✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
سلام رفقاااا...
کانال وی آی پی زده شد. با هفتهای ده پارت.دو برابر کانال عمومی...😈❤️
چنانچه تمایل دارید رمان #سحر_بیدارت_میکنم را در کانال وی آی پی بخوانید، مبلغ۴۵۰۰۰ تومان را واریز و عکس فیش را به آیدی ادمین ارسال
کنید.👈 @afhavva
✅در ویآیپی دو برابر کانال عمومی پارت خواهیم داشت.الان نزدیکِ سه ماه و خردهای جلوتر از کانال عمومی هستیم که به مرور بیشتر هم میشه.
5892101382278352
سپه _عصائی
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم آلود عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد...
کمی مکث از آنسوی خط دریافت کردم. خودم را شل کرده و از روی دستهی مبل پایین کشیدم و به پشت، روی مبل افتادم و لبخندی دنداننما روی لبهایم جاری شد.
-جونت سلامت خانم...
تشدید روی میم، بینهایت برایم دلنشین آمد.
خیره به لوسترِ قدیمی با اشکهای طلاییاش گفتم:
-میخواستم زنگ بزنم که تو پیشدستی کردی...
به سرعت لحن سرحالِ دانیال آغشته به دلخوری واضح شد.
-همیشه تو همین مرحله هستی دریا...میخواستم! فقط میخوای! حالا تا به عمل برسونی که من پیر شدم!
یک لحظه انگار که مخاطبم سمیه باشد، با مسخرگی جواب دادم:
-اووف...تو پیر بشی، از این پیرمرد غرغروهای رومخی میشی!
-ایول...نه خوشم میاد...سه چهار روز که ازت فارغ میشم قشنگ آپدیت میشی...خوشم اومد.
با نیشی باز، پاهای دراز شدهام را روی دستهی مبل انداختم. سروصدایی که لحظهبهلحظه واضحتر میشد، کنجکاوم کرد.
-کجایی دانیال؟خیلی سروصداس!
-از تولد عطا گفته بودم دیگه...امشبه...الانم یک مشت آدم ریخته اینجا! یکی تیر وتخته جابه جا میکنه، یکی داره دمودستگاه دیجی وصل میکنه...چند تا خانم تو آشپزخونه مشغولن...خلاصه که خود دکی هم پیچونده رفته به خودش برسه! منم بالاسر این جماعتم!
در سکوت به توضیحات مفصلش گوش سپردم. برای پرسیدنِ سوالم بیاختیار روی مبل نشستم.
-تولدش...مختلطه!
دانیال خونسرد و بدون ذرهای تعلل جوابم را داد:
-خب آره...فکر کردی برای چی غرغر مامان رو سرمه!
حسِ گرگرفتگی بیشتر، همه جای صورتم را داغ کرد و احساس شرم از حالواحوالات جدید و به نظرم بچهگانه، خنده را از صورتم پاک کرد! نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم.
-تو هم هستی؟ یعنی تولد داداشته دیگه...
حواس دانیال برای ثانیهای پرتِ مکالمهی دیگری شد. از جایم کلافه برخاستم و مبل را دور زدم.
-ببخشید...دوباره سوالتو میپرسی؟
خم شدم و حینِ برداشتن دستهی جاروبرقی از روی زمین، سوالم را تکرار کردم.
***
به نفسهای آخر فصلِ تابستان که میرسیدیم؛ دلم یک خانهتکانی کوچک، طلب میکرد. برای همین اهالی خانه، یکی دو روز مانده به مهر، کاری به کارم نداشتند و اجازه میدادند با شستن پردهها و گردگیری ریزودرشت ظروف، سرم گرم باشد.
حالا و بعد از سه روزه فشرده کار کردن، آخرین گیرهی پرده را هم بندِ چوب پردهی ریلی کردم و دمی عمیق از عطر شویندهای که برای سفیدشدنِ پردهها استفاده کرده بودم، گرفتم و آسوده خاطر روی چهارپایه نشستم.
پاهای آویزان از چهارپایه را تکان دادم و چشم در تمام خانه چرخاندم. خلافِ قلبهای غبار گرفتهی آدمهای این خانه، تمامِ وسایل از تمیزی برق میزد و همین هم برایم غنیمت بود.
با احتیاط از پلههای آهنی چهارپایه پایین آمدم و کفِ دستانم را بیدلیل به پاچههای شلوار سنبادیام کشیدم و به سمتِ جارو برقی ولو شده کنارِ مبل، قدم برداشتم.
همهی هالوپذیرایی، جارو شدهبود و فقط اتاقها در انتظار هوهوی جاروی قدیمی خانهمان بودند.
کنار جاروبرقی ایستادم و تا خواستم آن را به سوی اتاق ننهصفی بکشانم. چشمم به موبایلم؛ که لای کوسنها افتاده بود، افتاد.
دردِ پخش شده در گودی کمرم باعث شد یک دستم را به کمرم بچسبانم و با رویی جمع شده از درد موبایلم را بردارم.
پین را تندتند وارد کرده و درست وقتی که میخواستم آخرین اسمِ لیست تماسهایم را لمس کنم. به قولِ قدیمیها؛ حلالزاده، نامش روی صفحهی موبایل نقش بست.
با دردی که دیگر تنها به کمرم رحم نکرده و به پاشنههای پاهایم، هم رسیده بود روی دستهی مبل نشستم.
انگار تمام منگی نشات گرفته از خوابهایم، و تمامِ اندوهِ بینهایتم برای حالِ طلا...برای حالِ دیوارها و آدمهای این خانه لابهلای چوب زدن به قالیچههای راهرو و اتاقها از بین رفته بود. وقتی که پردهها را با دست میان تشتِ پر از آب چنگ زدهبودم...میان لگد زدنِ پتوی مچاله شدهی ننهصفی در لگن مسیاش...همه و همه را به جا گذاشته بودم و حالا در سکوتِ خانه؛ که البته همیشه وهمی غریب برایم داشت دلم مکالمهای پچپچوار با کسی که عطر و بوی جدیدی به زندگیام بخشیده بود، میخواست.
-جونم؟
سلام رفقاااا...
کانال وی آی پی زده شد. با هفتهای ده پارت.دو برابر کانال عمومی...😈❤️
چنانچه تمایل دارید رمان #سحر_بیدارت_میکنم را در کانال وی آی پی بخوانید، مبلغ۴۵۰۰۰ تومان را واریز و عکس فیش را به آیدی ادمین ارسال
کنید.👈 @afhavva
✅در ویآیپی دو برابر کانال عمومی پارت خواهیم داشت.الان نزدیکِ سه ماه و خردهای جلوتر از کانال عمومی هستیم که به مرور بیشتر هم میشه.
5892101382278352
سپه _عصائی
عصر،
بر روح پلهها مینشینی
رنج چای را مینوشی
و بعد میگویی:
خدا نزدیکتر شده
آنقدر
که وقتی درخت را میتکانم
ابرها بر زمین میریزند
از کتاب«سهگانه خاورمیانه»
چند قدم از آیینه فاصله گرفتم و به کمکش شتافتم. قندان را از دستش گرفته و درش را باز کردم .تمامِ محتویات درونش دو حبه قندی که؛ کمی رنگِ زرد به خود گرفته، بود.
دانیال خندید و در حالیکه به زحمت دستش را به ته قندان چینی میرساند، خودمانی زیر لب زمزمهکرد:
-همچین سمیه دوستت گفت ازش پذیرایی کن، گفتم قراره یک چایزعفرونی با شیرینی باقلوا بذاره جلوم.
لحن بامزهاش، به خندیدن وادارم کرد.
مابقی چایش را یک نفس سرکشید و ادامه داد:
-باز برگشتی تنظیمات کارخونه؟ تو باغ نیستی!
نفسم را بیصدا بیرون دادم و شال از روی سرم برداشتم. موهایم در اثر سایش با پارچه جرقهای تولید کرد و در هوا معلق شدند.
شال را روی پیشخان انداختم و تا خواستم دستی به موهای پریشانم بکشم. دانیال کف دستش را روی موهایم کشید.
تشکری زیر لب، زمزمهکردم و مقنعه را از دور گردنم به روی موهایم کشاندم.
صدای دم گرفتن عمیق دانیال را از فاصلهای نه چندان دور، شنیدم. تپیدن قلبم از ریتم نرمال خارج شد! او موهایم را بو کشیده بود. زیر چشمی دوستانم را پاییدم. انگار حواسشان کاملا از ما پرت شده بود.
دانیال نگاهی به ساعتِ هوشمندِ دور مچش، انداخت و بیتوجه به انقلابی که در قلبم راه انداخته بود، غرغر کرد:
-حالا تولد عطا تو خونهی من داستان برای مامانم شده! تازه هنوز نگرفته اینقدر غر شنیدم.
دانیال وقتی از مادرش میگفت و کلا گفتگویمان به سمتِ خانوادهها کشیده میشد، موجی از دلواپسی قلبم را لبریز و نفسم را تنگ میکرد.
-اومدم ببینمت... بعدم اگر کاری با بچهها نداری بیا برسونمت.
خیره به نخِ آویزان دکمهی پیراهنِ جینی که روی تیشرت سفید پوشیده بود؛ جوابش را دادم:
-تو راحت باش. من با دخترا هنوز کار دارم.
تا خواست خداحافظیاش را با دخترها بکند، تاب نیاوردم و دستم را دراز کردم و نخ را کمی دور انگشت پیچانده و کشیدم.
-خب به سلامتی دکمه رو هم کندی دختر!
با لبهایی آویزان، نگاهم را از دکمهی روی زمین، جدا کرده و به دانیال زل زدم.
-فدا سرت.
موبایلش را بالا آورد وچند گام به عقب برداشت.
-زنگ میزنمت...
فرصت هیچ حرکتی بهم نداد. فاصله گرفت و چرخید و با گامی بلند عرض مغازهی کوچک را طی کرد و ما دخترها را تنها گذاشت.
خیره به دست دادنِ او با محمد و صحبت مختصرش تا خواستم بازدمم را پرصدا بیرون دهم، صدای سمیه را شنیدم:
-گوگولی دیدی موهاشو نوازش کرد!
با چشمانی جمعشده به لبخندِ گشاد و عریضش خیره شدم.
از اینکه رو دست خورده و گمان کردهبودم حواس آنها به مانیتور و ایدههای پیش رو بودهاست، اخم کردم!
اما با لبخندِ موذیانهشان دیگر نتوانستم بیشتر از یکدقیقه، ابروهایم را نزدیک هم نگه دارم! وا دادم و با خجالت خندیدم.
سلام رفقاااا...
کانال وی آی پی زده شد. با هفتهای ده پارت.دو برابر کانال عمومی...😈❤️
چنانچه تمایل دارید رمان #سحر_بیدارت_میکنم را در کانال وی آی پی بخوانید، مبلغ۴۵۰۰۰ تومان را واریز و عکس فیش را به آیدی ادمین ارسال
کنید.👈 @afhavva
✅در ویآیپی دو برابر کانال عمومی پارت خواهیم داشت.الان نزدیکِ سه ماه و خردهای جلوتر از کانال عمومی هستیم که به مرور بیشتر هم میشه.
✅جهت #کپی روی شماره کارت بزنید.
5892101382278352
سپه _عصائی
سمیه با نگاهی زلال و کلامی صادقانه و بیربط به موضوع بحثمان، ابتدا بوسی برایم فرستاد و بعدش گفت:
-تو از اون دریا هم، قشنگتری که!
فاطمه متبسم نیمنگاهی به سوی سمیه انداخت و دوباره پای لپتاپ نشست.
-نه دریا...میخوام اولین سالگرد عقدش بشه به یادموندنیترین سالگردش!.اینی که تو میگی خیلی سادهاس...
شانهای بالا انداختم و به اندازهی چندبار پلک زدن دوباره گفتم:
-میگم بچهها میخوای منم از این یکی دوتا پیجی که دنبال میکنم؛ شرایطشونو بپرسم...ببینم کی تایم خالی دارن؟!هزینهشون چطوره؟ هان؟!
سمیه نوچی گفت و پیشنهادم را رد کرد و به همراه فاطمه سر در لپتاپ فرو برد و فقط گفت:
-دریا از دانیال پذیرایی کن!
چشم از ادابازی سمیه در حالیکه پشتِ مانیتور قایم شده بود، گرفتم و با خندهی فروخوردهام سنگینی نگاه دانیال به رویم را، شکار کردم.
حضور گهگاهش چه در فودکورت پاساژ و یا کارگاه باعث شدهبود؛ دوستانم به شرایطِ جدیدم عادت کرده و دیگر نگاهها و رفتار دانیال برایشان جذابیت روزهای اول را نداشته باشد. برای همین کمی در برخوردها راحتتر شدهبودم.
-واقعا نمیتونی بیای؟
دانیال خیره در نگاهم کمی از چایش را خورد و بعد جوابم را داد:
-دوست دارم بیام اما خیلی شلوغیم...بارای جدید هفتهی جدید میرسه!
برای مابقی چایاش، نیاز به خوردنِ قند داشت. کمی چشم چرخاند و قندان را از کنار سررسید ولو شده روی پیشخان، برداشت. یک دستش لیوان چای بود و نمیتوانست درِ قندان را بردارد.
-حالا تو همین شلوغیا، تولد عطا تو خونهام رو کم داشتم!
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••