سووَشون

Description
حنانه، غرق‌ شده میون کلمات، دختر همیشه توی قطار، خندان و سرگردان و دانشجوی مامایی.
سووَشون یعنی سوگ سیاوش. اسم رمان محبوبم از سیمین دانشور عزیزم هست.
لینک جدید ناشناس https://t.me/HarfChatBot?start=a8f7d75af632
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

1 year, 6 months ago

موسیقی مناسب جهت شیفت دوم کارآموزی ترم چهار. سلام.

1 year, 6 months ago

موسیقی مناسب جهت شروع اولین شیفت کارآموزی ترم چهار.

1 year, 6 months ago
در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، …

در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام‌ گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی‌نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه‌هایی سخن می‌گوید که می‌فهمی ولی نمی‌توانی وصف کنی.

[تئوری آسمان‌های کانت]

1 year, 6 months ago

موسیقی‌ای برای دلواپسی‌های شبونه.

1 year, 6 months ago

-۲۵ بهمن‌ماه، البته دیگه ساعت دوازده شب شده. حرف‌هایی از وضعیت فعلی.

از شنبه شیفت‌های کارآموزی ترم چهار شروع میشه. از هشت صبح تا پنج بعدازظهر، همون بیمارستان شلوغ و دوست‌نداشتنی که مجبورم دوستش داشته باشم.
امروز مامان کلوچه‌های نارگیلی برام خرید تا با خودم به اون خونه ببرم. احساس می‌کنم قدرت درک کردن محیط اطرافم رو از دست دادم. از درون کمی عصبی‌ام اما از بیرون آروم‌تر از همیشه بنظر می‌رسم. می‌خواستم قد روپوشم رو کوتاه‌تر کنم اما انقدر این مدت اتفاقات مختلف افتاد که همین‌که آروم و سالم هستم خداروشکر می‌کنم. نمی‌دونم چرا دوباره آشفته شدم. نمی‌دونم چرا دوباره دلتنگ شدم. حقیقتش، جریان دوباره‌ی زندگی من رو ترسونده. من از اعتراف به ترسیدن خجالت نمی‌کشم. باید با شجاعت و بلند به زبون بیارم که ترسیدم تا بتونم راه‌حلش رو پیدا کنم.
به این یک ماه اخیر که فکر می‌کنم، می‌بینم تا حدودی خوب زندگی کردم. آیا می‌تونم یک ماه پیش‌رو هم خوب زندگی کنم؟
وضع همینه. بهتر و بدتر، کاریه که از دستم برمیاد. حتی دلتنگی هم بخشی از کاریه که از دستم برمیاد. به‌خودم قول می‌دم قوی‌تر به این اتاق برگردم چون فردا شب این موقع، من دیگه توی این خونه و این اتاق نیستم.

1 year, 6 months ago
سووَشون
1 year, 6 months ago

چایی‌هایی که از ظهر دم می‌دهم، تا غروب روی شعله‌ی کم گاز می‌مانند. وقتی که در آشپزخانه راه می‌روم، قل‌قل سنگین آب درون کتری را می‌شنوم که خودش را می‌کوبد و بخار داغ از سر آن بیرون می‌زند. گاهی برایم مثل یک‌جور بازی‌ست؛ تماشا و احساس ذره‌ای با جنبش زیاد، که به آن طعم بخشیدی و زنده‌اش کردی.
با زندایی امشب نشستیم یک قسمت سریال دیدیم. بعد هم یک قسمت از برنامه‌ی اکنون سروش صحت. میانش باهم صحبت می‌کردیم. با صدایی آرام، من روی مبل دراز کشیده و کوسن را بغل گرفته بودم. زندایی هم زیر پتو‌ نشسته بود. مامان گاهی از کنارمان رد می‌شد. من گاهی در خیال خودم به دنیای دیگری که تصاویر سریال و شخصیت‌ها دعوتم می‌کردند می‌رفتم و از نگاه‌ها و حرف‌هایی که خطاب می‌شدم غافل می‌ماندم.
دروغ است اگر بگویم کاملاً خوب هستم. خب خوب هستم، اما گاهی هم روحیاتم از تعادل خارج می‌شوند. همه‌چیز ناگهان درهم می‌پاشد و منفجر می‌شود. به خودم اهمیت می‌دهم. در مسیر بهبودی‌ام اما هنوز شب‌هایی مثل دیشب هستند که مچ خودم را با افکار مالیخولیایی و هیولاوارم می‌گیرم. گاهی احساس می‌کنم در درونم این دختری که تلاش می‌کنم آن را رشد بدهم و تربیتش کنم وجود ندارد؛ بلکه یک دختر سرتق و عصبانی نشسته. فکر می‌کنم برای عصبانی کردن من در حالت طبیعی، و روشن کردن آتش درونم، تمام کبریت‌های موجود در مازندران هم کم باشند. اما شب که می‌شود و دختر درونم را می‌بینم، تعجب می‌کنم. از چی این‌گونه عصیان‌زده‌ای؟

1 year, 6 months ago

متاسفم. برای چیزهایی که نمی‌توانم جایی به زبان بیارمشان؛ اما بسیار متاسفم. حتی برای خودم هم حتی.

1 year, 6 months ago

برای رستاخیز خوندن گاهی زیادی بی‌حوصله میشم. بنظرم برای کتابخون‌ها، کرم‌کتاب‌ها و دخترهای خسته‌ای که تخت کنار پنجره و کتاب‌ها در روز تعطیلات از دوستان همیشگی‌شون هستند، باید صبر و حوصله به خرج دادن در برابر کتاب‌ها، یک مهارت باشه. مهارتی که بتونند بدستش بیارن. حالا چجوری یک همچین مهارتی رو در خودم تقویت کنم؟ دو شب هست که نخلیدف و کاتیوشا رو به حال خودشون رها کردم. چهارصد صفحه‌ی دیگه از کتاب باقی مونده. جزئیات بسیاری خوندم ولی در عوض اتفاقات کمی رو در مابین این صفحات دیدم که همین اذیتم می‌کنه. متوجهم که ذهنم در برابر کندی سیر روایت داستان عاصی شده. باید به خودم یادآوری کنم که عزیزم این رمان روسی از نویسنده‌ی عزیزی هست پس این سبک رو بپذیر و نخواه که کل دنیا و کتاب‌ها مطابق میل تو باشن. از طرفی این اکراه و بی‌حوصلگی داره اون فضای داستانی که داخلش پرت شده بودم رو از بین می‌بره. اگه از دنیای رستاخیز خارج بشم، اگه تمام این تصویرسازی‌ها، بوها و رشته‌ی ارتباطی که با داستان ساختم محو و کمرنگ بشن، همه‌چیز تموم میشه. دیگه نمی‌تونم به داستان برگردم و باید این کتاب رو نصفه‌ونیمه ببندم و کنار بگذارم. این حرکت کمی ناراحتم می‌کنه.

1 year, 6 months ago

موسیقی مورد علاقه.

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••