بوی دل‌خوشی (دریچه‌ای به شناخت ابوسعید ابوالخیر)

Description
این کانال می‌کوشد ضمن معرفی اجمالی ابوسعید ابوالخیر و عرفان خراسانی، بر وجه زیباشناسانه حالات و سخنان او و اهمیت و ظرفیت بالقوه مقاماتش در سر‌‌ و سامان دادن به برخی از آشفتگی‌های زندگی فردی و اجتماعی امروز تاکید کند.
ارتباط با مدیر کانال:
@Mohsenbaabaaee
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

1 year, 7 months ago

ادامه👆

البته به احتمالات دیگری هم می‌شود فکر کرد. کسانی که با تصحیح متون کهن سر و کار دارند می‌دانند که نساخان به دلایل مختلف از جمله افتادگی متن یا ناخوانا بودن بخشی از آن، بعضا تصرف‌هایی هم در متن نسخه‌های خود می‌کنند که جز سردرگمی خوانندگان آن متون حاصلی دیگر ندارد. به عنوان مثال می‌شود تصور کرد که در نسخه اولیه این ماجرا جمله "و شیخ کودک بود" به صورت "و شیخ را کودکی بود" ضبط شده باشد که از قضا جمله بی‌ربطی هم نیست و می‌تواند روایت خیالی ما را از این مقامه به گونه‌ای دیگر سامان دهد. توضیح این قرائت فرضی هم می‌تواند این باشد که در یکی از استنساخ‌های این روایت "را"ی نشانه مفعول غفلتا از قلم افتاده. نساخان بعدی هم عین همین جمله مخدوش را با تبدیل "کودکی" به "کودک" که سلیس‌تر است رونویسی کرده‌اند؛ بماند که نوع نوشتن کلمه "کودکی" هم با کلمه "کودک" خیلی فاصله ندارد. درحالی‌که اگر صورت اولیه این جمله حفظ می‌شد می‌توانستیم تصور کنیم ابوسعیدِ بازگشته از سرخس در این مقطع ازدواج کرده و فرزند خردسالی هم دارد، پس کاملا طبیعی است اگر از پدرش - که ظاهرا موقعیت مالی مناسبی هم داشته - بخواهد تا برایش خانه مستقلی بسازد.

این احتمال را به صورت قوی‌تری هم می‌شود مطرح کرد؛ چون در قدیمی‌ترین نسخه مقامات ابوسعید یعنی کتاب چشیدن طعم وقت جمله "و شیخ کودک بود" به صورت "شیخ طفل بود" ضبط شده. اگرچه در ظاهر میان "کودک" و "طفل" فرقی زیادی وجود ندارد بد نیست بدانیم در گذشته کلمه "طفل" غالبا در مورد نوزاد یا کودک خردسال به کار می‌رفته‌.(از جمع حدودا ۴۰ شاهدی که دهخدا برای این کلمه ذکر کرده تقریبا ۳۰ تایش به معنی نوزاد است) با این توضیح کار کسانی که می‌خواهند مخالفت ابوسعید را با پدرش - آن هم بر سر امری اعتقادی - به کرامت وی نسبت دهند قدری سخت‌تر می‌شود؛ شاید از همین رو هم بوده که محمدبن‌منور در روایت خودش "طفل" را به "کودک" تبدیل کرده است.
به‌هرحال این هم روایت دیگری است از این مقامه. و من ترجیح می‌دهم با چنین روایت‌هایی سر و کار داشته باشم؛ روایت‌هایی که در آن‌ها هیچ خرق عادتی صورت نمی‌گیرد اما مواجهه‌ای روی می‌دهد و سخنی بر زبان ابوسعید جاری می‌شود که پس از هزار سال هم وزن و اعتبار ویژه خود را حفظ می‌کند.

آنچه مسلم است این است که ابوسعید در مجموع با پدرش همراهی و همدلی زیادی ندارد و او را هرچند مدعی درویشی است با عوالم خود بیگانه می‌داند. رویارویی ناهمدلانه این دو شواهد دیگری هم دارد که پیشتر از این به آن‌ها اشاره کرده‌ام. البته ممکن است در سال‌های بعدتر که ابوسعید در میان مردم قبولی عام پیدا کرده رابطه‌اش با بابوبوالخیر هم بهتر شده باشد. اما هیچ گزارشی از این تغییر رفتار در دست نداریم.
ضمنا ابوسعید بارها نشان داده که حداقل در این زمينه آنچه برایش مهم است "نسبت" است نه " نسب". به همین دلیل هم هست که او خود را فرزند معنوی یا حقیقی پیر بوالفضل سرخسی می‌داند. بنابراین اگر همچون مولانا بگوید "من پدر یافته‌ام، سوی پدر می‌نروم" نباید تعجب کرد. به نظر می‌آید که "خروج از خانه پدری" همچون "دفن کردن کتابها" برای ابوسعید که از وجه استعاری یا رمزی رخدادهای اطرافش هم غافل نمی‌ماند، نوعی از مناسک "نوزایی" بوده. او از آنچه به آن شهرت داشته مرده و ققنوس‌وار در ساحت تازه‌ای متولد شده. بابوبوالخیر هیچ درکی از این عوالم ندارد.

نکته‌ای که در پایان این یادداشت می‌خواهم بر آن تاکید کنم این است که من می‌دانم دست بردن در متن مقامه‌های ابوسعید یا هر متن کهن دیگری مگر در مواردی خاص و نادر مجاز نیست، اما در مواجهه با این مقامه سه راه بیشتر در پیش نداشتیم: یا باید با رعایت این ملاحظه محافظه‌کارانه یعنی "پای‌بندی بی‌چون و چرا به متن روایت"، آن را به همین صورتی که هست با هر اغراق و تناقضی می‌پذیرفتیم یا به بهانه روی‌دادن خطایی تاریخی و مبالغه‌ای توجیه‌ناپذیر بکلی از خیرش می‌گذشتیم، یا هم با تصرفی جزئی اما مهم این مقامه برساخته را به گزارشی معقول، باورپذیر و قابل تامل تبدیل می‌کردیم؛ گزارشی که هم با شخصیت ابوسعید همخوانی دارد هم به احتیاط‌های حداقلی رویارویی با متون کهن پای‌بند است. من بی‌آن‌که بر صحت انتخاب خودم پافشاری کنم و راه را بر تاویلها و تفسیرهای دیگر این مقامه ببندم ترجیح داده‌ام در فهم این مقامه راه سوم را در پیش بگیرم. امیدوارم شما هم این روایت را دست‌کم به عنوان یکی از روایت‌های محتمل این مقامه پذیرفته باشید‌.

@booyedelkhoshi

1 year, 7 months ago

ادامه👆

قصدم از این شرح مفصل این بود که بگویم اگر فردوسی حکیم و آزاده این قدر تحت تاثیر دلیری‌های محمود جوان قرار گرفته و زبان به ستایش او گشوده و احتمالا در سایه حمایت او برای خودش و کار عظیمی که به آن اشتغال داشته آینده روشنی را ترسیم می‌کرده اصلا بعید نیست پدر ابوسعید هم که در حاشیه صحرای قراقوم و در فاصله کمی از دشت توس می‌زیسته و قاعدتا در جریان آوازه محمود بوده به این جوان بهادر و از راه رسیده علاقه‌مند شده و در و دیوار سرای نوساخته‌اش را با نقش نام و ذکر دلاوری‌های او آراسته باشد. توجه داشته باشیم که محمود غزنوی در این مقطع و تا حدود سال ۴۰۰ هجری کدخدا یا وزیر ایران‌دوستی چون ابوالعباس اسفرایینی دارد.

اما ببینیم در همین مقطع یعنی حدود سال ۳۸۵ ابوسعید در چه وضعیتی است؛ ما می‌دانیم که او پس از تحصیلات مقدماتی در مهنه و آموختن قرآن و ادبیات عرب، در سیزده-چهارده سالگی روانه مرو می‌شود و ده سال در آنجا فقه تطبیقی و عمومی می‌خواند. پس از آن برای تکمیل تحصیلاتش به سرخس می‌رود و نزد بوعلی فقیه از فقهای بزرگ روزگار علم اصول، تفسیر و اخبار رسول می‌خواند. در همین زمان هم هست که توسط لقمان سرخسی که از عقلای مجانین بوده با پیر بوالفضل سرخسی آشنا می‌شود و بشدت تحت تاثیر او قرار می‌گیرد. در این زمان مدرسه بوعلی فقیه را ترک می کند، تحصیل رسمی‌اش را کنار می‌گذارد و به خدمت تمام‌وقت خانقاه پیر بوالفضل درمی‌آید. شرح این تاثر شدید را من در فایل بازخوانی تغییر حال ابوسعید آورده‌ام. آنچه در این‌جا می‌خواهم به آن اشاره کنم کل آن ماجرا نیست. بلکه صرفا همان قسمتی است که به کار فهم بیشتر این مقامه می‌آید.

پیر بوالفضل در اولین برخورد با ابوسعید از او می‌خواهد ذهن خود را از همه آنچه تا به حال آموخته پاک کند و به نحوی که امروز می‌توانیم از آن به مراقبه تعبیر کنیم صرفا بر کلمه "الله" متمرکز شود. کلمه "الله" در این توصیه یا دستور نقش کلیدی دارد. برای درک اهمیت جنبه سمبلیک و وجه رازآمیز کلمه "الله" در نظر ابوسعید هیچ توضیحی دقیق‌تر، گویاتر و دل‌نشین‌تر از توصیف خود او از این ماجرا نیست:
"پیر بوالفضل گفت: یا باسعید صدوبیست‌وچهار هزار پیغامبر که آمدند خود مقصود یک کلمه بود. گفتند فرا خلق گویید که الله و این را باشید. کسانی را که سمعی دادند این کلمه را همی‌گفتند و همی‌گفتند تا همه این کلمه شدند ... و کلمه به دل ایشان پدید آمد و از گفتنش مستغنی شدند." ابوسعید در ادامه می‌گوید: "این سخن ما را صید کرد و آن شب در خواب نگذاشت." بعد هم اضافه می‌کند: روز بعد که از مدرسه بوعلی فقیه به خانقاه پیر بوالفضل رفتم او گفت: "درآی و بنشین و این کلمه را باش، که این کلمه با تو کارها دارد."(اسرارالتوحید، ص۲۵) ابوسعید پس از این هم به تاثیر تکرار این کلمه در طول دوره‌های ریاضتش اشاره می‌کند و درحقیقت آن را کلید ورود خودش به اقلیمی می‌داند که از آن به "این حدیث" تعبیر می‌کند.

ما دقیقا نمی‌دانیم تحصیل ابوسعید نزد بوعلی فقیه چند سال به طول انجامیده. همچنین نمی‌دانیم که او پس از آشنایی با پیر بوالفضل چه مدت را در خانقاه وی به سر برده و در چه زمانی با توصیه او که گفته بود "به میهنه بازگرد و به خدمت والده مشغول باش" به زادگاهش برگشته‌است. اما اگر سن او را هنگام ترک مرو ۲۴ یا ۲۵ سال تصور کنیم و دو سه سالی را هم برای اقامتش در سرخس در نظر بگیریم - که با بعضی قرائن نیز همخوانی دارد - در این زمان باید حدودا ۲۷ یا ۲۸ سال سن داشته‌باشد. حال اگر این رقم را به سال تولد وی یعنی ۳۵۷ اضافه کنیم به حدود سال ۳۸۵ می‌رسیم. یعنی همان روزگاری که آوازه محمود جوان به عنوان امیری شجاع و جنگاور در سرتاسر ولایت توس و دشت خاوران پیچیده بود.

اگر این مقدمات و حدس‌ها و احتمال‌ها درست باشند تصور این که درخواست ابوسعید از پدرش برای ساختن خانه‌ای مستقل از سرای او در این مقطع رخ داده باشد، نه تنها عجیب نیست که بسیار هم محتمل است. بنابراین پرکردن در و دیوار این خانه از نقش "الله" و آن مواجهه کلامی شگرف که در تناسب کامل با سبک‌شناسی سخنان ابوسعید است باید در همین مقطع صورت گرفته باشد.

حالا باید مشکل جمله "و شیخ کودک بود" یا "و شیخ طفل بود" را حل کرد. به نظر من احتمال قوی این است که راویان این ماجرا احساس کرده‌اند رویارویی ابوسعید و پدرش در این مقامه، آن مایه از کرامتی را که مورد نظر آنهاست یا باید داشته باشد، ندارد. بنابراین با افزودن این جمله کوتاه، ساده ولی مهم خواسته‌اند دوز کرامت و شگفت‌انگیز بودن این مقامه را حتی‌الامکان بالا ببرند. اما برای ما که در پی حکایت‌های عقل‌پذیر زندگی ابوسعید هستیم و قاعدتا این نوع از کرامتهای او را برنمی‌تابیم چاره‌ای جز حذف این جمله باقی نمی‌ماند.
ادامه👇
@booyedelkhoshi

1 year, 7 months ago

🌱
و شیخ کودک بود!

و گفته‌اند که پدر شیخ ما، بابوبوالخیر سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و او در میهنه سرایی بکرد - و اکنون معروف است به سرای شیخ - و بر دیوار و سقف‌های آن بنا نام سلطان محمود و ذکر حشم و خدم و پیلان و مراکب او نقش فرمود. و شیخ کودک بود. پدر را گفت: "مرا در این سرا، یک خانه بنا کن چنانک آن خانه خاصه من باشد و هیچ کس را در آن هیچ تصرف نباشد." پدر، او را خانه‌ای بنا کرد در بالای سرای، که صومعه شیخ آن است. چون خانه تمام شد و در گل گرفتند، شیخ بفرمود تا بر در و دیوار و سقف آن بنوشتند که "الله، الله، الله" پدرش گفت: "یاپسر ! این چیست؟" شیخ گفت: "هرکسی بر دیوار خانه خویش نام امیر خویش می‌نویسد." پدرش را وقت خوش گشت و از آنچ کرده بود پشیمان شد و بفرمود که تا آن همه که نبشته بودند از سرای او دور کردند. و از آن ساعت باز در شیخ به چشم دیگر نگریست، و دل بر کار شیخ نهاد.
(اسرارالتوحید، ص۱۷)

دکتر شفیعی کدکنی در توضیح این مقامه نوشته‌اند:
"از لحاظ تاریخی این مطلب نمی‌تواند صحت داشته باشد، مگر این که پادشاه دیگری جز محمود غزنوی را در نظر بگیریم. زیرا محمود از ۳۸۴ تا ۳۸۵ عامل خراسان بوده و سلطنت رسمی او از ۳۸۹ آغاز می‌شود تا سال ۴۲۱ که سال مرگ اوست. اگر فرض کنیم بوسعید این سخن را در ده سالگی گفته باشد یعنی در سال ۳۶۷ باز هم در این تاریخ هیچ نامی از محمود به عنوان عامل خراسان وجود نداشته است" (اسرارالتوحید، ص۷۲۱)

سخن ایشان در این یادداشت درحقیقت نوعی "احاله به محال" است. یعنی گفته‌اند این ماجرا تنها در صورتی می‌‌تواند واقعی و قابل اعتماد تلقی شود که مراد راوی‌اش از سلطان محمود کسی غیر از سلطان مشهور غزنوی باشد و از آنجا که در این مقطع از زندگی ابوسعید یعنی در حدود سال ۳۶۷ ما هیچ کس دیگری را با این نام نمی‌شناسیم که بتواند چنین تاثیری بر زندگی پدر او داشته باشد، می‌توان نتیجه گرفت که از دید دکتر شفیعی این حکایت بی‌معنی و برساخته است و نمی‌تواند معتبر به حساب بیاید.

به گمان من اما این مقامه چندان هم بی‌معنی و مهمل نیست و بنا بر شواهدی می‌تواند به عنوان مقامه‌ای معتبر و قابل تامل محسوب شود؛ البته لازم است تغییر مختصری در متن روایت آن بدهیم.
هم شیفته سلطان محمود بودن پدر ابوسعید - به شرحی که خواهم گفت - می‌تواند قابل تصور و پذیرش باشد هم واکنش و پاسخ ابوسعید به اعتراض وی؛ مشروط به این‌که زمان روی دادن این حکایت را چهارده پانزده سالی تغییر دهیم و به جلوتر ببریم. یعنی بنا را بر این بگذاریم که این ماجرا در حدود سال ۳۸۵ روی داده است.
مشکل اصلی این حکایت که علاوه بر اسرارالتوحید، با تفاوتهایی اندک، در چشیدن طعم وقت هم آمده همان جمله "و شیخ، کودک بود" یا "شیخ، طفل بود" است که عجالتا چاره‌ای جز حذف یا ندیده‌گرفتنش نداریم. در پایان این نوشته به دلیل این تصرف مهم و ضروری در متن مقامه اشاره می‌کنم. اما فعلا می‌خواهم بازخوانی مشروح‌تری از ماجرای این روایت اصلاح‌شده به دست بدهم.

محمود غزنوی در سال ۳۸۴ به همراه پدرش سبکتکین وارد خراسان شد. او سال بعد در صحرای فسیح شمال شهر توس و در مدخل دره کارده با سپاه ابوعلی سیمجور و فایق که سالاران متمرد امیر سامانی بودند به جنگ پرداخت و آنان را شکست داد. شرح دلاوری‌های محمود در این نبرد هم در تاریخ یمینی آمده است هم در تاریخ بیهقی.
عُتبی صاحب تاریخ یمینی در این باره می‌گوید: "محمود از اظهار آثار مردانگی و تقدیم ابواب دلاوری دستبردی نمود که اگر رستم و اسفندیار آن حالت مشاهده کردندی به آداب سیف و سنان او اقتدا ساختندی و بر آثار دست و بازوی او آفرین کردندی و از قوت و شجاعت او دستان زدند."(تاریخ یمینی، ص۱۱۹ تا ۱۲۱)
گزارش ابوالفضل بیهقی هم بی‌شباهت به این توضیحات عتبی نیست:
"حریفان شبگیر روز یکشنبه ده روز مانده از جمادی‌الآخر سال ۳۸۵ جنگ کردند و نیکو بکوشید و معظم لشکر امیر سبکتکین را نیک بمالیدند و نزدیک بود که هزیمت شدندی. امیر محمود و پسر خلف با سوارانی سخت گزیده و مبارز و آسوده ناگاه از کمین برآمدند و بر فائق و ... زدند؛ زدنی سخت استوار چنان که هزیمت شدند و در رود گریختند."(تاریخ بیهقی، ص۲۶۱)
آقای مهدی سیدی ضمن اشاره به این دو متن می‌گویند: تصور این که فردوسی پنجاه و پنج ساله نیز در این زمان شاهد بهادری‌های محمود بوده باشد بعید نیست؛ چراکه او در روستای پاژ ساکن بوده که تا این دشت فراخ بیش از دو فرسنگ فاصله نداشته است. و احتمالا از همان‌جا هم برای فریدون زمان خود یعنی محمود حسابی خاص باز کرده و به آینده کار او دل بسته بود. ابیاتی از شاهنامه که به آغاز مدح محمود مربوط می‌شود و از زبان دقیقی توسی نقل شده نیز این امید یا انتظار فردوسی را تایید می‌کند.(کتاب پاژ، شماره ۱۳-۱۴، ص۶۱، آثار و بناهای تاریخی- باستانی توس، مهدی سیدی)
ادامه👇
@booyedelkhoshi

1 year, 7 months ago

💠 این مقامه کوتاه ابوسعید را یک بار دیگر بشنوید و اگر علاقه‌مندید و حوصله هم دارید آن را با خبر دستگیری دو دختر که ویدیوی رقص آنها در یادمان شهدای گمنام یکی از پارک‌های تهران منتشر شده مقایسه کنید.

@booyedelkhoshi

1 year, 7 months ago
***🌱***

🌱
خودکشی‌ها همیشه هم خودکشی نیستند؛ و درست‌تر این‌که بندرت خودکشی‌اند. پرده را که کنار بزنی پرهیب فردی، افرادی، فرقه‌‌ای، نهادی یا حکومتی را می‌بینی که سراسیمه می‌خواهد خودش را در گوشه‌ای پنهان کند؛ پیش از آن که چراغها روشن شوند.
حکایت خودکشی مثل "غم عشق" است؛ به نظر "نامکرر" می‌آید، چون هزار رنگ به خودش می‌گیرد. اما "یک قصه بیش نیست." کسی یا کسانی که بودنت را برنمی‌تابند به نحوی پوشیده و نامحسوس تصمیم نهایی را می‌گیرند. آنها می‌دانند که با حداقلی از همراهیِ تو به نتیجه می‌رسند. پس با حوصله و دقت اسبابش را فراهم می‌کنند، دست آخر هم اشاره کوچکی کافی است تا بروی و کار را تمام کنی. و تو دختری هستی که از پشت بام ساختمان ده طبقه خودت را به پایین می‌اندازی یا استاد دانشگاهی که در توالت زندان خودت را حل‌آویز می‌کنی یا هم تبعیدی بی‌پناهی هستی که در غربت و حسرت بازگشت به وطنت چیزی می‌خوری و قال قضیه را می‌کنی. هیچ کدام این کارها را هم که نکنی دق می‌کنی و خلاص! مقدمات خوب چیده شده. پرده آخر در همه این روایت‌ها یکی است؛ حتی اگر صاحب‌واقعه‌اش انسان آزاده‌ و طنزپرداز برجسته‌ای چون ابراهیم نبوی باشد.

@booyedelkhoshi

1 year, 7 months ago

🌱
خواستم طنزپرداز بودن ابراهیم نبوی را به جنبه طنازانه شخصیت ابوسعید بچسبانم و چیزی در رثایش بنویسم؛ به پاس آن همه خنده‌هایی که بر لبانمان آورد و آن همه حرفهای خیرخواهانه و از سر شفقتی که بر زبان راند. آن کار را که نتوانستم بکنم. اما این چند سطر را به یاد و به بهانه او نوشتم.👇
@booyedelkhoshi

1 year, 7 months ago

🌱
ابوسعید و کرامات دیگران

در ضرورت پیراستن مقامات ابوسعید از کرامتهای برساخته و دروغین - که صرفا ارزش داستان‌پردازانه دارند - و نشان دادن کرامت حقیقی او یعنی رفتار و گفتار حکیمانه و از سر شفقتش هرچه بگویم کم گفته‌ام. شاید این توضیحات کلی علاوه بر این که من را از پرداختن به جنبه غیرواقعی و اغراق‌شده هر حکایت بی‌نیاز کند، راه را برای عموم مخاطبان مقامات ابوسعید هم در انتخاب نگاه نقادانه و آسیب‌شناسانه به میراث عرفانی او هموارتر سازد. در این پست می‌خواهم ضمن پیش چشم داشتن مقاماتی که در آن‌ها ابوسعید با وضوح و قاطعیت تمام از کرامت‌نداشتن خود می‌گوید و من هم با تفصیل به آنها اشاره کرده‌ام، به مقامه‌ای بپردازم که در آن ابوسعید از قائل‌شدن این توانایی برای دیگران هم امتناع می‌کند و با توضیحی ساده و در عین‌حال روشنگرانه راه را بر این نوع دعوی‌ها می‌بندد.

آخرین سفر ابوسعید از نیشابور به مهنه روایت مفصل و نکات قابل تامل زیادی دارد که باید در یادداشتی جداگانه به آن‌ها بپردازم. فعلا می‌خواهم به بخشی از این روایت اشاره کنم که به موضع ابوسعید در باره کرامت مربوط می‌شود.
نویسنده اسرارالتوحید می‌گوید: زمانی که ابوسعید آماده شده بود تا برای همیشه نیشابور را ترک کند، همه ائمه و مشایخ و بزرگان و درویشان شهر به وداع شیخ آمده‌بودند. آن‌ها که پیشتر از ابوسعید خواسته بودند تصمیمش را عوض کند، بار دیگر نیز بر خواسته خودشان اصرار کردند. فشرده حرف آن‌ها این بود: ما خیری در این سفر نمی‌بینیم چراکه به قول بومحمد جوینی و اسماعیل صابونی "میهنه روستایی است" و با نیشابور قابل مقایسه نیست و دریغ از شما که به میهنه بروید. ابوسعید اما به این اصرارها وقعی نمی‌نهد و می‌گوید "میهنه و بس!" و به سوی عقبه(گردنه) زُشک حرکت می‌کند. عین متن مقامه در این بخش چنین است:

"چون به صندوق سکنه رسید، اسب شیخ خطا کرد و یک ران شیخ در زیر پهلوی اسب بماند. و گوشت رانش نرم گشت. جامه بازافکندند و شیخ را بر جامه نهادند. و چهار درویش گوشه‌ها برگرفتند و شیخ را بر سر عقبه بردند و در آن خانه سنگین نهادند." ظاهرا صندوق سکنه یا صندوق‌شکن گردنه‌ای صعب‌العبور در رشته‌کوه بینالود و در مسیر نیشابور به مهنه بوده‌است. در این زمان درویشی از جانب توس می‌آید. ابوسعید از او می پرسد: از کجا می‌آیی؟ درویش می‌گوید: از جانب توس. ابوسعید می پرسد: به کجا می‌روی؟ او می‌گوید: به نیشابور. شیخ می‌گوید: چون به نیشابور رسیدی "به در خانقاه صوفیان شو و ایشان را سلام برسان. که ایشان بسیار با ما بگفتند که نباید شد. با ایشان بگو که این خطا ستور را افتید، ما را نیفتید؛ که اکنون بر کرامات نهند. و شیخ را از عقبه زشک هم بر دست به طوس بردند که نیز بر ستور نتوانست نشست.(اسرارالتوحید، ص۱۴۹)

همچنان‌که ملاحظه می‌کنید ابوسعید اصرار دارد به آنها که او را از ترک کلی نیشابور و بازگشت به مهنه منع می‌کردند و چه بسا که آن را خوش‌یمن و به صلاح شیخ نمی‌دانستند بگوید: من در تصمیمی که گرفتم اشتباه نکردم، در این حادثه هم این اسب بود که در انتخاب جای پایش خطا کرد. گویی ابوسعید می‌خواهد به این گروه بفهماند که حادثه‌ای کاملا عادی و محتمل روی داده‌است. بنابراین آنها هم باید آن را رویدادی طبیعی تلقی کنید که هیچ ربطی به اصرارشان در ممانعت او از سفری که در پیش گرفته بود نداشت. خلاصه حرف ابوسعید خطاب به آنان می‌تواند این باشد: شما نه نقشی در روی‌دادن این حادثه داشتید نه خبری از احتمال وقوعش، پس لطفا آن را به حساب کرامات خود نگذارید!

اگر مجددا به خاطر بیاوریم که این اتفاق مربوط به سال‌های پایانی عمر ابوسعید است می‌توانیم به اهمیت منتفی دانستن کرامت توسط او از جانب هرکسی و در هر سطحی پی ببریم. این مقامه در جنب مقامات دیگری که پیشتر به آن‌ها اشاره شده است تصویری خاص از چهره ابوسعید به دست می‌دهد. در این تصویر او نه قدیسی شفادهنده یا غیب‌گو که حکیم، مربی یا مصلحی بزرگ است؛ کسی که بی‌ هیچ ادعایی معلمی می‌کند و درسهای ساده اما مهم و مفید می‌دهد.

@booyedelkhoshi

1 year, 8 months ago

🌱
مقامه‌نویسان ابوسعید و مغالطه "حرکت از پله دوم"

حرفی را که بارها در باره کرامت مشهور ابوسعید یعنی "اشراف بر ضمایر" گفته‌ام اکنون می‌خواهم به گونه‌ای دیگر که احتمال می‌دهم گویاتر باشد صورت‌بندی کنم. خوشبختانه اغلب قریب به اتفاق مقامه‌های ابوسعید از دایره این کرامت که می‌شود از آن به ذهن‌خوانی هم تعبیر کرد بیرون نمی‌روند؛ هرچند در برخی موارد به کرامت‌هایی هم برمی‌خوریم که دست‌کم از نظر ساخت بیرونی و فرم به شعبده نزدیکترند. آنچه من در این چند سطر می‌خواهم بگویم این است که چه کرامت‌های نسبت‌داده‌شده به ابوسعید از نوع اشراف بر ضمایر باشند چه از نوع شعبده، از یک الگوی منطقی و یک مدل روایی‌ تبعیت می‌کنند. الگو و مدلی که من آن را صورتی ابتدایی از مغالطه "حرکت از پله دوم" می‌دانم.

این مغالطه که به اختصار "پله دوم" هم خوانده می‌شود علی‌رغم ناشناخته بودنش خیلی هم پرکاربرد است. در این نوع از مغالطه ما به هنگام نقل داستان یا بیان ماجرایی خاص، روایت‌‌مان را آگاهانه یا ناآگاهانه از پله دوم شروع می‌کنیم. به عبارت دیگر از میانه راه یا روایت است که به مخاطبمان اجازه می‌دهیم تا با ما همراه شود. آن پله اول یا نیمه نخستِ راه درحقیقت مقدمه منطقی و علّی اتفاق‌هایی است که بعدا رخ می‌دهند. حذف این مقدمه که بسیار هم رندانه صورت می‌گیرد در اغلب موارد به ما این امکان را می‌دهد که از روایت‌های به زبان‌آورده نتیجه مطلوبمان را بگیریم. تعبیر دیگر این حرف این است که ما با گزینشی عمدی یا سهوی بخش‌هایی از واقعیت را که ممکن است برایمان اسباب درد سر شوند و قرائت دلخواهمان را مخدوش کنند پیشاپیش حذف می‌کنیم.

مقامه‌نویسان ابوسعید که هم داستان‌پردازانی چیره‌دست بودند و هم به سبب وابستگی خانوادگی و ارادت به شخصیت او اهتمامی ویژه به نقل مقامه‌هایش داشتند این کار را به‌مراتب استادانه‌تر از ما انجام داده‌اند. آنها نه تنها روایتهایشان را از میانه راه یا پله دوم شروع کرده‌اند که در همان بخش یا پله دوم هم از هیچ حذف و اضافه و تغییری روی‌گردان نبوده‌اند. حاصل این دخل و تصرف‌ها و حک و اصلاح‌ها که اغلبشان هم با حسن نیت صورت گرفته همین مقامه‌هایی است که امروز در اختیار ماست؛ مقامه‌هایی که شیخش غیب می‌داند، شفا می‌دهد، نان خشک را با لمس دستش حتی در کودکی تازه و گرم می‌کند، مار به سلامش می‌آید، طی‌الارض دارد و ده‌ها کرامت دیگر.

واقعیت این است که خود ابوسعید هیچ کدام از این‌ها را قبول ندارد و دست‌کم در پنج شش حکایت بر این نکته تاکید می‌کند.( رجوع کنید به حاشیه‌ای بر بحث کرامات ابوسعید) اگر کرامت مشهور ابوسعید را چنان‌که دکتر شفیعی معتقد است نوعی "فراست" بدانیم، یعنی آن را نتیجه دانایی، هوشیاری، دقت و زبان‌آوری فوق‌العاده ابوسعید تلقی کنیم آن وقت با کمک قرینه‌ها یا کدهایی که معمولا در هر حکایت وجود دارد و برخی اطلاعات فرامتنی، بعلاوه مبلغی "خیال‌پردازی" می‌توانیم تا حدودی آن بخش نخست و پنهان‌مانده روایت را نیز پیش چشم آوریم و تصویری بالنسبه واقعی از آن داشته باشیم. من در حاشیه بسیاری از حکایتهای این کانال سعی‌کرده‌ام به همین شیوه با متن مقامات ابوسعید مواجه شوم (گمان می‌کنم از باب نمونه بد نباشد یک بار دیگر فایل صوتی حکایت‌هایکدبانو فاطمه و دستار طبری را بشنوید)

به گمان من سخنان ابوسعید و رفتار او در طول زندگی‌اش به خودی خود و بدون نیاز به هیچ اغراق و مبالغه‌ای درسهای بسیار برای زندگی امروز ما دارند؛ چراکه اغلب آنها با سه ملاک مهم مصطفی ملکیان برای گزاره‌های معتبر و موجه اخلاقی همخوانند؛ یعنی هم با عقلانیت سازگارند، هم با حقوق بشر و هم با اخلاق جهانی. این‌ها سکه‌های طلایی هستند که در غبار گذر سالیان از جلوه افتاده‌اند. کافی است اندکی این غبار زدوده‌شود آن وقت است که تلالوی زرین آنها چشم را خیره می‌کند. مقامه‌نویسان ابوسعید به هر دلیلی از جمله سفارش ضمنی و غیررسمی روان جمعی مردم هم‌روزگارشان هم در حفظ این سکه‌ها نقش داشته‌اند هم در شکل‌گیری غبار آنها. بنابراین واکنش طبیعی ما نسبت به آنها می‌تواند ترکیبی از شکر و شکایت باشد.

اگر بخواهم شکایت این واکنش دوگانه را برجسته‌تر کنم باید بگويم مغالطه پله دوم به راویان احوال ابوسعید کمک کرد تا دانسته یا نادانسته، در بخش قابل توجهی از مقامه‌هایش تصویری بزرگنمایی‌شده از شخصیت او به دست دهند؛ تصویری که با همراهی تصاویر مشابه از سایر مشایخ صوفیه در انحطاط تدریجی تصوف و نظام خانقاه، بخصوص در سده‌های پس از حمله مغول نقش تعیین‌کننده داشت. در این تصویر شیخِ فرزانه، فروتن و شفیق خانقاه که از منتهای توان انسانی خود برای تربیت مریدانش بهره می‌گرفت تدریجا به صوفی‌‌ صاحب دستگاهی تبدیل شد که ردای انسان کامل می‌پوشید، طامات می‌بافت و هیچ پروایی هم از خوردن لقمه شبهه نداشت. این تصوف هیچ ربطی به ابوسعید ندارد.

@booyedelkhoshi

1 year, 8 months ago

به آنچه در باره سفر ابوسعید به مرو گفتم این را هم اضافه کنم که در همین سفر کوتاه و زمانی که ابوسعید دارد از شهر خارج می‌شود تا به رباط عبدالله مبارک برود مرد متمولی او را با اصرار به سرای خود می‌برد. ابوسعید پس از دیدن ستون چوبی قوی و تنومندی که در وسط سرسرا یا ورودی منزل این مرد بوده می‌گوید: "لاستوائک حملت ماحملت" پاسخ و توضیح سخیف و خواجه‌وار صاحب خانه چنان ابوسعید را منقلب می‌کند که بلافاصله "هم بر پای" از آن‌جا بیرون می‌آید. (شرح مفصل این حکایت را می‌توانید در بخش سوم زبان‌ورزیهای ابوسعید ملاحظه بفرمایید). با این توضیح اضافه خواستم بگویم ابوسعید که اهل تفال هم بوده نمی‌توانسته از کنار این "نشانه‌ها" به سادگی عبور کند. گزینه مرو در پایان همین روز از ذهن ابوسعید خط می‌خورد.

حالا نوبت هرات است. در مقامه دوم (اسرارالتوحید، ص۲۲۹) می‌بینیم که:
- ابوسعید در همین مقطع از زندگیش یعنی پس از رسیدن به مقام شیخی و پیش از رفتن به نیشابور روانه هرات شده. جمع زیادی از مریدان و محبان هم او را در این سفر همراهی می‌کنند.
- ابوسعید که ظاهرا از نفوذ فرقه‌های تندرو و بنیادگرایی چون کرامیه در هرات باخبر است وقتی‌که به دروازه شهر هرات می‌رسد می‌گوید "درین شهر مسلمانی در شده است اما کفر بیرون نرفته است"
- دیدار کوتاه و سرد ابوسعید با خالوی سرخسی، صوفی ساکن هرات که ظاهرا با او میانه خوبی نداشته بدون هیچ حرفی پایان می‌یابد "
- ملاقات ابوسعید با قاضی هرات هم مفصل‌تر و گرم‌تر از دیدارش با خالوی سرخسی نیست. البته در این جا یک جمله بر زبان ابوسعید جاری می‌شود " حب الدنیا راس کل خطیئه"
- پاسخ ابوسعید به مردی که از او در باره "استوای خداوند بر عرش" می‌پرسد جواب سربالایی بیش نیست. چون می‌داند یا احتمال می‌دهد که آن مرد قصد دارد او را وارد دعوایی کلامی کند.
- ظاهرا اهل هرات علاوه بر رودهای بزرگ به برکه‌های آب هم دریا می‌گفته‌اند. وقتی مردی بر کنار یکی از همین برکه‌های گندیده زنش را که گوهر نام داشته و بسیار کریه و زشت هم بوده صدا می‌زند ابوسعید می‌گوید: شهری که دریایش این باشد معلوم است گوهرش هم چنین کسی است.
- ظاهرا در این سفر کسی ابوسعید را دشنام می‌دهد و او هم بر دروازه‌ای از دروازه‌های شهر هرات که این واقعه در آن رخ داده لعنت می‌فرستد.
- در نهایت هم هنگام بیرون آمدن از هرات خطاب به کسانی که به وداع و بدرقه‌اش آمده بودند می‌گوید: "یا اهل هرات انی اریکم بخیر و انی اخاف علیکم"
- محمدبن منور می‌گوید شیخ یک ساعت بیش در شهر هری مقام نکرد و سفره به صحرا نهاد.
فراموش نکنیم که هرات شهر خواجه عبدالله انصاری هم بوده که به هیچ وجه میانه خوبی با ابوسعید نداشته.
از مجموع این گزارش‌های پراکنده می‌شود استنباط کرد که ابوسعید از سفر کوتاه هرات هم با دل خوش بازنمی‌گردد. بنابراین گزینه هرات هم پس از این سفر دیگر جایی در ذهن او ندارد.

اکنون وقت آن است که برگردیم به بیت آغاز این نوشته، یعنی:
هرجاکه روی دو گاو کارند وخری
خواهی تو به‌ مرو رو خواهی به هری
به نظر من بعید نیست که ابوسعید پس از سفرهای بدفرجام و به عبارتی بی‌نتیجه‌اش به مرو و هرات(هری) روزی یا شبی بی‌ آن که مخاطب خاصی هم داشته باشد در حضور مریدی یا محبی این بیت را همچون واگویه‌ای خطاب به خودش و در تعریض به حالی که در آن قرار داشته بر زبان رانده. و آن مرید یا محب هم بی آن که حال دل ابوسعید و شان نزول این بیت را دریابد آن را به دیگران منتقل کرده یا خود برایش آن قصه سست و کم‌مایه را ساخته باشد.

در صورت درست بودن این احتمال باید بپذیریم که ابوسعید به هردو لایه این بیت نظر داشته است. یعنی هم می‌توان فرض کرد که ابوسعید دارد می‌گوید هرجا بروی گاوهایی هستند که زمین را شخم می‌زنند و خری هست که باری را می‌برد. به عبارت دیگر هرجاکه بروی آسمان همین رنگ است و زندگی هم به همین نحو در جریان است، پس لازم نیست این‌قدر در انتخاب جا حساسیت داشته باشی. لایه دیگر این بیت که جنبه‌ای مجازی یا استعاری پیدا می‌کند قدری تندتر است؛ مخصوصا که در نظر آوریم گاو نری که زمین را شیار می‌کند می‌تواند شاخ هم بزند و خری که بار می‌برد می‌تواند لگد هم بپراند. از این منظر انگار ابوسعید می‌خواهد بگوید هرجا بروی کسانی هستند که به تو شاخ بزنند یا به سویت لگد بپرانند. بنابراین هیچ جا در امان و راحت نیستی؛ نه در مرو نه در هرات؛ در نیشابور هم که به طریق اولی. حالا که این‌طور است خودت را در آتشی بینداز که لهیبش از همه سوزاننده‌تر است. مرو و هرات را رها کن و روانه نیشابور شو. این شهر اگرچه بیشتر از آن دو شهر دیگر تو را به زحمت و درد سر می‌اندازد اما به همین میزان نیز فرصت‌ها و امکانات بیشتری در اختیارت می‌گذارد.
و چنین است که ابوسعید روانه نیشابور می‌شود.

@booyedelkhoshi

1 year, 8 months ago

تا جایی که من می‌دانم همه محققان و شارحان زندگی ابوسعید بر این عقیده‌اند که او پس از رسیدن به مقام شیخی یعنی در چهل‌واند سالگی یا چند سالی پس از آن، تصمیم گرفت برای عمومی کردن دعوت‌ها و جلساتش مهنه را که شهرکی دورافتاده در حاشیه صحرای قره‌قوم بود ترک کند و به شهر بزرگ‌تری برود. شهری که او برای این منظور انتخاب و به آن نقل مکان کرد نیشابور بزرگترین و آباد‌ترین شهر خراسان آن روزگار بود.

به نظر می‌رسد در فاصله رسیدن ابوسعید به مقام شیخی و عزم جزم او برای رفتن به نیشابور اتفاق‌های دیگری هم افتاده باشد. پیشاپیش شرح این اتفاق‌ها باید بدانیم که ابوسعید قبل از سفر اصلی و طولانی‌اش چند بار دیگر نیز سفرهای کوتاهی به نیشابور داشته است. در یکی از همین سفرها که به توصیه پیربوالفضل صورت گرفته از دست عبدالرحمن سُلَمی خرقه دریافت کرده. بنابراین از احوال این شهر و محدودیتها و امکاناتش بی‌خبر نبوده. مثلا او می‌دانسته علمای فریقین نیشابور یعنی ابوبکر کرامی(رئیس فرقه کرامیه) و قاضی صاعد(رئیس شافعیه)که بسیار هم متعصب و سختگیرند با وجود پایگاه اعتقادی متفاوت چطور بر سر تقسیم قدرت و به دست گرفتن فضای کلی شهر به توافق رسیده‌اند. وجود ابوالقاسم قشیری و عبدالله باکو به عنوان دو صوفی بزرگ و مشهور نیشابور که با مشرب عرفانی ابوسعید مخالفت آشکار داشتند نیز نباید از چشم او دور مانده باشد.

به گمان من ابوسعید که پیش از بستن بار سفر نیشابور در رفتن به این شهر تردیدهایی داشت؛ بخصوص از نفوذ چشمگیر کرامیه و رواج نوعی از تصوف کم‌مایه و متشرعانه دل‌آزرده بود، حال و هوا و موقعیت دو شهر دیگر را هم از نظر گذرانیده. اما چون در ارزیابی آن دو نیز به نتیجه مطلوبی نرسیده ترجیح داده دل به دریا بزند و روانه بزرگترین و پرتحرک‌ترین و از جهتی زنده‌ترین شهر آن روزگار یعنی نیشابور بشود.

اولین شهری که به نظر می‌رسد ابوسعید تصمیم گرفت فضای کلی‌اش را بسنجد شهر "مرو" بود. سه شهر دیگر خراسان بزرگ، نیشابور و بلخ و هرات بودند. اگر نیشابور را فعلا کنار بگذاریم و از بلخ هم به دلیل فاصله بسیار زیادش از مهنه صرف نظر کنیم - چون ظاهرا ابوسعید ترجیح می‌داده بین مهنه و شهری که انتخاب می‌کند رفت و آمد داشته‌باشد - می‌ماند همین مرو و هرات. از میان این دو نیز مرو به دلایلی که خواهم آورد موقعیت مناسب‌تری داشته. بنابراین تصور این که ابوسعید در هنگام گرفتن آن تصمیم مهم ابتدا به مرو و پس از آن به هرات اندیشیده و حتی با قصد ارزیابی، سفر کوتاهی به آن دو کرده باشد نیز دور از انتظار نیست. این تصور یا احتمال را دو مقامه مهم اسرارالتوحید هم تایید می‌کنند. اگر این دو مقامه معتبر باشند که به نظر هم همین طور می‌آید، از آنجا که بنابر قرائنی متعلق به همین مقطع از زندگی ابوسعید هستند می‌توانند روایت ما را کامل‌تر کنند.

احتمالا مهم‌ترین دلیل ابوسعید برای انتخاب اولین گزینه‌اش یعنی مرو به سال‌های تحصیل او در این شهر برمی‌گردد. ما می‌دانیم که او حدودا ده سال از عمرش را در مرو گذرانیده و قاعدتا شناخت دقیقی از جنبه‌های مختلف حیات این شهر و مناسبات ساکنانش داشته. بنابراین زندگی در مرو، دست‌کم برای او، بمراتب از سه‌شهر دیگر راحت‌تر بوده. بخصوص که این شهر آب‌و‌هوایی شبیه مهنه داشت و رفت‌و‌آمد به آن نیز از طریق کاروانهایی که از نساء و ابیورد به مرو می‌رفتند به‌سهولت ممکن بود. راه هموار میان مهنه و مرو را هم در مقایسه با راه صعب‌العبور مهنه-نیشابور به این دلایل اضافه کنید. اینها و بعضی ویژگی‌های احتمالی دیگر مزایای انتخاب مرو بودند؛ اما این تصویر ابوسعید از مرو به سالها قبل مربوط می‌شد. لازم بود او حال فعلی این شهر را نیز ارزیابی کند و تصویر بروزتری از آن داشته باشد.

مقامه‌ اول که در صفحه ۱۶۷ اسرارالتوحید آمده در بردارنده بخش‌هایی از سفر کوتاه ابوسعید به مرو است که به داوری نهایی او در باره این شهر انجامیده. در این مقامه بوضوح مشاهده می‌کنیم که:
- ابوسعید در دوره‌ای از زندگی خود به سر می‌برد که به مقام شیخی رسیده ولی هنوز مهنه را ترک نکرده.
- پیر بوعلی سیاه، صوفی بزرگ مرو، معتقد است ابوسعید به قصد اقامت در مرو روانه این شهر شده، به همین دلیل به بوعلی خباز می‌گوید: "آن مرغ می‌آید... چینه از پیش من و تو برمی‌گیرد."
- ابوسعید کاملا متوجه نگرانی پیربوعلی و علی خباز هست و می‌داند آنها او را رقیب خود می‌شمرند.
- ابوسعید که از این رقابت‌های صنفی گریزان است با بیانی استعاری و لطیف مرو را در ازای ساباطی‌‌ای که نوعی شیرینی بوده به آنها می‌فروشد و همان ساباطی را هم به آنها برمی‌گرداند.
- کل زمان حضور ابوسعید در مرو یک روز هم نمی‌شود. اما کاملا مشخص است که او از این دیدار راضی نیست. برای همین هم بی‌درنگ شهر را ترک کرده، به رباط عبدالله مبارک می‌رود و از آنجا هم به سمت مهنه حرکت می‌کند.
@booyedelkhoshi
👇👇

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••