✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
وقتی ما زنی را به زنان عاشورایی تشبیه می کنیم، باید فداکاری از آن زن ببینیم. اما ما در عمل داستانی فداکاری های زن را ندیدم و زن بیشتر به فکر پیشرفت خودش با درس خواندن بود.
? در خلال صحبت های ایشان، سوال های لایو هم می رسید و ایشان هم پاسخ دادند...
_شما چه زاویه دیدی برای داستان پیشنهاد می کنید؟
بنظر من اگر زاویه دید محدود به ذهن فریده با تلفیق زاویه دید نمایشی بود، بهتر می شد.
دلیل اینکه چرا باید در چهل سالگی فریده این اتفاق بیافته، مشخص نبود. یک جایی نویسنده از عرق پدر می گوید ما نمیدانیم این عرق، عرق شرم است یا از دردی ست که پدر می کشد.
❔_به نظر شما فکر اولیه داستان چیست؟
جانبازی که درد و عذاب می کشد و زنی که با صبوری از آن مراقبت می کند.
اگه محدود به ذهن مادر بود. مفهوم صبر و صبوری بهتر خودش را نشان می داد، الان حالت کلیشه ای پیدا کرده است.
?با پایان یافتن نقدِ معتقدین، خانم صباپور از نویسنده محترم، خانم محلوجی برای دفاع دعوت نمودند.
?خانم محلوجی ضمن تشکر از استاد درخشنده که با برگزاری جشنواره محرم باعث چاپ کتاب جلوه سوگ شدند و منتقدین گفتند: «من داستان را در اوایلی که تازه شروع به خواندن تکنیک ها کرده بودم، نوشتم و قطعا اگر الان بنویسم حتما نقد بزرگواران را اِعمال خواهم کرد.
در ادامه به سوالات حضار در مورد داستانشان پاسخ دادند:
❔_اگر الان بخواهید داستان را بازنویسی کنید، قلاب چخوف را کجا می اندازید؟
از نقطه ای شروع می کنم که نهال با پدرش صحبت می کند.
_آیا تفکری پشت انتخاب اسم نهال بوده است؟
بله. اسم نهال یک دوگانگی دارد، نهالی که با آب دادن رشد می کند.
و نهالی که در خانواده رشد می کند.
?در آخر خانم باغبانی، ریاست محترم کتابخانه امام جعفر صادق صحبت نمودند. ایشان فرمودند هدایایی نقدی برای نویسنده و منتقدین و کارشناس جلسه در نظر گرفته شده که تقدیم می شود و با تشكر از کانون امام صادق، برای تداوم این جلسات اظهار امیدواری نمودند.
جلسه با پذیرایی از حضار به پایان رسید.
ومن الله التوفیق?
تهیه و تنظیم: سارا شهرابی
به نام خدا
موضوع: گزارش کانون قلم امام صادق
مکان حضوری: کتابخانه امام جعفر صادق
مجازی: @emamsadegh.lib
@ganjeraygan
@ghalame_sadegh
تاریخ: ۱۴۰۰/۶/۸
جلسه نقد داستان «جرعه ای عشق بنوش » از کتاب جلوه سوگ
نقد و بررسی داستان «جرعه ای عشق بنوش » از مجموعه داستان های کتاب «جلوه سوگ» با موضوع محرم با حضور دبیر کانون قلم امام صادق، مولف، منتقدین و تنی چند از علاقمندان به حوزه داستان؛ دوشنبه ۸ شهریورماه از ساعت ۱۷ تا ۱۸ در کتابخانه امام جعفر صادق برگزار شد.
جلسه با عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری سالار شهیدان، امام حسین علیه السلام و یاران باوفایشان توسط خانم صباپور، دبیر محترم کانون و خوشآمدگویی به حضار آغاز شد.
ایشان با تشکر از حمایت های استاد درخشنده و ارائه رزومه ای کوتاه از هر منتقد ایشان را دعوت نموده تا نقد خود را مطرح نمایند.
?منتقد اول، خانم شهرابی درخصوص مبحث زاویه دید، نقد خود را چنین آغاز کردند:
«زاویه دید داستان دانای کل است، چون وارد ذهن نهال و فریده شدیم و همه ی اطلاعات را در اختیار داشتیم. اگر زاویه دید دانای محدود به ذهن فریده انتخاب می شد، احساس برانگیزی بیشتری ایجاد می کرد همچنین اضافه کردند: «یک جایی در داستان آمده، که به عشق خدایی لبیک گفت؛ اگر این جمله با عمل داستانی به خواننده القا می شد، بهتر بود زيرا به این صورت حالت شعاری دارد و غیر ملموس است.
?منتقد دوم، خانم افلاکی به نقدشان با توجه به نقش شخصیت و شخصیتپردازی در پیشبرد داستان و سرعت مناسب داستان پرداختند.
این هنرمند فرهیخته گفتند: «نویسنده با انتخاب زاویه دید دانای کل قصد داشته اطلاعات زیادی را در اختیار خواننده قرار دهد اما دانای کل مثل یک مزاحم در سرتاسر داستان حضور دارد و احساس برانگیزی را مختل می کند. زاویه دید دانای کل زاویه دید مناسبی برای داستان بلند با تعداد شخصیت های زیاد است. اما چون داستان تعداد شخصیت هایش کم است، می توانست در غالب داستان کوتاه به برشی از زندگی نهال، یا یک حادثه در بچگی یا بلوغش بپردازد و نیازی به افزودن این حجم از اطلاعات در داستان نداشتیم. اگر به فاصله هنرمندانه دقت بیشتری می شد، و زاویه دید محدود به ذهن با تلفیق زاویه سیال ذهن انتخاب می شد، ما می توانستیم در عمل داستانی شخصیت ها را به خواننده بشناسانیم. اما ما در این داستان بیشتر روایت راوی داشتیم، که بخاطر زاویه دید دانای کل اتفاق افتاده است.
?همزمان عزیزان حاضر در لایو نیز سوال هایشان را مطرح می کردند که به این منتقد گرامی به چند سوال پاسخ دادند، ازجمله:
❔_روایت راوی چیست؟
روایت راوی یعنی عمل داستانی نداریم. داستان ما باید با اعمال داستانی، برای خواننده توضیح داده شود.
اینجا فقط راوی می گوید و حالت انشاء پیدا کرده و احساس برانگیزی را مختل کرده است.
داستان با توصیف شروع می شود.
بهتر بود، که علت بستری بودن پدر نشان داده می شد، تا بگوییم مجروح جنگی است. مثلا افرادی که با مجروحان جنگی آشنایی ندارند بفهمند که نگه داری از آنها چگونه است. ما با روایت راوی گفتیم، که فریده درس می خواند و سر کار می رود ولی بهتر بود، که اینطور می گفتیم؛ که شب زن از سر درس و مشق اش بلند می شود تا برود به همسرش که درد می کشد، کمک کند.روایت منقول، برای معرفی شخصیت ها استفاده می شود.
❔_روایت منقول چیست؟
توضیح اول داستان که شخصیت ها را معرفی می کند. آمادگی ذهنی برای مخاطب ایجاد می کند. در ابتدای داستان یا در اتصال صحنه های تک منظوره، استفاده می شود.
اگر نویسنده، از تکنیک ابزار های پرداخت کمک می گرفت، باعث می شد سرعت و ضرب آهنگ داستان متناسب شود و جلوی اطاله داستان را می گرفت.
اطاله ضرب آهنگ داستان را کند می کند.
یکی از ابزار هایی که به شخصیت پردازی کمک میکند، ابزار توصیف است.
ما بیشتر روایت راوی داشتیم، دوست داشتیم که با عمل داستانی با نویسنده شریک باشیم و باعث همزاد پنداری بیشتر می شد. اگر داستان به صورت نامه از ابتدا شروع می شد، عدم تعادل قوی تری داشت، در نامه اطلاعات را می داد و همزاد پنداری مخاطب مختل نمی شد.
خانم محلوجی با قلم زیبایی که دارند تشبیهاتی استفاده کردند، که باعث تعلیق در داستان می شود. پدر سال ها انتظار چنین لحظاتی را می کشید که به راهیان نور برسد. یکی در انتظار سلامتی عزیزش و دیگری در انتظار معشوقش. بار عاطفی بالایی دارد و ما دو حس متفاوت را تجربه می کنیم.
?اما منتقد سوم خانم یوسفی ضمن تاکید کردن بر سخنان خانم افلاکی، اذعان داشتند:
داستان، گنگی و ابهام داشت. روسی بودن فرد تاثیری در پیرنگ داستان نداشت. اینکه جانباز قطع نخاع بود یا شیمیایی مشخص نبود. اگر موهایش کم کم می ریزد، باید شیمیایی باشد. اگه دست و پایش حرکت ندارد، باید قطع نخاع باشد نمیشود که هر دوی اینها را باهم داشته باشد. یک سری از عبارات به صورت کلیشه ای استفاده شده است. مثلا زنان عاشورایی،
?????
????
??
?
?انتشارات حدیث قلم در نظر دارد به منظور رفاه حال علاقهمندان به مطالعه، کتابهای سفارشی ایشان را در جایجای ایران به آدرس دلخواه ارسال کند.
و خبر خوب:
?هزینۀ ارسال کتاب حذف شد?
✅امسال میتوانید کتابهای عیدی خود را رایگان به دست عزیزانتان برسانید.
@ganjeraygan
??
instagram.com/ganjeraygan
????
ل زیاد جمع نکنیم بابا نمیتونه برگرده من فکر میکنم بابام رفته یه جای خیلی دور که هر چی من و مامان و داداشم کار میکنیم بازم بابا نمیتونه برگرده
-مگه بابات کجا رفته ؟
-خودمم نمیدونم یه روز من میرم مدرسه وقتی از مدرسه میام خونه میبینم بابام نیست.از مامانم میپرسم مامان بابا کجاست ؟
مامان میگه بابام رفته مسافرت منم ازش پرسیدم چرا از من خداحافظی نکرد مامانم ام میگه خیلی عجله داشت گفت که من به جای اون ازت معذرت خواهی کنم که نتونست خداحافظی کنه.
میدونی سما بابای من خیلی دوست داره ولی مامانم دوست نداره دوستای بابا بیان خونمون برای همینم خونمونو عوض کردیم آخه دوستای بابا آدمای خوبی نبودن هر وقت میمودن خونه ی ما مامانم در رو براشون باز میکرد نمیذاشت منم بیام تو حیاط همون جا حرفاشونو میزدن نمیدونم به مامانم چی میگفتن که مامانم یواشکی میرفت یه گوشه گریه میکرد من اصلا ازشون خوشم نمیاد.
ثنا دوباره یادش می افتد که مسیر خانه را گم کرده است و حالا سر از شهربازی در آورده است اما اشتیاق کودکانه اش بر ناراحتی اش غلبه میکند با خودش میگوید اشکال نداره حالا یکم با سما بازی میکنم بعد زود میرم خونه .
سما از مادرش خواهش میکند که سوار چرخ و فلک بشوند . همگی سوار چرخ و فلک میشوند سما کنار ثنا مینشیند دستانشان را در دستان هم قفل میکنند ..
- .ثنا میدونی سما یعنی چی ؟
-نه یعنی چی ؟ .
-ینی آسمون .
-چه قشنگ من عاشق آسمونم .
ثنا به ستاره ها نگاه میکند و به یکی از آنها اشاره میکند و به سما نشانش میدهد:
-سما اون ستاره رو نگاه کن ببین چه قدر قشنگه دوست داری اون ستاره برا تو باشه اسمشم میزاریم ستاره ی سما.
پس تو چی ؟-
اون ستاره که اون ور اسمونه رو نگاه کن اسم اونم میزاریم ستاره ی ثنا -
نه این ستاره که اینجاست رو نگاه کن این ستاره برای ما باشه هم مال من هم مال تو .-
اونوقت اسمشو چی بزاریم ؟ -
ستاره ی ثنا و سما.-
ستاره ی دو خواهر .-
خواهرای الکی .-
دوباره صدای خنده شان بلند شد.
سما قول میدی هر وقت دلت برا من تنگ شد به ستارمون نگاه کنی ؟ -
اره. اگه نگاه کنم چی میشه ؟-
ممکنه همون موقع ها منم به ستارمون نگاه کنم اونوقت یاد هم میافتیم یاد روزی که دوتامون خواهر داشتیم.
از چرخ و فلک که پیاده میشود راه خروج را در پیش میگیرند که ثنا دوباره به یاد مادرش می افتد ساعت شهربازی هشت شب را نشان میدهد .
ثنا گوشی موبایل مادر سما را میگیرد و به خانه شان زنگ میزند مادرش با عصبانیت سرش داد میزد :
معلومه تو کجایی دختر ؟چرا برنگشتی خونه داداشت چند ساعت داره تو مترو ها دنبالت میگرده ما رو نصف جون کردی دیگه اگه گذاشتم بری کار کنی چه قدر گفتم تو هنوز بچه ای لازم نکرده کار کنی میری یه بلایی سر خودت میاری از فردا هم دیگه نمیخواد بری
ثنا به گریه می افتد و میگوید .
-نه مامان غلط کردم تو رو خدا منو ببخش اگه من کار نکنم اونوقت بابا دیگه هیچ وقت برنمیگرده.
-گریه نکن مامان جون حالا من یه چیز گفتم تو فقط بگو کجایی تا داداشت رو بفرستم بیاد دنبالت .
امین که میرسد ثنا از سما و مادرش خداحافظی میکند و به سما میسپارد که قولشان را فراموش نکند ،سما هم خیالش را راحت میکند و میگوید که هرگز امروز را فراموش نخواهد کرد همینطور ثنا و ستاره ی مشترکشان را .
امین دستان ثنا را میگیرد ثنا برای آخرین بار به سما نگاه میکند و بوسه ای از راه دور برای او میفرستد.
داستان ستارهای به نام ثنا و سما از خانم سارا شهرابی (اعضای کانون)
یک ساعتی بیشتر تا تاریک شدن هوا نمانده است ذهن ثنا همچنان درگیر چسب زخمهایی ست که فروخته نشده اند مترو مثل همیشه شلوغ است اما انگار کسی قصد خرید این چند پاکت آخر را ندارد .ثنا صدایش را بلند میکند و میگوید: چسب زخم دارم چسب زخم خانوم چسب زخم نمیخواید تو رو خدا این چند تا دونه رو از من بخرید تا بتونم برم خونه. من از مدرسه اومدم خیلی خستم.
خانومی صدایش میزند : یه دونه به من بده . بقیه ی خانوم ها اعتنایی نمیکنند و در شلوغی مترو گم میشوند .ثنا از مترو پیاده میشود و به قطار بعدی میرود در دلش خدا خدا میکند که در این قطار چند مشتری خوب پیدا کند و بتواند تمام چسب زخم ها را بفروشد در قطار بعدی بلاخره چسب زخمها به اتمام میرسند ثنا نفس عمیقی میکشد روی صندلی مترو برای خودش جایی پیدا میکند و مینشیند ژاکت سبز رنگش را در بدنش محکم میکند تا سردش نشود از خستگی زیاد چشمانش بسته میشوند و به خواب عمیقی فرو میرود با صدای بلندگوی قطار که اعلام میکند ایستگاه آخر میباشد بیدار میشود با چشمانی نیمه باز به اطرافش نگاه میکند صندلی های مترو را میبیند که خالی شده اند با سرعت زیاد قطار را ترک میکند.
در عالم خواب و بیداری مسیر خروج را دنبال میکند
بی آنکه بداند دارد از کجا خارج میشود، جلوی در سردی که به صورتش میخورد ،خواب را از چشمانش میگیرد تازه متوجه شده است که راه را اشتباه آمده است به تابلوی اسم ایستگاه چشم میدوزد و آن را میخواند بسیج از گم شدنش مطمن میشود هوا تاریک شده است به دور خودش میچرخد تا شاید جای آشنایی بیابد اما چیزی نمیبیند چرخ و فلکی را میبیند که با نور چراغ هایش در شب خودنمایی میکند
چشمانش از چرخ و فلک جدا نمیشود خیابان ها را رد میکند و خودش را به شهربازی میرساند
شهربازی را که میبیند فراموش میکند که راه خانه را گم کرده است یادش میرود مادرش در خانه به انتظار او نشسته است و ممکن است دل نگران او شود همه ی چیزها را فراموش میکند و به سمت شهربازی میرود . چرخ و فلک او را به یاد روزی می اندازد که به همراه خانواده برای اولین بار به شهربازی آمده بودند پدرش او را در آغوش کشید و روی صندلی کنار خودش نشاند مادر و برادرش امین هم روبه رویش نشستند
چرخ و فلک به راه افتاد ثنا به آسمان میرفت،ثنا جیغ میکشید:
-وای بابا چه قدر ترسناکه
لب و لوچه اش را آویزان میکند ادای گریه کردن را در می آورد و میخواهد بزور گریه کند اما اشکهایش نمی آیند :
-ولی بابایی من میترسم
- نترس بابا من مواظبتم
و ثنا را محکمتر در آغوشش میفشارد .
ثنا به یاد پدرش که می افتد
به خاطر می آورد که چه قدر دلش برای او تنگ شده .
ثنا با دیدن عروسکی که روی زمین افتاده از خاطراتش جدا میشود عروسک را از روی زمین برمیدارد نگاهش میکند موهای طلایی رنگش در تاریکی شب برق میزند موهای بافته اش با کشهای صورتی رنگ کوچک بسته شده است .
چشمان آبی رنگش را با دامن چین چینش ست کرده است ثنا دست به موهای عروسک میکشد و نازش میکند با شیرین زبانی کودکانه اش از عروسک میپرسد :
-دختر کوچولو اسمت چیه ؟
خودش به جای عروسک جواب میدهد : -من اسم ندارم .
چرا اسم نداری؟
چون مامانمو گم کردم
با صدای گریه ی دختر بچه ای حواسش از عروسک پرت میشود به دنبال صدا راه می افتد صدای بچه هر آن نزدیکتر میشود
دختر بچه ای را میبیند که کنار مادرش ایستاده و گوله گوله اشک میریزد حدس میزند لابد عروسک برای او باشد جلوتر میرود عروسک را پشتش قایم میکند و می پرسد:
چرا گریه میکنی ؟ -
-عروسکم رو گم کردم اِی اِی ..من عروسکمو میخوام
مادر دختر بچه عروسکی را میبیند که ثنا خواسته آن را پنهان کند اما پاهای عروسک از پشتش معلوم است
-ببینم دختر خانوم چی پشتت قایم کردی ؟
-یه عروسکه میخوام صاحبشو پیدا کنم و بهش بدم.
-عروسکت چه شکلی بود ؟
دخترک مشخصات عروسکش را به ثنا میگوید.
-درست گفتی بیا بگیر این عروسک توعه.
-من کنار چرخ و فلک روی زمین پیداش کردم
مادر دختر بچه به ثنا لبخندی میزند و از او تشکر میکند .
ثنا رو به دختر بچه میپرسد:
- راستی اسم عروسکت چیه ؟
-حنا. اسم خودمم سما ست و تو؟
اسم منم ثناست میای باهم دوست بشیم ؟
-میشه تو خواهر من بشی ؟ آخه من دوست دارم اما خواهر ندارم.
- چه فکر خوبی ولی نمیشه چون تو خواهر من نیستی .
-خب چه اشکالی داره خواهر الکی من بشی ؟
- باشه خیلیم خوب پس من و تو از الان به بعد خواهریم خواهر الکی
دو دختر غرق در خنده میشوند .
مادر سما می پرسد :- ثنا خانوم چه اسم قشنگیم داری مامان و بابات کجان ؟ چرا بالباس مدرسه اومدی شهربازی ؟
نکنه مامان باباتو گم کردی ؟
-مامانم خونست بابامم رفته مسافرت خیلی دلم براش تنگ شده ولی مامانم میگه تا پو
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••