Natural philosophy

Description
✍برداشتی از پاره‌‌های فلسفی
نوشته‌هایی در بابِ فلسفۀ طبیعی(و فلسفه‌ی ذهن)

Contact us:
@aminsami93
@Miladam13
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

1 year, 6 months ago

به محضِ برآمدنِ درد، تُهی می‌شویم
و بی‌معنایی دست‌ در‌ دستِ روحِ فراگیرِ‌مان
آنچه را بارهای بار در زندگیِ‌مان جُسته بودیم
تنها در پیشِ‌روی دیدنِ مرگ، نیست و نابود می‌کند.

-آیا می‌بایست از این بی‌معنایی برخیزیم؟
-چگونه احساسِ سرشاری را در زندگی باور کنیم؟
-چگونه در هیاهوی این روزِ شلوغ در خلوتِ شبانه معنایی بیافرینیم؟
-آیا در زیرِ نورِ ملایمِ مَهتاب خدایی هم دست‌اندرکارِ روشنایی‌ست‌؟

و مرگ، آن قطعیتِ بی‌پروا
و همیشه حاضر در پیشِ چشمان
که معنای شیرینِ زندگانی را در کامی تلخ فرو-می‌برد
-می‌تواند آسمانِ شب را در غایتِ نورِ درخشانِ ستارگان چراغانی کند؟

گاه با خود می‌گویم که ضرورتِ دگرشونده‌ی لحظاتِ زمان را
بدونِ امکانِ هر آینه از یاد بردنِ آن
چگونه می‌توان سِپَری کرد؟
شاید که این تُهیا، و این هیچِ توخالی، بلا‌ی دامن‌گیرِ مملؤ بودن است.
شاید که نِسیان نعمتی‌ست که با آن از این بلا رفعِ خطر می‌کنیم.

و من در پرتگاهِ تَنَم گیر کرده‌ام
و عطشِ هر لذّتی برایم نیافتنی‌ست
که گوشت و پوست و استخوانم غمگین است.
که با بی‌معنایی مُصرانه همۀ کتاب‌هایم را نیز خوانده‌ام..

چگونه باور کنم که دست‌اندر‌کارِ این زندگی نه، اما شاید یارای فراموش کردنِ آن در دستِ خدایی است؟

و یا شاید هم هرگونه معنایی، پاسخی نیست که از این خدا انتظارش را داریم؟

-نمی‌دانم..

1 year, 6 months ago
1 year, 6 months ago

-فراموشی

راه یافتن به فراموشی همچون یکی شدن با آن‌ چیزی است که پنهان می‌شود. فراموشی در اِزای هر آن‌ رخدادی که فراموش‌شده‌ است، خودِ رخدادِ فراموشی‌‌ست. فراموش کردنِ یک کلمه، مواجهه‌ای با امکانِ تواناییِ فراموش کردنِ همۀ گفتارهاست. نزدیک ماندن به تمامیِ آن گفتارهایی که گویی فراموش‌ شده بودند، و همچنین نزدیک شدن به فراموشی به مثابۀ گفتار.

فراموشی زبان را وامی‌دارد تا به واسطۀ جمع‌ شدنش به گردِ واژۀ فراموش‌شده، در تمامیتِ خویش قد علم کند.

در فراموشی آن‌ چیزی وجود دارد که از ما روی می‌گرداند و همچنین انحرافی که از خودِ فراموشی ناشی می‌شود. میانِ انحراف از گفتار و انحراف از فراموشی رابطه‌ وجود دارد. از این‌روی نتیجه آن می‌شود که درست هنگامِ گفتن، چیزها فراموش‌ شده‌اند. گفتار اما در فراموشی شکست نمی‌خورد، بلکه به خاطرِ آن سخن می‌گوید.

سیرِ حرکتِ فراموشی..

هنگامی که ما کلمه‌ی فراموش‌شده را گم می‌کنیم، کلمه همچنان خود را از طریقِ فقدان نشان می‌دهد؛ در حقیقت ما کلمه را همچون چیزی فراموش‌شده در اختیار داریم، و از این‌روی آن را در غیابی باز-تأیید می‌کنیم که به نظر می‌رسید ناگزیر به پُر شدن بود و مکانِ آن تصور می‌شد که باید پنهان شود؛ در کلمه‌ای که فراموش شده است، ما فضای بیرون از آن‌جایی را تصرّف می‌کنیم که کلمه در آن سخن می‌گوید، و به آن‌چیزی چنگ می‌زنیم که اکنون ما را به سکوتِ خویش باز-می‌گرداند؛

به معنای ناموجود، ممنوع و همچنان پنهان!

در فراموشیِ کلمه، ما احساس می‌کنیم که ظرفیتِ فراموش‌کردن، برای گفتار امری ضروری است. ما سخن می‌گوییم چرا که قدرتِ فراموش‌کردن داریم، و تمامیِ گفتار‌هایی که به گونه‌ای فایده‌‌جویانه در مسیرِ خلافِ فراموشی عمل می‌کنند(تمامیِ آن گفتار‌های یادآوری و دانش‌های دایرة‌المعارفی) خطری را قبول می‌کنند، خطری با این‌حال تماما اجتناب‌ناپذیر، خطرِ اجرای گفتار مِنهای گفتن! از این‌روی گفتار هرگز نباید رازِ رابطه‌ی خویش با فراموشی را فراموش کند. در این‌معنا است که گفتار باید به طرزِ عمیق‌تری فراموش کند، که باز هم فراموش کند، که خود را در فراموشی نگاه دارد، در نسبت با لغزشی که به فراموشی تعلق دارد؛

هنگامی که ما پی می‌بریم که تنها از آن‌روی سخن می‌گوییم که قادر به فراموشی هستیم، همچنین در-می‌یابیم که این قادر به-فراموش‌کردن- صرفاً به قلمروِ امکان‌ها تعلق ندارد. از سویی دیگر فراموشی یک ظرفیت است: ما قادر به فراموشی هستیم و به لطفِ آن، قادر به زیستن، عمل کردن، کار کردن، و به یاد آوردن- به بودن! بنابراین ما قادر هستیم تا به نحوِ سودمندی سخن بگوییم. از جانبِ دیگر اما فراموشی دور می‌شود و فرار می‌کند. این ابدا بدان‌معنا نیست که بر اثرِ فراموشی، امکانی از ما سلب شده و ناتوانیِ مسلّمی آشکار شده است. بلکه به جای امکانی که فراموش می‌شود، لغزیدنی به بیرون از امکان خطور می‌کند؛ در همان‌حال همچنان که ما می‌توانیم از فراموشی به مَثابه‌ی یک قدرت نفع ببریم، ظرفیتِ فراموش کردن از دستانِ ما به یک فراموشیِ بدونِ قدرت سپرده می‌شود، و به آن حرکتی واگذار می‌شود که دائماً می‌لغزد و ربوده می‌شود: به انحراف از خود.

-موریس‌ بلانشو
-فراموشی، بی‌خردی
-ترجمۀ سارا خادمی

1 year, 8 months ago
1 year, 8 months ago

خُنکایِ عصرگاهی لابه‌لایِ کُرتِ گوجه می‌گشتم و رسیده‌ها را می‌چیدم.

بوته‌های گوجه عطر خاصی داشتند؛ بویِ شیرین و تند آن‌ها در هوا پخش می‌شد، و هر عطری مانند نغمه‌ای دلنشین شکرکُنان از حیاتی که به آن‌ها بخشیده شده بود، قصه‌هایی از تابشِ آفتاب و باران‌های بهاری را نجوا می‌کرد.

در این میان پروانه‌ی بزرگی در میانِ بوته‌ها می‌چرخید، که توجه‌ِ مرا به خود جلب می‌کرد. فریبا و عِشوه‌کنان، گاه بر بوته‌ای می‌نشست، و گاهی نیز به محضِ نزدیک شدنِ من با بال‌های رقصانش به پرواز در می‌آمد. بال‌هایش همچون نقاشی‌های رنگارنگی بود که بر بومِ طبیعت نقش می‌بست، و هر بار که به پرواز در می‌آمد، دنیای اطرافش را متوجهِ جادویِ رقصانِ بال‌هایش می‌کرد.

او با تبسمی آمیخته به شوق همزمان به من و پروانه می‌نگریست، در حالی که چشمانش مانندِ خطی از نور در چهره‌اش می‌درخشید، و لبخندش همچون شعله‌‌ای گرم، تسلّابخشِ دلِ طبیعت بود. خطاب به او گفتم: «تو هم این همه زیبایی را می‌بینی؟ بال‌های رنگارنگِ این پروانه من را به وجد می‌آورد.» او گفت: «پیامبر است، پیامی دارد!»

پروانه، گاهی با شوق به شرق پرواز می‌کرد و گاه به غرب، گاهی سمتِ شمال و گاه جنوب. گفتم: «خسته می‌کند خود را در حرکت به جهاتِ متضاد!» اما او با شِکرخنده‌ای دلنشین درست آن‌هنگام که به چشمانم می‌نگریست و سرِ خود را به آرامی تکان می‌داد، گفت: «برای تو این جهتِ حرکتِ پروانه است که مهم است؟!» چشمانم گِرد و مملؤ از تعجب شد، ابروهایم بالا رفت و با چهره‌‌ی کودکانه‌ام، بدو گفتم: «نه! فقط کنجکاو شدم که ببینم چه می‌کند.»

او با نگاهی ژرف‌‌تر به من روی کرد و با کلامی مَشحون از فهم، ادامه داد: «جهتِ حرکتِ پروانه مهم نیست. چه اهمیتی دارد که پروانه متمایل به چه سمتی پرواز می‌کند؟!» با درنگی مختصر، ذهنِ کودک‌وارِ من در دریایی از اندیشه‌ غوطه‌ور گشت؛ «آیا واقعاً مسیرِ پروانه بی‌اهمیت است؟» این پرسش در افکارِ من پیچید، و گفتم: «اهمیتش شاید در این باشد که گاهی ما به پروانه نزدیک می‌شویم و گاهی او از ما دور می‌شود.» گفت: «اما این ما هستیم که در یک جهتِ خاص در این مزرعه حرکت می‌کنیم، چه الزامی برای پروانه وجود دارد سمتی که ما حرکت می‌کنیم را انتخاب کند؟»

در این گفتگو بودیم که وانگهی پروانه‌ی دیگری درست شبیه به همان از ناکجا رسید و در مسیری نامعلوم رقصی ناب را آغاز کردند. او گفت: «آن‌ها اهمیت نمی‌دهند که ما به کدام سمت می‌رویم، کار خودشان را می‌کنند!» و من با انتظارِ فهمِ پیامِ پروانه گفتم: «اما گفتی پیامبرند، و برای من پیامی دارند!» و او با لبخندی معنادار پاسخ داد: «پیامِ آن‌ها واضح بود!»

1 year, 8 months ago

«الليل يشهد والصبح يحكي.»
«The night witnesses, and the morning tells.»
«شب گواهی می‌دهد، و صبح روایت می‌کند.»

1 year, 10 months ago

یک‌دانه سیگار دارم، و هزار معمّای لاینحل!

هر چی زمان داشتم دادم، و به جاش یک ساعتِ سوییسی گرفتم..
بندش طلا،
رنگش وسترن،
دیگ زمان بی‌زمان!

هشتِ شب خواب،
هشتِ صبح اداره،
هر چی راه داشتم دادم،
و به جاش یک جفت کفشِ ملّی گرفتم!
چکمه‌ست بَد مصب،
توی برقشون مو رو از ماست می‌کِشم..
دیگ راه بی‌راه!

هشتِ شب خواب،
هشتِ صبح اداره،
نیمه‌سیگاری دارم و هزار معمّای لاینحل!

و لامپ در منطقِ روشنِ مکررّش
طرحِ تنیدنِ تار بر جارو را در ذهنِ عنکبوت مغشوش می‌کند!
و مربای آلبالو..
در یخچال کافر می‌شود به آیینِ انجماد!
فِر معجزه‌ای‌ست،
در چشمِ جغدِ خمره‌ی خالیِ شراب،
که آنی ماهی و مرغ را جزغاله می‌کند‌‌!

و رادیو..
دالان مخوفی است که در ظلماتش مادرانِ قهرمان،
بر کفش‌های بی‌صاحبِ بچه‌هایشان می‌گِریند..

ته‌سیگاری دارم و هزار معمّای لاینحل..

_حسینِ پناهی

1 year, 10 months ago

نمی‌دانم چرا، اما از خویش بیزارم. فکر می‌کنم به اندازۀ من هیچ انسانی از خودش بیزار نباشد. من نه صرفا از خود که مصداقی از انسان هستم، بلکه از نوعِ خود که همان انسان است نیز بیزارم. از همان کودکی بنظرم می‌آمد چیزی در زندگی‌ام در هئیتِ انسانی‌اش درست کار نمی‌کند. انگار که در زندگی‌ام جزئی از جا-دررفته وجود داشت، و این امر برای من آنقدر بدیهی بود که همواره از دیگری می‌پرسیدم تا پیدایش کنم؛ از دیگران می‌پرسیدم که شاید پیدایش کنم عنصرِ از جا-دررفته و مازاد در چینشِ شبانه‌روزیِ زیستم را، تا شاید که بتوانم جایش بیاندازم، و ترکیبِ ناهمگون و هضم‌نشدنیِ تجربیاتم را به سازه‌‌ای ملموس و معقول بدل کنم. با این‌حال از همان آغاز می‌دانستم که زندگی تا لحظه‌ای که برایم ادامه‌دار است، به این عنصرِ ناهمگون، مازاد و نا‌همساز نیاز دارد. جزئی ناپیدا که از صحنۀ زیستم حذف شده است. به هرجهت بایستی دنبالش می‌گشتم، تا زندگی‌ام را در همین جست‌و‌جو و از سَرگیریِ هربارۀ خود سرهم‌بندی کنم. زندگیِ نابِسامان و از جا-دررفته‌ی کودکی که با سوال‌های پریشانَش دائما دست به گریبانِ دیگران است، و با رازآلودگی و ابهامِ تمام بر او اجبار شده است که تمامیِ سوالاتِ خود را از کَسانی بپرسد که خودشان نیز نمی‌دانند. روزها می‌گذشت و از روی ضرورت سوال‌هایم افزون‌تر می‌شدند. احتمالا این موضوع اقتضای زندگیِ انسان‌ها، یا دستِ‌کم بعضی از انسان‌هاست که هستیِ‌شان آغشته به سوالاتِ فراوان است، بی‌آنکه نهایتا پاسخی وجود داشته باشد. پس از قریب به بیست سال زندگی، حتی اولین پاسخی که از دیگری دریافت کرده‌ام من را خاطرجمع نکرده است، شاید کمی دلگرم به اینکه هستی‌ام لاقل تکیه‌گاهی ایمن نزدِ سایرین داشته باشد. آن ندا هنوز با من است، ندای آزاردهنده و تکراری که من را از خود گریزان می‌کند، و دائم سوال را در گوشم تکرار می‌کند. سوالی عطف به عنصرِ حذف‌شده، که تنها دیگری به آن پاسخ می‌گوید. از خود بیزارم، و خویش را مقصرِ تمامِ اتفاقات و حوادثی می‌دانم که حتی بدونِ آنکه کنترلِ‌شان دستِ من باشد، رُخ‌ داده‌اند؛ می‌دانم که تقصیرکارم و شاید برای آخرین‌بار تنها خاطره‌ای را که از خود در زندگی‌ام با چشمانی باز نظاره کنم تقصیراتم باشند، و برای آخرین‌بار مجددا در دادگاهی که تنها دیگران به آن پاسخ می‌گویند، حضور پیدا کنم. من از همان ابتدا در زندگی، از همان دورۀ کودکیِ آشفته و پُر از رمز و رازم، به دیگری گفته بودم که دستِ خودم نیست، انگار که زندگی‌ام دستِ خودم نیست، انگار که هیچ‌چیز دستِ خودم نیست؛ گفته بودم احساس می‌کنم طوری به زندگی پرتاب شده‌ام، که از فشارِ بارِ حضورم هر بار تا چشمانم را باز می‌کنم، نفسم بند می‌آید. در تمامِ این‌مدت اگر بتوانم تنها یک‌چیز را نام ببرم که هنوز با من مانده است، همان ندای پایداری که از صبح تا اینکه از خواب بر می‌خیزم صدای آزاردهنده‌اش را تکرار می‌کند، و باز همچنان پاسخِ دیگری. گه‌گاه آنقدر پر از استرس بوده‌ام که حتی تمامِ انسان‌ها را نیز مانندِ خود مقصر می‌دانم؛ شاید دلیلِ آنکه نه صرفا از خود بلکه از نوعِ خود بیزارم، همین امر بوده باشد؛ هربار که صحنه تکرار می‌شود، همان عنصرِ محذوف، و همان تکه‌ی مازاد و جور-نشدنی که با من است پیش از اینکه هرگونه فکری به ذهنم خطور کند، ندایش را تکرار می‌کند. ندایی که به مُنادایش نمی‌رسید، پس دیگری هر بار به آن پاسخ می‌گوید. شاید برای تاب‌آوردنِ وزنِ دیگران که دائم مرا به دادگاهِ خود فرا-می‌خوانند، باید بِنحوی زندگی کنم که گویا هر دفعه آخرین‌بارم است؛ پس آخرین سیگار را روی لبم می‌گذارم، و برای آخرین‌بار از خانه بیرون می‌زنم؛ در مقابلم صحنه‌ی زیبایی که هرگز مانندِ آن را ندیده‌ بوده‌ام، که آسمان نیز شروع کرده است برای آخرین‌بار باریدن؛ همه‌چیز رنگِ دیگری دارد، هوا گرگ‌و‌میش است، و با وجودِ تاریکیِ ابرها که در اوجِ خود قرار‌ گرفته‌اند، بارشِ باران رنگِ بسیار درخشنده‌ای به افق داده است؛ هرچند برای من این درخشندگی کافی نیست، تا بر تاریکیِ نگاهم غلبه کنم، و فقط شاید برای آخرین‌بار در زندگی‌ام این صحنه بتواند کمی قانع‌کننده باشد. می‌دانم که با همۀ احساسی که دارم، این آخرین‌بار نیست تا چشمانم زندگیِ زمینی‌ِ‌شان را نظاره کنند، و با اینکه هیچ تصوری از زندگی به هر نحوِ دیگری ندارند، با هر حجمی از دود که به داخلِ ریه‌هایم حبس، و به خارج روانه می‌شوند، به اندازۀ کافی تاب بیاورند تا تقصیراتم را بشمارند. باری- آن ندای بی‌سرانجام که در حینِ کام گرفتن از سیگار شتاب می‌گیرد، با شدتی بیش از پیش چرخۀ ملال‌آور و همیشگی‌‌اش را تکرار می‌کند؛ ندایی که برای آخرین‌بار نیز حتی دیگری هم به آن پاسخ نمی‌دهد؛ ممکن است که این‌بار و فقط برای بارِ آخر تنها روی ندا تمرکز کنم، ندایی که ضرورتش حکم می‌کند در زندگی از سَر گرفته شود، و شاید من با بیزاریِ هر چه تمام‌تر محکوم به آن باشم.

1 year, 10 months ago

سودای واقعیِ هر انسان شاید این است که پس از هر مکثی در ورطه‌ای عمیق فرو رود، تا پاسخِ این سوال را در خود پیدا کند:

-زندگی از من چه می‌خواهد؟

1 year, 10 months ago

–پی‌نوشت‌ها:
پاره‌ی ۷

۱- دیوید چالمرز، فیلسوفِ ذهنِ مشهور، بینِ مسائلِ آسانِ آگاهی(مثلاً یافتنِ همبسته‌های نورونیِ ادراکاتِ حسی) و مسائلِ سختِ آن که می‌توان آن را این‌گونه بیان کرد: «چرا اصلاً ادراکِ حسی به این‌شکل از اطلاعاتِ حسی در مغز وجود دارد؟» تمایز قائل می‌شود.

یکی از نکاتِ کلیدیِ استدلال او تمایز بینِ تکانه‌های عصبیِ به وجود آورنده‌ی اطلاعاتِ حسی و تجربه‌ی سوبژکتیوِ آن‌ها است.(در فلسفه‌ی ذهن با عنوانِ qualia شناخته می‌شود.)

چالمرز همچنین بر غیرِ قابلِ تقلیل بودنِ تجربیاتِ آگاهانه به فرآیندهای فیزیکیِ صِرف(و یا فیزیکالیسم) تأکید دارد. او در استدلالش که در کتابِ ذهنِ خود-آگاه بیان می‌شود، از مفهومِ زامبیِ فلسفی(یک آدمِ ماشینی اما بدونِ ادراکِ آگاهانه) استفاده می‌کند. آدمِ ماشینی در این‌معنا، شخصی فرضی است که در همه جنبه‌ها مشابه با انسانِ واقعی است، اما فاقدِ تجربیاتِ سوبژکتیوِ آگاهانه و qualiaست.

۲-آزمایشِ فکریِ مشهوری که جان‌سرل، فیلسوفِ مشهورِ آمریکایی، در استدلالش علیه هوشِ مصنوعی و تواناییِ تفکرِ یک کامپیوتر ارائه می‌کند، که محتوایش چنین است:
خودتان را در اتاقی فرض کنید با دو پنجره و همینطور یک کتابِ بزرگ از دستورالعمل‌ها. از میانِ یک پنجره، قطعاتِ کاغذی با نشانه‌هایی بر روی آن‌ها وارد می‌شود. شما دستورات را دنبال می‌کنید و قطعاتِ کاغذ را با قطعاتِ کاغذِ دیگری که از پنجره‌ی دیگر به بیرون می‌فرستید تطبیق می‌دهید.

سِرل می‌گوید که این‌حالت مشابه با ترتیباتِ شکل گرفته درونِ یک کامپیوتر است. در اینجا شما صرفاً در پاسخ به درونْ‌دادها، بر اساسِ قواعدی معین، برونْ‌داد‌هایی تولید می‌کنید، با فرضِ اینکه درونْ‌داد‌های اتاق واقعاً شاملِ پرسش‌هایی به زبانِ چینی باشد، و برون‌دادها نیز متشکل از پاسخ‌ها.

شما البته چینی نمی‌دانید، با این‌وجود همان‌کاری را انجام خواهید داد که یک کامپیوتر انجام می‌دهد. بنابراین هیچ چیزی نمی‌تواند زبانِ چینی را صرفاً با عمل‌کردن بر روی نمادها بر اساسِ قواعدی صوری قابلِ درک کند. همان‌طور که سِرل نیز می‌گوید:

«نحو(دستورزبانِ صوری)، برای معناشناسی کافی نیست.»

۳-راجر پنروز، فیزیک-ریاضی‌دان و فیلسوفِ انگلیسی، در کتاب‌هایی مانندِ ذهن تازۀ امپراتور، استدلال می‌کند که قوانینِ شناخته‌ شدۀ فیزیک یک سیستمِ کامل را تشکیل نمی‌دهند، و این‌ موضوع که هوشِ مصنوعیِ حقیقی نا-ممکن است.

او در این کتابِ بحث‌برانگیز، ادعا می‌کند که انسان‌ها می‌توانند کارهایی فرا-سوی توانِ صوریِ سیستم‌های محاسباتی و منطقی(مثلاً پِی بُردن به حقیقتِ اظهاراتِ غیرِ قابلِ اثبات) انجام دهند.

۴-پاتریشیا چُرچلند، فیلسوِف ذهن و فیلسوفِ اعصاب، به طورِ خاص به مکتبِ فکریِ حذف‌گرایی(eliminatism) یا ماتریالیسمِ حذف‌گرا وابسته است، که معتقد است مفاهیمِ متعارفِ روان‌شناسی، مانندِ عقیده و میل، با هیچ فعالیتِ مغزیِ منسجم یا قابل تعریفی همبستگی ندارند، و بنابراین آن‌ها را باید از رده‌ی مفاهیمِ امروزیِ علم کنار گذاشت.

۵-کارکرد‌گرایی(functionalism): نظریه‌ای فلسفی برای پاسخ دادن به مسئله‌ی رابطه‌ی ذهن-جسم است که به علتِ اعتراضات علیهِ نظریۀ هویت و رفتارگراییِ منطقی به وجود آمده است. 

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••