✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
#رئیس_مغرور_من
پارت 184
بیرون اسم سام افتاده بود ، اصلا حوصله اش رو نداشتم رو ک
جوابش بدم اما نمیدونم چیشد دکمه ی اتصال رو زدم.
_سلام طرلان خوبی؟!
با صدای گرفته ای گفتم:
_سلام ممنون تو خوبی.
_طرلان صدات چرا گرفته است چیزی شده؟!
لبخند خسته ای زدم و گفتم:
_نه چیزی نشده سر کارم از اونه خسته شدم یکم.
مکثی کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
_امشب میای بعد تموم شدن کارت بریم بیرون؟!
_نه نمیشه سام من ....
وسط حرفم پرید و گفت:
_اما و اگر نیار دیگه طرلان بعد تموم شدن ساعت کاریت میام
دنبالت.
ناچار باشه ای گفتم ک خداحافظی کرد . حالا شب باید با سام میرفتم
بیرون شاید یکم حال و هوام عوض میشد خیلی وقت بود جز شرکت
و خونه جایی نرفته بودم ، شماره ی مامان رو گرفتم تا بهش خبر
بدم ک بعد از خوردن چند تا بوق صدای پر از آرامشش تو گوشی
پیچید:
_سلام جانم دخترم؟!
لبخندی از شنیدن صداش روی لبهام نشست.
_مامان من امشب با دوستم قراره شام بریم بیرون و یکم پیاده روی
کنیم شاید دیر بیام خونه نگران نشید باشه.
_باشه دخترم اما با کدوم دوستت ؟!
_سام رو میشناسی مامان همون پسر نرجس خانوم بود.
_باشه دخترم شناختم مواظب خودت باش بهت خوش بگذره فقط
سعی کن زیاد دیر نیای باشه؟!
_چشم مامان جون قربونت کاری نداری من برم سر کارم.
_نه دخترم خسته نباشی برو خداحافظ.
نگاهی به ساعت انداختم ساعت کاریم تموم شده بود ، همه ی کار
ها رو انجام داده بودم کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم کیفم رو
برداشتم و از اتاق خارج شدم ک همزمان با من در اتاق آریا باز
شد و بابا اینا اومدن بیرون انگار امروز کار مهمی داشتند ک تا
حالا مونده بودند. اومدم برم ک صدای بابا بلند شد:
_طرلان!؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم بابا؟!
_کارت ک تموم شده بیا بریم با هم خونه.
لبخندی زدم و گفتم:
_بابا من به مامان خبر دادم امروز قراره با دوستم شام بریم بیرون
بعدش هم یکم بگردیم شاید یکم دیر بیام.
#رئیس_مغرور_من
پارت183
بدون اینکه منتظر جواب من باشه قطع کرد، پسره ی عوضی
اصلا شعور نداشت ک مثل آدم حرف بزنه.
با حرص برگه هایی ک بهم داده بود رو مرتب کردم و به سمت
اتاقش رفتم تقه ای زدم و داخل شدم ، چون اون حتی شعور نداشت
ک صدایی از خودش دربیاره و بگه بفرمائید داخل اتاق، رفتار
هاش واقعا کفر آدم رو درمیاورد.
نگاهم به بابا افتاد ک همراه پدر بزرگ روی مبل نشسته بودند ،
بدون اینکه نگاهی به پدر بزرگ بندازم به سمت بابام برگشتم و
گفتم:
_سلام بابا!
لبخند مهربونی زد و گفت:
_سلام دخترم.
_علیک سلام!
این صدای پدر بزرگ بود اما اصلا دلم نمیخواست جوابش رو بدم
اون در حق مادرم بد کرده بود هر وقت میدیدمش صداش رو
میشنیدم حالم بد میشد.
بدون اینکه توجهی بهش بکنم به سمت آریا رفتم و برگه ها رو
بهش دادم و گفتم:
_کار دیگه ای ندارید؟!
با صدای سردی گفت:
_نه.
اولین قدم رو برداشتم تا از اتاق برم بیرون ک صدای شخص پدر
بزرگ بلند شد:
_من و مقصر میدونی؟!
با شنیدم این حرفش ایستادم پوزخندی روی لبهام نشست ، به سمتش
برگشتم و بهش خیره شدم اون هم داشت به من نگاه میکرد.
_مقصر نیستید؟!
با خونسردی گفت:
_نه.
لبخند عصبی زدم و گفتم:
_شما یه آدم خودخوا....
_طرلان!
با شنیدن صدای محکم بابام ساکت شدم ، و حرفم رو ادامه ندادم
ولی چشمهام پر از تنفر و عصبانیت بود ، بدنم داشت از خشم
میلرزید این مرد انقدر پرو و خودخواه بود ک میگفت من مقصر
نیستم. حتی بعد اون همه بلایی ک تو گذشته سر مامان و بابام آورده
بود براش کافی نبود ک بعدش بابام رو ک از شدت عجز و ناتوانی
بهش پناه برد تا پول عمل مادرم رو بده مجبور کرده بود تا با شهین
ازدواج کنه همسر سابقش ، هدفش از تمام اینکارا چی بود چرا
حتی برای یه لحظه به حال پسرش و نوه هاش فکر نکرد. بدون
اینکه دیگه حتی کلمه ای حرف بزنم از اتاق اومدم بیرون و به
سمت اتاق خودم رفتم همیشه حرف زدن با این آدم ها فقط حالم رو
خراب میکرد. با شنیدن صدای زنگ موبایلم از تو کیفم آوردم
#رئیس_مغرور_من
پارت182
_بیا خودت نگاه کن.
به سمتم اومد ک کنار رفتم ، رفت پشت میز لپ تاپ رو فیلمی بود
ک من داشتم نگاه میکردم زد با دیدن آرمیتا و اون مرد ک داشت
بهش مدارک میداد صورتش لحظه به لحظه داشت کبود تر میشد
یهو مشتش رو محکم کوبید روی میز ک با وحشت دستم رو روی
قلبم گذاشتم با صدای خشن و عصبی گفت:
_کثافط باید میفهمیدم ، اومدی یه گوهی بخوری باز اینجا.
منظور آریا از این حرف چی بود.یهو به سمتم برگشت نگاه
ترسناکی بهم انداخت و گفت:
_این موضوع اصلا از این اتاق بیرون نمیره فهمیدی؟!
با ترس سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_باشه.
_برو بیرون.
بدون اینکه چیزی بگم از اتاق اومدم بیرون ، صدف با دیدنم از
جاش بلند شد و با نگرانی به سمتم اومد و گفت:
_خوبی؟!
_آره
_ببخشید نتونستم بهت اشاره بدم چون انقدر عصبی بود ک وقتی با
عجله اومد سمت اتاقش انقدر هول شدم ک نتونستم بهت خبر بدم.
لبخندی زدم و گفتم:
_اشکال نداره حالا چیزی نشد ، فقط صدف؟!
_جانم؟!
_این قضیه ی آرمیتا و اون مرده جایی نگو آریا به من هم گفت
نباید چیزی بگم.
_نه خیالت راحت نمیگم.
_بریم سر کار تا اون غول نیومده.
متعجب گفت:
_غول.
لبخند شیطونی زدم و گفتم:
_رئیس و میگم دیگه.
تک خنده ای کرد و گفت:
_از دست تو.
به سمت اتاقم رفتم روی میز نشستم ومشغول برسی برگه هایی ک
آریا داده بود شدم ، تا فکرم جایی نره نمیخواستم باز به آرمیتا فکر
کنم و عصبی بشم حتما آریا خودش یه نقشه ای داشت ک سکوت
کرد و از من خواست جایی نگم وگرنه دلیل دیگه ای ک نداشت.
سری تکون دادم و افکار آزار دهنده رو پس زدم ک صدای زن
تلفن بلند شد برداشتم ک صدای خشدار آریا بلند شد:
_برگه هایی ک بهت داده بودم رو بیار اتاقم همین الان.
#رئیس_مغرور_من
پارت 181
_پس چجوری بفهمم اونا بهم چی گفتند.
صدف متفکر بهم خیره شد و یهو گفت:
_آهان فهمیدم.
_چیشد؟!
_تو اتاق رئیس با لپ تاپش وصل میشه چک کرد.
_مطمئنی؟!
_آره.
_پس من میرم چک کنم تو هم ببین اگه کسی اومد سرش رو گم کن
و یه ندا بده باشه؟!
با ترس گفت:
_خطرناک.
_نه بهم اعتماد کن باشه؟!
_باشه.
داخل اتاق شدم ، به سمت لپ تاپ روی میز رفتم روشنش کردم
خداروشکر رمز نداشت این سریع رفتم تو قسمت های دوربین مدار
بسته اش ک نصب بود وصل شدم به اتاق ته راهرو صدا هاشون
داشت واضح میومد.
_پول من چی میشه؟!
صدای آرمیتا اومد
_وقتی کارت رو کامل کردی پولت رو میریزم به حسابت الان هم
مدارکی ک خواستم رو آوردی؟!
_آره
آرمیتا لبخندی زد و گفت:
_آفرین به تو.
متفکر بهشون خیره شدم بعد گرفتن مدارک آرمیتا رفت و حرف
دیگه ای بینشون رد و بدل نشد ، اما اون مدارک چی بود!باید یه
کاری میکردم این دختره داشت یه غلطی میکرد ، تا خواستم لپ
تاپ رو خاموش کنم در اتاق باز شد وحشت زده سرم رو بلند کردم
ک با دیدن آریا حس کردم روح از تنم خارج شد، اخماش رو تو
هم کشید با دیدنم و مشکوک بهم نگاه کرد و گفت:
_اینجا چیکار میکنی؟!
به پته تته افتادم
_خوب من من....
_خوب؟!
الان من ک هیچی بفکرم نمیرسید اون رو بپیچونم بهتر بود راستش
رو بگم پس ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_داشتم دوربین های مدار بسته رو از اتاقت چک میکردم.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
#رئیس_مغرور_من
پارت 180
نشونه ی تهدید جلوم تکون داد و با صدایی ک نفرت توش بیداد
میکرد گفت:
_تو هیچوقت نمیتونی آریا رو بدست بیاری هیچوقت. من نمیزارم
مطمئن باش اون مال منه.
بعد از گفتن این حرفش با عصبانیت رفت حتی منتظر نموند جوابش
رو بدم این چقدر خودخواه و پرو بود ، رفته خیانت کرده حالا اومده
میگه مال منه مال منه!
دیگه چایی کوفتم شده بود نمیتونستم بخورمش ک ، بیخیال چایی
خوردن شدم از آشپزخونه خارج شدم ک صدای منشی بلند شد:
_طرلان؟!
با شنیدن صداش ایستادم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_بله؟!
_اون خانوم ک اسمش آرمیتا بود!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_خوب؟!
_میشناسیش؟!
_آره انگار قبلا اینجا کار کرده و حالا هم شریک چطور؟!
صداش رو پایین آورد و گفت:
_بین خودمون بمونه باشه؟!
کنجکاو بهش خیره شدم و سری به نشونه ی تائید تکون دادم ک
گفت:
_یه سری مدارک رو دیدم از آقای رستمی گرفت.
آقای رستمی مدیر پخش مالی شرکت بود یعنی چه مدارکی ازش
گرفته بود باید سر درمیاوردم ، بهش خیره شدم و گفتم:
_این موضوع بین خودمون بمونه صدف من سر درمیارم چخبره.
_باشه.
به سمت اتاق خودم رفتم حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش بوده
لابد خبر داشته ک امروز آریا نیست اومده یه غلطی بکنه و آقای
رستمی ک بهش مدارک داده باید بفهمم چه مدارکی حتما راهرو
دوربین داشت باید چک میکردم جفتشون رو ، با فکری ک به سرم
زد از روی میز بلند شدم و از اتاق خارج شدم
_صدف؟!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت:
_جانم؟!
_اینجا دوربین مدار بسته داره ک تو اتاق ها باشه؟!
_آره.
_خوب کجا میتونم چکش کنم.
_هیچکس نمیتونه چک کنه جز بخش نگهبانی ک چهل و هشت
ساعت تحت کنترل و هیچکس نمیتونه بره تو اتاقش.
ناامید گفتم:
#رئیس_مغرور_من
پارت 179
با شنیدن صدای فاطمه از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش
دوختم و گفتم:
_ها
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_ها چیه، هواست کجاست مثال دارم با تو حرف میزنم.
_خوب.
حرصی نگاهم کرد و گفت:
_برو گمشو اصلا.
و با حرص به سمت اتاقش حرکت کرد ، با دیدن حرکتش خنده ام
گرفت داخل اتاقم شدم و رفتم پشت میز نشستم تا کارهام رو ک
عقب افتاده بود انجام بدم، اما تموم مدت فکرم مشغول بود کالفه
دست از کار کشیدن کشیدم من چرا همش دارم به اون مغرور
خودخواه فکر میکنم ، از سر جام بلند شدم تا برم سمت آشپزخونه
ی شرکت و برای خودم چایی بریزم، همین ک پام رو از اتاقم
بیرون گذاشتم ک آرمیتا رو مقابل میز منشی دیدم ، متعجب بهش
خیره شدم اون اینجا چیکار میکرد! سرش رو بلند کرد ک با دیدن
من پوزخندی زد ، کلن این دختر هم مریض بود حوصله ی بحث
کردن باهاش رو نداشتم پس بدون اینکه توجهی بهش بکنم به سمت
آشپزخونه شرکت رفتم و مشغول چایی ریختن برای خودم شدم
روی صندلی نشستم و داشتم چایی رو مینوشیدم ک صدای آرمیتا
اومد:
_پس تو دختر سیاوش خان هستی!
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم ، یه تای ابروم رو بالا فرستادم
و گفتم:
_خوب؟!
_بهتره دور بر آریا زیاد نپلکی دختر جون.
با شنیدن این حرفش لبخند حرص دراری بهش زدم و گفتم:
_چرا اون وقت؟!
_چون آریا جز من به هیچکس دیگه ای حتی نمیتونه نگاه کنه چر
بسه به اینکه بخواد تو قلبش راه بده ، اون هنوزم عاشق منه.
نه بابا دیگه چی!شیطونه میگفت هر میتونم بارش کنم آخه آریا مگه
مغز خر خورده بعد اون همه کاری ک تو باهاش کردی عاشقت
بمونه این دختره چقدر احمق بود لابد فکر میکرد منم مثل خودش
احمقم بزار حالش رو بگیرم.
لبخندی زدم و با خونسردی گفتم:
_هر کسی تو یه دوران از زندگیش یه اشتباه داشته اسم اون اشتباه
رو نمیشه گذاشت عشق ، آریا هم حسی ک تو گذشته بهت داشته با
خیانتی ک بهش کردی از بین رفته و به تنفر تبدیل شده اونم از تو
و جنس زن چون فکر میکنه هر لحظه ممکن بهش خیانت بشه! اما
به همین زودیا اون حس تنفر هم از بین میره و هیچ حسی نمیمونه
چون یکی دیگه قلبش رو گرم میکنه.
بعد تموم شدن حرف هام دقیق به آرمیتا خیره شدم تا عکس العملش
رو ببینم، صورتش از شدت عصبانیت کبود شده بود دستش رو به
#رئیس_مغرور_من
پارت 178
_منم بیام؟!
با دیدن قیافه اش ک خودش رو مظلوم کرده بود لبخندی زدم و
گفتم:
_بیا.
بلاخره بعد از چند روز داشتم میرفتم شرکت نفس عمیقی کشیدم و
لبخندی زدم دلم برای شرکت تنگ شده بود حتی برای پر حرفی
های فاطمه چشم غره هایی ک مریم بهش میرفت. داخل شرکت ک
شدم با صدای بلندی گفتم:
_سلام.
منشی ک اسمش شیدا بود با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و برام
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_سلام
امروز خیلی سر حال بودم و هیچ چیز نمیتونست حال خوبم رو
خراب کنه ، داشتم به سمت اتاقم میرفتم ک صدای جیغ فاطمه از
پشت سرم اومد در حالی ک دستم رو روی قلبم میذاشتم به عقب
برگشتم و با حرص گفتم:
_چخبرته چرا جیغ میزنی؟!
به سمتم اومد و بدون توجه به حرفم محکم بغلم کرد و گفت:
_وای طرلان کجا بودی خیلی دلم برات تنگ شده بود.
لبخند محوی زدم و گفتم:
_حالم خوب نبود زیاد نتونستم بیام.
ازم جدا شد و در حالی ک به چشمهام نگاه میکرد گفت:
_الان حالت خوبه؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_آره حالم خوبه
تا خواست چیزی بگه صدای باز شدن در اتاق آریا اومد نگاهم به
سمتش برگشت حسام و آریا اومدند بیرون حسام با دیدنم لبخند
گرمی زد و گفت:
_سلام طرلان خانوم حالتون خوبه؟!
لبخندی زدم بهش و گفتم:
_سلام ممنونم آقا حسام.
تا خواست چیزی بگه صدای سرد و خشک آریا بلند شد:
_حسام زود باش دیرمون شده.
_خوب حالا.
به سمتمون برگشت و گفت:
_فعال خانوما.
و حرکت کرد ، آریا هم بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه یا چیزی
بگه رفت دلم از این کارش گرفت حداقل میتونست حالم رو بپرسه
اما از اون کوه یخ چه انتظاری میرفت اون حتی زورش میومد
جواب سالم بقیه رو بده مرتیکه ی خودخواه زشت!
_طرلان؟
#رئیس_مغرور_من
پارت 177
_خوبم دخترم اومدم بهت سر بزنم فهمیدم ک بلاخره همه چیز رو
بهت گفتن نگرانت شدم.
با شنیدن حرف هاش ک بوی صداقت میداد و مهربونی ذاتیش
لبخندی روی لبهام نشست شاید تنها زن خوبی ک تو این خانواده
بود عمه نیلا بود.
_طرلان؟!
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم ازش دلخور بودم چرا
تمام مدت هیچ چیزی به من نگفت اما نمیتونستم به روی خودم
بیارم مامان بیشتر از همه ضربه خورده بود، رنگ صورتش
بشدت پریده بود و انگار تو این چند روز الغر تر شده بود به سمتش
رفتم و اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_چرا رنگت پریده مامان مریض شدی؟!
با شنیدن این حرفم چونش لرزید با بغض بهم نگاه کرد ک دلم زیر
و رو شد محکم بغلش کردم ک شروع کرد به گریه کردن اشک ک
داشت میومد رو به سختی پس زدم و با صدایی ک سعی میکردم
نلرزه گفتم:
_مامان گریه نکن.
_من و ببخش دخترم.
از خودم جداش کردم به چشمهای اشکیش خیره شدم و گفتم:
_چرا باید تو رو ببخشم مگه کاری کردی؟!
_بخاطر اینکه....
وسط حرفش پریدم و گفتم:
_هیش!
ساکت شد فقط با چشمهای قرمز شده بهم خیره شد ک ادامه دادم:
_کاری نکردی ک بابتش معذرت خواهی کنی مامان اونی ک
مقصره یکی دیگه اس انشاالله هم تقاص کار هاش رو پس میده.
مامان لبخند تلخی میون گریه زد ، خواستم بحث رو عوض کنم
برای همین دوباره اخم کردم و گفتم:
_چیکار کردی با خودت مامان؟!
صدای آرسین از پشت سرم اومد:
_چند روزه اصلا غذا نخورده
چشمهام گرد شد و گفتم:
_مامان راست میگه؟!
_میل نداشتم
_یعنی چی میل نداشتم حال و روزت و ببین چقدر رنگ پریده شدی
مگه دکتر نگفت باید تغذیه ات سالم باشه.
صدای عمه نیلا اومد:
_مامانت و ببر تو سالن من هم میرم میگم یه چیزی بیارن با مامانت
بخورین دوتاتون هیچی نخوردین.
و بعد از گفتن این حرفش به سمت آشپزخونه رفت ، صدای آرسین
بلند شد:
#رئیس_مغرور_من
پارت 176
صدای در اتاق اومد ک با صدای گرفته ای گفتم:
_بفرمائید؟!
در اتاق باز شد و قامت آریا نمایان شد اون اینجا چیکار میکرد به
سختی روی تخت نشستم نگاهش رو بهم دوخت و به سمتم اومد
گوشه ای از تخت نشست و با صدای بمی گفت:
_چرا خودت و داخل اتاق زندونی کردی؟!
_به تو ربطی نداره.
پوزخندی زد و گفت:
_زبون درازت ک هنوز سر جاشه.
حوصله ی کل کل کردن باهاش رو نداشتم باز هم اومده بود من رو
عصبی کنه نیش بزنه این مرد هم یکی بود عین بابا بزرگ ، اون
زندگی مامانم رو نابود کرد و این زندگی من و اما به یه شکل دیگه
چشم هام از خشم درخشید
با صدایی ک حالا به وضوح داشت میلرزید گفتم:
_ازت متنفرم!
چشمکی بهم زد و گفت
_اینم یه نوع حس عزیزم.
عزیزم آخرش رو یه جوری کشیده گفت ک بدنم مور مور شد انگار
حالم رو فهمید ک خودش رو بهم نزدیک تر کرد سرش رو کنار
گوشم آورد و گفت:
_زودتر خوب شو خانوم کوچولو شرکت بدون هیچ هیجانی نداره
برام.
بعد از گفتن این حرفش سرش رو عقب کشید چشمهام از شنیدن
حرفش گرد شده بود ، با صدای جدی گفت:
_فردا میبینمت.
و بعد از گفتن این حرفش بلند شد و از اتاق رفت بیرون حتی منتظر
نموند ک من حرفی بزنم عوضی زورگو انگار فقط اومده بود حال
من و خراب کنه ک موفق هم شده بود آخه آدم چقدر زورگو میتونه
باشه حتی ازم نظر نخواست فقط گفت فردا آماده باشی.
از جام بلند شدم رفتم سمت حموم بعد از اینکه دوش گرفتم لباس
هام رو پوشیدم یه آرایش مالیم کردم تا رنگ پریده گی صورتم
معلوم نباشه ، نمیخواستم ضعیف باشم و نشون بدم ک با کوچکترین
خبری ک میشه از پا میفتم نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم در اتاق
رو باز کردم و خارج شدم. به سمت پایین رفتم صدا های بقیه داشت
میومد پام رو ک روی آخرین پله گذاشتم صدای عمه نیلا بلند شد:
_طرلان دخترم خوبی؟!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم ک چند قدم دور تر از من ایستاده
بود ، در حالی ک به سمتش میرفتم لبخندی زدم ک مصنوعی
بودنش مشخص بود.
_سلام عمه ممنون شما خوبید!؟
نگاهش و به صورتم دوخت و گفت:
#رئیس_مغرور_من
پارت175
_گریه نکن دختر قشنگم.
_بابا
_جون بابا؟!
_میخوام آرسین رو ببینم.
نگاهی به چشمهام انداخت و گفت:
_باشه الان بهش میگم بیاد داخل اتاقت.
بلند شد و رفت بیرون تموم مدت چشمم رو به در اتاق دوخته بودم
منتظر بودم آرسین بیاد چجوری تونستن از من پنهون کنند ، من یه
داداش داشتم یه داداش ک از خودم بزرگتر بود کسی ک میتونست
من رو حمایت کنه کسی ک وقتی بهم تجاوز شد میتونستم سرم رو
شونه اش بزارم و گریه کنم اما بخاطر اون مرد ک اسم پدر بزرگ
رو یدک میکشید از داشتن داداشم هم محروم بودم. با باز شدن در
اتاق از افکارم خارج شدم آرسین با صورت کبود شده اش ک شک
نداشتم از عصبانیت و چشمهایی ک قرمز بود به سمتم اومد روی
تخت نشست کنارم به چشمهاش خیره شدم دلم میخواست فقط
نگاهش کنم اونقدر ک سیر بشم از دیدنش یعنی آرسین واقعا داداش
من بود!
با صدای خشداری گفت
_خوبی؟!
با صدایی ک از شدت گریه داشت میلرزید گفتم:
_تو چی فکر میکنی؟!
_معذرت میخوام
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_چرا ؟!
_اینکه نتونستم واقعیت ها رو بهت بگم.
_تو ک تقصیری نداری مقصر همه ی اینا اون مرد ک با
خودخواهی هاش زندگی همرو خراب کرده.
با صدایی ک داشت میلرزید گفت:
_هنوزم از من متنفری؟!
با چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_من هیچوقت ازت متنفر نبودم.
اشک داخل چشمهاش داشت برق میزد ، دستش رو گرفتم و محکم
فشار دادم ک خم شد و محکم بغلم کرد هر دوتامون داشتیم گریه
میکردیم با صدای بلند بدون هیچ خجالتی ، چه حس عجیبی بود
اینکه بفهمی یه داداش داری یه داداشی ک به ناحق ازت جدا شده
تمام این سال ها و حالا ک بدستش آورده بودم داشتم گریه میکردم
از خوشحالی درد نمیدونم اما فقط این رو میدونستم ک حس سبک
شدن دارم.
چند روز گذشته بود خودم رو داخل اتاق حبس کرده بودم و اصلا
از اتاق بیرون نمیرفتم ، حالم اصلا خوب نبود سخت بود فهمیدن
واقعیت ها برام شب تا صبح جدیدا کابوس میدیدم حس ترس عجیبی
داشتم ک مثل خوره افتاده بود تو جونم.
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••