✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
«و بهزودی پروردگارت، آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی.»
📜الضحی
نوشتههای سیامک همیشه برای من خوشداشتتی و دلنشین بودهاند و بهطور تقریبی تمامی آثارش را مطالعه کردهام. آشناییام با نوشتههای او به کتاب «سرزمین جمیله» برمیگردد. برای منیکه از وطن دور افتادهام و بهجز بلخ، به هیچیک از ولایتهای افغانستان سفر نکردهام، کتابهای او همچون جانِ تازه هستند؛ بیآنکه پا به خاک آن سرزمین بگذارم، با قلم سیامک میتوانم در خیابانهای آنها قدم بزنم، به کوهها و درختانشان نگاه کنم و بهطور زنده حس کنم که در دل افغانستان هستم.
بهطور مثال، در کتاب «رکاب عشق»، خود را در بامیان یافته بودم، در میان بلندیهای کوهها، میان مردمش، در جاییکه همهی تاریخ سخن میگوید. یا در یکی دیگر از آثارش، در هرات بودم، در دل بازارهای رنگارنگ و خیابانهای تاریخیاش، جاییکه بوهای خاص فضا را پر کرده بودند.
«اشکهای تورنتو در پای درخت انار» برای من بهطور خاص جذابیت داشت. دو دلیل عمده برای این علاقه دارم. اول اینکه در این کتاب از قندهارِ باشکوه یاد شده بود؛ قندهار برای من همانطور که از دیرباز در دل و ذهنم نقش بسته، در قلبم مقدس و بینهایت دوستداشتنیست. قندهار با تمامی زیباییهایش در هر گوشهاش برای من چیزی فراتر از یک سرزمین است. دلیل دوم هم به خاطر اشارهای به «انار» بود.
بهیاد دارم وقتی برای نخستینبار طعم انار قندهار را چشیده بودم، فراموشناشدنی و بیمانند بود. از آن لحظه به بعد هر انار دیگریکه چشیدم، بیمزه و بیطعم بهنظر میآمد. همهی انارهای دیگر به محض مقایسه با آن انارِ قندهاری، بیرنگ بودند.
پ.ن: از اینکه در میان شکلکها (ایموجی)، شکلک انار نیست، بسیار برایم ناراحتکننده است؛ به شدت کمبودش را حس میکنم:(
🪐مروه عزیزیار
صبر :)
عادت داشت بیمقدمه بساط حرف را پهن کند و با یک صدایی نافذ، توجه مرا جلب نماید. اغلب مخاطب سخنانش من بودم، آرزو داشتم روزی چون او، کلامِ شنیدنی و پرمفهومی داشته باشم.
چشمانش را بهآرامی چرخاند و پرسید:
+بهترین نعمت خداوند چیست؟
-نمیدانم، برای هر کس تفاوت دارد!
+شک ندارم که تفاوت دارد؛ اما یک نعمت است که بهترین است!
-نمیدانم، شما بفرمایید!
+ روزگاریی کاکایی داشتم که از شدت بیصبری و دردِ فزرندش، سوراخِ بزرگ در بدنش ایجاد شد که بساط مرگش را فراهم کرد و جوانمرگ شد. خداوند نعمت صبر را برایش عطا نکرده بود. اگر نعمت صبر در قلبش جوانه میزد، این چنین نمیشد. صبر خودش بزرگترین و بهترین نعمت است، هر کسی توانایی صبرکردن در مقابل رنجِ هستی را ندارد. اگر دیدی کسی در مقابل رنجهایش باصبر هست، بدان بندهی دوستداشتنی خداست، چون به هرکس این چنین لطف نمیکند و تو هم در اوج و وسعت رنجهایت، بندهی دوستداشتنی خدا باش! حالا دانستی، بزرگترین نعمت خداوند چیست؟
-صبر!
🪐مروه عزیزیار
داستانک
جوانِ پیر
جوان، با حوصلهی از دسترفته، پشتِ فرمان موتر نشسته بود؛ گاهی ترافیک را لعنت میکرد، گاهی با چهرهی عبوس به عابران خیره میشد و گاهی هم به خودش نفرین میفرستاد. اخمهایش چنان در هم رفته بودند که خطوطِ عمیق در پیشانیاش جا خوش کرده بودند؛ انگار داستان سالها خشم و بیحوصلهگی در چهرهش حک شده بود.
پیرمردیکه در کنار او نشسته بود، دستهگلی از رُزهای سفید در دست داشت. چینوچروکهای اطراف لبهایش حکایتگر لبخندهایی عمیق و دلیاش بودند. با نگاهی سرشار از آرامش و با لحنِ مطمئن به جوان گفت: «جوان، کمی صبر داشته باش، در پایان چیزی نیست؛ همین مسیر همهچیز هست!»
در صندلی عقب، نوجوانی این صحنه را تماشا داشت. نگاهی عمیق انداخت؛ اخمهای جوانِ پیر و پیرمردِ جوان را مقایسه کرد و در دل آرزویی را زمزمه کرد: «وقتی بزرگ شدم، میخواهم چینوچروکهای لبخندم بیشتر از چروکهای اخمهایم باشد.»
?مروه عزیزیار
مروه نوشت?*?***
یک سال پیش، درست در همین روز، دست بهکار شدم و «مروه نوشت» را خلق کردم؛ جاییکه اصلاً فکرش را نمیکردم روزی اینقدر در وجودم جا باز کند و با روحم پیوند بخورد. وقتی برایش نام انتخاب کردم، زحل – سیارهایکه همواره از کودکی شیفتهاش بودم را به قلب قهوهای، کنار آن پیوند زدم. زحل برایم با آن حلقههای سنگین و باشکوهش؛ نماد عظمت، وقار و نظم بود. چیزی در زحل بود که با روحم پیوند داشت، مرا وادار میکرد نگاهی عمیقتر به این شکوهی کیهانی بیندازم.
رنگ قهوهای را هم که همیشه با اعماقِ وجودم دوست داشتم، چون هر آنچه که مرا به زمین، به اصالت و طبیعت پیوند میداد در آن خلاصه شده بود؛ قهوهایکه یادآور گرمای چوب، عطرِ قهوه، عمقِ جنگل، خاک و چشمانم بود. زحل و قهوهای، در کنار هم ترکیبی از روحِ مروه را بهتصویر میکشیدند و تطابقی ژرف با مروهای ساده داشتند.
مروه نوشت تنها یک کانال نیست؛ بخشی از روح من است که در هر واژه، هر نقطه، و هر جملهی آن نفس میکشد. در میان واژههای آن، تکههای وجودم، عمق لحظاتم و حتی تسکین دردم زندهاند. همین «مروه نوشت» برایم کافیست تا احساس کنم خوشبختترین انسان روی این سیارهام. اینجا جاییست که برای اولین بار به نوشتن دل بستم، برای خودم نوشتم، برای آرامشم و برای لمس شادیهاییکه شاید فقط در سکوت کلماتم میتوانستند نمود پیدا کنند.
اگر روزی نبودم و در این دنیای خاکی بهیادم افتادید، بدانید که با همین «مروه نوشت» در طول این ۳۶۵ روز، عمیقاً زندگی کردم و در هر لحظه از این تجربه احساس سعادت را در تمام وجودم لمس کردم. «مروه نوشت» برای من ترکیب جاودانهای از هنرهاییست که از قلبم میجوشد؛ نقاشیهاییکه رنگ و روح به دنیایم بخشیدند، واژههایکه با آنها خود را شناختم، و عکسهاییکه لحظههایم را جاودانه کردند.
در سیارهٔ مروه، «مروه نوشت» بسیار
گرامیست!
?مروه عزیزیار:)
سفید:)?****
به اطرافم نگاه کردم، از پردههای نرم و سبکِ اتاقم گرفته تا کوچکترین آیینهی روی میزم، روکشها، گلدان کنارِ پنجره که آرام و بیصدا در تابش نور خورشید میدرخشیدند، همه بهرنگ سفید آمیخته شده بودند. حتی قلمهایم، در سکوتِ این سفیدی، به نوعی خودشان را به این آرامش تسلیم کرده بودند؛ همهچیز سفید بود. به خودم گفتم: "این رنگ را زندگی کردهام."
صدای دوستی که روزی از سر شگفتی به من گفت: "در دوست داشتن سفید افراط میکنی!" در گوشم طنین انداخت. لبخند زدم؛ حق با او بود. هر بار که به خرید میرفتم، بدون اینکه بخواهم، دستم سمتِ لباسهای سفید میرفت. پنج دست لباسِ سفید، یکی پشت دیگری خریده بودم و هر بار سفید در هر نبرد رنگها، بیرقیب میدان بود.
سفید را با همهی وجود دوست داشتم؛ اما نه از آن دوست داشتنهای سطحی و گذرا که از روی عادت میباشد، بلکه عشقی عمیق، از اعماقِ دلم. سفید برای من یک حس بود، حسی سرشار از نوید و روشنی. سفید قاصدکهایی بود که در باد میرقصیدند، مهتابیکه شب را نوازش میکرد، برف نرمیکه دنیا را به سکوت میکشاند. سفید برای من پنجرهای بود که به سمتِ امید باز میشد.
برای دوست داشتن این رنگ هزاران دلیل داشتم؛ سفید برای من بابونههای سفید و ظریف با همان گلبرگهای شکننده و آرامشان بودند که زندگی را به یادم میآوردند. سفید برای من ابرهای پنبهای آسمان بودند، همانهاییکه همیشه نظارهگرشان بودم و روحم را آرام میکردند.
سفید برای من یخنقاقِ پدرم بود، که همیشه صاف و مرتب، اتوشده و آماده، در قامت او جلوه میکرد. شاید لبخند مادر بود، همان لحظهایکه دندانهای سفیدش در میان شادیهای زندگی میدرخشید و یا شاید سفید آن چادر سفید مادربزرگم بود، آن پارچه مخملی که بوی عطرهای دوران کودکیام را با خود داشت. یا شاید هم تارهای سفید موهایم که به آرامی آشکار شده بودند. به خودم قول داده بودم هیچگاه رنگِ دیگری به رویشان نزنم؛ سفیدیشان را میخواستم، چون داستانهای زیادی برای گفتن داشتند. سفید برای من کاغذهای سفید بود که میتوانستم هر چه درونم را سنگین کرده بود، روی آنها بنویسم، خطخطیشان کنم و افکارم را آزاد سازم. شایدم سفید برای من همان برقِ چشمهایم بود که هنگام شادی از درون میدرخشیدند. موجهای سفید و بیتاب دریا، پرهای سفید پرندهایکه هنگام پرواز، اوج میگرفت و ستاره دنبالهدارِ سفیدیکه شتابزده، آسمان شب را شکافت و جادویی از خود به جا گذاشت. حتی نور سفید خورشید که از میان پردههای اتاق عبور کرده و بیصدا بر روی دیوارهای سفید اتاقم تابیده بود، دلیلی دیگر بود برای این عشق.
هرچه بود، در طول زمان این رنگ با زندگیام آمیخته بود و هر لحظهاش را رنگ بخشیده بود.
?مروه عزیزیار
«لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ»
بر آنچه از دستِ شما رود دلتنگ نشوید.
حدید:۲۳
**نگهدارنده :)
امشب از زبانِ طیب واژهای شنیدم که برایم جالب و قشنگ بود. چیزی از من تقاضا کرد که خیلی وقت پیش تمام شده بود، برای همین با تعجب به درخواستش جواب دادم:«نه طیب جان ندارم پیش من چه کار میکند؟ خیلی وقت پیش تمام شده بود.» با افکارش پرسه زد و آهسته گفت:« تو که نگهدارنده هستی و هر چیز را نگه میکنی.» خندیدم و از شنیدن واژهی نگهدارنده حیران شدم؛ گویا تمام ویژهگیهایم در یکواژه توصیف شده باشند.
راستش حق با طیب بود، بیش از حد «نگهدارنده» هستم. مثلا یکعالم قوطی و چرت و پرت دارم که برایم حسِ خوب میدهند و برای حرمتِ خاطرهی آن لحظه از آنها نگهداری میکنم و یا بکسِ دستیام پُر از رسیدهای اضافی خرید اند، رسیدهایی که مربوط خرید کتاب، لوازم نقاشی، گیلاس و دیگر اشیاء میشوند. رسیدهای بیارزشی هستند؛ اما چون در عین خرید حسِ خوب داشتم و با نگهداشتنشان انگار تلاش کردهام تا حسِ خوب آن لحظه را قاب کنم.
یا مثلا شبهای عید وقتی الماریهایم را مرتب میکردم، یکعالم پاکت کاکائو و لوازم نقاشی که یادگار نگه کرده بودم، به چشمم آمدند. حتی توانایی این را دارم که قوطی عطرِ مورد علاقهام را تا صدسال نگهداری کنم و یا مثلا یکعالم قلمهای بیرنگ دارم که تحفهی پدرجان بودند با همان بیرنگی دوستشان دارم و نگه کردهام.
حق با طیب بود سخت نگهدارنده هستم. دلکندن از چیزهایی که حتی برای یکلحظه حس خوب دادهاند، برایم سختترین کار دنیاست. دوست دارم هرچیزیکه حتی یکثانیهٔ از عمرم را قشنگ ساختهاند را تا ابد نگه دارم، تا هر زمان که نگاهشان میکنم حسِ خوبشان در رگهایم شبیه همان اوایل جاری شوند.
?مروه عزیزیار**
**◡̈
زندگی خواهم کرد، به امیدِ دیدن ستارههایِ دنبالهدار، ملاقات نهنگِ 52 هرتزی، دیدن برق شفقهایِ قطبی، دستتکاندادن به خرسهایِ شمالی، پرواز با آلباتروسها، چرخیدن در حلقههایِ سنگی زحل، چشمکزدن به ستارههایِ دور دست، قصهگویی با ماهی مغرور و اصیل، چیدن امید از درختِ سرو، نوشیدن قهوه در خیابانهایِ ترکیه، لمسکردن پرهایِ قو، شنیدن صدایِ شرنگشرنگ النگوی دستهایم، قدم زدن در کوچههایِ بیعبار. زندگی خواهم کرد به امید دیدن کوههایِ پُر برف، اقیانوسهایِ تهخالی، صحراهایِ ریگی، خورشیدِِ کمرنگ، زمینِ هموار و آسمانِ بزرگ. نمیگذارم ستارههایِ امید در کهکشان دلم بینور شود؛ حتی اگر قرار باشد کاغذپرانِ رنگیام را از دست بدهم، نخِ امید را رها نخواهم کرد. پشت این پنجره هنوز نور است که روشنی دارد و هنوز امیدیست که نفس میکشد:)
?مروه عزیزیار**
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••