بزرگ میشدند و زندگی میکردند و به رویاهایشان می رسیدند.
شاید من با وحشت بزرگ نمیشدم.
به واسطه فعالیت هایم از سنین نوجوانی با فکر و تجربه سرکوب و دستگیر شدن رشد کرده ام.و فکر زندان و مرگ قبل از آن که به درستی بفهمم چه هستند.در من درونی شده اند.
شاید اگر آن ها نبودند، ما با وحشت بزرگ نمیشدیم.
شاید من به تجاوز عادت نمی کردم.
من تحت سرکوب جمهوری اسلامی مورد تجاوز قرار گرفته ام. و بعد به دلیل آن که کارم بی ارزش است و دستمزد ناچیزی میگیرم و واحد پول جایی که کشورم اطلاق میشود بسیار بی ارزش به حساب می آید، حتی امکان فرار کردن از دست متجاوزان را نداشته ام و مجبور شده ام که تحت همین خطر بمانم و نفس بکشم .
اگر آن ها نبودند مورد تجاوز قرار نمی گرفتم.
من آرزو داشتم که نویسنده و جامعه شناس بشوم.
بسیار با علاقه می نوشتم و می خواندم.چیز زیادی نمی خواستم تنها علاقه و هدفم کار کردن بر روی چیزی بود که دوست اش داشتم و آن را لازم میدانستم.می خواستم برای داستان مان پایانی بهتر ببافم.
اما آن ها آینده من و ما را پیش فروش کرده بودند و دیگر جایی برای من باقی نمانده بود.
و این روز ها من در خلوت قصه هایم را روی هم می چینم.
بسیاری از اوقات فکر میکنم که این گذشته، آینده من و ما را دزدیده است.چیز هایی که می خواهم، در اصل در گذشته جا مانده اند یا هرگز محقق نشده اند. و صاحب سوگ های بزرگی هستیم و امیدی به آینده ای نیست و باید از پا نشست.
اما بعد به یاد محتوا یکی از بازجویی ها میفتم.
آقای ج.ا میگفت:
شما بر علیه امنیت ما اقدام کرده اید و باید پاسخگو باشید.
به او گفتم که من اولین سنگ را نزده ام و اصلا به خاطر سنگ زدن های آن ها اشتباهی به دنیا آمده ام و با بدبختی زندگی کرده ام و برای همین در ستیزم.
او گفت: اصلا فکر کردی چه کسی هستی که بجنگی؟ فکر میکنی نابغه ای چیزی هستی یا مهمی؟
به او گفتم: مساله همین جاست که من،و همین من بی ارزش در نزد شما
حق زندگی کردن دارم و چنین آزادی و امکانی را برای خودم متصورم و به همین دلیل هم می جنگم.
این معمولی بودن و در عین حال امکان زندگی کردن را طلب کردن،موضوع جنگیدن ما هست.
او خشمگین پاسخ داد: شما مشتی حرامزاده و سلیطه و آشغال هستید. و اصرار داشت که چنین چیزی را تکرار کنیم.
به این فکر میکردم و میکنم که در برابر، چرا آشغال بودن من و ما تا این حد برای او و آن ها مهم بود و هست؟
و از آدمیزاد ماندن من چرا تا این حد برآشفته میشوند؟
با آشغال نبودن و انسان ماندن صاحب چه چیزی می شویم؟
در آستانه روز جهانی زن
تخیل، کلیدی به سوی آینده ای از امکان هاست.
اما بسیاری از اوقات آن چیزی که می تواند باشد،
بازنمایش آن چیز هایی است که نبوده اند.
متن پیش رو نگاشته ای است از طرف یک زن جوان به اصطلاح ایرانی که در آستانه روز جهانی زن از خودش می پرسد، اگر جمهوری اسلامی نبود جهان او به چه شکلی تغییر میکرد؟
شاید من اشتباهی متولد نمیشدم.
زن و مردی که من را به دنیا آوردند،در یک ازدواج اجباری و توسط کمیته به عقد یکدیگر در آمده بودند و من اشتباهی به دنیا آمدم. اگر جمهوری اسلامی نبود شاید من اشتباهی متولد نمیشدم و در زندگی مبتنی بر خطاها، بسیار رنج نمی بردم.
شاید من خانواده ای داشتم.
به واسطه آن ازدواج اجباری، ما هرگز یک خانواده نبودیم و پررنگ ترین تصویر از کودکی هایم دعوا های مداوم و شکنجه شدن های بسیار و جا به جا شدن بین خانه های مختلف است. مادر بزرگم میگفت که پدر و مادر فرشته هایی هستند که برای نگهبانی از کودکان گماشته شده اند.روز های بسیاری به درگاه خداوند دعا میکردم که فرشته های جدیدی برای من بفرستد و وقتی از رسیدن فرشته های جدید ناامید شدم؛
خودم در خیالاتم مادر و پدری و خانه ای را ساختم و تا همین امروز یک من به موازات من واقعی در جهان ذهنی ام قد میکشد و در خانه ای که نیست و در کنار خویشانی که ندارد زندگی میکند.او صاحب زندگی نازیسته من است.و همیشه به خودم میگویم: اگر جمهوری اسلامی نبود شاید در زندگی تا این حد تنها نمی ماندم و به جای او زندگی میکردم.
شاید که( دلم می خواهد) را یاد میگرفتم.
من در کودکی فقیر بودم.نه در آن حدی که چیزی برای خوردن نداشته باشیم.بلکه ما به آن شکلی فقیر بودیم که برای هر آن چیزی که برای خوردن و پوشیدن داشتیم،باید دچار کشمکش های زیادی می شدیم.و با وخیم تر شدن وضعیت اقتصادی این حلقه همواره حتی تنگ تر میشد.من در عالم کودکی آموختم که خواستن، رنج و سختی بسیاری دارد و آدم اگر چیزی بخواهد تحقیر و دچار دردسر می شود .
بنابراین بهتر است هرچه کم تر بخواهد.بین من و تمامی بازی ها و لذت های دنیا، دیواری نامرئی کشیده شده بود. و اسباب بازی ها و لباس ها و خوراکی ها و بازی های کامپیوتری و کتاب ها همگی در همان جهانی قرار داشتند که من در آن زندگی میکردم اما مثل تصاویر خیال انگیز انیمیشن های کودکانه از من دور و نامیسر می نمودند.و من به مرور فراموش کردم که می توانم آرزو کنم و واقعا چیزی را بخواهم، من هنوز همان طورم و فقط گاهی به خودم یادآوری میکنم که باید گاهی آدم دلش چیز هایی را بخواهد تا بتواند زندگی کند و هدایای دردناکی را با این یادآوری برای خودم تهیه میکنم.
شاید من از اشیا مهم تر بودم.
روی دیگر فقیر و بدون خانواده بزرگ شدن این است که همیشه اشیا از خودت مهم تر اند. اگر زمین بخوری.هرگز نگران این نخواهی شد که آسیب دیده ای یا نه و کسی هم برای تو نگران نخواهد شد.
اما حتما برای شلوار پایت و پاره نشدن اش نگران میشوی.
من برای چیز های ارزان و احمقانه ای به شدت ترسیده و گریه کرده ام. به خاطر دارم که در نوجوانی و وقتی کارگر یک شیرینی فروشی بودم دست هایم با قلاب بریدند و کیکی که زخمی شده بود را درست مثل یک شی مقدس هفته ها در ویترین مخفی میکردم و شب ها در موردش کابوس می دیدم و در عوض دست هایم و دردشان را فراموش کرده بودم.
من آرزو دارم که یک بار در زندگی ام از اشیا مهم تر بشوم.
شاید حسرت او را نمی دیدم.
بدترین بخش قضیه رنج هایی که خودم میکشیدم نبودند، بلکه رنج هایی بودند که به آدم هایی که دوست شان داشتم تحمیل میشدند.
می خواستم با چیزی نخواستن و زود بزرگ شدن از حسرت و تحقیر شدن فرار کنم و برای بقیه که کوچک تر بودند پناهی بشوم.
وقتی در این مورد خودم را ناتوان میافتم و آن ها حسرت چیز های کوچکی را می خوردند که نداشتیم .تلخی طاقت فرسا و بغضی در من شکل میگرفت که گمانم با هیچ عذابی هم تراز نیست.
شاید من کم تر کتک می خوردم.
تاریخچه زندگی من تاریخی از کتک هایی هست که خورده ام.و فقط مهاجمان عوض میشوند.
من برای کودک بودن و بعد برای زن بودن و کوتاه نیامدن و بعد برای انقلابی بودن تحت آزار فیزیکی قرار گرفته ام و گاهی آرزو میکنم که کاش ناجی جز دست های خودم داشتم.
و شاید که من بودن و زن بودن خوب بود.
من عاشقانه لباس های رنگارنگ و گلدار را دوست دارم.و اگر فرصتی پیش می آمد حتما آن ها را می پوشیدم.
اما با بزرگ تر شدنم مشکلی جدی ایجاد شد.
باید از پوشیدن دامن ها و پیراهن های گلدار و آن هم بدون روسری دست میکشیدم.
نسبت به بقیه هم سن و سال هایم دختر قد بلندی به حساب می آمدم و به نظر میرسید که واقعا آرزویم برآورده شده است و دارم زود بزرگ میشوم.
مامورین گشت ارشاد نمی توانستند باور کنند که سن کمی دارم بنابراین به شکل مداوم دستگیرم می کردند و اطرافیانم همصدا با آن ها بر سرم روسری و کلاه میکشیدند.
لوسی پارسونز، آنارشیست، آته ئیست و یکی از نخستین پیشروان رنگین پوست در جُنبش کارگری آمریکا در سال ۱۸۵۳ میلادی در تگزاس به دُنیا آمد. او به جُنبش های سیاسی گوناگون پیوست و همراه با ” جیم کرو” در جنگ داخلی آمریکا بر علیه نژاد پرستی شرکت نمود. وی دارای دیدگاه سیاسی بسیار رادیکال بود و با قاطعیتی باورمندانه می گفت: “دولت می بایستی برچیده شود و سیستم سرمایه داری بهر قیمتی که شده نابود گردد”. وی در باره ی هر آنچه که رنگ نژاد پرستانه، سکسیسم و بی عدالتی اقتصادی داشت، مقاله های اعتراض آمیز منتشر می کرد. او با همرزمش “آلبرت پارسونز” ازدواج نمود و زیر تأثیر گرفتن از نظرات “إما گُلدمَن”، جنبش اعتراضی “های مارکت – شیکاگو” در سال ۱۸۸۶ را سازماندهی نمودند. آلبرت پارسونز یکی از آن کارگرانی بود که به دلیل نقش خود در این اعتراضات اعدام شد. لوسی پارسونز به چهره ای قابل توجه و رادیکال در ایالات متحده ی آمریکا تبدیل شده بود و همواره به مبارزات آزادی خواهانه و برابری نژادی و جنسیتی ادامه داد و به انتشار نوشته هائی در باره ی آنارشیسم پرداخت. لوسی پارسونز در تاریخ هفتم مارس ۱۹۴۲ در زاد گاهش شیکاگو، چشم از جهان فرو بَست.
۷- ئورسولا لِه گوین
اورسولا ، در بیست و یکم اُکتبر ۱۹۲۹ در کالیفرنیا چشم به جهان گشود. رَوش تبلیغاتی او در باره ی آنارشیسم و همچنین برای دُنیائی بهتر، بیشتر لطافت آمیز بود و این کار را از راهِ نوشتن داستانهای جذاّب فانتزی عِلمی – تخیّلی برای بُزرگسالان و کودکان انجام می داد. او خوانندگان خود را به خارج از دُنیای واقعیت می بُرد تا با استفاده از روزنه ای گسترده تر و امکاناتِ نا محدود داستانی، بتواند جامعه را مورد تجزیه و تحلیل و انتقاد خود قرار دهد. و درهنگامی که آثارش درباره ی موضوعات گوناگون گسترده می شوَد، همواره در یک طیف مشترکِ پُرسشگری مربوط به نیروهائی که موجودند، متمرکز می گردد. برای نمونه، می توان داستان پُر ابهام اوتوپیائی”دیس پوزیسد (حَذف شده)” مُنتشره در سال ۱۹۷۴ میلادی را در نظر بگیریم که درآن، دو جامعه در کنار یکدیگر قرار دارند و اعضای آن برای یافتن آزادی و معنای زندگی در دو دُنیای گوناگون؛ یکی با فرهنگ سرمایه داری متشکل از دولت، که امروزه در زیر کنترل آن قرار داریم و دیگری با فرهنگ آنارشیستی [بدون دولت و آقا بالا سَر] دَست به تلاش می زَنند. او در نوشته های خود به دو موضوع پیشنهادی جدید؛ یکی مَردود شناختن هَنجارهای اجتماعی موجود و دیگری امکان پذیر بودن آینده ای ممکن اشاره می نماید. اورسولا له گوین، به شدّت از مصرف گرایی کورکورانه و مُنفعلانه انتقاد می کُند و بجای آن، شیوه ی زندگی آنارشیستی را که مُبتنی بر وسواس نداشتن در مادّیات است را پیشنهاد می نماید. ئورسولا لِه گوین، در بیست و دوّم ژانویه ۲۰۱۸ چشم از جهان فرو بَست.
۸- آلکساندرا داوید نائیل
الکساندرا، یک بودیست و آنارشیست فرانسوی بود که در تاریخ بیست و چهارم اُکتبر ۱۸۶۸ چشم بر این جهان گشود. او جستجوگری ماجراجو که از هنجارهای اجتماعی فرانسه که در آن رُشد می کرد، بیزار بود. او توانست نوشتن بیش از سی جلد کتاب را در مورد عِرفان شرق و سفر نامه ها یش [از شمال آفریقا گرفته تا هند و تبّت] به اتمام برساند. امپراتوری بریتانیا که قلمروهای اطراف تبّت را زیر کنترل خود داشت، او را به عنوان ورود غیر قانونی از آنجا اخراج کرد، اما چون جنگ جهانی اوّل مانعی برای بازگشت او به اُروپا می بود به ژاپن سفر کرد. در آنجا، او با یک راهب ژاپنی آشنا گردید و همسفر با او مسافتی را به طول سه هزار و دویست کیلو متر، بَخشن با پای پیاده برای بازگشت به تبّت پیمودند. این دو نفر با لباس راهبان، سفر خو را تا شهر مقدّس “لِه هاسا” در سال ۱۹۲۴ ادامه دادند و او آثار دینی بودیستی را در آنجا به زبان فرانسوی ترجمه می کرد. آلکساندرا داوید نائیل، در یکصد سالگی تا زمان مَرگش در هشتم سپتامبر ۱۹۶۹ میلادی به نوشتن آثار فلسفی – معنویِ بَدیل (آلترناتیو)، ادامه داد.
۹- وُلتر دو کِلی رِه
کارگران دریایی در بندر بوینس آیرس تصمیم گرفتند که برای حقوق بیشتر و ساعات کاری کمتر اعتصاب کنند که پلیس در نزدیکی کارخانجات وازنا* با مالکیت انگلیسی، به کارگران آهن حمله کرد که موجب کشته شدن ۵ نفر و زخمی شدن ۲۰ نفر شد. طی چند روز بعد، کارگران اعتصابی در شهر پراکنده شدند، در چندین نقطه شورش درگرفت و کارگران دست به اسلحه بردند.
در همین حین که نیروهای پلیس و سربازان مشغول سرکوب کارگران بودند، دار و دستههای دست راستی برنامههایی برگزار کردند، به مناطق یهودی نشین حمله کردند و بسیاری از آنها را که آنارشیست یا کمونیست میپنداشتند به قتل رساندند. ارتش طی سرکوب این شورش بین صد تا هفتصد نفر را کشت، چهارصد تا دو هزار نفر را زخمی کرد و یش از پنجاه هزارنفر دستگیر شدند.
لی فلدمن که حدود سال ۱۸۹۹ در ورشو به دنیا آمده بود زندگی خود را به رهایی طبقه کارگر اختصاص داد. او به لندن مهاجرت کرد و در آنجا در کارگاههایی با شرایط کاری بسیار بد مشغول به کار شد و به جنبش آنارشیستی ییدیش* زبان پیوست (ییدیش نامِ زبانی است، که نزدیک به هزار سال، زبانِ مادری و گاه، تنها زبانِ بعضی جوامعِ یهودیانِ اشکنازی بود، که در اروپای شرقی و مرکزی میزیستند).
با بروز انقلاب در روسیه او هم به آنجا سفر کرد و سپس راه جنوب را پیش گرفت و به ارتش یاغیان انقلابی در اوکراین به رهبری نستور ماخنو پیوست و در آنجا برای کودکانی که در جنگ والدینشان را از دست داده بودند غذا و لباس تهیه میکرد. سالهای بعد فلدمن گروههایی آنارشیستی در فلسطین سازمان داد، برای جنبش مقاومت ضدنازی در آلمان پول جمع کرد و در طول جنگ داخلی اسپانیا از ضدفاشیستها حمایت کرد. او با وجود اینکه حس بیناییاش را از دست داد، همچنان به فعالیتهایش ادامه داد و در دهه شصت برای آنارشیستهای اسپانیایی که علیه رژیم دست راستی فرانسیسکو فرانکو به شکل زیرزمینی مقاومت میکردند، اسلحه قاچاق میکرد. او تا جایی که سلامتش یاری میداد، تا پایان زندگیش که حداقل هشت دهه کوشش انقلابی بود، به فعالیت ادامه داد.
ایزابل مسا* در ۱۱ سالگی شروع به خیاطی کرد. بعدها یکی از سازماندهندگان اصلی در اتحادیهی آنارشیستی سیانتی شد. ایزابل در طی اعتصاب شیلات ماهیتن در شهرش، با زنان اهل آفریقای شمالی که به عنوان اعتصابشکن آورده شده بودند صحبت کرد و آنها را متقاعد کرد که به اعتصاب بپیوندند. او که به دستور ژنرال فرانسیسکو فرانکو، در طول جنگ داخلی مجبور به فرار شده بود، از ترک کشور خودداری کرد و در عوض به جنبش مقاومت زیرزمینی پیوست.
ایزابل تا زمان مرگش در سال ۲۰۰۲، همچنان فعال بود و اعتقادات آنارشیستی خود را دنبال میکرد: «آنارشیسم راهی زیبا اما بسیار سخت است. اما باید آن را دنبال کنید و هنگامی که آن را شروع کردید دیگر نمیتوانید آن را رها کنید، این راه شما را در بر میگیرد و مستتان میکند آنارشیسم عشق، آزادی، برابری و انسانیت در هر شرایط است و نه مرز و نه رنگ و نه نژاد و نه پرچم! ... فقط در آنارشیسم میتوانید انسانیت، احساسات انسانی، امید برای همگان و حداکثر آنچه که میخواهید را به دست آورید».
او که عمدتا متفکری مهجور است، به شکلی رادیکال به نقد مقولات مستقر و سنتهای اندیشه میپردازد و با لغو تثبیتشدهترین انگارههای ما از اخلاقیات، سوبژکتیویته، انسانیت و جامعه، یک بولدوزر به جان معماری سنت فلسفی غرب میاندازد. او به عنوان یکی از پیشگامان نیهیلیسم، اگزیستانسیالیسم، تئوری روانکاوی و آنارشیسم فردگرا شناخته میشود اما نهایتا شبح اشتیرنر از تمامی مقولات مستقر میگریزد. مواجهه با اشتیرنر باقیماندهی اومانیسم و ایدئالیسم هگلی را از اندیشهی مارکس زدود. آثار وی از منابع فکری متفکران رادیکال بسیاری، از جمله متفکران پساچپگرا در نقد پساساختارگرایانهی اندیشهی چپگرای کلاسیک است.
نقل است که این پرتره را فردریش انگلس از اشترنر طراحی کرده است.
نیروهای ارتش کره تحت فرماندهی ژنرال آنارشیست کیم جوآجین** (تصویر بالا) مورد حمله نیروهای ژاپنی در کمین قرار گرفتند. آنها با موفقیت از خود دفاع کردند و بیش از ۲۰۰ نفر از مهاجمین را کشتند و نیروهای ژاپنی را فراری دادند. درگیری ها ادامه پیدا کرد و ارتش ژاپن متحمل تلفات سنگینی شد. در ساعات اولیه ۲۶ ام اکتبر، ۱۰ درگیری روی داد که طی آنها ۱۲۰۰ ژاپنی کشته شدند در حالیکه از نیروهای مستقل کرده تنها ۱۰۰ نفر جان باختند و نیز تعداد کمی از بازماندگان ژاپنی وحشت زده فرار کردند. این چشمگیرترین پیروزی ارتش مستقل بود که عملاً یک بخش کامل از ارتش امپراتوری ژاپن را از بین برد.
** Kim Jwa-jin
کونچا پیش از جنگ داخلی در فراری دادن زندانیان و اعتصابات شورشی شرکت داشت، استفاده از بمبها و پیستولها را آموخت و به برپایی مدرسهی آزاد عقلگرا کمک کرد.
با آغاز انقلاب به مبارزین در خط مقدم پیوست تا زمانی که زنان به شکل شرمآوری از مبارزه منع شدند. در روزهای مه ۱۹۳۷ زخمی شد، ولی از جنگ و البته از دست فرانکو جان سالم به در برد، در بازسازی حزب آنارشیستی CNT بعد از مرگ فرانکو مشارکت کرد و تا سال ۲۰۱۴ و سن ۹۹ سالگی به فعالیت ادامه داد.
@TarTaKar
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••