✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
🔹فیلم سراسر صحنه و سکسی پسرقاضی ✨ دختره با پسر قاضی وارد رابطهی سکسی میشه تا....⚠️ دانلود فیلم🔹
🔞 داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى…
🔞 داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود
مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر [نداشت، تا اینکه...
ادامه داستان باز شود : ➡️
ادامه داستان باز شود :](https://t.me/+7pLK7t0B_Wg3Y2Jk) ➡️
اونی كه الان ٣٠و خورده ای سالشه
و از تو بلندتر و از ته دل تر قهقهه میزنه برای اینه كه
از تو هم بیشتر آدم توی زندگیش ازدست داده
برای اینه كه یادگرفته هروقت كسی خواست بره خودش درو براش بازكنه و
بدرقه اش كنه
به این باور رسیده كه گاهی آدمارو باید رهاكرد
كه قبول كرده كه هیچكس تا ابد نخواهد موند،
اون آدم دیگه از كسی انتظاری نداره نه توقعی
كه هركی بهش بدی كنه یه لبخند میزنه و آروم میگه منتظر این اتفاق بودم؛
چیزی براش عجیب و غیر منتظره نیست،
چیزای زیادی ازدست داده ولی آرامش اون سنشو به دست اورده؛
حالا توهم بابت از دست داده هات، بابت ترك شدنت،
بابت بی معرفتی و بی ثباتی آدمای اطرافت نه اشك بریز نه گوشه گیری كن؛
ایناهمه پیش زمینه ی خنده های ٣٠و چند سالگیته
باید ازدست بدی باید ترك بشی تا یروز بتونی راحت زندگی كنی
رها كن بره!
عادت همیشه هم بد نیست،
یه روز عادت میكنی به این اتفاقات و اون وقت توهم بلند بلند میخندی!
⚜️@My_Hekayat⚜️
✍🏼حکایت
میگویند روزی حکیمی با ملانصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند.
هنگامی که حکیم به خانه ملا رسید او را در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد.
تکه گچی برداشت و بر دَرِ خانه ملا نوشت: “نادان_احمق “ ملانصرالدین به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت:
قرار ملاقات را فراموش کرده بودم. مرا ببخشید.
تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل دیدم به یاد ملاقاتمان افتادم.
⚜️@My_Hekayat⚜️
⚜️حکایت ⚜️ **برده، عادت هایمان نباشیم.
روزگاری مرید و مرشدی در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند، شب فرا رسید.
ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند.
دیدند زنی، در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.
آنها آن شب را مهمان او شدند و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آنها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند.
در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی میگذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند، تا اینکه به مرشد خود قضیه را گفت.
مرشد فرزانه پس از اندکی تأمل پاسخ داد:
اگر واقعاً میخواهی به آنها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!
مرید ابتدا بسیار متعجب شد، ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت
چیزی نگفت و برگشت...
شبانه بز را در تاریکی کشت و از آن جا دور شد. ....
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بچه هایش چه آمد.
سالها بعد در سفری دیگر مرید و مرشد وارد شهری زیبا شدند.
در ان شهر قصر بزرگی دیدند.
کمی در کنار در قصر استراحت کردند.
در این هنگام صاحب قصر که بانویی با لباس فاخر بود با خدم و حشم از درب قصر خارج شد .
و به محض دیدن انها و خستگی چهره شان انها را به داخل قصر دعوت و از انها پذیرایی کرد .
پس از استراحت آن ها نزد زن رفتند تا از راز ثروت و موفقیت وی را جویا شوند.
زن نیزچون آنها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم.
یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم.
ابتدا بسیار اندوهگین شدیم، ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.
ابتدا بسیار سخت بود، ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.
فرزند بزرگترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت.
فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود.
پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که حالا آن زن را شناخته بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود ....
دوست عزیز، هریک از ما هم بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است، باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر از آن بگذریم...*⚜️@My_Hekayat⚜️*
در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگرافخانه تأسیس شد اما مردم استقبال نکردندو کسی باور نمیکرد که پیامش با سیم به شهر دیگری برود.
به همین دلیل ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم مجانی هر چه میخواهند تلگراف بزنند، چون مفت شد همه هجوم آوردند و وقتی دیدن پیامهایشان به مقصد میرسد تلگرافخانه روز به روز شلوغتر شد.
ناصرالدین شاه که مطمئن شد مردم ارزش تلگراف را فهمیدند، دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند که: «بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع!» و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است...!
⚜️@My_Hekayat⚜️
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••