✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
امیدوارم این خانوم حلال کنن!
حقیقتاً روم نشد برم بگم وقتی داشتن ازت عکس میگرفتن من دزدی کردم! 🚶🏻
آقای چاوشی...
چون تا این وقت شب بیدار بودید
این متن رو تو نوت های گوشیِ قدیمیم پیدا کردم.
سال ۲۰۲۰ نوشته شده، و من هر چقد فکر میکنم به این نتیجه میرسم که باید رو دراگ بوده باشم که از زمین خوردن یه زن همچین داستانی رو نوشته باشم...
جلوی دارو خانه منتظر دایی و زندایی بودم ک داروهای ماهان را داشتند میخریدند.
در گوشم صدای شرنگ کلهر طنین انداز بود و در دنیای دیگری بودم که از حال رفتن خانمی دقیقا جلوی ماشین توجه را جلب کرد.
کمکش کردم تا روی سکو بنشیند؛ اصلا حالش خوب نبود و نمیتوانست صحبت کند.
تهوع و سر گیجه داشت و در دستش کیسه داروهایش بود.
منتظر بودم تا کسی بیاید. کسی ک پناه این زن باشد.
انتظارم بیهوده بود!
پرسیدم کسی نیست بیاید بالا سرت؟
با سر اشاره کرد ک نه!!
درون کیسه سرم بود و چندتایی هم آمپول؛ بالطبع برای تزریق باید به درمانگاه میرفت، اما با وضعیتی ک میدیدم تا ماشین هم نمیرسید.
سریع سوییچ ماشین را به دایی رساندم و گفتم میروم تا جایی و برمیگردم.
نگران شد اما از سر عجله ای ک داشتم، مات و گیج, هیچ نپرسید.
سراغ زن آمدم، میخواست بلند شود و به سمت ماشین برود، اما جانش را نداشت.
کمکش کردم در ماشین نشاندمش؛ حتی نمیدانست کلید ماشینش کجاست!
چرا باید انقدر بی کس و کار باشد؟
سوییچ را گرفتم و ماشین را به سمت درمانگاه روشن کردم.
درمانگاه شلوغ بود و این زن، بدحال؛ گفتم در ماشین بشیند تا تزریقات خالی شود.
۲ ساعتی طول کشید تا سرم و آمپول ها کارشان تمام شود.
تزریقاتی پرسید: چه بر سرش آمده، گفتم نمیدانم!
گفت مگر همراهش نیستی؟
گفتم: نمیدانم!!
(فقط این را میدانستم ک شهرتاش حق وردیان است، آنهم از روی نسخه پزشک.)
تعجب کرد و احساس کردم بهاش برخورد.
اما مهم نبود؛ حداقل درآن لحظه...
رنگش مثل گچ دیوار شده بود.
سوار ماشینش کردم و آدرس خانهاش را پرسیدم، چیزی نگفت و سرش را چرخاند سمت شیشه.
حس کردم گریه میکند ولی فضولی اش به من نیامده!
دو دقیقهای نشستم تا چیزی بگوید؛ تنها چیزی ک گفت این بود: مجتمع پردیس.
بدون معطلی ماشین را روشن کردم و به سمت مجتمعشانشان حرکت کردم.
آپارتمانشان در همسایگی ما بود و میشناختم آنجا را.
در بسته بود ولی نگهبان آنجا بود.
درخواست کردم درب را باز کند ولی امتناع کرد و پرسید با کی کار داری؟
گفتم خانم حالش بده در رو باز کن!
آمد سمت ماشین و جسم بی رمقش را دید.
هاج و واج شد و با اضطراب پرسید چه بر سر خانم حق وردیان اومده؟
گفتم نمیدونم بیا کمک کن ببریمش بالا...
آمد و بردیمش تا واحدشان.
کلید خانه روی سوییچ بود. در را باز کردم و بردیمش داخل.
تشکر کردم و نگهبان را راهی کردم.
خانه به هم ریخته بود ولی کاملا مشخص بود ک خانم حق وردیان هنرمند است.
چندتایی بوم نقاشی در گوشه کنار خانه بود و چندتا تابلوی نقاشی با ذغال یا یه همچین چیزی رو دیوار.
در همان مدت که من توجهم به تابلو ها جلب شده بود، روی کاناپهای ک گذاشته بودیمش، خوابش برده بود.
رفتم پارچ آب را پر کردم و به همراه یک لیوان گذاشتم روی میز، قرص هایش را هم به ترتیب ساعت چیدم روی میز.
کلید را هم گذاشتم توی کیفش و رفتم.
با نگهبان صحبت کردم و از کس و کارش پرسیدم، اطلاعات چندانی نداشت و فقط میدانست دوست صمیمیاش در طبقه اول همان مجتمع ساکن است.
گفتم سریع باهاش هماهنگ کن بیاد بهش رسیدگی کنه.
گفت شما چی کارهشی؟
گفتم سوال زیادی نپرس فقط زنگ بزن.
بیچاره ترسید و گفت چشم!
از مجتمع زدم بیرون و یادم افتاد دایی و زندایی در داروخانه داشتند داروهای ماهان را میگرفتند!
باد سردی به پیشانی خیس عرقم خورد و ناگهان دیدم مردی با سرعت آمد و کمک کرد خانمی ک زمین خورده بود بلند شود؛ قربان صدقهاش میرفت و غم کسالت همسرش از سر و رویاش میبارید.
دارو ها را گرفت و سوار ماشینشان شدند و به سمت درمانگاه رفتند.
پایان
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••