حظّیات

Description
دربارۀ ذوق ایرانی: الناز نجفی
اینستاگرام حظّیات:
https://www.instagram.com/hazziyat/
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

1 year, 7 months ago

سهمِ چشم🍷

ذوقِ شرابی که نغز نغزک تا به بالای مغز می‌رفت¹ به گوش هم می‌رسید:
بر دهان تُست این دم جامِ او
گوش می‌گوید که قسمِ گوش کو؟

قِسمِ تو گرمی‌ست! نک گرمی و مست!
گفت حرصِ من از این افزون‌ترست²
سهمِ گوش شنیدنِ جملۀ «هی الخمر» یا «نوش!» در حینِ نوشیدن بود.³

اما فقط گوش هم نبود؛
چشمان یعقوب که در دوریِ یوسف کم‌سو شد، با بوییدنِ پیرهنش نورانی شد. نه فقط بوهای خوش، نورِ چشم را سود داشت، که علاج ضعفِ‌بصر به دیدنِ روی دلخواه و شرابِ کهنه می‌کردند.⁴ هر حسی از ذوقِ شراب سهمی داشت:

سهمِ نظر آن چیزی بود که رونقِ صنعتِ کهنِ شیشه‌‌ و آبگینه‌ و مینا⁵ در ایران مدیونش است: تدارکِ نقابی زجاجی بر جمالِ دخترِ رز.⁶ تمنای آبگینه‌سازی رسیدن به حدی از صفا بود که باده و جام از هم قابلِ تمیز نباشد:
از لطیفیِ می و لطفِ می به جام
کس نداند کاین کدامست آن کدام

گویی اینجا جام هست و باده نیست
گویی آنجا باده هست و نیست جام⁷
نه فقط باده، که سهمی از لطافتِ هر چیز باید «به نظر می‌رسید».⁸ مراعاتِ سهمِ نظر بود که آب در آبگینه،⁹ گلاب¹⁰ در گلابدان،¹¹ باده در جام، و یخ‌ را در کاسۀ بلور¹² می‌خواست همانقدر که بادۀ شعر را در یاقوتِ نستعلیق می‌پسندید.

دغدغۀ مراعاتِ «سهم نظر» سبب شد که پس از رایج شدنِ چای نیز ایرانیان چای را نه همچون چینی‌ها در پیالۀ چینی و نه همچون بریتانیایی‌ها در فنجان سرامیکی، که در استکان بلور بنوشند تا دیده هم از تماشای رنگ یاقوتی‌اش نصیبی برد:
چه شادی‌ست کاید به دل‌های تنگ
ز یاقوتیِ چای یاقوت‌رنگ¹³
@najafielnaz
پی‌نوشت‌ها:
¹ حلمشان هم‌چون شرابِ خوبِ نغز/ نغز نغزک بر رود بالای مغز (مثنوی، دفتر چهارم).
² مثنوی، دفتر چهارم.
³ ای حسام الدّین ضیای ذوالجلال/ چون که می‌بینی، چه می‌جویی مقال؟
این مگر باشد ز حُبِّ مُشتَهَی/ اِسقِنِی خَمراً وَ قُل لِی انَّها (مثنوی، دفتر چهارم)
مصرع آخر نظر دارد به بیت ابونواس:
اَلا فَاسقِنِی خَمراً وَ قُل لِی هِی الخَمرُ/ وَ لاَ تَسقِنِی سِرًّا إِذ ا أمکنَ الجَهرُ...
یعنی: شرابم ده و مرا بگوی که این شراب است. و پنهانی‌ام مده، آن جا که عیان ممکن است. (برگرفته از کانال تلگرامی مجید سلیمانی)
⁴ نفائس الفنون، ج۲، ص۱۴۸.
⁵ چله‌ای در خم برآر و چله‌ای اندر سبو/ همچو می صافی شو آنگه در دل مینا نشین (باقر کاشی)
⁶ جمال دختر رز نور چشم ماست مگر/ که در نقاب زجاجی و پردۀ عنبی‌ست (حافظ)
⁷ خوارزمی، ترجمۀ احیای علوم دین، ج۱، در ترجمۀ این ابیات:
رق الزجاج و رقت الخمر/فتشابها فتشاکل الامر
فکانه خمر و لا قدح/ و کانها قدح و لا خمر
(صاحب بن عباد، یتیمةالدهر، ج 3، ص 94).
⁸ میوه نمی‌دهد به‌کس باغِ تفرج است و بس/ جز به نظر نمی‌رسد سیبِ درختِ قامتش (سعدی)
«به نظر رسیدن» را امروز مبتذلانه به معنی «درک» یا «استنباط» به کار می‌بریم اما معنای اصلی‌اش به معنی «سهمِ نظر» از زیبایی هر چیزی بود.
⁹ در آبگینه‌اش آبی که گر قیاس کنی/ ندانی آب کدام است و آبگینه کدام (سعدی)
¹⁰«و از آن گل سرخ که از عرق حبیب ما در بهشت رسته است گلاب بگیر و آن گلاب را به دست اسرافیل ده تا آن را به دم خود در شیشه کند و اسرافیل آن شیشۀ گلاب را به دنیا برد...». از: فتوت‌نامۀ سلمانیان
¹¹ گر شیشه کند حباب شاید/ شیشه ز پی گلاب باید (محاسن اصفهان)
تُنُک مپوش که اندامهای سیمینت/ درون جامه پدید است چون گلاب از جام (سعدی)
¹²«عصر یک مجمعه عصرانۀ خوب، سه ظرف یخ‌بندی، یک ظرف انگشت‌پیچ، یک ظرف فالوده...؛ تمام کاسه‌های بلور از برای من و محمدولی میرزا، صدر فرستاد». روزنامۀ خاطرات بهمن‌میرزا بهاءالدوله.
¹³تفننات ثلاثه
تصویر: جام شیشه‌ای، یافت شده در حفاری‌های نیشابور، سدۀ ۴ق، موزۀ متروپولیتن

1 year, 7 months ago

📝جای خالیِ آب

نگارگر ایرانی بهتر از هر کسی می‌دانست که نقره به مرور زمان کدر می‌شود: اما چه باک! عظمتِ خیال آب او را برآن داشته که ارزشمندترین رنگی که تداعی‌گر آب است را به کار گیرد: سیم.

شفافیت، این مهمترین خصلتِ آب، آن را نه به‌رنگِ آبی که همچون آبگینه، نقره‌اندود می‌خواهد: یادآور انعکاس روی شیرین در چشمه یا هدیه بردنِ آینه برای یوسف!

این انتخابی هوشمندانه است. نه فقط تابِ آب و جریان رود از اثرِ قمر است و سیم نیز اکسیرِ قمر که از بین رفتنِ درخشندگی هم خیال را نمی‌کُشد. در اقلیمی خشک، آب زیبارویی فرّار و گریزپاست؛ حاضری غایب که مستوری‌اش به خیال دامن می‌زند و هنر از خیالِ آب قوت می‌خورد، نه خودِ آب.

گذر زمان بر رنگ اثر می‌گذارد. رنگ رمزی می‌شود و میان هنرمند و مخاطب گفتگویی شکل می‌گیرد. خیالِ مخاطب به میدان می‌آید و اوست که می‌تواند سیاهی را با نقره پر کند یا سیاه‌تر تصورش کند. اگر زمانۀ ترسالی باشد نقره جلایش را باز می‌یابد وگرنه سیاه باقی می‌ماند. اما نه! ای‌بسا در زمانۀ خشکسالی، خیال مجال بیشتری برای عرض‌اندام یابد و سیاهی برقِ نقره‌فامش را بازیابد.

کیست که نداند سیاهی فقدان نیست، محجوب شدن است. تلألؤ فرّارِ سیم نمایندۀ خوبی برای شکلِ حضور آب در این فلات است؛ مرز باریکی میان پیدایی و پنهانی، میان گوارایی و کدورت، میان روی‌نمودن و در پرده‌رفتن هست. سیاه شدنِ تدریجیِ رنگِ آب در نگاره با نسیان هم نسبت دارد و بدینسان رود می‌شود آن رود اسطوره‌ای که محل گذار مردگان به جهان زیرزمین بود. آبی که نمی‌میرد بلکه به زیرزمین می‌رود و شاید روزی در جایی دیگر در شکلِ کاریزی دوباره رخ نماید.

اهل این فلات با داغِ باریکه آبی بر زمین بیشتر مأنوس است تا جریانِ رود. کدورتِ نقره نزدِ خیال تشنه آشناتر و انگیزاننده‌تر است. پنداری این کدورتْ تجسمِ توصیۀ مولاناست:

آب کم‌جو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست

فارغ از خشکسالی یا ترسالی، تشنگی احیاکنندۀ سیمِ سیاهِ سوخته بر سطح نگاره است.
@najafielnaz

1 year, 8 months ago

📝نوبتِ خریداری

دیرزمانی در فروشندگی لذتی نبود. ابیات بسیاری در مذمت فروشندگی است. فروشندۀ یوسف لاجرم متضرر می‌شود حتی در ازای دریافتِ زر.¹
در سلکِ خریدارانِ بی‌درم بودن اما بهتر از فروشندگی بود: چنانکه در همهمۀ بازارِ مصر پیرزنی با ده ‌کلاوه ریسمان به خواستاریِ یوسف آمده بود با این تمنا که نامش در ردیف خریداران او باشد.²

روزگاری کسی چیزی نمی‌فروخت مگر در ازای دریافت چیزی عزیز و بی‌قیمت‌.³ پس حتی فروشندگان در نوبتِ خریداری بودند. تجارت خرید و فروش نبود، تاجر خریدارِ مُبصر⁴ و بامعرفتی⁵ بود که می‌دانست چطور جمادی⁶ را دامِ صیدِ جانی کند!⁷

«خریداری» نشستن در دیدۀ مجنون بود که لیلی را در ترازوی مقایسه با دگر خوبان نمی‌گذاشت.⁸ پس از آنجا که همه خریدار بودند، جهان پر از امور بی‌قیاس و «عزیز» بود: آنچه همچون «جان» نافروختنی بود⁹ و با هیچ عیاری نمی‌شد قیمتی برایش تعیین کرد.

در برهه‌ای از دورۀ قاجار که جامعۀ ایران فقیر شده بود و بانکداران اروپایی فرصت مغتنمی برای قراردادنِ ایرانیان در موقعیت فروشندگی یافته بودند، صناعات ایرانی از جمله شال کرمان¹⁰ را به جای وجه‌الضِمان وامِ بانکی می‌پذیرفتند اما باز هم «صاحبِ شال با اکراه از آن دست می‌کشید، به طوریکه شال را گرو می‌گذاشت تا بعد دوباره آن را از گرو درآورد».¹¹

در جامعۀ سودازده اما همه فروشنده‌اند حتی وقتی خریدارند! کسی «خانه» نمی‌خرد بلکه «مِلکی» می‌خرد و به این شرط می‌خرد که راحت‌ فروش رود. پس در حین خریداری در نوبتِ فروشندگی است. نزد جامعۀ فروشنده تقریبا چیزی «عزیز» و نافروختنی نیست و برای همه چیز می‌شود بهایی تعیین کرد: برخی گران‌تر و برخی ارزان‌تر.

هنر که باید شاهدی به‌چنگ‌نیامدنی باشد در جامعۀ فروشنده روسپی‌ای بزک شده به گلگونه و وسمه است؛¹² در چنین جامعه‌ای باارزش‌ترین چیزی که تولید می‌شود پول است و درست به همین علت پول در حال بی‌ارزش‌‌تر شدن!
@najafielnaz

پی‌نوشت‌ها:
¹ یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد/ آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود (حافظ)
² پیرزن گفتا که دانستم یقین/ کین پسر را کس بنفروشد بدین
لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست/ گوید این زن از خریداران اوست (عطار)
³ من در عجبم ز می‌فروشان کایشان/ زان به که فروشند چه خواهند خرید (خیام)
⁴ بهای وصل تو گر جان بود خریدارم/ که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید (حافظ)
⁵ معرفت نیست در این قوم خدا را مددی/ تا برم گوهر خود را بخریدار دگر (حافظ)
⁶ زر و جواهر
⁷ جمادی چند دادم جان خریدم/ بنامیزد عجب ارزان خریدم
کی از نقد خود آن کس بهره بیند/ که عیسی بدهد و خر مهره چیند
اگر خرمهره را بدرود کردم/ چو عیسی آنِ من شد سود کردم (جامی)
⁸ از دگر خوبان تو افزون نیستی/ گفت خامش چون تو مجنون نیستی (مولوی)
⁹ بگفتا جان‌فروشی در ادب نیست/ بگفت از نیک‌خواهان این عجب نیست (نظامی)
¹⁰ نوعی پارچۀ پشمی بسیار لطیف و ظریف که نوع نفیس آن از پشم زیر گلو و زیرشکم نوعی از بزهای سفید که در کرمان پرورش می‌یافتند تهیه می‌شد. این پشم‌ها با شانه زدن از بدن حیوان جدا می‌شد نه با چیدن تا پشم حالت شادابش را حفظ کند.
¹¹ سفرنامۀ پولاک
¹² فیه مافیه

تصویر: طاقه‌ای شال، احتمالا بافته شده در کرمان
مجموعۀ امیرحسین نیک‌پور، دنیای زنان در عصر قاجار

1 year, 9 months ago

?مقاله «تشنگی: حکایت‌هایی دربارۀ تعقیب آب‌های پنهانی»

DELUS: Journal for landscape and Urban studies, Issue 1 (Chasing water), Autumn 2024

@najafielnaz

1 year, 9 months ago

بوسۀ افروزندۀ شعر?

ماه عسلِ آنیما (جان) و آنیموس (عقل)¹ که در آن آنیما حق حرف زدن داشت به پایان رسیده. آنیما مکتب‌ندیده و آنیموس کتاب‌خوانده و گرانبار از خروارها سواد است. آنیما زیردستی را پذیرفته، در کنج خانه می‌ماند و به کاروبار خانه می‌پردازد. اما آنیموس صبح تا شب بیرون از خانه تدریس می‌کند و فراغتش را به مباحثه با دوستانش می‌گذراند. آنیما تا قصد گفتن مطلبی را می‌کند، مغلوبِ فنِ بیانِ آنیموس می‌شود و بدین‌ترتیب آنیما در برابر آنیموس شجاعت حرف زدن ندارد. تا اینکه روزی نادره‌ای روی می‌دهد:
آنیموس سرزده به خانه بازمی‌گردد و می‌شنود که آنیما در تنهایی آهسته به روی یارِ آسمانی خویش در گشوده و آوازی می‌خواند؛ سرودی دلکش و جان‌فزا که یافتن الحان یا کلید نغمه‌های آن در بضاعتِ سوادِ آنیموس نیست... ²

هرچند شعر سراینده‌ دارد اما از جنس سواد و حرف نیست. شعر «سخن» است و «سخن گفتن» ورای حرّافی، حاصلِ گشایشِ دریچه و جلوه‌ای است در آن بیرون. ³ بسته شدنِ پنجرۀ روبرو به معنی انسدادِ مجاریِ شعر است. بی‌علت نیست که نظامی سرایش هفت‌پیکر را به اشارتی می‌داند،⁴ یا مولانا جاری شدن شیرِ سخن از پستانِ جان را بی‌کشنده ناممکن می‌شمرد⁵ و در ادواری که او⁶ نیست لب از سخن فرومی‌بندد.⁷

شعر شرحِ یک ملاقات است: دیداری که آتشی به جان شاعر گیرانده و بروزِ این الهام به صورتِ کلامی موجز، نَفَس‌زنان، گُرگرفته و منقطع است که گاه غیرعقلانی می‌نماید.

شعر بیش از گفتن، دربارۀ شنیده‌هاست.⁸ از همینرو طبیعتِ شعر ناتمام و تعین‌ناپذیر است و ما را به مشارکت فرامی‌خواند.⁹ شاعر در لحظاتی که دستی بر خود ندارد، همچون درختی که به اخگری مشتعل شده، محمل شعله‌ای زنده، فروزان و ملتهب می‌شود¹⁰ که به جان ما هم می‌گیرد.¹¹ از اینرو «خواندنِ» شعر همزمان همدستی در به‌کمال‌رساندنش نیز هست. اعجاز حافظ نه کلامی است که در برابرش مرعوب و لال شویم که ازقضا شوراندنِ خیال ما است: هر بار و هر غزلی از نو... ¹²
آنیموس نیز زان‌پس وانمود به غیبت می‌کند و پنهانی آنیما را همراهی می‌کند!

اینگونه که بنگریم شعر فقط در ساحت کلام رخ نمی‌دهد. فیلم و فضا و حتی غذا هم می‌تواند شاعرانه باشد به شرط‌آنکه بیش از «گفتن» دربارۀ «شنیده‌ها» باشد؛ اگر بدون خیالِ مخاطب کامل نباشد؛ اگر جان ما را مشتعل کند و خواندن، دیدن و چشیدنش خواب از سرمان برباید تا از روزنی وارد شده و با آن همدست شویم.¹³
به قول کیارستمی فیلم شاعرانه فیلمی است که چندبار ساخته ‌شود: یکبار توسط کارگردان و بارها در ذهنِ بینندگانش.¹⁴
@najafielnaz

پی‌نوشت‌ها:
¹ منظور عقل محاسبه‌گر
² تبار داستان «آنیما و آنیموس» به اندیشۀ لوکرتیوس رواقی و ترتولیان مسیحی برمی‌گردد و این یعنی روایتی شناخته شده در جهان رومی سده‌های اولیه میلادی و احتمالا تحت‌تأثیر اندیشۀ ایرانی بوده است. ترجمۀ متن با اندکی تصرف از: احمد سمیعی (گیلانی)، «شعر» در: گلگشت‌های ادبی و زبانی (دفتر دوم)، به کوشش سایه‌ اقتصادی‌نیا.
³ پردۀ خلوت چو برانداختند/ جلوت اول به سخن ساختند (نظامی)
⁴ چون اشارت رسید پنهانی/ از سراپردۀ سلیمانی
پر گرفتم چو مرغ بال‌گشای/ تا کنم بر در سلیمان جای (نظامی، در سبب نظم هفت‌پیکر)
⁵ این سخن شیری است در پستان جان/ بی‌کشنده خوش نمی‌گردد روان (مثنوی، دفتر اول)
⁶ گردن این مثنوی را بسته‌ای/ می‌کشی آن سوی که دانسته‌ای (مثنوی، دفتر چهارم)
⁷ مدتی این مثنوی تأخیر شد/ مهلتی بایست تا خون شیر شد (مثنوی، دفتر دوم)
⁸ در اندرون من خسته‌دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست (حافظ)
⁹ پاول کرونین، سر کلاس با عباس کیارستمی
¹⁰ زین آتش نهفته که در سینۀ من است/ خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت (حافظ)
¹¹ «سخن اندک و مفید همچنان است که چراغی افروخته چراغی ناافروخته را بوسه داد و رفت». (فیه مافیه)
¹² غلام آن کلماتم که آتش افروزد/ نه آب سرد زند در سخن به آتش تیز (حافظ)
¹³ پاول کرونین، سر کلاس با عباس کیارستمی.
¹⁴ با اندکی تصرف از: پاول کرونین، سر کلاس با عباس کیارستمی.

1 year, 9 months ago

آشپزی ایرانی: کارزار با اهریمن
@najafielnaz

2 years ago

پرده

ونسان مونتی گفته بود: ایران چهرۀ خود را به مسافرِ گذاری آسان نشان نمی‌دهد و کوه‌هایش بدون گذر از صافی در عکس ظاهر نمی‌شود.¹

هیچ‌ منظره‌ای سحر‌انگیزتر از رشته‌ای سپیدار که بر کنار باریکه‌آبی قد راست ‌کرده‌اند و برگ‌هایشان با نسیم ملایمی متموج می‌شود نیست. چه چیزی این صحنه را جذاب‌تر می‌کند؛ گذار نور از لابلای شاخسارها که همچون صافی‌ای خشونتِ آفتاب را به لطفِ سایه‌ و روشن تبدیل می‌کند.

به زیبایی‌ای که از پس پرده ادراک می‌شد و چشم را نمی‌زد «لطف» می‌گفتند. شرط لطیف شدن گذر کردن از صافی‌هایی است: اُرُسی آفتاب را صاف می‌کرد و به لطفِ نور اجازۀ عبور می‌داد. بادگیر باد را الک می‌کرد؛ باد خشن و خشک وقتی از صافی بادگیر می‌گذشت نسیمی لطیف و مرطوب شده بود.

لطف زیبایی‌ای است عصّاری شده؛ توفیرِ لطیف با زیبا، فرق گلاب با گل است.²
لطف پیامی است از آنسوی پرده‌: نامرئی ولی اثرگذار. همچون عطرِ گل که مرموز و پرده‌نشین ولی نافذ است.³ لطف تعریقِ آب بر سطح کوزه است؛ آن سهمی از گوارایی که مستوری را تاب نیاورده⁴ و از ظریف‌ترین منافذ به بیرون سرک کشیده.
زیباییِ بی‌نقاب فتنه‌انگیز و عربده‌جوست: همچون آفتاب ایران. زیبایی یوسفی است خونریز.⁵ زیبا منفعل نیست: صیاد است و ناوک‌انداز. پس باید حائلی میان دیده و زیبایی ایجاد کرد. می‌بایست «زیبایی» را به «لطف» دگرگون کرد.

تدبیر قدما برای ایمن شدن از زیبایی، «پرده گذاشتن» بود؛ تا دیده معلق شده و خیال به کار افتد. پرده‌ای بر دیده کشیده می‌شد تا پرده‌ای در خیال کنار رود: پس این پرده‌ای بود آشکارکننده و نه پوشاننده: پرده‌‌ای از نور.⁶ مثل پرده‌ای که در هنگامۀ عروسی بر درگاه بیت‌العروس می‌آویختند: «خرّم‌تر از بهار چین و نفیس‌تر از شعار دین».⁷ نقوشِ این پرده تزئین نبود، تراوشاتِ لطفِ نگارِ نشسته در پسِ آن بود. عاشق فراتر از زلف و عارض و خال، مفتون این لطیفۀ نهانی می‌شد.⁸

سعدی هم شعرش را گذاشتنِ پرده‌ای بر چهرۀ زیبارویی فریبکار می‌داند:⁹ او فهمیده بود که «دم زدنِ» پرتوی حُسن از پسِ پرده هم آتش به عالم می‌زند،¹⁰ چه رسد به تجلیِ تام و تمام آن!

هنر قرار نیست زیبایی بیافریند یا آن را برجسته‌تر کند! گویی هنر حائلی باید باشد میان ما و زیبایی: تا زیبایی تحمل‌پذیر شود.¹¹ هنر کفر زلفی است بر مشعلِ چهره‌ای.¹² هنر تدارک جام است برای آفتاب و جامه است برای حور.¹³ لطفِ هنر برحذر داشتن ما از هجمۀ زیبایی است:

ای که بر ماه از خطِ مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی (حافظ)

@najafielnaz

پی‌نوشت:
¹ ونسان مونتی، «از پرس به ایران: سیر و سفر معنوی»
² در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود/ کاین شاهد بازاری وان پرده‌نشین باشد (حافظ)
³ هر چه لطیف‌ترست پنهان‌ترست اما قوت و نفوذش بیشتر است. (فیه مافیه)
⁴ پری‌رو تاب مستوری ندارد/ ببندی در ز روزن سر برآرد (جامی)
⁵ ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسد/ در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی (سعدی)
⁶ زانک هفتصد پرده دارد نور حق/ پرده‌های نور دان چندین طبق (مثنوی)
⁷ نظامی سمرقندی، چهارمقاله
⁸ لطیفه‌ایست نهانی که عشق ازو خیزد/ که نام آن نه لبِ لعل و خط زنگاریست (حافظ)
⁹ نه صورتیست مزخرف عبارت سعدی/ چنانکه بر در گرمابه می‌کند نقاش
که برقعیست مرصع به لعل و مروارید/ فروگذاشته بر روی شاهد جماش
¹⁰ در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد/ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد (حافظ)
¹¹ هست از پسِ پرده گفتگوی من و تو/ چو پرده درافتد نه تو مانی و نه من (خیام)
¹² کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل/ از پی‌اش مشعلی از چهره بر افروخته بود (حافظ)
¹³ تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی/ که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی (سعدی)

2 years, 1 month ago

دم کشیدن
یا فوتِ آفرینندگی

دمیدن کارِ خداست.¹ تا پیش از تازشِ اهریمن به گیتی، خورشید همواره در نیمروز و زمان بیکرانه بود. اهریمن درتاخت و جهان شروع به گردش کرد: تاریکی و شب و میرایی پدید آمد. زمان کرانمند و سنجش‌پذیر شد.² زان پس هر خدای جدیدی که حاکم شد تبدیل به خدای دمنده شد:³ دمی که مثل فوت گنبد «آسمان» را می‌چرخاند تا شب مستدام نماند.

«دمیدن» از ربّ تعالی به اولیاء و از آنها در تسلسلی به برخی رهروانِ اهل به میراث می‌رسید. همان کسانیکه در برابر تباهکاری اهریمن، مسئولیت حفظ گیتی را از راه آفرینشی ماندگار برعهده داشتند.

«فوت کوزه‌گری» آخرین شگردی که استاد جز به شاگردان خاصش نمی‌آموخت احراز همین جایگاه مهم آفرینندگی بود: حیات بخشیدن به امر بی‌جان. بر اثر این دمش، ترکیب خاک و آب جان می‌یافت و اگر نبود جز مشتی سفال شکسته چیزی حاصل نمی‌شد. بی‌علت نیست که صنعتگران به کورۀ سفالگری «دم» می‌گفتند؛⁴ ظروف گلی، در این دم بود که به سفال دگرگون می‌شد: سفال که بهره‌ای از حیات جاودانه یافته بود.⁵

ابزار دمیدنِ آهنگران در کوره نیز «دم» نام داشت: اشکال ابتداییِ دم آهنگری، آوندی نی‌مانند بود. دمیدن در فلز گداخته بواسطۀ نی به منظور خلق آفریده‌هایی نامیرا مضمون تاریخی- اسطوره‌ای بسیار کهن است.⁶

صنعتگر دو وظیفۀ اصلی داشت: آتش دادن و دم دادن. در آشپزی ایرانی نیز «دم کشیدن» فرایندی علاوه بر «پختن» بود. در همۀ این فرایندها صانع «می‌دمید» و مصنوع «دم می‌کشید». دم کشیدن همچون آفرینش فرایندی زمانبر و قرین شکیبایی بود. همدستی با خدایِ دمنده ساده نبود: جان‌بخشی‌ای که جز با جان‌کندن میسر نمی‌شد. پس میان جان‌داریِ هر اثر و رنجِ مؤثر نسبتی وثیق وجود داشت. یافتنِ منتهایِ این دمِ مسیحایی منوط به تبدیل شدنِ استادکار به نی بود: آوندی میان‌تهی و درست از همینرو واسطۀ انتقال دم خداوندی. مولانا همین مقام را یافته بود: نی‌ شده بود! ⁷

این بینش کیمیاوی حتی در روزمره‌ترین امور نفوذ داشت. دم کشیدنِ گیاهان دارویی، چای و زعفران، ذی‌حیات شدنِ آنها بود: چرا که پس از دم کشیدن بود که منتهای نشانه‌های حیات یعنی خاصیت و رنگ و عطر را از خود بروز می‌دادند. این فرایند ضروری بود تا در آن نباتی بی‌جان، جان یابد. فقط آنچیزیکه از این دم بهره داشت، قابلیت آمیزش با جان را داشت، نیستی و تباهی را پس می‌راند و به حیات مدد می‌رساند.⁸
آتشست این بانگِ نای و نیست باد/ هر که این آتش ندارد نیست باد
@najafielnaz

تصویر: «تولد ونوس» یا ونوس در حال دم‌کشیدن!
اثر: ساندرو بوتیچلی، سدۀ ۱۵م

پی‌نوشت:
¹ در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد
² اشاره به تغییر موقعیت اجرام آسمانی که از دیرباز مستمسک تعیین زمان بود.
³ این خدا مجموعۀ اسامی‌ای دارد: رام، وای، سپهر، که همکاران زروان‌اند.
⁴ کاشانی، عرایس الجواهر و نفائس الاطایب
⁵در اساطیر مصری خنمو (Khnum) است که با گل انسان را بر سر چرخ سفالگری شکل می‌دهد و با دمیدن جان را به تنش وارد می‌سازد.
⁶ در اساطیر هند توشتر بعنوان ایزد صانع و آفریننده‌ای که همه چیز را شکل و زندگی می‌بخشد معمولا به صورت آهنگر توصیف شده. در ریگ‌ودا (۱۰: ۷۲) روایتی از «گاه نخست آفرینش» آمده که: «برهمنَسْ‌پَتی (برَسپتی یا سرور برهمنان) چون آهنگری ماهر موجود را از غیرموجود پدید آورد». در اساطیر یونانی نیز پرومته که آفریننده مردم بود، آتش را در نی مخفی کرد و پنهان از ایزد ایزدان زئوس آنرا از پانتئون ایزدان در کوه المپ، و برای نجات نوع بشر از ضعف، به زمین فرودآورد.
⁷ بشنو این نی چون حکایت می‌کند
⁸ از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز/ زان که در روح فزایی چو لبت ماهر نیست

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••