✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
بانوی جوان و سگش
مجسمهای که روی آینهی کنسول راهرو است توجهم را جلب کرده.
هر چند که پلکهایم هنوز از خواب دیشب نیمهباز باشند.
یک بانوی جوان که سگ سفیدش کنارش روی دوپا ایستاده و دو دستش را آویزان لباس و بدن او کرده بیش از همه چشمها را خیره میکند.
سگ بدون قلاده است و به نظر میرسد با نگاه مصرش خواهان بخشش از بانوی جوان، که دوباره قلادهاش را به گردنش بیاندازد.
بانو اما مقصود نگاهش مشخص نیست. هر چند با این موهای گچی که تنها سایهای از رنگ قهوهای به آنها پاشیده شده است باید به جوان بودنش شک کرد اما به هیچ عنوان نمیتوان منکر خوش اندامیاش شد.
خصوصا با آن پارچهای که بلندی و لخت بودنش تا پاشنهی نیمه بلند کفشهای نقرهای و نوک تیز زن میرسد.
هر چند که در قسمت جلویی لختی ساقهای کشیده و سفیدش پیدا است.
اما یک چیز کاملا عیان است و آن حس اشراف زادگی او است.
سگ هنوز نگاه امیدوارش را از چهرهی سرد صاحبش برنداشته،
به نظر نخ ابروهای بانو از دیدن چیزی بیش از پیش انحنا گرفتهاند.
زیرا دستی که به کمر زده را حاضر نیست به سر سگ بکشد مبادا کیف آویزان مچش اندکی تکان بخورد.
دست راست هم که خالی نیست، بادبزنی شبیه یک برگ درشت روبه پایین با انگشتان ظریفش نگهداشته.
با آن کمربند مشکی رنگ که در بالاتر از خط کمرش چفت شده به نظر هیچ انعطافی را حاضر نیست بپذیرد.
متاسفانه باید به سگ گفت در جایی دیگر به فکر قلادهای دیگر باشد.
زهرا آزادی
۱۴۰۳/۷/۱
#یادداشت_روزانه
@hkat1
«تنبل to(a)mbol»
تنبل چیست؟ وتنبل کیست؟
از شما چه پنهان مدتی است که تکالیفم روی هم تلنبار شده و برای انجامشان شانه را از امروز به فردا خالی میکنم.
هرچند از نوشتن و مخلفات مربوط به آن لذت میبرم اما گاهی تنبلی است دیگر، بیخ خرت را میچسبد و تو هیچ کاری نمیکنی.
امروز به سرم زد معنای دقیق واژه را جستوجو کنم. البته فکر میکنم این جستوجوی معنادار بیارتباط به دو پاندای کوچک چسبیده به ناخنهای انگشت شستم نباشد.
روی شاخهای از درخت لم دادهاند و بیخیال دنیا نقطهای نامعلوم را نگاه میکنند.
برگردیم به معنای تنبل که با نیرنگ روی مکر و حیله را سفید کرده و فریبکار هم هست.
جدا از دیدن این همه معنی برای این کلمهی تنبل مردمکهایم گشاد شد.
کجا را دیدهاید تازه خاصیت جادو و افسون هم دارد.
الحق و الانصاف که همین است.
یعنی تنبلی بفهمی نفهمی یک طورهایی با جادو جنبل باعث میشود هیچ کاری انجام ندهی.
به این فکر کردم که با این توصیفات تنبل کیست؟
بین خودمان بماند فعلا که جز خودم در این دور و اطراف کسی را پیدا نکردهام، چشم پانداها روشن لطفا صدایش را درنیاورید.
زهرا آزادی
۱۴۰۳/۶/۳۱
#یادداشت_روزانه
@hkat1
«آبنباتهای رنگی»
من به چه قیمتی قلبم را میفروشم؟
دو روزی است که این سوال ذهنم را درگیر کرده.
از همان لحظهای که یک ساعت مانده به ظهر در یک مکالمهی کاملا دوستانه «یک وقت فکر رمانتیکی به سرتان نزند.» مرا قلبم خطاب کرد.
با اینکه اولینبار نبود که این را میشنیدم اما تا عصر درگیر آن کلمه بودم که در یک مکالمهی کوتاه با دوست دیگرم تکرار شد.
اینبار صحبت تلفنی نبود که نتوانم خیلی مکث کنم. جواب سوالی که پرسیده بودم در یک پیامک تک جملهای بود.
پس تا توانستم به آن کلمه بروبر نگاه کردم. راستش او هم از رو نمیرفت و کمرنگ نمیشد.
کمکم به این احتمال فکر کردم که شاید من از نوعی فقر احساسی که خودم خبر ندارم رنج میبرم.
شاید هم نوعی فقر بیان.
من در مکالمههایم حتی با حرفها، واژهها و کلمههایم قربانی کسی نمیشوم چه رسد قلب خودم را پیشکش کنم، شاید از آن بدتر شخصی را کاملا جای این ماهیچه تپنده بگذارم.
«که از نظر علمی به احتمال زیاد پیش از انجام این کار باید مرده باشی.»
وقتی فکر میکنم بیشترین واژهی محبت آمیز در صحبتهای من یک کلمه است: «عزیزم.»
آن هم وقتی احساس کنم شخصی واقعا برایم عزیز است و دوستداشتنی.
اشتباه نکنید اینکه شخصی شما را قلب خودش خطاب کند یا خودش را فدایتان، خیلی هم خوشایند است اما ای کاش پیش از استفاده از کلمههای با ارزش بیشتر فکر کنیم. به این سوال که در واقعیت همینطور است یا صرفا در تکیهکلامهای پرتکرار مثل آبنباتهای رنگی در دست بچهها جلب توجه میکند؟
زهرا آزادی
۱۴۰۳/۶/۳۰
#یادداشت_روزانه
@hkat1
«موهای بیپناه»
بافتهای از موهایش بین تیغههای قیچی رها شد.
زنی میانسال کنار ختربچهاش روی صندلیهای انتظار سالن زیبایی نشسته بود: «شنیدم موهای بلند رو میخرن؟»
دختر آرایشگر جواب داد: «آره پول خوبی هم میدن.»
اینبار رو به آینه گفت: «موهات قشنگه، چرا ندادی؟»
درون آینه لبخند زد: «بدم نمیومد اما حوصلهش رو نداشتم گفته بودن باید بلندتر باشه.»
به موهای بافته شدهی حنایی دخترش نگاه میکند: «به نظرت چقدر میارزه؟»
آرایشگر موهای رها شده روی شانه اش را روی شانهی دیگر میاندازد: «دقیق نمیدونم من، هشت تا ده تومن شاید بدن. میخوای بفروشی؟»
زن نمایشی میخندد: «نه بابا همینجوری پرسیدم. باباش بشنوه از عراق هم ردمون میکنه.»
نه تنها از خانه و شهر که از کشور همسایه هم بیرونشان میکند.
ابروی بالا رفتهاش را که نامحسوس پایین میآورد صدای پدر در گوشش میپیچد: «موهات رو کوتاه کن هوا گرمه اذیت میشی.»
دختر نوجوانی با یک صندلی فاصله از زن میانسال نشسته است: «میخوام یه لایه از موهام رو یه رنگ فانتزی بزنی، مثل این کلیپ.»
آرایشگر صفحهای موبایل دختر را به دقت میبیند: «دقیقا عین همین عزیزم؟»
دخترک جواب میدهد: «نه فقط یه سایه از قسمت پشت موهام. یه رنگ کالباسی، یاسی یه همچین چیزی.»
دختری که حالا نصف موهایش کوتاه شده به حرف میآید: «موهات چه قشنگه.»
ذوق مردمکهای دختر نوجوان پیداست: «از بچگی کوتاهش نکردم.»
دختر با تعجب میگوید: «چرا؟ موی کوتاه دوست نداری؟»
لبخند میزند: «اجازه ندارم کوتاه کنم بابام خوشش نمیاد.»
مخاطبش مشخص نیست: «برای تنوع خوبه که.»
آرایشگر میپرسد: «همش رو برات سایه بنفش بزنم خوشگلترهها.»
دستی به موهایش میکشد: «نه مردم اینجا رو که میدونی چه جوریان، دوست ندارم خیلی مشخص باشه.»
کسی در ذهنش میگوید: «یعنی فقط بلدن براتون اجازه بلندی و کوتاهی رو صادر کنن؟ پس بقیهاش چی؟»
کوتاهی تمام شده و خرمنی از موهای مشکی روی سرامیک ریخته: «مبارک باشه عزیزم.»
لبخندش را به موهایی که حالا تا زیر چانهاش میرسند، میپاشد: «ممنون. اینطوری بیشتر شبیه خودم شدم.»
زهرا آزادی
۱۴۰۳/۴/۱۰
#یادداشت_روزانه
@hkat1
فائزهی عزیزم
کلمههای این نامه را در حالی برایت در کنار هم میچینم که تمام فکرم کنار توست.
با همهی احساسم در همهی دقیقهها دستت را میگیرم و موهایت را نوازش میکنم.
اینبار سوال سختی از تو نمیپرسم فقط میخواهم بدانم: «حالت چطور است؟»
میدانی فکر میکنم گاهی مشکلاتمان از ناآگاهی دربارهی حال و احساسمان است.
اینکه چطور در هر لحظه خودمان را و حالی که داریم را با کلمهها توصیف کنیم.
گاهی کلمهها از احساسات تیزتر هستند و گاه حسها از کلمههای ذهنمان تیرهتر میشوند.
این است که بعضی روزها فقط زمزمه میکنیم: «من قبلا اینجوری نبودم.»
و تو خوب میدانی چه تزلزلی پشت این چهل تیکهی شیشهای خوابیده است.
که هر کدام به اندازهی ناآگاهیهای ما به خواب عمیقتری فرو رفتهاند.
به نظر میرسد احساس ما به کودکی میماند که در عین درد و خوابآلودگی با تشرهای مدام مادر، چشمانش را باز نگه داشته که از بیهوشی احتمالی در امان بماند.
اگر احساساتمان را هشیار نگه نداریم بعدها درست جایی که انتظار نداریم با دیدن کابوسی وحشت زده از خواب میپرند.
آنگاه راهی نداریم جز آنکه اجازه دهیم گوشخراشترین جیغها و نالههایشان را بر سرمان خالی کنند.
باید بگویم متاسفانه دیگر هیچ کاری از ما ساخته نیست.
حالا باید برای مدتی طولانی سرسپردهی احساس باشیم، حتی در دادگاه منطق هم هیچ شکایتی وارد نیست.
و اما در پایان باز هم مصرانه از تو میخواهم تا برایم بنویسی: «عزیزم در چه حالی؟»
۹ تیر ۱۴۰۳
زهرا آزادی
#نامه_به_یک_دوست
@hkat1
«چرا اینقدر معلقی؟»
واژه معلق را بارها پیش از این شنیده بودم اما گاهی وقتها باید در شرایط مخصوصی باشید تا بعضی کلمهها در ذهنتان حک شود.
معنای لغوی معلق، آویخته شده است. چیزی که از جایی آویزان باشد.
یک تعریف یک خطی هم دارد، معلق زدن: «از زمین به هوا جستن و چرخ زدن به طوری که سر به طرف زمین آید و به سرعت راست شود.»
به نظر همان سر و ته آویزان شدن خودمان باشد.
این تعریف را میپسندم برای وقتهایی که بین زمین و آسمان دل دل میزنیم. سرمان به دوران میافتد و گاهی چشمها از اضطراب تصمیم نهایی سیاهی میرود.
اما در تعریف لغت برابر پارسی آونگان و آویزان هم نوشته شده.
چشمم به پاندول آویزان زیر گلوی ساعت میافتد. به آرامی چپ و راست میشود، هیچ وقت ثابت نمیماند. انگار به هیچ سمتی تعلق ندارد.
برعکس چیزی که در قلبش به آرامی تکان میخورد جثهی عمود خودش اما در گوشهی پذیرایی همیشه ثابت است.
انگار از معلق بودن آونگ چیزی حس نمیکند. شاید هم میخواهد اینطور به همه نشان بدهد.
اینکه مطلقا هیچ چیزی نیست.
این سوال را مدتی است که به دنبال خودم میکشانم، هر جا که میروم و هر جا که مکث میکنم مقابل آنچه اتفاق میافتد.
پس من این نیستم.
چون هرگز تابع قوانین سفتوسخت روزمره نبودهام.
فقط شاید کمی بیشتر از بقیه میشنوم، به نرمی پوست نوزادی که چهار دست و پا حرکت میکند و فرشهای خانه روی زانوهایش نقاشی میکشند.
شاید هم شامهام به گلهای امینالدولهی پشت پنجره عادت کرده، همان که در تاریکترین لحظهی نیمهشبها عطرهایشان به هوا میرود.
وقتی نگاه میکنیم در پی یک ایراد نه در پی زیبایی و لذت بردن.
میشنویم نه برای گوش دادن و فهمیدن، که برای جواب دادن و به اصطلاح سر جا نشاندن طرف مقابل.
و لحظاتی حرف میزنیم نه برای برقرار کردن ارتباط که برای نیش و کنایه زدن.
اگر تعلیق و معلق بودن این است که دوست دارم شبیه به آونگ آویزان ساعت باشم، به ظاهر ساکن در گوشهی پذیرایی اما از درون در حال چپ و راست رفتن، فکر کردن و شاید گاهی تاسف خوردن.
زهرا آزادی
۱۴۰۳/۴/۳
#یادداشت_روزانه
@hkat1
*دیدار دوباره
از وقتی که خواندن داستان را تمام کردهام کسی مدام در ذهنم میپرسد: «اگر با کسی که پانزده سال او را ندیدهام دیداری دوباره داشته باشم چه حرفهایی به او خواهم گفت؟»
دکتر مکس گرایتسر یک روز صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شد.
یک خانم ناشناس به او خبر داد زنی که روزگاری برایش عزیز بوده از دنیا رفته، مراسم یادبود او ساعت یازده صبح برگزار میشود.
مکس خودش هم نمیدانست چطور
لباس پوشیده تا خودش را به موسسه کفنودفن برساند.
به مراسم لایزا، زنی که پانزده سال عاشقانه با هم زندگی کرده بودند.
البته آنطور که به یاد میآورد سیزده سال.
دو سال آخر را بس که درگیر خشم و سوظن بودند به درستی به خاطر نمیآورد.
مدتی بعد از جدایی هم شنیده بود که با یک کارگردان تئاتر روی هم ریخته است.
از زن پشت پیش خوان پرسید: «میتونم ببینمش؟»
زن جواب داد: «باید بپرسم جسد آماده است یا نه؟»
مکس به تابوت لایزا نزدیک شد، تابوت تا سرشانه باز بود و لبهای ماتیک خوردهاش طرحی از لبخند داشتند.
از خودش پرسید: «لبخند رو چطور میسازن؟»
سالها پیش لایزا به او گفته بود: «یک ربات بیاحساس است.»
ناگهان زنی که با لایزا مو نمیزد وارد اتاق میشد.
مرد با خودش فکر کرد: «شاید خواهرش باشد.»
لایزا همیشه از خواهری میگفت که در کالیفرنیا بود اما مکس هیچ وقت او را ندیده بود.
خواست بیرون برود اما نمیخواست زن احتمالا وحشتزده را با یک جسد تنها بگذارد.
زن گفت: «آره خودشه.»
مکس گفت: «تو باید خواهر لایزا باشی درسته؟ همون که کالیفرنیا بود.»
زن گفت: «خواهر؟ میدونی مکس گرایتسر مرده؟ اعلامیهاش رو نشون دادن.»
مرد گفت: «شاید یه مکس گرایتسر دیگه باشه.»
زن گفت: «من جنازهات رو دیدم تو اتاق پنج. میخوای ببینی؟»
مکس ناگهان فهمید که او لایزاست.
هر دو از اتاق بیرون آمدند و به سالن کنیسه رفتند.
یک خاخام داشت از خوبیهای لایزا میگفت برای جمعیتی اندک: «او زنی روشنفکر و تلاشگر بود.»
لایزا گفت: «من اصلا نمیشناسمش، این چیزا رو از کجا میدونه؟»
مکس گفت: «خانوادهات بهش پول دادن، استخدامش کردن که این چیزا رو بگه.»
لایزا گفت: «اگه پدر خودمم بود اینطور گریه زاری نمیکرد، اشکهای پولی. میخوای بریم سالنی که مراسم تو رو برگزار میکنن؟ حتما جمعیت زیادی اومده.»
- «نه به هیچ وجه علاقهای به دیدنش ندارم.»
مکس پرسید: «اون مرد سیبیل کلفت کیه اونجا؟»
- «شوهر سابقم.»
- «فکر نمیکردم شوهر کرده باشی.»
- «من همه چیز رو امتحان کردم.»
از آنجا بیرون آمدند، شناور در شهر.
لایزا پرسید: «مرگ که میگن همینه؟ شهر همون شهره، همون خیابونا، منم همون آدمم.»
مکس گفت: «آره اما بدون جسم.»
- «پس من چی هستم؟ روح؟»
مکس جواب داد: «ولی من دیشب سالم بودم.»
لایزا گفت: «شاید سکته کردی.»
مکس گفت: «باور نکردنیه. انگار تموم خرافات عامیانه دارن درست از آب درمیان.»
لایزا گفت: «شاید بهشت و جهنمم دیدیم، شاید بعد از این مرحله به دادگاه الهی احضار بشیم.»
از بالا به شهر نگاه میکردند به همه چیز غیر از آدمها.
لایزا پرسید: «چیزی گفتی؟»
مکس جواب داد: «بین همهی افسون زداییهام نامیرایی حرف نداره.»
«راستی اگر خرافاتهای عامیانه حقیقت داشته باشند چه؟»
*آیزاک باشویس سینگر
زهرا آزادی
۱۴۰۳/۲/۱
#یادداشت_روزانه
@hkat1
«عیار آتشفام»
چند روزی است که دو کلمه ذهنم را به خود مشغول کرده است.
دو کلمهای که هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند.
راستش را بخواهید هر چه دست دست کردم چیزی که بشود با آن این دو را به یکدیگر ربط دهم به ذهنم نرسید.
اولین کلمه آتشفام است، یعنی به رنگ آتش.
دومی عیار است، عیار یعنی باهوش، زرنگ، تردست و البته دزد.
راستش با دیدن کلمهی آخر چشمانم گشاد شد. اما کاری از دستم ساخته نیست.
هر چند در گفتوگوهای روزمرهی اکنون از عیار برای نشان دادن ارزش چیزها استفاده میکنند.
برگردیم به کلمهی اول، حالا کدام آتش؟ شعلهی آبی رنگ گاز خانگی یا آتشی که در طبیعیترین حالت با کلهی صورتی رنگ یک چوب کبریت روشن میکنیم؟
البته لازم است مقداری نفت یا بنزین هم روی هیزمها ریخته شود.
راستی این آتش چه رنگی است؟
به نظر یک قرمز غلیظ در لابهلای تکه چوبها زبانه میکشد اما شعلهها هر چه بیشتر قد میکشند رنگشان کم میشود و از نارنجی به زردی میزنند.
از شما چه پنهان، انتخاب من برای معنی آتشفام، طبیعی است یعنی رنگهایی که در غارهای اولین انسانها برای زنده ماندن و زندگی کردن روشن شدهاند.
به نظر عیار این رنگ از شعلهی آبیرنگ گاز خانگی بیشتر است هر چند همان آتش طبیعی را به روش مدرن دزدیده باشد.
زهرا آزادی
۱۴۰۳/۱/۲۸
#یادداشتهای_روزانه
@hkat1
من از «تو»
دست برنمیدارم
چه کسی شنیده است
بارانی که از آسمان آمده
دوباره برگردد؟
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••