✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
"قوی زخمی"
ژاله اصفهانی
آفتاب افتاده بر دریاچهی آرامِ آبی،
بزمگاهِ رقصِ جادوییِ قوها.
قوی سیمین
دور شد از دیگران در جستجوها.
_نوجوان، از خانهاش باشد گریزان
در هوای آرزوها_
قوی برفی، بالوُ پَر گسترد وُ
رقصان رفت بالا
بر فرازِ دشتوُ صحرا...
ناگهان از غرشی
شد داغوُ لرزان، پیکرِ او
سست شد بالوُ پَرِ او.
دید آن قوی جوان
یک آفتِ هرگز ندیده.
تیره شد یکدَم جهاناش
پیشِ دیده.
چاره باید کرد تا یابَد رهایی.
میتوانست او
فشار آرَد به بالِ زخمیِ خود،
دورتر پرواز گیرد.
آنسوی صحرا بیاسایَد دَمی
در سبزهزاران
تا مگر نیروی رفته باز گیرد.
لیک یاران را چه میشد؟
بر لبِ دریاچه، صیاد ایستاده.
آنهمه قوی غزلخوان را چه میشد؟
لحظهای روی هوا،
قو بالوُ پَر زد.
خویش را انداخت در دریاچهوُ
بانگِ خطر زد.
با زبانِ قویی خود گفت:
صیاد است اینجا!
زین صدا، قوها پریدند.
سایههاشان دور شد کمکم ز بالای درختان...
قوی زخمی ماند در دریاچه تنها
بوسه زد بر آبها، بر زادگاهاش.
دید موجی زیرِ بالاش
لالهگون شد،
سینهاش دریای خون شد!
من از این میدان مشق، خاطرات زیادی داشتم. تنها تفریح ما این بود که عصرهای یکشنبه به کنار این میدان خاکی بیائیم و بازی چوگان آدمهایی را که من نمیشناختم تماشا کنیم. بین کسانی که اسب میتازاندند و چوگان به گوی میزدند، یک دختر خانم هم بود و همهی دخترها و زنهایی که به آنجا میآمدند بر او رشک میبُردند. یکی دو بار هم، در روزهای نزدیک سوم اسفند، ما را از مدرسه به میدان مشق برده بودند، که چطور رژه برویم و پا بر زمین بکوبیم. هر وقت هم که از میدان مشق به خانه میرفتم، مادرم که خسته و مانده از کار روزانه آمده بود، مجبور بود یکی دو ساعت وقت خود را صرف پاک کردن لباسهایم بکند که پُر از خاک و گِل شده بود.
سه چهار ساعتی از کار بعد از نهار گذشته بود. صدای آرام استاد غلامحسین قطع نمیشد:
_محمود گِل بیار! اصغر آجر بده!
دیوار بلند شده بود و من با تمام نیروی خود، آجر را به طرف استاد میفرستادم. کتفهایم درد گرفته بود و سرانگشتانم به شدت میسوخت. سختی و زبری آجر، تقریباً پوست سرانگشتانم را بُرده بود و با اینکه بیش از یک ماه بود که آجر میدادم، هنوز پوست نازک سرانگشتانم خود را با شرایط تازه تطبیق نداده بودند. دلم میخواست لااقل یک دقیقه بنشینم. کمرم دیگر قدرت خَم و راست شدن را نداشت و پاهایم تقریباً میلرزید.
یکبار که بهجای خَم شدن، نشستم و آجر را در آب گودال فرو بردم و به همین علت در دادن آجر، تاخیری پیدا شد، شنیدم که استاد غلامحسین زیر لب گفت:
_عجب روزگاری است، این بچه باید روزی چند هزار بار خَم و راست شود تا دو ریال بگیرد، و آنوقت آن گردنکلفتها... اللهاکبر...
من دقیقه به دقیقه، به آسمان نگاه میکردم. چرا امروز انقدر طولانی شده، چرا غروب نمیشود، دارد طاقتم از دست میرود.
یکباره طوفانی بپا شد. فریاد مردانهای با لحن دوستانه و نیشدار بلند شد:
_اهه، پرویز گبره هم که اینجاست!
سرم را بلند کردم. اکبر را شناختم. او مشهورترین کوزهگر شهر ما بود و من با برادر کوچکترم، یکی دو تعطیلات تابستان را در کوزهگری و کورهپزخانهی او کار کرده بودیم، که خود داستانی جداگانه دارد.
استاد غلامحسین، با دستپاچگی وسط حرف اکبر دوید:
_بیا اکبر، ببینم کجا بودی؟ اینجا چکار داری؟
ولی او زیر بار نرفت.
_نه، بگذار من اول احوال این بچه گبر را بپرسم. بچهی خوبیه. هم خودش و هم برادرش زحمتکشاند. درسته که گبره، ولی هر دو نفرشان مثل پسرهای من هستند. (اکبر صاحب بچه نشده بود.)
ولی هنوز اکبر حرف خود را تمام نکرده بود که قربان بیلش را بلند کرد و فریادزنان به طرف استاد غلامحسین آمد.
_ای بی دین، ای لامذهب، ای نامسلمان، تو میدانستی که این بچه گبر است، میدانستی که نجس است، و آن وقت گذاشتی که ما کشکی را که با دست او سابیده شده بخوریم. بریزید ای مردم، این بی دین را بکشید.
و به دنبال او، پنج کارگر دیگر هم به راه افتادند. من از ترس میلرزیدم. خدایا مرا حفظ کن! خدایا استاد غلامحسین را حفظ کن!
اکبر که مات و مبهوت شده بود، خودش را به طرف قربان انداخت و بیل را از او گرفت و با یک نهیب همهی آنها را به عقب راند...
کارگران استاد غلامحسین را ناسزاگویان ترک کردند. آنها شش سال بود که در این تیم کار میکردند. ولی دیگر معلوم بود که حاضر نیستند با او کار کنند.
استاد غلامحسین از روی دیوار پایین آمد. لحظهای نشست و به دیوار تکیه داد. مرتباً زیر لب استغفار میکرد. بعد یکباره به خود آمد و خیلی آمرانه گفت:
_چرا معطلی، اصغر؟ تیشه و ماله را جمع کن، تراز و شاغول یادت نره، شمشه بالای دیوار است. توبره را ببر خانهی خودت، فردا کار نمیکنیم، پسفردا پنج صبح بیا منزل ما، با هم بریم سر کار.
من با ناباوری پرسیدم:
_شما باز هم اجازه میدهید من با شما کار کنم.
_تنبل، دنبال بهانه نگرد! البته که باید کار کنی! البته اینجا به درد ما نمیخورد، جای دیگری میرویم.
_ولی، استاد...
_برو گمشو! یادت باشه اسمت فرق نکرده. تو همان اصغر هستی و مسلمانی.
"استاد غلامحسین"
زندهیاد پرویز شهریاری
مُشتم را از آب زرد رنگِ داخلِ گودال پُر کردم و روی سرم ریختم. میانههای تیر بود و آفتابِ داغ و خشکِ نیمروز بیداد میکرد. صدای استاد غلامحسین، از روی دیواری که تا دو متر و نیم بالا رفته بود، بلند شد:
_آجر بده، یالله آجر بده!
صدایش خشک، ولی زنگدار و مطبوع بود و طوری دستور میداد که گویی ترانهای را به صدای بلند میخواند. آجرِ چهارگوشِ مربعشکل را برداشتم، درون آب گودال فرو بردم، بعد با دو دستم یکی از گوشههای آن را گرفتم، طوری که دو انگشت شَستم، رو، و هر کدام از چهار انگشت دیگر دو دستم در زیر قرار گرفت و آجر را آرام به طرف استاد غلامحسین پرواز دادم.
_یا علی
_علی یارت بچه! بازم آجر!
دو متر آنطرفتر، "قربان" گِل درست میکرد. خاک را به صورت تپهای هرمی درمیآورد و بعد با بیل، حوضچهای بالای آن درست میکرد و آب را در آن میریخت و هم با بیل و هم با کمک پاهای خود، آن را به صورت گِل نرم و آمادهای که برای ملاتِ بینِ آجرها لازم بود، درمیآورد.
صدای قربان بلند شد.
_استاد غلامحسین، بگو اصغر کشک را بسابد، چیزی به ظهر نمانده. و استاد غلامحسین:
_یالله اصغر، سه چهار تا آجر بده و برو کشک را بساب.
من پانزده سالم بود. کلاس هشتم را تمام کرده بودم و حالا تعطیلات تابستان را میگذراندم. بیش از یکسال بود که جنگ جهانی دوم شروع شده بود، ولی ما به جز انتظار آمدن هیتلر به چیز دیگری نمیاندیشیدیم. اصلاً راستش را بخواهید، هیچ خبری از جنگ نداشتیم. میگفتند "ژرمن" همان "کرمان" است و هیتلر هم ایرانی و بلکه هم، کرمانی است و به زودی میآید و همه را نجات میدهد.
اولین تعطیلات تابستان بود که به گِلکاری رفته بودم. درست یادم نیست که استاد غلامحسین را از کجا پیدا کرده بودم. پیرمردی بود که هشتاد ساله مینمود، ولی در واقع بیش از شصت سال نداشت. سرش را ماشین میکرد و ریش بلندش را حنا میگذاشت. منزلش دو محله با منزل ما فاصله داشت. خودش و دو پسرش، محمد و مهدی، استاد گِلکار بودند و با وجود این، مادر و دختر خانواده همیشه از نبودن خرج کافی، گله داشتند.
استاد غلامحسین، فقط وقتی رضایت داد که من را با خودش به کار ببرد، که از سختی و ذلت خانوادهی ما باخبر شد.
نخستین روزی که با او سر کار رفتم، تسمههای توبرهای را که تیشه و ماله و شاغولش را در آن گذاشته بود، به شانههایم آویزان کرد و شمشه را به دستم داد و خیلی خشک و به ظاهر بیعاطفه گفت:
_تو از امروز دیگر پرویز نیستی. اسمت اصغر است و مسلمانی.
و وقتی چهرهی شگفتزدهی مرا دید، گفت:
تا وقتی با من هستی، اسمت اصغر است.
و به راه افتاد و من هم به دنبال او.
گروه کارگرانی که با استاد غلامحسین کار میکردند، شش نفر بودند و وقتی من به آنها اضافه شدم، با خود او رویهم هشت نفر شدیم.
روز اول در منزل یکی از اعیان شهر کرمان مشغول کار شدیم. نزدیک ظهر، قربان که کارش درست کردن گِل بود، صدایش را بلند کرد:
_استاد غلامحسین به این اصغر بگو برود کشک را بسابد.
ولی من دیدم که رنگ از روی استاد غلامحسین رفت، دستش به لرزه و زبانش به لکنت افتاد و زیر لب شروع به دعا خواندن کرد. ولی خیلی زود خودش را بازیافت، قیافهی بیتفاوتی به خود گرفت و گفت:
_نه، خودت کشک را میسابی!
ولی قربان قانع نشد:
_من حالا کار دارم. تازه بعد هم میخواهی اذان بگویم. بگو اصغر برود.
_خب بگو مشهدی محمود برود.
_برو بابا، او کثافت از سر و رویاش میبارد، آدم حالش بهم میخورد.
و بالاخره استاد غلامحسین تسلیم شد.
_برو اصغر کشک را بساب.
و من شنیدم که زیر لب میگفت: خدایا مرا ببخش!
من اول یک سطل آب از چاه کشیدم، دستهایم را شستم، و برای اینکه گِل و خاک آن بهتر پاک شود، کف و پشت دستهایم را چند بار به سنگ کنار چاه، کشیدم. بعد کیسهی کشک را داخل تغار که ظرفی است سفالی و شکلی شبیه مخروط ناقص دارد، خالی کردم و آب روی آنها ریختم. بعد با دست چپ، لبهی تغار را محکم گرفتم و با دست راست شروع به مالیدن کشکها به سطح داخلیاش، که زبر بود کردم. وقتی که آب، رنگ گرفت و کمی غلیظ شد، آن را در ظرف مسی و روی نانهای خشکی که در آن خُرد کرده بودم ریختم و دوباره کمی آب به کشکها اضافه کردم و...
صدای اللهاکبرِ قربان بلند شد. قربان هرگز نمازش تَرک نمیشد. صدای خوشی داشت و وقتی که اذان ظهر را میگفت، همهی ما از آواز دلنشین او لذت میبردیم. صدای او چنان پُر طنین و موجدار و گوشنواز بود که من هنوز هم آرزوی شنیدن دوبارهی آن را دارم.
همهی ما نهار را در همان ظرف بزرگ مسی و با دست میخوردیم و معلوم بود که هفت نفرِ دیگر، سعی میکردند رعایت من را بکنند.
آن روز میانههای تیر ماه، در میدان مشق سابق بودیم. قرار بود در آنجا بیمارستانی بسازند.
ادامه ⬇️⬇️
امیرحسین آریانپور یک انسان به تمام معنا کامل بود. غرورش را به پای نیازهای مادیِ زمانه نشکست. او انسانی وارسته و دارای مناعت طبعِ زیادی بود. به او ظلم شد اما هیچگاه وطنش را ترک نکرد. آریانپور ایرانی بود اما جهانی فکر میکرد.
محمود اعتمادزاده، بهآذین
t.me/fanoos_ketab
نام و یاد کوشندگانِ خستگیناپذیرِ راه بهبود زندگی زحمتکشان زنده باد. بقول شاعر: تا بوی میی هست در این میکده مستیم.
خاطرهای از برادرم امیرحسین آریانپور دارم که به دوران خدمتم در نیروی دریایی ایران مربوط میشود. در آن زمان پا بهپای ازدیاد درآمدهای نفتی، فساد و رشوهگیری هم در سطوح بالای جامعه بهشدت افزایش یافت. من بعنوان معاون فنی و لجستیکی نیروی دریایی، مسئول سازمانهایی بودم که با میلیونها دلار بودجه، وظیفهی خرید وسایل و تجهیزات ظاهراً ضروری نیروی دریایی را داشت. اما این ظاهر قضیه بود و سازمانهای تحت نظر من فقط امور اداری و کاغذبازی را انجام میدادند. خریدهای اصلی که اکثراً مورد استفادهی نیروی دریایی واقع نمیشد، به دستور محمدرضا شاه و برخی از اُمَرا که تنها به منافع خود میاندیشیدند انجام میگرفت. من هر قدر خودم را به آب و آتش میزدم که جلوی این حیف و میل مملکتبرانداز را بگیرم، چندان فایده نمیکرد. یک روز از فرط ناتوانی، مشکلم را با برادر ارشدم در میان گذاشتم. امیرحسین با توجهی خاص به درد دلم گوش داد و سپس با متانت ذاتی گفت: "تو طبق وظیفهی انسانی و خدمتیِ خود، و با نیت پاک عمل میکنی، اما فعالیت تو مانند تلاش کسی است که در کنار رود کارون بنشیند و با وسواس و زحمتِ طاقتفرسا، سطل سطل آبِ گلآلود را بردارد و پس از تصفیهی گل و لای، آن را دوباره به داخل رودخانه بریزد. آیا میتوان امید داشت که با فداکاری یک فرد، رود لجنآلود را بهطور کامل از آلودگی منزه کرد؟ نظام وطن ما از زیربنا فاسد است و فقط با طغیان دستهجمعی ملت میتواند دگرگون شود. از قدیم گفتهاند که یک دست صدا ندارد. ولی پس از اتحاد و همبستگی طبقات مختلف اجتماع میتوان به نیروی بسیار عظیمی دست یافت که کوه را از جا بکند. باید در انتظار بیداری اکثریت ملت ایران بود تا به پیروزی نهایی دست یابیم. آن روز چندان دور نیست."
مهندس امیرهوشنگ آریانپور
t.me/fanoos_ketab
من جوان بودم و در روستاهای دور افتاده، آموزگار بودم. شور و شوقِ وارد شدن به دانشگاه در دلم پرپر میزد. دانشجویانی که از تهران میآمدند و گاهگاهی به من سر میزدند، خبرهایی دربارهی چند استاد برجسته میآوردند. استادانی که تن به ذلت وابستگی به حکومت کودتا نداده بودند، مستقل بودند و درس و گفتارشان پُر بود از اعتراض به نابسامانیها و نابرابریها. این خبرها باعث میشد که هر چه بیشتر شیفتهی آنها بشوم. در حالی که در حکومت استبدادی شاه، در و دیوار و رسانههای گروهی پُر بود از شعار و تبلیغات، تشویق به وارد شدن در کاخ فرمایشی جوانان، اما یک کلامِ استادانی چون امیرحسین آریانپور که اشاره به واقعیات ملموس زندگی مردم داشتند کافی بود که همهی آن تبلیغات و بوق و کرناها را فرو ریزد و به ضد خود تبدیل کند. این قدرت کلام از یکسو در اثر نیروی شخصیت، دانش، صداقت و صمیمیت استادان مستقل فرهیختهای چون او بود و از سوی دیگر ریاکاری، دروغ و جنایت ضد بشر حکومت و تملق و چاپلوسی و نوکر صفتی عوامل وابسته به آن.
خبر میآمد که بشکهای پُر از قیر از پشتبام روی ماشین او انداختهاند. بهطوری که سقف کاملاً به صندلی چسبیده و اگر دکتر آریانپور در آن بود له میشد. خبر میآمد که برای ازدواج چند دانشجوی جوان، کمک مالی کرده و خبر میآمد که او مدتهاست کت و شلواری به خیاط داده تا بدوزد اما نتوانسته مزد کت و شلوار را فراهم کند. از شنیدن این خبرها قلبمان برای او میتپید و هر چه بیشتر شیفتهاش میشدیم و در دل ما کینه و نفرت نسبت به عوامل حکومت، نسبت به واپسگرایان و انحصارطلبان بیشتر میشد.
استادان وابسته به دربار، به چنین استادانی حسادت میورزیدند و برای بیرونکردنشان از دانشگاه توطئه میچیدند. استادی را به یاد دارم که درباری بود و سیر تحولات جامعه را درس میداد. او برای خوشخدمتی به اربابانش با حضور دکتر آریانپور در دانشگاه شدیداً مخالف بود. این استاد بیخبر از زندگی و جهان دانشجویی به شاگردانش میگفت که علت تنبلی ذهنی شما و درسنخواندنتان این است که به مغز خود نمیرسید. هر کدام از شما باید اقلاً روزی دو عدد مغز گوسفند بخورید تا مغزتان فعال بشود، او نمیدانست که اکثر دانشجویان یک وعده غذا میخورند. اما آریانپور گرفتاری و درد دانشجویان را درک میکرد و گاه حقوق ماهیانهاش را با آنها تقسیم میکرد. این بود فرق بین تفکر علمی و مستقل او و تفکرات وابستهی حکومتی. امیرحسین آریانپور آتشی در جان و قلب ما افروخت که هرگز نمیمیرد و همیشه در دل ماست.
علیاشرف درویشیان
تکیهگاهِ حقیقتپژوه، واقعیت است. واقعیت همانند علم، مجذوب و مرعوب ما نمیشود، تبعیض نمیگذارد، فریب نمیخورد و شفقت نمیورزد:
به مسافر گفتند: "عجله کن که ترن میرود."
پاسخ داد: "کجا میرود؟ بلیط پیش من است."
اما ترن رفت!
معلم: "هر روز بعد از آنکه زنگ را میزنند، میآیی. باید مجازات شوی."
شاگرد: "تقصیر من نیست. هر روز پیش از آنکه من بیایم، زنگ را میزنند."
اما شاگرد به مجازات رسید.
نمیتوان با واقعیت در افتاد. پس به حکم یک مثل رومی "علیه خورشید سخن مگو."
بطلمیوس، پادشاه مصر میخواست که برخلاف نظام واقعیت، رنج نابرده هندسه بیاموزد. ولی اقلیدس بدو گفت: در هندسه، راهی ممتاز برای شهریاران وجود ندارد. شارلهمانی کوشید که جنبش فرهنگی بر پا کند. اما در بطن واقعیت اجتماعی عصر میانه، چنین امکانی نبود. پس بهحق اعلام داشت: "پدید آوردن یک آتن مسیحی نه از من ساخته است، نه از شما."
لویی پانزدهم در بحبوحهی شیوع آبله، واقعیت پزشکی را نادیده گرفت و تن به آبلهکوبی نداد. پس آبله گرفت و جان داد.
حقیقتپژوهی، واقعگرایی را ایجاب میکند. پژوهنده باید برای حقیقتیابی با واقعیت تماس گیرد، چنانکه آنتایوس، غول اساطیری، چون کمنیرو میشد، مادرِ خود، زمین (واقعیت) را لمس میکرد و قدرت مییافت. به گفتهی پاولوف، "هر چه بال پرنده کامل باشد، پرنده بی آنکه بر هوا تکیه کند، توان پرواز ندارد. واقعیتها، هوای دانشمندند. شما نمیتوانید بدون واقعیتها از جا برخیزید، و بدون آنها نظریههای شما نازا خواهند بود." ریاضیشناس بزرگی چون گائوس در اینباره سخنی از شکسپیر را شعار خود میشمرد: "تو، ای طبیعت، الههی منی، و خدمتگزاریِ من بسته به قانونهای توست." شاعر ایرانی، فردوسی به نوبهی خود ما را اندرز داد:
نگه کن به این گردش روزگار
جز او را مکن بر دل آموزگار!
امیرحسین آریانپور
در سال ۱۹۵۲، ناظمحکمت در سفر به چین، برای احمد ولیاوغلو، سرباز گردان تُرک که در کُره میجنگید، نامهی منظوم نوشت. در این نامه، خطاب به سربازان فلکزدهی تُرک که به آنسوی سه اقیانوس برای کشتن و کشتهشدن اعزام شده بودند، میگفت: "میروی که را، که را بکشی احمد؟ آرزوهای خودت را که در خاک کره به تحقق پیوستهاند میخواهی بکشی؟ ما ترکها انسانهای آزادهای هستیم. اگر ذرهای غیرت داری، به اسارت برادرانت درآ، احمد!"
این ابیات را در اوراقی چاپ کردند و با هواپیما بر فراز سر سربازان ترک پخش کردند. نتیجه پُرطنینتر از انفجار بمب بود. در قاموس رزمی سرباز ترک، عقبنشینی وجود ندارد: "ترکها هرگز به اسارت درنمیآیند." اما پس از خواندن این شعر، بسیاری سلاح بر زمین نهادند. دولت عدنان مندرس در ترکیه که برای حفظ منافع آمریکا، شانزده هزار سرباز را به کام مرگ فرستاده بود، برچسب خیانت به ناظم حکمت زد.
"ناظم حکمت خیانت به وطن را ادامه میدهد..." روزنامهای در آنکارا چنین نوشت، سه ستون تمام، با هیاهوی بسیار.
ناظم اما فقط گفته بود: "ما نیمه مستعمرهی امپریالیسم آمریکا هستیم. آری من خائنم و شما وطنپرستید. شما میهندوستید. اگر وطن، سگلرز زدن در سرما، از شدت تب پژمردن و مردن است، اگر وطن، داغ و درفش است، اگر وطن چنگالهای اربابان شماست، اگر وطن خونِ سرخمان را مکیدن است، اگر وطن رهایینداشتن از این تاریکی عفن است، آری من خائن به وطنم. در سه ستون، با حروف سهمتری بنویسید: "ناظم حکمت خیانت به وطن را ادامه میدهد."
t.me/fanoos_ketab
بهآذین، بهحق، برای همهی ما نمونهی کامل پایداری در برابر ستم و دیکتاتوری است. بهآذین، نمونهای از بهترین و متعهدترین مترجمان و نویسندگان است. بهآذین، هرگز به آرمان خود، و در نتیجه، به آرمان خلق، حتی برای یک لحظه هم، پشت نکرده است.
پرویز شهریاری
t.me/fanoos_ketab
در تاریکی و تنهائی و سرما میتوان چراغ افروخت. میتوان شعلهی آتشدان کوچک خانگی را روشن نگهداشت و تنگتر و گرمتر با "خود"های خود نشست. میتوان نومیدی و ترس و اضطراب خود را، اگر چه براستی در گرانسنگی به کوه مانند باشد، برای خود نگهداشت و از امیدی که میتوان برانگیخت توشهی امیدواری اندوخت. و در این کار ذرهای خودفریبی نیست. ضرورت درد است و درمان. میتوان بیمار بود، اما نمیتوان بیماری را پذیرفت. این حکم طبیعت است، حکم زندگی است، که اگر صد بار بیفتد، مثله شود، در خاک و خون بغلتد، باز از نو میجوشد و جوانه میزند و سر برمیآورد.
محمود اعتمادزاده، بهآذین
بهآذین، در سالهای سیاه، چراغ راه ما بود. ما پاکاندیشیدن و پاکزیستن را از او میآموختیم. در روزگاری که کارآمدان هنر ما، یا تن به ستم داده، یا با ستمپیشگان، همآوا شده بودند، او بود که رایت استغنا میجنباند و کمر خم نمیکرد و پاسدار استوار امید بود. در آن روزگار، کار و آثار او برای همهی کسانی که نمیخواستند جامه بر گند رایج بیالایند، درس بزرگی بود.
محمد زُهَری
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••