Last updated 3 months, 1 week ago
مدتی هست که ما در پی راهی هستیم
فکر آزاد شدن از ته چاهی هستیم
شده مانند جهنم همه ی دنیامان
به گمانم همگی غرق گناهی هستیم
عمرمان طی شد و از معجزه ها نیست خبر
بازهم دلخوش یک وعده ی واهی هستیم
کشته شد بیدق و فرزین و نداریم اسبی
همچنان منتظر ضربه ی شاهی هستیم
یا که از بیخردی راهی بیراهه شدیم
یا که نفرین شده ی ناله و آهی هستیم
بختکی چنبره زد بر سر این آبادی
که گرفتار چنین بخت سیاهی هستیم
حیف ویران شده این خانه ی لبریز از عشق
که سراسیمه به دنبال پناهی هستیم
عاقبت این شب تاریک سحر هم دارد
چشم بر راه چنین صبح و پگاهی هستیم
خۆزگه لەی دونیا ئەوەی کی ئاشقە تەنیا نەوت
ئەو کەسەی تەنیا ئەمنیەت ڕازیە دونیا نەوت
خاس ئەزانم داخ و دەردە کار و بار ڕووژگار
چا ئەبی دەرد جیایی ئەووەنە گەۆرا نەوت
شەو وە شەو حاڵی خەراوە ئەو کەسەی یاری نیە
ئارزوویە ڕووژ بووست وەخت خۆرئاوا نەوت
ئشق وەک بارانە تا هەس ڕووح ئەوەخشت گیان ئەدەت
ئەممرت ماسی لە باوش جۊگەلەو دەریا نەوت
خۆزگه وەختی دڵخۆشی ڕۊ کردە ماڵ و حاڵمان
وا لە کۊچه پا بنەت کی لەیرە غەم وریا نەوت
ئەو دڵەی دڵدار نەیرت پڕ لە داخ و حەسرەتە
هیچ موڵکی کاشکا ڵەی ئاڵەمە بی شا نەوت
تاقەت دۊری لە کوو دیرت دڵی کی ئاشقە
کاش وا بڕوەت جیایی جار تر پەیدا نەوت
شێت ئەوت ئەو ئادەمەی کی قسمەتی تەنیاییە
کاشکا دڵ تاقەتی بووت و کەسی ڕسوا نەوت
کسی از دور می آید که شعری بر زبان دارد
کسی که لابلای زخمهایش استخوان دارد
نگاهش مملو از عشق است و در رؤیای آزادی
که در دستان گرم و مهربانش بوی نان دارد
برای کودکان کوچه ی بن بست تاریکی
هزاران قصه از آبادی رنگین کمان دارد
به زیر گامهای استوارش خاک می رقصد
و تا بوسیدن مهتاب با خود نردبان دارد
اگرچه گرد غربت مانده بر پیراهنش اما
نشانی از مسافرهای بی نام و نشان دارد
دلش از جنس باران است و اقیانوس در چشمش
که صد جنگل پر از افرا برای باغبان دارد
قفس را میشناسد با تمام خستگیهایش
برای شوق پرواز کبوتر آسمان دارد
تنش از جنس خورشید است و همزاد بهار و گل
و گویی ارمغان خوب پایان خزان دارد
همین که تیر نگاهش مرا نشانه گرفت
درون سینه ی سردم غمی زبانه گرفت
شبیه کودک تخسی که سخت لجباز است
دلم به جنگ من آمد فقط بهانه گرفت
منی که تکیه ی صدها شکسته دل بودم
برای گریه دوچشمم سراغ شانه گرفت
عجیب بخت سیاهی که دست صیادم
مرا به دام رها کرد آب و دانه گرفت
شدم شبیه همانی که بعد یک عمری
به تنگ آمد و راه شرابخانه گرفت
هزار ناله و نفرین بر این زمانه ی تلخ
که آرزوی مرا هم به تازیانه گرفت
گلایه می کنم از عشق و عاشقی هر روز
برای عمر گرانی که ظالمانه گرفت
اسیر دلبر نامهربان مشو هرگز
دلم چه درس قشنگی از این زمانه گرفت
نکند بعد تو دیوانه شدن باب شود
دل یک شهر به دنبال تو بیتاب شود
ماه من دلهره دارم که از اینجا بروی
شب من بعد تو جولانگه مهتاب شود
گل نیلوفر من فکر نکردی دل من
به هوای چه کسی بعد تو مرداب شود؟
عطر موهات نباشد پس از این می ترسم
آسمان دق بکند شب پره بی خواب شود
این چه کاریست بخواهی بروی انصاف است؟
شب به شب چشم من و آینه پرآب شود
ترسم این است که آن روز بیایی که دگر
عکس من روی مزارم برود قاب شود
برفی غریب بر سر و رویش نشسته بود
سروی که زیر ضربه ی غمها شکسته بود
دنبال بخت خویش هزار بار رفت و رفت
افسوس راهها همه تاریک و بسته بود
از بس که هیچکس پی یاری به کس نبود
دل از تمام عالم و آدم گسسته بود
از زندگی ندید بغیر از عذاب و درد
شاید که مرگ با همه تلخی خجسته بود
یک شب به خواب رفت و سحرگاه برنخاست
آری پدر از این همه تکرار خسته بود
تا کنون آیا کسی از خویشتن پرسیده است؟
بی خبر, شادی چرا از شهر ما کوچیده است
هیچکس آیا خبر دارد که عمری کوچه هم؟
نوعروسان را فقط با رخت ماتم دیده است
یک نفر فهمیده جای بازی در کوچه ها؟
کودکی از خشم و قهر گزمه ها ترسیده است
یادمان می آید آیا جای باران جای برف؟
روز و شب سیل عزا از آسمان باریده است
من گمان دارم که ابلیس پلید قصه ها
هر چه رویا بوده در دنیای ما دزدیده است
بس که داس جهل حلق لاله ها را می درد
سنگفرش کوچه ها را جوی خون پوشیده است
نیست غم زیرا که بر روی مزار هر گلی
با هزاران رنگ صدها شاخه گل روییده است
هیچ یلدایی نماندست و نماند بعد از این
عاقبت خورشید بر زندان شب تابیده است
هرشب برای پنجره ها ماه می کشید
رؤیای شاعری که فقط آه می کشید
تا دفن کند تمام عزاهای شهر را
در جای جای کوی و گذر چاه می کشید
چون خسته بود از در و دیوار کوچه ها
از هر طرف برای سفر راه می کشید
بیزار بود از غم و تاریکی و سکوت
شب را سپید و ساده و کوتاه می کشید
از مرگ بی بهانه ی سرباز خسته بود
شطرنج بی پیاده پر از شاه می کشید
می خواست از طلسم قفسها رها شود
پرواز را چو معجزه دلخواه می کشید
فهمیده بود ظلمت این شهر رفتنیست
حتا غروب را چو سحرگاه می کشید
منم آن آتش سرکش که دائم شعله ور مانده
همان طوفان عصیانگر که عمری پشت در مانده
تمام ریشه هایم پر شدند از حس روییدن
اگر چه ساقه هایم زیر چنگال تبر مانده
به فرداهای بی زندان به آزادی می اندیشم
نمی خواهم ببینم آنچه را در پشت سر مانده
سراسر سینه ام لبریز آه و آتش و خونست
زبس دندان خشم آلود بر روی جگر مانده
پر از دردم پر از دلشوره چشمم سیل خون دارد
برای مادر پیری که اکنون بی پسر مانده
چنان دارد قلم دیوانه وار از درد می گوید
که دفتر تشنه ی باریدن یک شعر تر مانده
قفس جای قشنگی نیست تنهایی خود مرگ است
ببین از سینه سرخ بسته پر یک مشت پر مانده
بیا همراه شو با من به سوی روشناییها
که تنها یک قدم تا رقص زیبای سحر مانده
آی مروارید و ای دردانه ی ایران من
ای به خون غلتیده ای مظلوم آبادان من
قلب این خاک عزیزی خار چشم دشمنان
بسته بر جان عزیز و مهربانت جان من
نیستی تنها و بر پا خاسته از هر طرف
کاوه و آرش تهمتنها و باقر خان من
پاره جانی و از داغت شده در سینه ام
سرکش و سوزنده اکنون آتش پنهان من
می درخشی همچو مروارید همچون آفتاب
ای عروس میهن سرسبز جاویدان من
بی تو بی معناست ماندن,هر نفس با عشق تو
می تپد دل در درون سینه ی سوزان من
یکصدا فریاد خواهد شد برای بغض تو
اصفهان و سیستان و مشهد و تهران من
باز می سازیمت ای الماس زیبای وطن
شهر من زیبای من ای باور و ایمان من
Last updated 3 months, 1 week ago