تناسخ.زندگی پس از زندگی.مرگ تقریبی

Description
همه ما مسافرانی هستیم،
در این زمان و در این مکان.
که در حال عبور کردنیم.
هدف ما این است که:
مشاهده کنیم،
یاد بگیریم،
رشد کنیم و عشق بورزیم
و در انتها به خانه باز می‌گردیم.

لینک گروه

https://t.me/nazeraram3
We recommend to visit

با خانواده کوئیزلت مثل آب خوردن انگلیسی یادمیگیری?
دوره رایگان نیتیو پلاس رو داخل چنل حتما ببین??

اگرم سوالی داشتی از طریق آیدی زیر بهمون پیام بدین??
?‍? @Quizlet_Support

Last updated 3 months ago

🔥کانال تلگرامی پایه دهم🔥
🌱 بدون هیچگونه آگهی و تبلیغات آزار دهنده ☺
☎ ادمین : @nohom_robot

Last updated 7 months, 1 week ago

رابین هود اصلی
مدیریت👇👇



@Robinhoodoriginal
🟩🟩🟩🟩🟩🟩
⬜  ⬜ ☫︎ ⬜  ⬜
🟥🟥🟥🟥🟥🟥


کانال رابین هود

@lawvoicee
@lawvoiice

کانال کارآموزی رابین هود
@dadgahmajzi

کانال تست
@testerobinhood

Last updated 1 month, 2 weeks ago

1 month, 1 week ago

مراقبه شب 6 اسفند
@oshoi

1 month, 1 week ago

#سوال_از_اشو اشوی عزیز ، آیا گفته شده که در هنگام مرگ انسان بیهوش می‌شود؟ چرا چنین است؟ آیا به سبب وحشت از مرگ است و یا روند مرگ؟ #پاسخ نه وحشت از مرگ و نه روند مرگ انسان را بیهوش می‌کند. او در تمام زندگیش ناهشیاری را آموخته است. مرگ فقط آخرین مدرک را…

1 month, 1 week ago

#سوال_از_اشو

اشوی عزیز ،
آیا گفته شده که در هنگام مرگ انسان بیهوش می‌شود؟ چرا چنین است؟
آیا به سبب وحشت از مرگ است و یا روند مرگ؟

#پاسخ

نه وحشت از مرگ و نه روند مرگ انسان را بیهوش می‌کند. او در تمام زندگیش ناهشیاری را آموخته است. مرگ فقط آخرین مدرک را به او می‌دهد:
“آموزش ناهشیاری تو کامل شده؛ وارد یک کوما می‌شوی.”

ولی برای انسان آگاه چنین نیست.
آموزش او کاملاً متفاوت است.
او هشیار بودن را آموزش دیده است.
او نیز خواهد مرد ـــ ولی فقط بطور سطحی. در عمق درون او نور زندگی هنوز هم شعله‌ور است. او بدن را ترک می‌کند، ولی شعله‌‌ی زندگی به شکل‌های مختلف حرکت می‌کند تا به تجربه‌ی اشراق کامل برسد. آنوقت این آخرین مرگ  است: او باردیگر زاده نخواهد شد. اینک به او فرصتی داده شده تا با جهان هستی یکی شود….
آن شبنم از برگ گل نیلوفر وارد اقیانوس شده است. او خودش را از دست نداده، تمامی اقیانوس را به دست آورده و اقیانوس‌گونه شده است.

انسان به سبب ناآگاهی خود از مرگ‌های بسیار عبور کرده است. و اگر آگاهی تو فقط نیم‌بند و سطحی باشد، کمکی نخواهد کرد.
زندگی مدرسه‌ای برای آموختن حقیقت هستی است. ولی این فقط وقتی ممکن است که تو هشیار باشی. تو حتی وقتیکه به‌نظر هشیار می‌آیی هم هشیار نیستی. در خیابان راه می‌روی، با مردم صحبت می‌کنی، در بازار خرید می‌کنی…. به نظر آگاه هستی؛ چنین نیست.

فقط خودت را تماشا کن: وقتی که راه می‌روی تماشا کن: آیا این یک روند مکانیکی است، درست مانند یک آدم مصنوعی؟ و تعجب خواهی کرد که تفاوت این دو روند را بدانی. سعی کن چند قدم را آگاهانه برداری تا تفاوت را ببینی ـــ وقتی آگاهانه قدم می‌زند تمام بدن با جهان‌هستی تنظیم است و یک احساس آسودگی و زیبایی در راه رفتن آگاهانه وجود دارد.

آگاهی تو را به جهان هستی پیوند می‌زند.
ناآگاهی تو را در خودت بسته نگه می‌دارد
.
در ناآگاهی تو هیچ اتصالی با جهان‌هستی نداری.
در آگاهی با تمامی هستی مرتبط هستی ـــ از کوچکترین تیغه‌ی علف تا بزرگترین ستارگان در فاصله‌ی میلیون‌ها سال نوری.
انسان آگاه درست مانند تو است، ولی درونش نوری وجود دارد؛ و درون تو تاریکی است.

تو بدون اینکه بدانی کیستی، پیوسته کارهایی را انجام می‌دهی. وقتی صحبت می‌کنی، هشیار باش و تعجب خواهی کرد که وقتی در ناهشیاری صحبت کرده‌ای چقدر مشکل درست کرده‌ای، چقدر مشاجره و مبارزه خلق کرده‌ای ـــ فقط با حرف زدن!
فقط فکر کن: اگر حرف نمی‌زدی و فردی ساکت بودی، ۹۹٪ از مشکلات تو وجود نداشتند. این دردسرها از حرف‌زدن ناآگاهانه‌ی تو سرچشمه گرفته‌اند!

چیزی می‌گویی و همسرت فوراً آن را سوءتفاهم می کند. و هیچ راهی برای توضیح‌دادن تو وجود ندارد، او روش خودش را برای تفسیر سخنان تو دارد. زنان و شوهران آهسته‌آهسته دیگر باهم حرف نمی‌زنند زیرا هردو فهمیده‌اند که این حرف‌ها به مشاجره ختم می‌شود و در نهایت به گریه و زاری و پرتاب کردن اشیاء منزل!

چه دنیای عجیبی! یک گفتگو به جیغ و فریاد و پرتاب بالش ها ختم می‌شود! ولی دلیلش حرف زدن نیست، دلیلش حرف‌زدن ناآگاهانه است. و در مورد سایر فعالیت‌ها هم همین صدق می‌کند. آنها رنج و درد بیشتری برایت می‌آورند، ولی تو بازهم همان کارها را دوباره و دوباره انجام می‌دهی. انسان ناآگاه محکوم است که بارها و بارها در همان چاله سقوط کند.

انسان آگاه هم اشتباه می‌کند، ولی یک اشتباه، یک بار!
انسان آگاه حتی از اشتباه خود نیز درس می‌گیرد. او چیزی بسیار ارزشمند را آموخته است ـــ که این کار او اشتباه بود و آن را دوباره تکرار نخواهد کرد. آهسته‌آهسته تمام اشتباهات رها می‌شوند؛ زندگی یک رقص ساکت و شاد می‌گردد.

وحشت از مرگ وجود ندارد. تو مرگ را نمی‌شناسی، چگونه می‌توانی از آن وحشت داشته باشی؟ روند مرگ هم نیست، زیرا افرادی هستند که آگاهانه مرده‌اند….

پس به یاد داشته باش که علت آن بیهوشی وحشت از مرگ یا روند مرگ نیست
مسئولیت خودت را روی مرگ پرتاب نکن. این پدیده را بپذیر که فرد بیهوش می‌شود زیرا ناهشیار زندگی کرده است، و این بیهوشی نتیجه‌ی نهایی تمام زندگی او بوده است

ادامه 👇👇
@oshoi

3 months, 2 weeks ago

مدیریت سوگ (۱)
#گلاره/ سادات اخوی

@Nahtoderfahrung

3 months, 2 weeks ago

ادامه آنچه که بتواند از تو گرفته شود، در «ذهن» یک وابستگی ایجاد می‌کند. پس تو فقیرتر و فقیرتر می‌شوی، زیرا باید بیشتر و بیشتر بچسبی، باید بیشتر و بیشتر از آنها محافظت کنی، و همیشه ترسان و لرزان هستی.

مردمان به‌اصطلاح ثروتمند همیشه در ترس و لرز هستند. آنان در عمق وجودشان می‌ترسند زیرا می‌دانند که آنچه را که دارند می‌تواند از آنان گرفته شود؛ هرگز نمی‌توانند در موردش یقین داشته باشند. همین عدم یقین مانند کِرمی قلب آنان را می‌خورد. تو فقط مالک آن چیزی هستی که از درون خودت رشد می‌کند، چیزی که به تو تعلق دارد، چیزی که در تو ریشه دارد.

**انسان ثروتمند کسی است که در زندگی‌اش شعر داشته باشد، رقص داشته باشد، جشن و ضیافت داشته باشد، مرکزیت داشته باشد، وجودش ریشه‌دار باشد…. کسی که در آسمانِ درون خودش شکوفا شده باشد. انسانِ دارا کسی است که مانند ابرهای باران‌زا در فصل باران بسیار پُر بار باشد…. آماده باشد تا بر هر کسی که در دسترس است ببارد. یا مانند یک غنچه‌ی در حال شکفتن…. آماده است تا عطر خود را به هر نسیمی که از کنارش می‌گذرد، به هر مسافری که از راه برسد، ببخشد.

بخشیدن از سرشاربودن می‌آید.**

بودا می‌گوید که این یکی از سخت‌ترین چیزهاست ـــ کوشش برای سهیم‌شدنِ چیزی که آن را نداری ــــ و این کاری است که مردم می‌کنند؛ مردم پیوسته سعی دارند تا عشق‌بورزند بدون درنظرگرفتن این واقعیت که عشق هنوز در قلبشان رشد نکرده است. در واقع، تو خودت عشق نداری ـــ پس چگونه می‌توانی عاشق دیگران باشی؟ آن «اصل» وجود ندارد، خودِ آن اصلِ اساسی غایب است.

تو در تنهایی خوشبخت نیستی ـــ پس چگونه می‌توانی با فرد دیگری خوشبخت باشی؟

اگر در تنهایی خودت خوشبخت نباشی، وقتی با دیگری زندگی کنی، ناخوشی خودت را برای سهیم‌شدن می‌آوری. این تنها چیزی است که داری ـــ فقر خودت، زشتی خودت، رنج و افسردگی خودت، تشویش و اضطراب خودت، بیماری خودت.

سعی کن مالک چیزی باشی ــــ چیزی که نتواند توسط هیچکس از تو گرفته شود، نه حتی توسط مرگ. دشوار است، ولی ممکن. به‌نظر ناممکن می‌رسد: «چگونه می‌توانی بدون یک معشوق، عشق بورزی؟»

تمام ذهن ما به اشتباه شرطی شده است. وقتی می‌توانی بدون تماشاچی برقصی؛ چرا نتوانی بدون معشوق، عاشق باشی؟ وقتی می‌توانی بدون یک شنونده‌ آواز بخوانی؛ پس چرا نتوانی بدون معشوق، عاشق باشی؟

ذهن شما تماماً شرطی شده است: فکر می‌کنید که فقط وقتی کسی برای عشق‌ورزی وجود داشته باشد می‌توانید عشق بورزید.

عشق را تمرین کن. وقتی در اتاقت تنها نشسته‌ای، عاشقانه رفتار کن حتی با اشیاء... عشق را منتشر کن: تمام اتاق را با انرژی عشق خودت پر کن. احساس کن که با یک ارتعاش جدید مرتعش شده‌ای؛ احساس کن که در اقیانوسی از عشق شناور هستی. ارتعاشات عشق را در اطراف خودت خلق کن... و بی‌درنگ احساس خواهی کرد که اتفاقی افتاده است ـــ چیزی در هاله‌ات تغییر کرده است، چیزی در اطراف بدنت تغییر کرده؛ گرمایی در اطراف بدنت برخاسته است… گرمایی مانند یک انزال عمیق. اکنون بیشتر زنده شده‌ای؛ زیرا چیزی مانند خواب از بین رفته است. چیزی چون هشیاری برخاسته است. در این اقیانوس شناور باش: برقص، بخوان و بگذار تمام اتاقت پر از عشق شود.

در ابتدا قدری احساس عجیبی است. وقتی برای نخستین بار بتوانی اتاقت را با انرژی عشق پر کنی، با انرژی خودت که روی خودت بالا و پایین می‌رود و تو را بسیار خوشحال می‌کند؛ احساس خواهی کرد: “آیا خودم را هیپنوتیزم کرده‌ام؟ آیا در توهم هستم؟ چه خبر است؟!” علتش این است که: تو همیشه فکر کرده‌ای که عشق از شخص دیگری باید بیاید. به یک مادر، یک پدر، یک برادر، یک شوهر، یک زن، یک فرزند نیاز هست که تو را دوست داشته باشد ـــ یکی باید باشد که عاشق تو باشد!

عشقی که به دیگری متّکی باشد، یک عشقِ فقیر است. عشقی که در درون خودت خلق شده باشد، عشقی که از وجود خودت آن را ساخته باشی، انرژی واقعی است. آنوقت با آن اقیانوس که تو را دربرگرفته همه‌جا برو و احساس خواهی کرد که هر کسی که به تو نزدیک می‌شود ناگهان تحت یک نوع انرژی متفاوت قرار گرفته است.

مردم با چشمان بازتری به تو نگاه خواهند کرد. تو از کنار آنان می‌گذری و آنان احساس می‌کنند که نسیمی از یک انرژی ناشناخته از کنارشان عبور کرده؛ احساس تازگی و طراوت بیشتری خواهند کرد.

و سپس می‌توانی این را مشاهده کنی:
دست کسی را در دست بگیر و تمام وجود او شروع به تپش خواهد کرد. فقط نزدیک کسی باش و آن فرد بدون هیچ دلیلی احساس خوشوقتی و آرامش خواهد کرد. آنوقت است که برای سهیم‌شدن آماده شده‌ای.

ادامه دارد

#اشو
?«آموزش فراسو»
جلد ۲/۴
مترجم: م.خاتمی / پاییز ۱۴۰۲
ویرایش در کانال توسط داوید
@shekohobidariroh

3 months, 2 weeks ago

15
امی کودک کهکشانی ?
بخش دوم فصل چهاردهم
فایل پانزدهم
پایان جلد اول
علی حمیدی
کاری از کانال معبد سکوت
#امی
@mabadesokot0

3 months, 2 weeks ago

سخنرانی ۱۸ اکتبر ۱۹۷۷

پرسش پنجم:
اشوی محبوب! چه نکته‌ای در کیهان فیزیکی وجود دارد، اگر تقدیر انسان این است که به ورای آن برود؟

پاسخ:
نکته همین است: وگرنه چگونه به فراسو خواهی رفت. برای رفتن به فراسو نیاز به دنیا وجود دارد.رنج برای رفتن به فراسو مورد نیاز است؛ تاریکی برای رفتن به فراسو مورد نیاز است؛ نفْس برای رفتن به فراسو مورد نیاز است ـــ زیرا فقط وقتی به فراسو می‌روی شادی و برکت وجود دارد.

سوال تو را درک می‌کنم. این پرسشی بسیار باستانی است، بارها و بارها و بارها پرسیده شده است ـــ زیرا برای ذهن یک معما است؛ که اگر خدا دنیا را خلق کرده، پس چرا رنج را در آن ایجاد کرده است؟ می‌توانست بعنوان هدیه، سُرور را به انسان بدهد! و آنوقت چرا جهل را آفریده؟ آیا خدا بقدر کافی توانا نیست که از همان ابتدا موجوداتی روشن‌ضمیر را خلق می‌کرد؟

خدا توانا هست و این کاری است که او می‌کند. ولی حتی خدا هم بقدر کافی توانا نیست تا چیز غیرممکن را ممکن کند. فقط ممکن، ممکن است. فقط وقتی سلامت را خواهی شناخت که قادر باشی بیمار شوی؛ وگرنه نمی‌توانی سلامتی را بشناسی. فقط وقتی می‌توانی نور را بشناسی که تاریکی را شناخته باشی. فقط وقتی می‌توانی آسودگی را بشناسی که تنش را شناخته باشی؛ فقط وقتی می‌توانی آزادی را بشناسی که بدانی قیدوبند چیست ـــ اینها با هم جفت هستند.

حتی خدا هم بقدر کافی توانا نیست تا فقط آزادی را به تو بدهد. همراه با آزادی، در همان بسته، اسارت می‌آید. و تو از میان اسارت عبور می‌کنی تا طعم آزادی را بچشی. درست مانند این است که گرسنه نباشی، نمی‌توانی از خوراک لذت ببری.

در واقع آنچه تو می‌پرسی این است: “چه نیازی به گرسنگی هست؟ چرا نتوانیم همیشه بدون گرسنگی غذا بخوریم؟!”

گرسنگی تولید درد می‌کند، تولید نیاز می‌کند و سپس تو خوراک می‌خوری و لذت وجود دارد. بدون گرسنگی لذتی وجود ندارد. می‌توانی از مردمان بسیار بسیار ثروتمند که اشتها و گرسنگی را از دست داده‌اند سوال کنی: آنان از خوراک خود لذت نمی‌برند، نمی‌توانند لذت ببرند. این شدت گرسنگی است که لذت را می‌آورد. برای همین است که وقتی خوراکت را خورده‌ای، برای شش، هفت یا هشت ساعت باید حتماً گرسنه بمانی تا بتوانی دوباره از خوراک لذت ببری.

جهانِ ‌هستی دیالکتیک است: نور/تاریکی؛ زندگی/مرگ؛ تابستان/زمستان؛ جوانی/پیری …. همه اینها با هم هستند.می‌پرسی: “چه نکته‌ای در کیهان فیزیکی وجود دارد، اگر تقدیر انسان این است که به ورای آن برود؟”

دقیقاً، نکته همین است. این جهان برای شما خلق شده تا به ورای آن بروید. وگرنه، هرگز فراسو را نخواهید شناخت. می‌توانید مسرور بمانید، ولی سرور را نخواهید شناخت. و مسرور بودن بدون اینکه سرور را بشناسی، ارزشی ندارد. و این شناخت فقط توسط ضد آن ممکن است ــ دلیلش همین است.

#اشو
?«سوترای دل» ♡
مترجم: ‌م.خاتمی / تابستان ۱۴۰۲
ویرایش در کانال توسط داوید
@shekohobidariroh

3 months, 2 weeks ago

14
امی کودک کهکشانی ?
بخش دوم فصل سیزدهم
پرنسس ابی
علی حمیدی
#امی
https://t.me/nazeararam/1986

3 months, 2 weeks ago

**ماکسیم گورکی ۱۰۵ سال پیش  سخنی گفته که جامعه امروز ایران وایرانی در چنین وضعیتی گرفتار شده است:
ماکسیم گورکی، نويسندهٔ فرهیخته و نامزد برندهٔ جايزهٔ نوبل (پنج بار) و خالق اثر فناناپذیر «مادر»، ١٨ ژوئن سال ۱۹۳۶ درگذشت.

سخنان "ماکسیم گورکی" در ۱۰۵ سال پیش، قابل تأمل است!

در جهان سه گونه دزد هست:
١- دزد معمولی
٢- دزد سیاسی
٣- دزد مذهبی

• دزدان معمولی کسانی‌اند که؛
پول،
کیف،
جیب،
ساعت،
زر و سیم،
وسایل خانه‌ و … شما را برای سیرکردن شکم‌ خودشان و فرزندانشان می‌دزدند.

• دزدان سیاسی کسانی‌اند که؛
آینده،
آرزوها،
رؤیاها،
کار،
زندگی،
حق،
حقوق،
دسترنج،
دستمزد،
تحصیلات،
توانایی،
اعتبار،
آبرو،
سرمایه‌های ملی شما و حتی مالیات شما را می‌دزدند و چپاول می‌کنند و شما را در سیه‌روزی و بدبختی نگه‌ می‌دارند...

• دزدان مذهبی کسانی‌ هستند که؛
این دنیای زیبایتان را،
جرأت اندیشید‌ن‌تان را،
علم و دانش‌تان را،
عقل و خِردتان را،
جشن و شادمانی‌تان را،
سلامتی تن و روان‌تان را،
دارایی‌ و مال‌تان را می‌دزدند و تازه یک چیزهایی نیز به شما گران می‌فروشند!
مانند جهل و خرافات و اندوه و سوگواری و …

این دزدان، با سخنان فریبنده دروغ می‌گویند، می‌فریبند، سواری می‌گیرند و شما را در جهل و فرومایگی، فقر و بدبختی، نکبت و … نگه می‌دارند!

تفاوت جالب در این‌‌جاست که دزدان معمولی، شما را انتخاب می‌کنند؛ اما شما، دزدان سیاسی و مذهبی را خودتان انتخاب می‌کنید و به آن‌ها ارج می‌دهید و آن‌ها را بزرگ می‌شمارید.

تفاوت دیگر و بزرگتر اینکه دزدان معمولی، تحت تعقیب پلیس قرار می‌گیرند، دستگیر و زندانی می‌شوند اما دزدان سیاسی و مذهبی … از شما طلبکار هم می‌شوند...**

6 months, 2 weeks ago

تجربه مرگ تقریبی

محمد زمانی

@nazeraramesh4

We recommend to visit

با خانواده کوئیزلت مثل آب خوردن انگلیسی یادمیگیری?
دوره رایگان نیتیو پلاس رو داخل چنل حتما ببین??

اگرم سوالی داشتی از طریق آیدی زیر بهمون پیام بدین??
?‍? @Quizlet_Support

Last updated 3 months ago

🔥کانال تلگرامی پایه دهم🔥
🌱 بدون هیچگونه آگهی و تبلیغات آزار دهنده ☺
☎ ادمین : @nohom_robot

Last updated 7 months, 1 week ago

رابین هود اصلی
مدیریت👇👇



@Robinhoodoriginal
🟩🟩🟩🟩🟩🟩
⬜  ⬜ ☫︎ ⬜  ⬜
🟥🟥🟥🟥🟥🟥


کانال رابین هود

@lawvoicee
@lawvoiice

کانال کارآموزی رابین هود
@dadgahmajzi

کانال تست
@testerobinhood

Last updated 1 month, 2 weeks ago