✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
چراغهای شهر
ستارگان آسمان را خاموش ساختهاند
دیگر خبر از یک برج بابل نیست
برجها پی در پیاند
مزیّن به نورهای مصنوعی
خندههای تصنّعی
و آخرین هدایای انقلاب صنعتی
در طبقهٔ چندم زندگی میکنی؟ همانقدر شهر زیر پای توست، همانقدر شهروند
من گربههای وحشی را
در پهنهٔ حیات دیدهام
و گربههای شهری را
در سطلهای آشغال
ساکن طبقهٔ بالا امّا
از آن فاصله فقط یک شبح را خمشده در آشغال میبیند
خدا خمشده در لیموزینش
سفیدی را استنشاق میکند
او دیگر نگرانِ یکزبانیِ مردم نیست
وقتی معنای یک کلمه
طبقه به طبقه فرق میکند
و برجها بالاتر ساخته میشود.
پ.ن: در سِفر پیدایش در تورات، داستان برج بابل به عنوان افسانهٔ اصلی علت پیدایش زبانهای مختلف دانسته میشود. طبق این داستان، پس از طوفان نوح، مردم به یک زبان صحبت میکردند. آنان به سمت شرق به راه افتادند و به سرزمین شنعار در بابل رسیدند. آنجا توافق کردند برجی بلند بنا کنند تا به آسمان رسند و بدین طریق نامی برای خود دست و پا و از تنوع زبانهایشان جلوگیری کنند. خدا که میترسید اگر انسانها تکزبان باشد، دیگر هیچ چیز نخواهد توانست جلویشان را بگیرد، پایین آمد و زبان آنان را مختلف قرار داد تا حرف یکدیگر را نفهمند و آنان را در زمین پراکنده ساخت.
🌪 شاید شعر
تنها دلخوشیام این است که شناخت خوبی از نقاط قوّت و ضعفم پیدا کردهام و امیدوارم طرفدار رئال مادرید بودن این روحیه را به من بدهد که کامبک بزنم. امّا اوّل باید تکلیفم را با خودم و دیگران مشخّص کنم.
نمیتوانم تا آخر قاطر بمانم، یا خرِ خر یا اسبِ اسب. زندگیام در کشاکش ایندو دارد تباه میشود. میخواهم خودم را از بیشتر باگهایی که اجازهٔ ماندنشان را دادهام خلاص کنم، تا بهانهای نداشته باشم. زورم را جمع کنم و حتّی اگر نتوانستم تمام زورم را بزنم، نگویم اگر میزدم فلان میشد؛ آب مستعدِ جاری شدن که جاری نشود تالاب میشود، اما آبی که انتظار جاری شدن ندارد، دریاچه. پس باید تلاش آخرم را برای اسب شدن بکنم و اگر نشد دیگر خری شاد باشم و عدم رضایتم را فراموش کنم.
اینها را نوشتم تا بگویم، چندبار دلم خواسته بیایم و تو را ببینم امّا نمیخواستم در قامتِ شکست خورده ببینمت. امیدوارم اسب شوم و برای دیدنت بدوم، وگرنه دوستی با خر فقط به درد شِرِک میخورد.
🐏 حلّاج
🪶 به مَسی
یک بار در جاوااسکریپت به باگی برخوردم که به راحتی میتوانستد در یک آپدیت آن را حل کنند اما هیچوقت این کار را نکردهاند، دلیلشان؟ میلیونها خط کد با همان باگ نوشته شده است و رفع آن میتواند برنامههای زیادی را دچار اشکال عملکردی کند. بعد از آن، به خودم کمتر سخت گرفتم و اجازه دادم باگهایی درون من بماند، چون خیال میکردم از همان جنس باشد امّا این سهلانگاری همانا و ضعیف شدن من همانا.
هانا را دوست دارم، آنقدری که هزاربار و بیشتر تعجب کردهام که چگونه از عادیترین حرکات او غرق خوشی میشوم. هانا هم مرا دوست دارد، آنقدری که نگرانم بعد از او هیچکس نتواند مرا آنقدر دوست داشته باشد. در خیلی از مسائل با هم چفتیم و در یکسری مسائل ساده نه. مسائل سادهای که «شکنجهٔ آب چینی» شده است. بارها با او حرف زدهام، بارها فرصت دادهام، حتی بارها تهدید کردهام که رابطه تمام میشود، امّا هربار قولی داده و بعد شکسته است. وقتی کسی که فکر میکنید بیشتر از همهٔ دنیا شما را دوست دارد حتّی نتواند به یک قول ساده عمل کند، شما چه حسی پیدا میکنید؟ من که بیارزشی.
اینقدر بیارزش شدهام و اینقدر خودم را زیر سؤال بردهام که فکر میکنم لیاقت چیز بیشتری را ندارم، اصلاً مگر چیز بیشتری هم هست؟ همیشه چیزی لنگ میزند، حتی وقتی همهچیز کامل به نظر میرسد، یک پیچ ساده که شل بسته شده است، باز میشود و همهچیز را فرو میپاشاند.
امّا حتّی اگر مسألهٔ رابطهام حل بشود، من میمانم و هزار گیر و گرفتاری دیگر. مهمترینشان؟ سر جای خودم نیستم.
بیشتر از یک ساعت از روزم را استفاده نمیکنم. پتانسیلم تانکری است که شیرش کاملاً باز است، همه دارد هدر میرود. مخالف رودخانه شنا کردن، خستهام کرده، نزدیک است غرق شوم. حتی درست حسابی شنا نکردهام، سالی چند دست و پا میزنم و بس! دوستانم که سؤالهایشان را از من میپرسیدند با جریان همراه شدند و حالا به درآمدهای بالای صد میلیون رسیدهاند و موقعیتهای اجتماعی خوب. تازه اول کارشان است، آنها حتی کمتر از من دست و پا زدهاند، اما تلاششان را جریان تقویت کرده است. من چه؟ در خلوت برای تفریح کتابهایی را میخوانم که دانشجویان رشتههایشان نمیخوانند، کسِ درخوری تواناییهایم را ارج نمینهد، حس میکنم بیفایده است، رها میکنم، دوباره کرمش برمیگردد، دوباره از اول خط.
حس میکنم شاید گوشم آنقدر از تعریف و تمجید پر بود که خیال میکردم نیازی به آن ندارم، و حالا بعد از چندسال دوری از فضاهای آکادمیک، میبینم که آدم برای اینکه فکر نکند تواناییهایش توهم ذهن خودش است، نیاز به صداهای تأییدی افراد شایسته دارد.
حالا من حتّی تأیید خودم را از دست دادهام. کوشا نیستم. وقت و انرژیام هدر میرود و این وقتی خارج از سیستم باشی یعنی محکومیّت به گا. کاش حداقل نوشا بودم، آنطوری وقتی به عقب نگاه میکردم، میگفتم لااقل خوش گذراندهام، امّا نه! یک خمیرم که میان پتانسیل و تنبلیام کش میآیم و نزدیک است پاره شوم.
قاطرم، نه خرم نه اسب، هم خرم هم اسب. گاهی که هیچچیزِ آینده و گذشته برایم اهمّیّتی ندارد، با یک دلخواهِ ساده، مثلاً فیفا بازی کردن، خوشی چنان در رگهایم میدود که در رگهای یک خرِ گرسنه، وقتی کاه تازه میجود. امّا زمانی نمیبرد که گذشته و آینده به من هجوم میآورد و در گوشهایم داد میزند: پاشو خره، تو اسبی!
اسبم وقتی در علوم، فلسفه و هنر میدوم. اسبم وقتی برای لحظهلحظهٔ عمرم برنامه میچینم و میبینم که حتّی با یک دهم زمان درنظر گرفته شده، میتوانم به آنها برسم.
میدوم، میدوم و باز خرم یاد قبرس میکند. قبلاً که در سیستم بودم، تشویقها و دیدنِ فایده از دویدنها، اسب بودم را تقویت میکرد و حالا که بیرون از سیستمم و دویدنهایم ارجی اجتماعی ندارد، راحتتر وا میدهم. دیگر از سبک زندگیام نگویم که یک وادادگی پررنگ است.
مکگرگور راجع به یکی از شکستهایش چیزی به این مضمون میگفت: «در دورهٔ آمادگی برای آن مسابقه، هدفهای روزانهای را برای خودم تعیین میکردم امّا به آنها نمیرسیدم، مثلاً فلان ساعت بیدار شوم. شکستهای من در آن کارهای ساده باعث شکست من در آن مسابقه شد.»
حالا من هم دائم در حال شکست خوردن در این کارهای سادهام و شکستهای هانا هم قوزی بالای قوز شده است.
میبینی؟ غرق شدن حتمی به نظر میرسد.
گاهی که امیدی به نجات میرود، جامعه با دستهای پرقدرتش، سرم را محکمتر زیر آب میکند. من فکر میکنم حاکمیت یک جامعه نمایندهٔ یک سری خُلقهای بنیادین در بیشتر افراد آن جامعه است. مثلا در افراد جامعهٔ ما، دیکتاتوری یا اینکه شکستهایمان را نمیپذیریم و بزک دوزکشان میکنیم. من دیگر نمیخواهم بزک کنم. نیمهٔ اوّل زندگی من گذشت و من شکست خوردهام، با اختلاف زیاد.
یک گلّه مادیان مشکی
مدّ شب را در دشت میکشد
در اینجا «روان»
رودیست که ماه را در خود گم کرده است
سرش به سنگ که میخورد، سرش به سنگ میخورد
زوزهها فشنگشده در خشابِ باد
به گوشهایِ سرخِ زن شلّیک میشود
ـ شششش
به سکوت فرامیخواند همراهش را
ـ بوی خون به مشامشان رسیده
ـ شششش
مشدّد ادا میکند اینبار
و پارچهٔ سفیدی که دیگر سفید نیست را
محکمتر گره میزند و لبهایش از فشار دندانها دریده میشود
تنها سفیدی دشت
چشمهاییست که نزدیک میشوند
ـ نباید به دل تاریکی میزدیم.
زن جیبهایش را میگردد و جوابی نمیدهد
خالیست
شعلهای در کار نخواهد بود
و چشمها نزدیکتر میشوند
ـ لعنت به صفهای خالی شده!
صدایش را سلاح میکند
و رو به چشمها فریاد میکشد
مردد میشوند، یک قدم به عقب، سپس دو گام پیش میآیند
ـ هاو هاو هاو
صدای سگ در میآورد همراهش
و زن زانو میزند
لباسهای سنگینش را به روانِ رود میسِپُرد
تنها سفیدِ شفّافی به تنش میماند
به شفّافی بخارِ نفسهایی که حالا در یکقدمیاند
بخار همهجا را برمیدارد
و هیچکس نمیبیند
چه کسی قاصدک سفید را
در دشت منتشر میکند
? شاید شعر
به وضوح یک هذیان
سعی در دیدن حقیقت داشتم
حبابهایی که روی آب میآیند
آینههای زودگذرند
با لمسِ سرانگشتِ تو
شکسته میشوند
کشتیها
نهآنقدر دورند نهآنقدر نزدیک
نمیشود فهمید
میآیند یا میروند
دهانِ مغروق
آخرینحرفهایش را
حباب میکند:
«به صلابتِ یک سراب
سعی در دیدن حقیقت داشتم»
رو به آینه
خودم را نشناختم
آینه را شکستم
حاصل:
حجمِ نشناختنم
هزار تکّه است
هر تکّه را
یک حواصیل
به منقار میگیرد
آهسته در آسمان پر باز میکند
من در آسمان
چه شبیهم به
من در زمین
هر دو شکستهایم
? شاید شعر
شلوارِ راحتی، راهراه، سیاه و سفید پوشیده بودم
هر روز را در تقویم، با خودکاری سیاه ضبدر میزدم
و برای غذا، سفرهای یکبار مصرف میانداختم
وقتی از آپارتمان بیرون میرفتم، قدمهایم را با قدمشمار میشمردم
شکلِ ابرها در آسمان یکسان بود
و آسمان ساحتی برای فتحشدن با ماهواره و موشکها
اخبار شبانگاهی فاصلهٔ زمین با ماه را، زمین با خورشید
و سرعت موشک پرتابی را
با اعداد دقیق، حسابشده بیان میکرد
و من هشدار ساعتم را برای فردا تنظیم
قرص خوابی قورت میدادم و فردا میشد
یک روز که آفتاب
تا روی تخت خزیده بود
یک روز که تعریفِ روز فقط آنچیزی نبود که در دانشنامهها آمده است
ساعتم را قبل از هشدار دادن خاموش کردی
و نشانم دادی اعداد اخبار شبانگاهی دقیق نخواهد بود
فاصلهٔ من با خورشید یک بوسه است
من را میبوسی و پوستم را آزاد میکنی
پرده را کنار میزنی، پنجره را باز میکنی
دیگر فصلها کلماتی با خطّ درشت بالای تقویم نیستند
فصلها روی پوست من جاری میشوند
و تو با آن لبهای سرخت
ماهی ماهی در من زنده میکنی
گلهای سفرهای که پهن میکنی
در خانه عطر میپراکند
و من با هر لقمه که برمیدارم، اهلیتر میشوم
دیگر همهچیز برای فتح نیست
دست من را میگیری و زیر آسمان میبری
شکل ابرها را نشانم میدهی:
یک گاو وحشی مترصد حمله است
ادای ترس در میآوری، میخندیم
قدم که میزنیم، نور-نورک ستارهها پیدا میشود
چشمک میزنی
و من را به ضیافت شب دعوت میکنی
«برای آسمانی که حالا پرستاره است
نبود هر ستاره درد میکند
ولی تا نوری نبوده نباشد، درک درد تاریکی بیمعناست.»
تو میگویی و من که نمیدانم از چه حرف میزنی
تنم گرمِ ستارههاییست که در من میکاری
تشنهام، برایم آب میآوری
از دستانت چشمه میجوشد
و من زلال مینوشم
قرصِ ماه در آسمان است
همآغوش میشویم
موهای سیاهت روی صورتم میریزد
پیش گوشم میگویی:
«گاوِ سیاه
شاخهایی دارد به رنگ صبح
که روزی در کمرِ گاوباز
طلوع خواهد کرد.»
خوابیده بودم.
? شاید شعر
رویِ تخت دراز کشیدم و لبخندِ معرکهٔ تو رو در آینه میبینم و حظ میکنم. جلویِ آینه نشستی و زانویِ راستت رو بغل کردی. چارخونهٔ سفیدِ شفافی تنته که پوستِ زیبات رو جادوییتر نشون میده. وقتی دیدنِ تصویرت تو آینه اینقدر زیباست، دیدنِ خودت دیگه جادوییه. بلند میشم میام کنارت، موهای سیاهِ خوشعطرت رو رویِ شونهٔ راستت ریختی. خم میشم روی سرت، چشمامو میبندم و نفسِ عمیق میکشم. عطرِ موهات من رو میبره به تاکستانهایِ «لا ریاخا». چشمامو باز میکنم و به آینه خیره میشم، چشمایِ آبیِ کبودت همراهِ لبخندِ سرخت زمان رو متوقف میکنه. شرابِ حقیقی و طهور همینه. زیرِ لب میگم: «Disfruto mirarte=از دیدنت غرقِ لذت میشم.» و وقتی به خودم میام نمیدونم چندبار اینو تکرار کردم.
دیوارهای اتاق به تو هجوم میآورند و تو مثل گاوی که میداند به کشتارگاه میرود، خواب را روی چشمانت میکشی تا پشت نیسان آبی تا کشتارگاه خوش باشی.
درون مکعب کوبیده میشوی و حس میکنی در قبری چندطبقه گیر افتادهای. صعود برای تو به مردار بالاسرت میرسد و سقوط مثل چکّهکردن جنازه روی تخت تشریح است، حرکت بیمعنیست. روی تخت غلت بزن و جای همهٔ وعدههای غذایی یک کاسه را از غلّات پر کن، برای نخوردن.
سوی چشمانت به سیمانیِ دیوارها خو کرده است، تو دیگر من را نمیبینی. من که خودم را تکّهتکّه کردهام تا شاید یک وعده هم شده غذای گرم بخوری. تکّههایم دارد میپوسد، چرا دست نمیبری به من؟
تعفّن مرداب است که خانه را برداشته، و این ماهی که یک روز در پولکهایش اقیانوس را منتشر میکرد، حالا از همهچیز لیز میخورد به آبیِ غم. دیگر لبهایم قلّابی نیست که تو آن را به دهان بگیری، فقط زخمکنندهٔ تنِ رنجور توست.
میخواهم خیال کنم ما-ما کردنمان هنوز واقعیست و آبیِ این نیسان به اقیانوس میریزد؛ روی سر من هم خواب را بکش و حواست باشد بیدار نشویم تا بوسهٔ تیزِ کارد زیر گلومان.
? سورِ دایناسوری
اگر تو تأیید همهٔ جهان در طول تاریخ را داشته باشی و تأیید خودت را نه، در واقع آن تأییدها به گمگشتگی تو منجر میشود و حکم یک مخدّر را بازی میکند تا حواست را از بیارزشی درونیات پرت کند. حتّی وقتی ابله باشی و خیال کنی تأیید دیگران مساوق وجودِ ارزش درونی توست و تأیید دیگران را عید بپنداری، چون ارزش را نشناختهای به رضایت واقعی دست نخواهی یافت و نهایت سهم تو لذّت است. لذّتی پر از بیم خفته، بیم از عوض شدن شرایط، تغییر انسانها و از دست رفتن تأییدها چراکه از ابتدا هم بنای رضایت موهومت را روی عواملی منفصل از خودت چیدهای، پس حق داری نگران هر زلزلهای باشی. و حالا تو محصور جهانی.
امّا اگر تأیید خودت را داشته باشی و آن را پالوده از اوهام و فریبها به دست آورده باشی، حالا همهٔ جهان در طول تاریخ مقابل تو بایستند، تو راضی هستی و رضایت واقعی دیگ جوشان همهٔ لذتهاست. حالا بنای رضایت خود تو هستی پس هیچ زلزلهای آواری روی سر تو نخواهد ریخت. سیب را گاز میزنی و این والاترین غذاست تا وقتی چیز دیگری را بخوری. در هرلحظه والاترین لحظه را میگذرانی چون گوش تو به روی خود تو باز شده است و دیگر ارزش چیزها را منفصل از خودت جستجو نمیکنی. و لذت را با رضایت اشتباه نمیگیری که در پی آن سگدو بزنی.
برای تأییدی پالوده از اوهام و فریبها خودآی خودت را کشف میکنی، کشفی در عین ساختن. خدایی زیبا، باشکوه، گستردهتر از بُعد شخصیات که تو را در جریان واقعی جهان وارد کند، نقشت را به تو بشناساند و هر آنت را بجهاند جوریکه خودت جهانی بشوی. حالا تو مسحور جهانی.
? لایار
? دیالوگ رو به آینه
خنکای آب روی پوست داغ از آفتاب؛ یک مشت، دو مشت، سومین مشتی که میپاشی رنگینکمانی را میبینی نازلشده بر پلکهای خیست، نازل شده از ابرهای رقصان. تو پلّههای هر آپارتمانی را بالا رفتهای و هر پلّه تو را یک قدم از آسمان دورتر کرده، پس حالا که تپه پشت تپه دویدهای، تپشهای قلبت را پلّه کردهای برای رسیدن به آسمان، بفرما! رنگینکمان پیش روی شماست برای صعود.
قدم برمیداری، آبی. و تا سرخی، سبز میروی.
از هر قطره که میچکد از تو، علفها خیس میشوند برای زبان گوسفندها. و از هر زبان گوسفندی ساندویچی درست میشود برای گاز زدن. به تو گفته بودم یکبار برای تجربهٔ طعم جدیدْ ساندویچ مغز سفارش دادم و با همان گاز اول قیدش را زدم؟ حتما ساندویچ زبان بدتر است. من مزهٔ کاغذ را ترجیح میدهم، وقتی زبان میکشی روی کلمهٔ علف.
بالا رفتنم از رنگینکمان برای سُکسُکِ آسمان است وگرنه من که میدانم یکجا-نشین نیستم و تنها وجه اشتراکم با انسانها زبانیست که روی علفهای متفاوتی میکشیم. پس نمیخواهم صعود را تبلیغ کنم یا چه میدانم مثلاً رنگ بپاشم به زندگیها، فقط میخواهم از انسانها دور باشم و این یعنی نزدیکی به علف، خیسی و آسمان.
گاوی در علفزار ما-ما میکرد و من که میخواستم من باشم قید دوشیدنش را زدم. وگرنه بلدم چهطور بدوشم، آنطور که تا به خودت بیایی سینههایت کارخانهٔ لبنیات شده باشد، فقط اینکه میلش نیست، یعنی هست ولی میلهای مهمتری هم دارم که در برابر آنها دیگر میلی به دوشیدن نمیماند. پس سطلهای شیر باشد برای شما و دوشندگانتان. من آمدهام که بروم، رفتهام که آمده باشم و ذهنم داغ میشود از فکر به ذهن، زبان، و اینکه ریاضی چرا راه به جهان میبرد. پس یک مشت، دو مشت، سومین مشتی که میخورم محافظ لثهام را پرت میکنم گوشهٔ رینگ، خونی. من جنگیدهام، میجنگم هرلحظه و برایم مهم نیست سالها بعد کسی پیدا بشود که کمی بفهمد چه گفتهام. و از رد خون محافظم مزهٔ خون را در دهانش حس کند. مهم برایم پیدا کردن محافظ لثههای مبارزین گذشته است، تا در دهانم بگذارمشان، که این وثیقترین همخونیست.
? عروش
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••