خونه باهار کودوم وره؟

Description
منم یه خطای انسانی
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

1 year, 7 months ago

آخجون فردا قسمت اخر زخم کاریه.

پ.ن: خواب بودم، پاشدم، باز می‌خوابم.

1 year, 7 months ago

امشب است و دارم می‌نویسم به رسم وفای‌به‌عهد.
فکر کردم؛ تمام روز را فکر کردم. این‌ها اما مهم نیست، بیشترین زمان امروزم را توی اتوبوس نشسته بودم و در مترو؛ صبح با زهرا از اینجا کوبیدیم رفتیم سه چهار پنج شش منطقه آن‌ورتر. کمی صفا گرفتیم و بعد باز -طبق روال همیشه‌مان و هرروز و ابد- تمام این مسیر را با شکم سیر از ناهارِ خوشمزه و کثیف، آمدیم بالا سمت خانه. له و لورده نمی‌دانم چطور و کِی بود که خوابم برد. مامان می‌گفت «اصلا نفهمیدم چه‌ات شده بود که عین بغض یاکریم افتادی توی تخت و خوابت برد.»
خوابم برد؟ عجیب است. نه نیست، زیاد اینطور می‌شود لابد. حالا هرچه. کسل و ناراحت پاشده بودم نشسته بودم رو به ساعت؛ ۵ بود دقیق. رفتم اتاق بغل. تقریبا اتفاق نادری است که توی بغل کسی بلولم و دلم بغل یا ارتباط فیزیکی بخواهد، اما لولیدم توی تخت زیر پتوی سپهر. (سپهر فسقلی خونه‌مونه)
سر گذاشتم روی شانه‌ی کوچکش که تقریبا هیچ چیز نیست و لپ‌ش را بوسیدم. توله‌سگ تو کی اینقدر بزرگ شدی که فارسی چهارم دبستان بخوانی و مرکز استان‌های ایران را حفظ کنی و نق بزنی که باید از فلان آیه تا فلان آیه را برای شنبه حفظ کنی؟ بزرگ نشو بچه.
بعد دوباره از نو، همان رخت و کلاه را پوشیدم و بی‌حوصله خودم را پرت کردم توی خیابان به مقصد خانه اقوام. دقایقی پیش رسیدم و این‌بار، برخلاف بارهای قبل از اینکه پا بیرون گذاشته‌ بودم و تنها نیفتاده بودم گوشه اتاق، راضی بودم. به آخرین مترو نرسیدیم (لابد مردهای دیگری هم در این سرزمین وجود دارند که مثل عالیجناب پدر من، معتقدند فقط آدم‌های دیوانه یا بیکار توی ترافیک تهران ماشین راه می‌اندازند؛ این دسته از آدم‌ها درست مثل ما، ماشینشان را سال به سال تکان می‌دهند آن‌هم برای تعطیلات عید و سفر!) پس با اتوبوس برگشتیم. از میدان شاه تا ولیعصر را با بی‌آرتی واحدهای شبانه برگشتیم. مدتی بود مردم را اینطور از نزدیک نگاه نکرده بودم. تمام ارزش و کرامت امشب، به پایانش بود. به پلان نهایی فیلم کوتاهی از زندگی؛ آن‌هم زندگی در مشرق زمین و بدتر، زندگی در خاورمیانه و آخ! لاجرم زندگی در ایرانَ‌ش!
تکه‌های پازل منسجم، گیرا و دقیق بودند؛ زنی‌که با چهار کیسه بزرگ -که به چشم دیده می‌شد دو و نیم برابر وزن خودش است- سوار شد، با چادر گل‌دار، دمپایی پلاستیکی گُلی و موهای چپانده زیر روسری گره خورده روی گلو. خود را پرت کرد روی صندلی و ردیف، لرزید. نکاهش کردیم.
مرد سوار شد؛ شل و آویزان و نشئه‌طور -چنان‌که خودتان بهتر می‌دانید- با چشم‌های خمار و تکیه داد به میله.
زن و مردی بچه به بغل نشسته بودند ردیف جلوی ما؛ بچه سر برگرداند، آخ! قند بود.. قند. شاید دو ساله بود و با آن دو چشمِ بادامیِ افغان، آنقدر قشنگ آمد به چشمم که همان‌طور که دیروز به قسمت چوبی میز کافه می‌کوبیدم، کوبیدم، مبادا بچه چشم بخورد.
مرد تنها دیگری، به زور سوار شد با عصا؛ تقلا کرد بنشیند روی صندلی. هیچکس کمک نکرد. نشست. عصا را میان دو زانو نگه‌داشت و توی گوشی رفت‌.
پشت سرم، دو پسر جوان کورد حرف می‌زدند؛ چیزی نمیفهمیدم اما لبخند روی لبانم نقش بسته بود. تقریبا تمام جهان می‌دانند چقدر عاشق این گویش و زبانم، چقدر دیوانه آموختنش هستم و زمان و مابقی منابع، نیست.
زنی دیگر از خیابان و بین راه سوار شد، قد بلند با چادری سیاه‌. کمر چسباند به درب اتوبوس و ایرپادش را سفت چپاند توی سوراخ گوش مقابل.
خوابم می‌آید، مابقی تصاویر را -البته اگر به یادم ماند- مینویسم فردا.

مورخ ۱۱ بهمن ۱۴۰۳ | خونه باهار کودوم وره حالا جدن؟

1 year, 7 months ago
2 years ago

قورباغه‌ها وقتی خوابن چی خواب میبینن
یا مثلا دراگون‌فلای‌ها چجوری سوار اتوبوسهای پایانه معین- شهرک والفجر میشن و میرن خونشون؟

2 years ago

از همین تریبون میخوام گلابی رو اشرف مخلوقات معرفی کنم. هیسسسس. ساکت. ?

2 years ago

بنظرم چندش‌ترین افراد زمین اونایی‌ان که مدام خودشون رو فلک‌زده و قربانی میبینن

2 years, 1 month ago

‏یه روزهایی از خواب بیدار میشم و میبینم نمیخوام. معلوم نیست چیو نمیخوام؛ فقط نمیخوام.
☹️
Hds ? : @fuck_weedi

2 years, 1 month ago

این شروع یکی از داستانای قدیمیمه:

(برنامه شنبه هایش هیچ تفاوتی با جمعه و سه شنبه و بقیه روزهایش ندارد. صبح میشود، تا شب بشود و باز پشت سرش، فردا بیاید و خورشید طلوع کند. این زندگی علی و معمولی لعنتی دارد گندش را درمی‌آورد و تیک تاکِ بی ملاحظه عقربه ها، مانند صدای مزخرف دلر که به تن دیوار می‌افتد، ذهن خسته لعیا را می‌آزارد. اینکه نمی داند کجای زندگی قالب تهی کرده ‌است و ناامید تر از همیشه ادامه می‌دهد، برایش حکم به مو رسیدن و پاره نشدن را دارد. مانند تمام زن های به اصطلاح خوب، مادرو همسری پا به سن گذاشته است که دستپخت خوبی دارد و خوب، خانه را اداره میکند. می پزد، می شوید و نمی گذارد آب در دل اهالی خانه تکان بخورد. اما خودش انگار که بالای قطار ایستاده باشد، تُنگِ چینیِ دلش جوری می لرزد که هر لحظه ممکن است، بیفتد، بشکند و بوی زُخم ماهی زندگی نه چندان خجسته اش را به گند بکشد. هر روز می‌ایستد روبروی آینه، رژ سرخ جگری اش را بی حوصله به لب های چاک‌چاک شده اش میمالد و بی آنکه افتادگی زیر پلک هایش را ببیند، از لعیایِ ایستاده در چارچوب آینه می پرسد: "دردت چیه که خوشحال نیستی؟")

داستانای قدیمی‌م و حس و حالشون برام اونقدر دوره که حسودیم میشه به اون دختری که مینوشت و مینوشت و مینوشت. اما حالا چی؟ چه کار مثبتی بلدی؟ چیکار میکنی؟ هیچ‌کار. بیهوده ام. حتا نمیتونم بنویسم. حسودیم میشه به قبل.

2 years, 1 month ago

امروز رو به موتم سرکار نرفتم
اما ناراحتم که نرفتم
کاش بالگرد داشتم

2 years, 5 months ago

والسيف في الغمد لا تُخشى مضاربُه
وسيفُ عينيكِ في الحالين بتار

این بیت یه قصه قشنگ داره که گفتم شما هم بدونیدش؛

إدريس جمَّاع، که شاعر این بیته متولد سودانه و آخرای عمرش زپال عقل پیدا می‌کنه و خانواده‌اش عاجز میشن از درمانش. برای همین برش میدارن میبرنش لندن توی یه بیمارستان مجهز، تا درمان بشه. اونجا که بستریش میکنن، پرستار خانومی مسئول مراقبت و چک کردن إدریس میشه. هربار که بالای سر إدریس میومده از نگاه‌های خیره و مسحورانه إدریس اذیت می‌شده تا اینکه میره پیش مدیر بیمارستان و میگه که از این شیفتگی و خیرگی إدریس خسته شده. مدیر بیمارستان هم که میدونسته إدریس بیماره به پرستار میکه صبورتر باشه و اگه خیلی اذیته، عینک آفتابی بزنه تا نگاه خیره بیمار اذیتش نکنه.
پرستار هم گوش میده و بار بعد که میخواسته برای کنترل حال إدریس به اتاقش بره، عینک میزنه. اما زمانیکه میرسه بالای سر إدریس، إدریس بداهه چنین بیتی رو برای پرستار میخونه:

«وَالسَّیْفُ فِي الغِمدِ لا تُخْشى مَضَارِبُهُ
وَسَيفُ عَيْنَيْكِ فِي الحالَينِ بَتَّارُ»

پرستار این بار کلافه میشه و از افراد حاضر میخواد که معنی حرفای ادریس رو بهش بگن و زمانیکه متوجه معنای این بیت میشه، ناخودآگاه شروع به گریه می‌کنه.
خلاصه که این بیت رو رساترین بیت شعر در قالب غزل در ادبیات عربی معاصر میدونن.

معنیش هم یه چیز تو این مایه‌هاست که «شمشیر وقتی غلافه ترسی از اینکه چیزیو ببره، نیست؛ ولی چشمای تو برعکس شمشیره! چه غلاف باشه چه نه، تیزی و برندگی خودشو داره..»

• پاک کن اشکاتو سحر، عررر

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••