یک روز چشم به جهان می گشایی
یک روز آنقدر زمین می خوری
تا راه رفتن را بیاموزی
یک روز به مدرسه می روی
تا بتوانی آینده ات را بسازی
یک روز علایقت را پیدا میکنی
و تمام تلاشت را میکنی
تا روزی به آنها برسی
یک روز عاشق می شوی
و میفهمی زندگی ات
با بودن او چقدر شیرین است
یک روز برای خود کاری پیدا میکنی
یک روز...
یک شب چشمانت را می بندی
یک شب آنقدر تنت زخمیست
که دیگر توان ایستادن را نداری
یک شب چشمانت را باز می کنی
و میبینی علایقت را سالهاست فراموش کرده ای
و روی رویاهایت
گردی از خاک و خاکستر نشسته است
یک شب به تمام خیابان های
به روح این شهر سر میزنی
و تمام خاطرات آن روزها
جلوی چشمانت به رقص در می آیند
یک شب می فهمی که زندگی
مثل قهوه ات،چقدر سرد و تلخ شده است
یک شب می فهمی که عشق
بزرگترین دروغ انسان هاست
یک شب به آیینه می نگری
و دیگر چهره ای که درونش پدیدار می شود را نم شناسی
یک شب چشمانت را باز می کنی
و میبینی که چقدر تنها شده ای
یک شب دیگر برایت مهم نیست
هیچ چیز
نه حرفهایی که سالها انتظار شنیدنشان را داشتی
و نه حرفهایی که از بعضی،اصلا انتظار شنیدنشان را نداشتی
یک شب چشمانت را می بندی
آری
مرگ تولد دوباره ی آن روزهاست...
-Saye??
@Del_neveshte_0?☂
-?❄?
@Del_neveshte_0??
-?❄️?
@Del_neveshte_0??
با قلم میگویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت،
هردومان حیران بازیهای دورانهای زشت!
شعرهایم را نوشتی،
دستخوش!
اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟!
#فریدون_مشیری
چهاردهم تیرماه، #روز_قلم ، بر صاحبان قلم و اندیشه مبارک باد.
@Del_neveshte_0??
??
@Del_neveshte_0?☂
تنهایی رفتن به کافه را یاد بگیر !
این آدمها فقط میایند تا در کنج به کنج کافه ها برایت خاطره به جا بگذراند
فرقی نمیکند چه دیر یا زود میروند ...
و فقط تو میمانی و صندلیِ خالی روبرویت که هیچکس جای خالیاش را برایت پر نمیکند ...!