✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
کامو و خدمت واژه
آدمی اگر کارکرد روحانی واژهها را بلد باشد و در به خدمت گرفتن آنها کارکشته عمل کند؛ هیچ محدودیتی نمیتواند جان کلامش را در حصار زبانی گرفتار کند. گواهش برای ما خیام و مولوی و حافظ و سعدی هستند که به هر زبان مقصدی ترجمه شوند؛ همچنان باشکوه و استوار صحبت میکنند. در این زمینه با وجود انتقادهای آشکاری که همواره به هرمنوتیک کلاسیک دیلتای داشتهام؛ دست کم باور میکنم که «تجربه زیسته» در قلمروی شعر کار میکند. یا حداقل، در شعر بیشتر از باقیِ عرصهها متبلور است.
همیشه گفتهام که در میان خیل عظیم سخنوران؛ توانایی کامو در چینش کلمات همواره مرا به حیرت فرو برده است. این مرد ورای اینکه خوب حرف میزند، همیشه درست حرف میزند!
و اگر بدانید منظورم چیست، درک خواهید کرد که این دو یکی نیستند.
اگر سعدی کلماتش را شبیه به مواد اولیهی یک خوراک اشتهاآور انتخاب میکند که در نهایت بهترین متن ممکن را بپزد؛ کامو در مقابل بیشتر شبیه به یک نجار ماهر عمل میکند که قرار است قطعههای مختلفی از یک سازه را به هم جفت کند.
من نامههای عاشقانه او به ماریا کاسارس را دیدهام؛ جملگی با وقار و حسرتانگیزند. به این بند دقت کنید:
«آخ ماریا، ماریای فراموشکارِ خوفانگیز، هیچکس آنطور که من دوستت دارم، دوستت نخواهد داشت.
اما این به چه درد خواهد خورد و من چه خواهم شد اگر تو مرا دوست نداشته باشی، چون نیاز من این است که تو دوستم بداری.
من نیاز ندارم که تو مرا جذاب بدانی یا فهمیده یا هر چه. من نیاز دارم که مرا دوست بداری و قسم میخورم که این دو یکی نیست.»
فراموشکارِ خوفانگیز!
چه کسی به جز کامو میتواند این صفات را به شکلی به هم بدوزد که نه تنها مقام معشوق را نلرزاند؛ بلکه او را قوام بدهد و تاجی از قدرت نیز بر سر او قرار دهد.
کامو در کالیگولا نوشته:« مادامی که از من بهراسند، برایم مهم نیست که دوستم داشته باشند»
حرف زدن، مهارت است. به قول قدیمیها، بلدی میخواهد. کامو از نسل آخرین انسانهایی بود که حرفزدن را بلد بودند و واژه را حرام نمیکردند. او کسیاست که هم قدرت را بهخوبی میشناسد، هم هراس را و هم عشق را… چه وقتی این عواطف را طلب میکند و چه زمانیکه آن را پس میزند!
حالا متن نامهاش را دوباره بخوانید و یکبار دیگر طعم واژههایش را مزهمزه کنید و از نردبانی که با حرف ساخته بالا بروید.
Mahler - Symphony No. 4 in G Major - I. Bedächtig, nicht eilen
زلف دلدار چو زنار همیفرماید
برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همیزد ز سر سدره صفیر
عاقبت دانهٔ خال تو فکندش در دام
دویست سال پیش، ۶ مرد جوان ایرانی برای اولینبار، به سرزمینی ناشناخته پا گذاشتند. جایی که ایران سنتی و رنگارنگ قاجار با انگلستان کلاسیک و رمانتیک قرن نوزدهم، رو به رو میشد.
چهچیزی جذابتر از تصور این مردان جوان، با شبکلاههای بلند و شالهای کشمیری در کوچه پس کوچههای لندن و آکسفورد؟ قدم زدن در جادههای خیس سنترال پارک مرکزی و شرکت در مجالس رقص، دست در دست بانوان لالهرخ؟
و به یک معنا آموختن، عشق ورزیدن و رها شدن به سبک انگلیسی؟
شمایل انگلستان در ایام نیابت سلطنت، همانقدر برای مخاطب کتابهای آستین روشن و آشکار است که تصور تهران قاجاری در ایام سلطنت فتحعلیشاه. ما میتوانیم قدم به قدم ماجراهای این جوانان را زندگی کنیم. در یک رویاروییِ خیالانگیز؛ اینبار تماس جهان شرق و غرب در یک تلاقی شاعرانه.
من، برای آن مردان جوان و قلبهای کوچک هیجانزدهاشان ذوقزدهام. برای میرزا صالح عزیزم و شوق بیحد و حصرش برای آموختن. برای اوقاتی که در دانشگاه میگذرانید یا زیر نور شمع ساعتهای طولانی با هیجان و شگفتی تاریخ و زبان انگلیسی میخواند. برای میرزا جعفر و نامههای عاشقانه زیبایی که برای کارولین فاکس مینوشت و میگفت:
"باشد که هیچ ابری بلند نشود که شادمانی شما را مانع شود!"
در این سفر کوتاه؛ قلبم مچاله میشود، برای مرگ و ناکامی میرزا محمدکاظم که آرزوهای رنگارنگش برای نقاش شدن؛ زیر سنگ سرد دفن شد و پیکر بینشانش هنوز در حیاط کلیسای سنتپانکراس لندن غربت میکشد.
و به دلشورههای میرزا صالح فکر میکنم، زمانیکه همه از او خواستند دیوانگی نکند و به انگلیس نرود والا او هم مثل محمدکاظم هرگز به ایران برنخواهد گشت!
در ضمن؛ در این متن از ازدواج پر ماجرای محمدعلی میرزا و لیدی مری که ممکن بود سر همگیاشان را به باد بدهد؛ هم برایتان نوشتهام؛ از سیر تا پیاز این نافرمانی هیجانانگیز.
هزار و یک شب: مرد زبّال و خاتون
برای نوشتن متنی دوباره دارم هزار و یک شب رو مرور میکنم؛ رسیدم به این حکایت جالب و گفتم حالا که شب هم هست اینجا بذارم که شما هم بخونیدش:
«توی حکایت مرد زبّال و خاتون، زنی برای انتقام از همسر خیانتکار و چند زنه خودش میره کثیفترین و بدبوترین آدم محله رو که یک زباله جمعکن هست رو میاره و برای حرص دادن همسر تنومند و خوش قیافهاش از اون میخواد که باهاش رابطه داشته باشه.
مرد زباله جمع کن که به عمرش چنین زن زیبا و چنین خونه و زندگی ندیده از خاتون آدرس مستراح رو میپرسه. مرد زبّال با خودش درگیره. اگر بگه بله یعنی آدم زناکار و بدیه و اگر بگه نه خاتون اصرار میکنه و شرایط بدتر میشه.
بالاخره مرد زباله جمعکن تصمیم خودش رو میگیره. اون از بالای پشتبوم خودش رو به پایین پرتاب میکنه و در همون حال، فرشتهای بالهای خودش رو زیر مرد میگیره و اون رو به خاطر درستکاریش نجات میده.»
هزار و یک شب
ترجمه عبداللطیف تسوجی تبریزی
از وقتی یادم میاد از تموم شدن روزها وحشت داشتم. دلم نمیخواست روز تموم بشه. بعد از ساعت ۹شب یه وحشتی همه وجودم رو میگیره انگار این آخرین روز زندگیم بوده و من درست ازش استفاده نکردم.
اسمی برای این نوع اضطراب میشناسید؟
یکی از مشهورترین جادوگران در تاریخ ایران فردی بوده به نام آپولونیوس یا بلنیاس
گفته میشه این آقای بلنیاس یک طلسمنویس بوده و میتونسته مردم رو از شر بلاهای طبیعی، اتفاقات بد و موجودات وحشی نجات بده. در گذشته مردم اعتقاد داشتن که بلنیاس کتاب طلسم خودش رو از دست جنی گرفته که همرکاب سلیمان بوده و داستانش هم از این قراره:
« چنان روایت کردهاند که بلنیاس را پدر بمرد و مادرش عظیم درویش بود و در آن جایگاه کنیسهای بود که به سالی یکبار درش بازگشادندی… پس چنان افتاد که مادرش بلنیاس را آنجا برد. بلنیاس رفت و پیش بتی بیارامید که تعلق به علم نجوم و فسونها و سحر و صناعتهای بزرگ داشت… و مدت هفت سال برآمد و بلنیاس عظیم زیرک بود و صاحب اقبال… چنین روایت کنند که در این کنیسه شیطانی مقام داشت از بقیت خداوندان علم که اندر عهد سلیمان پیغامبر بودند و شیطان پیش بت بزرگ بنشست و کتاب علم و فسونها به زبان جنی همی خواند به آواز بلند…»
مجملالتواریخ والقصص، ۱۳۱۸: ۶۲۹.
میرزا صالح عزیزم عاشق سعدی بود.
در خاطراتش نوشته که آثار سعدی تنها مونسش در روزهای غربت انگلستان بوده. وقتی میرزا به ایران برگشت هم؛ اولین کتابی که با ماشین چاپ منتشر کرد کلیات سعدی بود و این کار رو نوعی ادای دین میدونست.
من همیشه میرزا صالح رو دوست داشتم و همت بلندش رو ستایش میکردم اما این فکت رو نمیدونستم. به هر حال چیزی در دلها هست که به هم راه داره…
سعدی قشنگم،
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشقند و من هم
خشک آمد کشتگاه من…
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••