✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
«درسِ ترس»
سه گلوله یا بیشتر شلیک میشود. دستکم پنجنفر روی زمین میافتند. شبحی در محوطهی یکی از امنیتیترین نقاط یک نظام سیاسی پخش میشود. شبح عدالت؟ یا شبح وحشت؟ چه تفاوتی میان این دو هست؟ عدالت ـــ وحشت. باید از نظام معنادهی پرسید. چه نظامی به این مفاهیم معنا میدهد؟ نظامی باید میان این مفاهیم تمایز بگذارد تا هرکدام بهشیوهی خودش بیان شود، یعنی بهشیوهی خودش معنا بدهد. نظامی سیاسی/قضایی که شبحِ همپوشانی کاذب همین معنا را تولید کرده و حالا از درون توسط همین شبح تسخیر شده است؛ نظامی که شبحِ هممعناییهای جعلی کدرش کرده. هممعناییهایی که بنا بود قوام ایدئولوژیکش را تضمین کنند، از درون روی هم تا شدهاند و در نقطهی اوج این تاخوردگی ـــ وقتی گلولهها شلیک میشوند ـــ مچالهاش میکنند.
دمودستگاه قضایی، با تکیهدادنش به نظام سیاسی حاکم، بیشتر از هرچیزی جنبهی تبلیغاتی داشته است؛ جای اینکه چکشِ صدور حکم باشد، شیپور هژمونی حاکم بوده است. در این تغییر کاربری چه بر سر معنای «عدالت» آمده است؟ حکومت حکمها را تو بوقوکرنای دمودستگاه قضایی میکرده که رعبووحشت ایجاد کند. به این ترتیب، یک هیولا/نهاد که مسئول وحشتزدهنگهداشتن مردم است، بهوجود آمده. در این تغییر کاربری، «وحشت» و «عدالت» مترادف هم شدهاند. گسترش عدالت هممعنا با فرآیند بیوقفهی توزیع وحشت شده است. یک هممعنایی ایدئولوژیک که دروحشتنگهداشتن شهروندها و تبدیلکردن شهروند به درس عبرت شهروندان دیگر را وظیفهی اصلی خود میدانسته است. وقتی جاریکردن عدالت، هممعنا با وحشتزدهکردن دیگری باشد، شبکهی باور شهروندان چه تغییری میکند؟ هر شهروند، برای سهیمشدن در فرآیند عدالتگستری، خود تبدیل به هیولایی مستقل میشود. هیولایی بالقوه که منتظر نقطهی ابراز وحشتآفرینی است. در این دامنهی هممعنایی دستساز، هر «وحشتزده» یک «قربانیِ عدالت» است. در این همپوشانی معنایی، عدالت دیگر توانی ایجابی ندارد؛ توازنی ایجاد نمیکند. عدالت تنها «قربانی» میگیرد. در این گسترش هذیانی، وقتی نگهبانان رسمی و جلادهای عدالت، فریاد میزنند که عدالت استثناپذیر نیست، خود ناخواسته مشمول همین فراگیری استثناناپذیر میشوند: همان عدالت/وحشتِ استثناناپذیر متاستاز میکند، به درون برمیگردد. شهروندانی که تعلیمِ وحشت دیدهاند، میخواهند گوشهای از زحمت گسترش عدالت را برعهده بگیرند، و استثناهایی که بیرون از دامنهی عدالت ماندهاند را به درونِ حلقه بکشند.
دانشآموزانِ وحشتزدهی عدالت که باور کردهاند عدالت هممعنا و مترادفِ وحشتزدهکردن و درسعبرتساختن است، از معلمها امتحان میگیرند. استثنایی وجود ندارد. خود معلم این را تعلیم داده بود. حالا او خود قربانی فرهنگ لغاتی میشود که معناها را روی هم تا میکرد تا در تاریکی جعلی واقعیت را به نفع خودش تفسیر/مصادره کند. دانشآموزان در همین تاریکی است که درس پس میدهند و تمام آنچه آموختهاند را به آموزگارها برمیگردانند: حالا نوبتِ وحشتِ آنهاست، تا عدالت جاری شود و ببینند همه درس را یاد گرفتهاند.
داستان کوتاه سرود شهری از کتاب «در سایهی درختهای بادام: آینه در آینه»
نوشتهی محسن امام وردی
خوانش: دیگرد
لینک خرید کتاب: https://zil.ink/inshadeofalmondtrees
لینک دونیت:
hamibash.com/arsalun
قطعههای ناامیدی: میلههای بیپرچم
«دوستت دارم» در واقع معادل پوشیدهای برای «سهم بزرگی از آیندهام را با تو میبینم» است. دوست داشتن دیگری است که اصلاً آینده را برای من ممکن میکند. بیدوست داشتن او آینده تاریکی محض است. برای همین وقتی کسی ترکمان میکند، بیشتر از خاطرهها امیدهای محوشدهاند که رنجمان میدهند.
▪️
فروپاشیدن امید؟ یا فروریختن؟
فرق «فرو-ریختن» با «فرو-پاشیدن»، فرقِ جهتِ سقوط اجزاست وقتی از بدنهی یک سازه جدا میشوند. میافتند یا پرتاب میشوند؟
اولی نتیجهی خستگی سازهست. سازهی کلافه: اجزاش میریزند ــ بیحوصله. دومی نتیجهی خشونتِ سازهست: میترکد و میپاشد به اطراف- نتیجهی نیرویی اضافه، نه بینیرویی.
فیلیپ راث توی مصاحبهای از میلان کوندرا میپرسید «به نظرت جهان بهزودی از هم میپاشد؟» کوندرا جواب میداد «تا منظورت از "بهزودی" چی باشد.» نمیپرسید منظورت از انهدام و از هم پاشیدن چی است. خودش بلد بوده ـــ میدانسته جهان همین حالاش هم از هم پاشیده است. به زودی یعنی کِی؟
نه فروریختن، نه فروپاشیدن. شکستن.
شکستنِ یک پیوند، «برگشتن» بهصورتی از بیپناهی است: من پیش از تو تنها/بیپناه بودمـــ «دوباره» همانطور خواهم بود؛ نه چیزی جدید، که تکرار چیزی قدیمی.
جنتیعطایی/داریوش در «جشن دلتنگی» دربارهی همین رجعت حرف میزنند. رفتنِ تو به اندازهی برگشتنِ اجباری من به خودم ترسناک نیست: دیگری «سنگرِ وحشتِ من از من» است.
▪️
برگشتن؟ نه، برگرداندن.
از یک «رابطه» چیزهایی جا میمانند و موظفاند بعدها دائماً گوشزد کنند «یک پیوند هیچوقت قطع نمیشود.»
رابطه یک خط نیست که بریده شود و تمام. رابطه یک ریختوپاش است؛ یک مینگذاری شلخته توسط سربازهایی فراموشکار که بعداً خودشان روی این مینها راه خواهند رفت؛ و به یاد خواهند آورد.
▪️
کافکا- نامه به میلنا: «نمیتوانستم از تخت بیرون بیایم. نه از آن رو که خسته بودم. بلکه چون سنگین بودم– باز هم همان کلمه، این تنها کلمهایست که مناسب حالم است. درکش میکنی؟ این سنگینی چون سنگینی کشتی بیسکانیست که به امواج میگوید: برای خودم بیش از حد سنگین و برای شما بسیار سبکم.»
▪️
فرار از رنجِ فراموشی مثل این است که شروع کنی به دویدن تا از پاهات فرار کنی.
▪️
ریچارد براتیگان:
“One day Time will die, and Love will bury it.”
«یک روز زمان میمیرد، و عشق دفنش میکند.»
▪️
سنگریزهای میافتد. جلوی نگاه منتظرم قل میخورد. میرود پایین. اتفاقی نمیافتد. پایینتر میایستد و بهمنی از سنگ نمیشود. تمام سنگریزههای تمام کوهها همینطوری یکجا ایستادهاند؛ با بهمنی-از-سنگ-نشدن. کوه پر از سنگریزههای ناامید است که یککم پایینتر از جایی که راه افتادند متوقف شدهاند.
▪️
گذشته بعداً میآید.
منطق سوگواری: دریدا چطور فروید را فراموش میکند؟
وقتی دریدا به منطق سوگواری موفق فروید انتقاد میکند، میگوید بله، میفهمم که میگویی «سوگواری موفق، یادآوری بدون رنج است.» امّا مسئله همینجاست. سوگواری موفق ناممکن است، چون اصلاً «یادآوری» از اساس ناممکن است. خود یادآوری در بحران است، نه عاطفهی حاصل ازش.
برای همین نمیشود از سوگواری فرار کرد. سوگواری کنش بنیادین آدم است، چون آدم نمیتواند بهیاد بیاورد و درعینحال سعی میکند بهیاد بیاورد. پس رنج میکشد و سوگوار میماند. در بهیاد آوردنِ آنچه نیست و تمام شده، رنجی ذاتی هست: رنج بردن از یک تناقض.
سوگواری یعنی اولاً بپذیریم که چیزی تمام شده است، مرده است یا رفته. بعد در عین حال، با تلاش برای بهیادآوردن بخواهیم جلوی نابودی کاملش را بگیریم. «هنوز» بهیادش بیاوریم، تا در ما، و از خلال ما حاضر باشد در جهان و رو به امکانات آینده گشوده باشد: یادآوری تحملِ این تناقض است.
برای فروید سوگواری موفق سوگواریایست که طیِ آن شخص سوگوار موضوع تازهای برای میلورزیدن پیدا میکند. دیگر به موضوع غایب قبل میل نمیورزد. فوارههای میلاش را روی چیز دیگری تخلیه و سرمایهگذاری میکند. اینطوری است که یادآوری تبدیل به یادآوری بدون رنج میشود: به یادت میآورم، اما دیگر نه افسوس میخورم، نه خشمگینم نه ناراحتم.
برای دریدا مسئلهی سوگواری نه مسئلهی رنجکشیدن از یادآوری، که مسئلهی رنجِ درونماندگارِ خود کنشِ یادآوری است: میخواهم با بهیادآوردنت جلوی غیاب ناگزیر تو را در جهان بگیرم، و نمیتوانم بهیاد بیاورمت. همین ناممکنی رنجآور است. تقلّا میکنم، و آنچه بهیاد آورده میشود، «تو» نیستی. آنچه به یاد میآورم تکهپارههاست. برعکسِ انسجام حضور تو در جهان، حافظهی من یک ازهمپاشیدگی ناگزیر است. تو چهچیزی بودی؟ آیا با تلاش من برای «یادآوری» بالأخره یک «تو»ی اینهمان با خودت را بازسازی خواهم کرد؟
این منطق ناممکن سوگواری است: حفاظت از آنچه نیست دربرابر نیستی، درعین پذیرش آنکه آنچیز واقعاً نیست. هر یادآوری یک میکرو-سوگواری است: تمام بافتهای سازندهاش متلاشیاند و هرگز موضوع خود را نمیتوانند پیش خود حاضر کنند. یادآوری/سوگواری همینجاست که آسیاب تولید رنج میشود: درناممکنی یادآوری.
تصویر کسی که نیست -انگار موریانهزده باشد- تکهتکه محو میشود. صدای کسی که نیست -انگار لتهپارهای در طوفان- از هم میپاشد. رفتارهای کسی که نیست ذرهذره از یاد میرود. از کسی که نیست، در طول یادآوری من، تنها یکسری نبض نامنظم، یکسری جرقهای که تا نگاهشان کنم تاریک میشوند باقی میماند.
من کِی باید از این یادآوری دست بردارم؟ آیا این سوگواری درنهایت «موفقیتآمیز» خواهد شد؟
«خاکستر» نشانهی عینی سوگواریست، برای دریدا. تماشای یک کپّهی خاکستر، و سعی برای بهیادآوردنِ آنچه سوخته است ـــ چه کسی میتواند از تماشای یک کپّهی خاکستر، بهیاد بیاورد که چه چیز سوخته است؟ تنها میدانیم که چیزی سوخته است، چون «خاکستری آنجاست». حافظه چنین صورتبندیای دارد: تنها میدانم چیزی سوخته است، میدانم چیزی رفته است یا تمام شده است. نمیتوانم ببینم/بفهمم آنچیز چیست، تنها میدانم بله، چیزی سوخته است؛ زیرا «خاکستری آنجاست».
با این همه است که سوگواری موفق، مفهومی ناممکن است. سوگواری، فارغ از اینکه چه حالمایهای را در من آزاد کند، در نهاد خود همواره کردوکاری ناموفق باقی خواهد ماند. هر سوگواری، همواره اشباحی نامعیّن را که به زبان نمیآیند و تنها تاریکیها را پُر میکنند در خود دارد. همواره ناممکن. همواره ناموفق. به همین خاطر است که «سوگواری موفق» که به تعبیر فرویدی سوگواریای تمامشده، سوگواریای پایانپذیرفته است، ناممکن خواهد ماند. سوگواری هرگز کامل نمیشود. چون موضوع سوگواری اصلاً در روند یادآوری، هرگز به سرانجام/انسجام نمیرسد.
اوضاع درمجموع اینگونه است: فروید فردیّت موضوع ازدسترفتهی سوگواری را، با طرح ایدهی انتقال دادن لیبیدو از یک موضوع به موضوع دیگر، نادیده میگیرد ـــ موضوعِ ازدسترفته قابل جایگزینی است؛ چیزی غیرتکین که میتواند همواره یک چیز دیگر باشد. کسی که به موضوع ازدسترفته میچسبد و رهایش نمیکند، فرد شیدا/مالیخولیایی است: ساکن سوگواری ناموفق. امّا از نظر دریدا، فردِ شیدا اتفاقاً درحال تاکید بر فردیت و تکینگی ابژهی ازدسترفته است و میخواهد آن را، همچون خودش و نه چیزی قابل تعویض، درون خود حمل کند و ناامیدانه زنده نگهاش دارد. این روند تنها با «یادآوری» آنچه ازدسترفته است ممکن میشود و نقطهی پیچخوردن و شکستن تمام ماجرا همینجاست: آنچه سوگواری را ممکن میکند -یادآوریِ منسجمی که فردیت دیگری را رعایت و بازسازی و حفظ میکند- خود چیزی ناممکن است. ـــ با این ناممکنی است که تمام سوگواری ناتمام/ناموفق خواهند ماند.
? فایل صوتی - سلسله نشستهای بینرشتهای حقوق:
? نشست نخست: اسپینوزا و سنت قرارداد اجتماعی: ایستادن در جدال قدرت برساخته و قدرت برسازنده
? سخنران:
? محسن اماموردی
▫️ نویسنده و پژوهشگر فلسفه معاصر
▫️ سردبیر مجموعه جستارهای فلسفی نشر بان
▫️ پژوهشگر دکتری فلسفه محض دانشگاه اصفهان
? مدیر اجرایی: محمد ابراهیم سلیمانی
? چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۳
?️ ساعت ۱۱:۴۵
? تالار آزادی دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی
? @SBULAWSSA
طرح کلّی گفتارِ فردا: «اسپینوزا وسنت قرارداد اجتماعی: ایستادن در جدال قدرت برساخته و قدرت برسازندن»
گفتارِ پیشِ رو کشاکشی میان دو گزارهی درگیر باهم است. «انسان گرگ انسان است.» و از طرف مقابل «انسان بهترین چیز برای انسان است.»* این دو گزاره، دو نتیجهی متضاد امّا همبسترند. هردو محصولات ناهمخوانِ سنتِ «قرارداد اجتماعی» هستند. یکی گزارشیست از لحظات پیش از ابداع «قانون» و یکی شورشیست علیه حادث دیدن پدیدهی قانون و تصور یک وضعیت طبیعی پیشاقانونی. یکی قانون را نیرویی شبهاستعلایی میداند که در کار نیروگذاری بر جمعیتهای منفعل و قانونپذیر است، یکی قانون را محصول کنش گری بیوقفهی انبوهههایی میداند که به مدد «خرد» بههم میپیوندند و بهجای پذیرفتن انفعالی قانون، خود قانون را بر خود و جهان اعمال میکنند.
این تغییر جهت، چگونه رخ میدهد؟ چگونه جمعیتی فرمانبر، موضع خود را چنان با «قانون» تغییر میدهد و مختصات خود را تنظیم میکند، که به جمعیتی فرمانفرما تبدیل میشود؟ چنین چرخشی چگونه در بستر سنت قرارداد اجتماعی رخ میدهد و چنین جمعیتی، چگونه میتواند پیش از هر محصول و دستاوردی، به محصول و دستاورد خود تبدیل شود؟ یا به تعبیر دیگر: چگونه قانونی غیرانفعالی، ابزارِ مقاومت جمعیتی خود-آیین دربرابر فروپاشی خودش میشود؟
اسپینوزا در پاسخ به این پرسشها، با ترسیم جغرافیای انبوههها/Maltitudes [جمعیتهای خود-قانونگذار] تبدیل به لحظهای تروماتیک در تاریخ اندیشهی سیاسی/حقوقی میشود. لحظهای که نیروهای هستیشناختی و اخلاقی اندیشهی اسپینوزا را، بهمثابه نیروهای بنیانگذار خود، افشا و احضار میکنند. گفتار پیشِ رو به این چرخش اسپینوزیستی در سنت قرارداد اجتماعی خواهد پرداخت، با یک پرسش اساسی: چگونه بهوسیلهی «خرد» انسان میتواند از جنگیدن انفعالی بر سر بندگیاش دست بردارد و برای دستیابی به آزادیاش مشغول به مبارزهی بزرگ شود: مبارزهی کسب توانِ قانونگذاری.
در این مسیر، پس از شرح مختصری دربارهی چیستی سنت قرارداد اجتماعی، مختصراً به توضیح موضع اسپینوزا در کتاب «اخلاق» در قبال این سنت خواهیم پرداخت.
** اسپینوزا؛ اخلاق، فصل چهارم، قضیهی ۳۵
? انجمن علمی دانشجویی حقوق دانشگاه شهید بهشتی برگزار میکند:
? سلسله نشستهای بینرشتهای حقوق:
? نشست نخست: اسپینوزا و سنت قرارداد اجتماعی: ایستادن در جدال قدرت برساخته و قدرت برسازنده
?بررسی و تحلیل فلسفی سنت قرارداد اجتماعی با تمرکز بر آرا اسپینوزا و هابز
? سخنران:
? محسن اماموردی
▫️ نویسنده و پژوهشگر فلسفه معاصر
▫️ سردبیر مجموعه جستارهای فلسفی نشر بان
▫️ پژوهشگر دکتری فلسفه محض دانشگاه اصفهان
? مدیر اجرایی: محمد ابراهیم سلیمانی
? چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۳
? ساعت ۱۱:۴۵
? تالار آزادی دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی
❗️ شرکت برای عموم آزاد و رایگان است.
❔ جهت شرکت در نشست از خارج از دانشگاه شهید بهشتی، تا پایان ۲۱ آبان ۱۴۰۳، از طریق لینک پرسلاین زیر ثبتنام فرمایید:
https://survey.porsline.ir/s/sf5vg6Uw
ٰ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آکادمی هنر معاصر قزوین با همکاری موسسه هنری پالت برگزار میکند:
«میان پنجره و دیدن: جستار شفاهی دربارهی پرسپکتیو و سرگشتگی»
با محسن اماموردی، نویسنده و پژوهشگر فلسفهی هنر و نشانهشناسی
زمان: پنجشنبه، ۱۷ آبان، از ساعت ۱۷ تا ۱۹
مکان: قزوین، فلسطین شرقی، ساختمان سیب، طبقهی دوّم، واحد هفت
برای هماهنگی و حضور با شماره تلفن ۰۹۱۹۱۸۶۴۹۰۷ تماس بگیرید.
مسئول برگزاری: علیرضا پرهیزکاری و شیرین مشروطه
طراح پوستر: سامان ذکری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... پشت سرت را نگاه نکن. این خواستهی آخر ملکهی مردگان از اورفئوس، هشدار به ماست. اورفه چرا یک قدم مانده به سرزمین زندگان برمیگردد و نگاه میکند؟ تا مطمئن شود؟ میل او به اطمینان است که زنش را میکشد ـــ اطمینانِ اورفه: نیشِ مار ـــ میخواهد مطمئن شود که زنش «هنوز» پشتسرش است. میخواهد لغت «هنوز» را آزمایش کند. هنوز آنجاست؟ آیا تو هنوز پشت سرم هستی؟ چرا اورفه بهجای برگشتن و نگاه کردن، او را صدا نزد تا مطمئن شود؟ چه چیزی در دیدنِ او بود؟ اورفه وقتی برگشت چه چیزی دید؟ زنی که براثر نگاه او دارد جان میدهد؟ نامطمئن پیش برو اورفه ـــ این را تو هم با خودت تکرار کن. در طول همراهی، هر صورتی از میل به اطمینان، موضوعش را میکشد: همراه من وقتی میخواهم مطمئن شوم که هست، میمیرد. پشت سرت را نگاه نکن، وگرنه او به جهان مردگان بازمیگردد. بازگردانده میشود. جهان مردگان. جهانِ مردگان. جهان مردگان کجاست؟ جهانِ تنهایی مطلقِ من. جهانِ دیگران. جهانی که همهچیز جز-من است. جهان باورِ من به تنهاییِ ناگزیرم، به اینکه تا وقتی آگاهیام کار کند، تا وقتی هوشیار باشم، همین که هستم میمانم: خودم. این جهان مردگان است؛ جهانی که اورفه خود را در آن تنها مییابد. آنجا، از هیچکس برای او کاری برنمیآید. در جهانِ مردگان «خود» یک تنهاییِ مطلق است. آنجا نهتنها کسی جز من در پوست تنم زندگی نمیکند، نه تنها من تنهام و در من چیزی جز من وجود ندارد، بلکه بیرون از من هم چیزی در کار نیست. در جهان مردگان، آنچه ناممکن است، «همراهی»ست. کسی وجود ندارد. حتا اگر به تو بگویند که «دارد پشت سرت میآید.» از کجا معلوم که او تمام مدت پشت سر تو راه میآمد اورفه؟ از کجا معلوم که او بر اثر نگاهِ تو مرد؟ در سرزمین مردگان، او پیشاپیش مرده بود: یک جسدِ همراه: یک منظرهی ممنوع. نبین. چرا دیدن برای اورفه ممنوع است؟ چون ائورودیکه، زنش، هرگز زنده نشده بود. او تمام راه مرده بود. درسرزمین مردگان، «همراهی» فقط متعلقِ «تصوّر» است: خیال کن که او همراه توست، هرچند که او همراه تو نیست، و برنگرد. چون اگر برگردی میبینی که تنهایی. جسدِ دیگری منظرهی تنهایی مطلق تو را منعکس میکند. برگشتن و به عقب نگاه کردن، باور کردن تنهاییِ مطلق است: پیچیدن باد در مغاک افقیای که پشت سرت به تاریکی سرزمین مردگان میرسد.
شبحی در روزنههای این متن هست که در گوش اورفه میگوید: «اجزای جهان [مونادها] به هم در و پنجره ندارند.» این راز بزرگ شبح -لایبنیتس- بعد از هر چیز، وقتی تمام زورش را در متافیزیک وجدآورش زد، بالاخره، یک لحظه پیش از مردناش، تبدیل به رازی دربارهی ناگزیری تنهایی میشود. شبح میگوید: اگر چیزی هست، و آن چیز خودش است، یعنی «یک» چیزِ مجزاست، پس مرزهایی دارد. اگر مرزهایی دارد، پس او بیمتلاشی شدن و شکستن مرزش راهی به بیرون از این مرز ندارد. مرزی که معرّفِ اوست. هرصورتی از باز شدن گوشهای از این مرز، هویت او را از هم میپاشد. او تنهاست- به پشت سرت نگاه نکن اورفه. پشتسرت نامِ دیگر تنهاییِ مطلق توست. پس به پشت سرت نگاه نکن، چون تا پیش از نگاه کردن، وهمی از همراهی پشت سرت دارد دنبالت میآید ـــ تصور میکنی که چیزی همراه توست؛ سایهها تنها در تصور تو همراهیات میکنند، چیزی در جهان همراه چیزی نیست، چیزها تنها مجاور هماند. ــــ به محض اینکه نگاه کنی، تا مطمئن شوی که هست، او میمیرد. شبح دیگری از روزنهی دیگر متن در گوش اورفه میگوید «اگر دیرزمانی در مغاک بنگری، مغاک نیز در تو خواهد نگریست.» اورفه به پشتسرش نگاه میکند تا مطمئن شود که تنها نیست و نگاهش در مغاک منعکس میشود. مغاک توی صورت اورفه قهقهه میزند! او باید پشت سرش را نگاه کند تا مطمئن شود که تنهاست. اورفه برای مغاک پشت سرش، دلقکی ناباور است. دلقکی که تنهایی را نه جلوی چشماش، بلکه تنها وقتی که به عقب برگردد میتواند ببیند: کوریِ سادهلوحانه. سرک کشیدن به این همراهی، برای روشن کردن اوضاع، او را همراه با تصورِ همراهی نابود میکند. کسی همراه نیست. پس شبح دیگر، آخرین شبح، میگوید «آه دوستان من؛ دوستی در کار نیست.» و این نقشهی اصلی جهان است: نقشهای غیرهندسی. هیچکس همراه نیست ـــ تنها گاهی، تصوّری از همراهی هست تا مغاک را به خنده بیندازد ـــ مغاکی شرمگین از خندهی خود که وسط قهقهه میگوید «پشت سرت را نگاه نکن!»
تاراندن وهمِ همراهیِ دیگر، مثل تاراندن ابری سمج یا تودهای غبار، تنها یک راه دارد: برگشتن و به عقب نگاه کردن. دیگری همراهام است، در تصوّرم، تا لحظهای که بخواهم مطمئن شوم، و نه به تصوّرم، بلکه به «جهان» نگاه کنم. به جایی که او «هست»، به عقب. تا جهان او را از من بدزدد. دیگری تنها بر اثر میل من به اطمینان و آزمایشِ همراهیِ اوست که غریبه/مُرده میشود و جهان تبدیل به تاریکیای یکدست؛ به سرزمینِ مردگان که تنهاییِ مطلق من را احاطه کرده است.
فایل صوتیِ درسگفتارِ «فرهنگ و انفجار: دربارهی دیگری، تاسیس آینده، و سردرگمی در آرای یوری لوتمان»
محسن اماموردی
مهر ۱۴۰۳
تهران- حلقهی مطالعاتی «یکچند»
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••