✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
به رسم همیشه منتظر موضوعهای پیشنهادی شما هستم :)
علیالحساب برای آخر هفته کمی در مورد هنر نه گفتن خواهم نوشت.
"خب بچهها ۴۵ دقیقه وقت دارین که امتحانتون رو بدین. اولین نفری که برگهش رو بده اینجا کنار من میایسته و حواسش هست که کسی تقلب نکنه". معلم جملهاش را هنوز تکمیل نکرده بود که بچهها شروع به جنباندن لبهایشان کردند. زیر لب غر میزدند. انگار که برای تقلب دستوبالشان بسته شده بود. با صدای بلند و بم معلم به خودشان آمدند و دست به قلم شدند.
من هم تندتند مینوشتم. تکتک جملههای کتاب را قورت داده بودم. بیست دقیقه هم از زمان شروع امتحان نگذشته بود که برگه را تحویل معلم دادم. اما نمیخواستم کنار معلم بایستم. برایم مستدل بود که بچهها بعدا پشت سر یا حتی توی رویم چیزهایی خواهند گفت. همان جا روی نیمکتم نشستم. وضعیت فجیع تقلبها را میدیدم و نمیدانستم به معلم چه بگویم. تصمیم گرفتم بعد از تمام شدن زمان امتحات مسئله را با معلم در میان بگذارم. بچهها زرنگتر از این حرفها بودند. نمیگذاشتند لحظهای با معلم تنها بمانم که مبادا دستشان رو شود.
زنگ تفریح خورد. سالاد الویه مدرسهپز را برداشتم و راهی کنج دنج باغچه شدم. با صدای جیغجیغ ریحان از جا پریدم. قدمهایش سریع بود و خون صورتش را گرفته بود. دستهایش را روی قفسه سینهم فشار میداد و میگفت:"واسه چی به خانم گفتی تقلب کردم؟ هان؟ حرف بزن!"
زبانم بند آمده بود. روحم از ماجرای تقلبش خبر نداشت. اصلا چنین صحنهای را ندیده بودم. مِنمِنکنان گفتم:" من گفتم؟" چکی زیر گوشم خواباند. خدا را شکر که مقنعه سرم بود و از شدت درد کم میکرد.
دو پا داشتم و چند پای دیگر قرض گرفتم. دویدم سمت کلاس.صدای هقهقم توی تمام کلاسها پیچیده بود. معلمها یکی جمع شدند. یکی آب قند برایم آورده بود و دیگری موهایم را نوازش میکرد بلکه آرام شوم. فایدهای نداشت. ماجرا را از زبان دوستم غزل شنیده بودند. ریحان را آوردند. خواستند که عذرخواهی کند. اما زیر بار نمیرفت. معلم گفت:" ریحان تکتک صحنههای تقلب کردنتو دیدم. دیدم که از روی کاغذهای توی میزت داری کپی میکنی. دیدم که زیر آستینت یادداشت داری. من همه رو دیدم اما به روت نیاوردم ببینم تا کجا میتونی با همین فرمون پیش بری!"
ریحان شوکه شده بود. به من اشاره کرد و گفت:" یعنی این چیزی نگفته؟" معلم سرش را به نشانه نفی تکان داد. ریحان دستهای سردم را در دستش گرفت و عذرخواهی کرد. با هر کلمهاش بیشتر در آتش غمم میدمید. چند روز بعد کلاسم را عوض کردم. حتی سالهای بعد که دبیرستانمان هم یکی بود در کلاسی اسم نوشتم که اثری از ریحان نباشد.
گاهی با نبخشیدن کسی لطف بیشتری در حق او و خودمان میکنیم.
با هیجان وارد اتاق پرو شدم. چیزی نماده بود که به آرزویم برسم. پالتو را پوشیدم و زیپ و دکمههایش را آرام بستم. چرخی جلوی آینه زدم و دستی روی آستینهای پالتو کشیدم و مات و مبهوت رنگش شده بودم. صورتی بود. رنگ مورد علاقهام. مردد مانده بودم. با «ماشالا. ماشالا. چقدر بهت میاد. انگار برای تو دوختنش» گفتنهای مادر از انتخابم مطمئنتر شدم. انگار این پالتو اولین لباسی بود که به جثه نحیفم مینشست. آنقدر از خریدمان راضی بودم که به محض رسیدن به خانه پالتو را پوشیدم و شروع به رژه رفتن در برابر پدر، پدربزرگ و مادربزرگ کردم.
تقریبا بیست سالی از خرید آن پالتوی صورتیرنگ میگذرد و من هربار با فکر کردن به لباس محبوبم لبخندی به پهنای صورت میزنم. انگار آن ذوق و شوق قصد فروکش کردن ندارد.
از پارسال اما پالتو، کاپشن یا حتی ژاکت صورتی من را به دنیای ریحانه میبرد. خاطرههای شیرین خودم با پالتوی صورتی جایشان را به کاپشن صورتی ریحانه دادهاند. به دستهای کوچکش هنگام بستن زیپ کاپشن فکر میکنم، به شوقش برای اولین باری که کاپشنش را پوشیده بود. ذهنم بین ۱۳ دی ۹۸ و ۱۳ دی ۰۲ پرواز میکند. لابهلای فکر کردن به «دختری با کاپشن صورتی و گوشوارههای قلبی» پرت میشوم به ۱۳ دی ۹۸. جمعه بود و قصد داشتم بعد از نماز صبح کمی بیشتر بخوابم. نیمهبیدار بودم که خبر شهادت سردار را شنیدم و برای لحظههایی زمان برایم متوقف شد. اما انگار نه تنها زمان قصد عبور نداشت بلکه میخواست یادآوری کند بعضی روزها، بعضی از رنگها و بعضی از لباسها قرار است تا ابد ماندگار شوند.
فکر ریحانه قصد نداشت از ذهنم بیرون برود. سراغ هوش مصنوعی رفتم. اینبار میخواستم با یک تیر دو نشان بزنم. دکمه ضبط صدا را زدم. چیزی مانع حرف زدنم میشد. بغضم را قورت دادم و پرسیدم:« Do you know anything about little girl with pink jacket. She was in Iran and she killed year ago». جوابم را بهسرعت داد. از ریحانه و کاپشنش گفت و از شهادتش. انگار میدانست چه غمی را به دوش میکشم که پیشنهاد داد در موردش بیشتر صحبت کنیم.
شاید اگر ریحانه نبود صورتی برایم تنها یک رنگ مورد علاقه باقی میماند. اما حالا همین رنگ ساده به نمادی از عشق و ایمان تبدیل شده است.
بعضی وقتها هم به خودت میگی: من روی این زندگی رو کم میکنم و بعد با تموم وجودت تلاش میکنی برای ساختن دنیای دلخواهت?
تمرینهای اصلیم تموم شده بود و داشتم میرفتم سراغ تمرینهای تکمیلی؛ پلانک و اینجور چیزها.
همزمان با صحبتهای من و مربیم یکی از بچهها هم داشت غر میزد که چرا با ۲۰ دقیقه دوچرخه بزنم یا برم سراغ تمرینهای شکم.
مربی من رو نشونش داد و گفت یاد بگیر. میخواد بره سراغ تمرینهای تکمیلیش. خلاصه که دوستمون همینطور داشت غر میزد و گفت:" اصلا این شغلش چیه؟" منظورش من بودم. گفتم:" من فریلنسرم. هر زمان دلم بخواد کار میکنم". انگار مُهر تاییدی برای غرهاش گرفته باشه لبخند زد و به مربی گفت :"تحویل بگیر". تمرینش رو نصفه گذاشت و رفت.
همه اینها درحالیهکه منِ فریلنسر حتی بعد باشگاه و تا موقع خوابم ذهنم درگیر کاره. فقط جنس برنامهریزیم با بقیه فرق داره :))
اما این روزها خیلی میبینم آدمها برای دور شدن از زندگی ماشینی و خلوت کردن با خودشون به هنر پناه میبرن. بماند که توی شبکههای اجتماعی خیلیها هستن که با هنرشون کسب درآمد میکنن. در واقع یک تیر و دو نشون شده براشون. لذت بردن از هنرشون و کسب درآمد.
اما پرداختن به هنر توی این موارد خلاصه نمیشه. هنر میتونه:
باعث خلاقتر شدن شما بشه. سراغ هر هنری که برین میتونین هرچی توی ذهنتون هست رو روش پیاده کنین. عاشق این هستین که هدیهای خاص به کسی بدین؟ میتونین مثلا براش یک نقاشی خیلی ساده بکشین.
باعث شادتر شدن شما بشه. هنر کمک میکنه برای چند دقیقه و شاید چند ساعت از فشارهای زندگی روزمره دور بشین. مثلا اگه امتحان دارین کافیه یک کاغذ و خودکار بردارین و چهارتا گل روی کاغذ بکشین. خودش به تنهایی ذهنتون رو باز میکنه.
میتونه تفکر نقادانه رو توی ذهن شما تقویت کنه و کمک کنه بتونین تفسیر بهتری از دنیای اطرافتون داشته باشین. مثلا میشه یک درخت رو با چندتا ابزار نقاشی کشید. هر کدوم از این وسیلهها میتونن روی طرح نهایی شما اثر بذارن.
میگفت چقدر خوبه که از تجربههات مینویسی ذهنم باز میشه. ازم خواست در مورد کمالگرایی (چیزی که خودم حسابی درگیرشم) و مدیریت زمان (چیزی که نسبتا برام راحته) بنویسم. من هم قبول کردم از تجربهها و مطالعاتم بنویسم.
شما هم اگه چیزی به فکرتون میرسه که ممکنه نوشتن ازش گرههای ذهنیتون رو باز کنه توی کامنتها بهم بگین. اگه چیزی رو بلد باشم دریغ نمیکنم :)
و اما قسمت آخر صحبتهامون درباره شغل رویایی
• علاقه داشتن به یک کار: وقتی دارین در مورد شغل رویاییتون تحقیق میکنین سوالهای زیر رو از خودتون بپرسین:
چه چیزی خوشحالتون میکنه؟ بجز پول درآوردن. ممکنه درآمدتون توی اون کار متوسط باشه اما از فعالیت توی اون حوزه لذت ببرین.
قرار نیست رایگان کاری رو انجام بدیم. منظور این سوال اینه که اگه تا مدتی درآمد نداشته باشیم حاضریم بازم اون کار رو ادامه بدیم؟
در نهایت یادتون نره که فکر کردن به این موارد زمانبر هست و نمیشه سریع ازشون نتیجه گرفت. قدر شغل فعلیتون رو بدونین و برای رسیدن به شغل رویایی یا dream jobتون تلاش کنین.
پایان این دست صحبتها :)
گفت: این راسته که توی بایوی توییتر رئیس جمهور نوشته صلحطلب ولی جنگ بلد؟
با نمیدانم و بعیده و این حرفها از حرفش عبور کردم.
از آنجایی که این روزها بیشتر از قبل به منبع حرفهایی که میشنوم دقت میکنم رفتم سراغ توییتر (اسم جدیدش یا ایکس روی زبانم نمیچرخد).
صفحه رئیس جمهور را نگاه کردم که نوشته بود: همسر، پدر، پدربزرگ.
از صفحهام عکسی گرفتم و برایش ارسال کردم. ازش خواستم هر حرفی را باور نکند.
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••