✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
وادفاک
ممد و متین چیکارکردن که ارسلان دیس داده بهشون؟
دوستان چخبرههه
#p_16
|•arslwn•|?
روی آلاچیق نشسته بودم که کسی کنارم نشست..با دیدن پروانه از جام بلند شدم که دستم گرفت.
_کارت دارم نرو
_من کاری با تو ندارم پروانه
_یکبار به حرفم گوش کن
_پروانه بسه
_من چیکار کردم مگه؟
_چیکار کردی ؟به بهونه که گوشیت شارژ نداره با گوشی من عکس گرفتی خودتو تگ کردی و قلب قرمز گذاشتی
_بخاطر اون دخترست نه؟
بخاطر اونه! من حتی یک درصدم برات مهم نبودم
فقط منو وابسته خودت کردی
_پروانه وقتشه به خودت بیای ایندفعه جداً میگم
با گریه رفت ...پوفی کشیدم سیگارم کنج لبم گذاشتم پک عمیقی زدم..
استوری دیانا باز کردم از گلی که برای آشتی داده بودم عکس گذاشته بود منم تگ کرده بود و قلب سفید و بنفش گذاشته بود !
دلم بدجوری براش تنگ شده بود
زنگ گوشیم خورد فرزاد بود..
_داداش خیر باشه؟
جدی گفتم..
_چی؟
_کل اینستا شده ادیت شما دوتا اردیا !
_یعنی چی؟
_دیانا دوباره فعالیتش استارت زده
_اوکی بصبر...
•••
Diyana
-چخبرههههه یه استوری گذاشتیما
نیکا :بلخره که خبرتون در میومد..
-بگذریم بریم کافه ؟
_بنظرم نریم بهتره امروز دیده نشی
-اشکال نداره
گوشیم زنگ خورد
Arslwn hs??
عسل :شتتت زنگ زد
چشم غره ای سمتش رفتم جواب دادم..
_چطوری ؟
-خوبم تو چی ؟
_بد نیستم
بعد از کلی حرف زدن گوشیو قطع کردم ..
نیکا :چه عجببب شما اومدی
-ببخشید دیگه
چندروز بعد..
شیشه آب تو دستم فشردم و قلپی خوردم
داشتم در ابو میبستم که یهو صدای بوق ماشین توی گوشم پیچید و دیگه هیچی نفهمیدم....
Nika Falahi?
داشتم قهوم میخوردم که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود..اول جواب ندادم اما وقتی برای بار دوم زنگ زد جواب دادم..
-بله؟
_خانوم فلاحی؟
-خودمم
_دیانا رحیمی تصادف کردن زودتر خودتون به بیمارستان برسونید
-دیا..نا
گوشی قطع کرد نفهمیدم چی پوشیدم اما سریع رفتم بیمارستان..
از منشی شماره اتاق پرسیدم
همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد..
-رفیقم چطوره حالش؟
_بهوش اومده
-مشکلی هست؟
_به پیشونیشون شیشه وارد شده که بخیه زدیم
دستش هم باند زدیم دو هفته رعایت کنه نکات سریع حالش خوب میشه
-ممنون میتونم ببینمش؟
_بله
دکتر رفت که سریع وارد اتاق شدم..
-دیاناااا نصف جونم کردی خوبییی؟
_خوبم.. نگران نباش
_درد نداری ؟
_فقط یکم سرم تیر میکشه
•••
اوووف فضای بیمارستان داره خفم میکنه..کی پس دکتر میاد مرخصم میکنه؟؟
مامان پر از حرص لب زد..
_میاد دیگه صبر کن دختر!
دیانا پوفی کشید..
Diyana?
تو این چند روز همه کنارم بودن بجز ارسلان !هردفعه به بهونه های الکی تلفنش جواب نمیدادم ..ازش قایم کرده بودم که تصادف کردم ....
دکتر بلخره اومد و وضعیتم چک کرد..خوب بود که مرخص شدم...خونه مامان برام سوپ درست کرد و رفت..
یک کاسه سوپ برای خودم جا کردم و خوردم
با خودم بودم که گوشیم زنگ خورد..اسم ارسلان بالا اومد که جواب دادم..
-جانم؟
_کجایی توو؟
-ارسلااان چته؟؟
_دیانا سه روزه داری بهونه های مختلف میبافی!
قضیه چیه؟
-ارسلان چیزی نیست
_میام خونت دیانا نباشی خودت میدونی چی میشه..
قطع کرد...بدجوری عصبی و بی قرار بود و دلیلش نمیفهمیدم...
سر خودم گرم کردم تا زمانی که زنگ خونه خورد..
درو باز کردم با دیدنم شوکی بهش وارد شد...
_دیاناا؟تو..تصادف...کردی ؟
-بیا برات توضیح میدم!
اومد داخل که شروع کردم به توضیح دادن کم کم اخماش توهم گره خورد..!
سکوتش که دیدم لب زدم..
-خیلی عصبی شدی؟
از جاش بلند شد پریشون با صدای بلند گفت..
_دوروزه که داری منو میپیچونی دیانا الان میبینم کسی که عشقمه همچین چیزیو ازم پنهان کرده
-حق داری معذرت میخوام ازت..
_بهتره من برم وقتی جایگاهی ندارم تو زندگیت !
-ارسلان خواهش میکنم .
یهو از جام بلند شدم که سرم تیر بدی کشید...
-آاااخ
_دیانا چیشد؟حالت خوبه؟؟
-چیزی..نیست سرم تیر کشید!
_بیا بشین اینجا !
کنارم نشست دستم تو دستش قفل کردم
-مهم ترین فرد زندگیم تویی ارسلان اگه تو نباشی..
نذاشت حرفم تموم بشه و گرمی لباش حس کردم
#p_15
-خواستگاری کی بابا؟
_بیا خونه حرف میزنیم
-باباااا منو تو خماری نزار بگوو
_سیاوش
-چییی؟سیاوش؟
_بیا میگم برات
-باشه میبینمت باباجون
تا قطع کردم گوشیم خاموش شد..روی صندلی پرتش کردم ...
رسیدم خونه..بابا با دیدنم بغلم کرد..
_چطوری قشنگم؟
-خوبم مرسی بابا
_خداروشکر
سمت اتاق کار بابا حرکت کردیم که روی کاناپه نشستم
-خب چه خبر؟
_شما چه خبر دیانا خانوم
-ما که سلامتییی
_دیانا پسره که اذیتت نمیکنه یوقت؟
-نبابا ارسلان زورش به مورچه هم نمیرسه بابا
_اینجور مطمئن حرف میزنی حتما اینجوره
-خب جریان خواستگاری چیه؟
_بابام یه دختر برای سیاوش پیدا کرده
-عاااا کی میرین خواستگاری ؟
_فردا شب
•••
گوشیم که روشن کردم دیدم ده تا میس کال از طرف ارسلان دارم...
سریع پیام دادم ...
-کارم داشتی؟
در ثانیه زمان بهم زنگ زد..
-جانم؟
_دیونه ترسیدم چرا گوشیت خاموشه ؟
-خب شارژش تموم شد ارسلانم
_هوووف ..جریان چیه ؟
-جریان چی چیه ؟
_دیاناا
-برگشتی بهت میگم
_دیانا اینهمه راهو برمیگردم میام پیشتاا
خواستم چیزی بگم که تقه ای به درخورد
-صبر کن
گوشی کنار گذاشتم
-جانم مامان؟
_بیا شام
-باشه اومدم
مامان که رفت سریع گوشیو دم گوشم گذاشتم
-من باید برم ارسلان
_دیانااا ظالم نباش انقد
خندیدم..و گفتم
-هیچی سیاوش قراره ازدواج کنه
_جاان؟
-آره
بعد از خدافظی رفتم پایین شام خوردم اخرای شام بود که گوشیم زنگ خورد !
ازجام بلند شدم و یکم اونور تر رفتم
-جانم نیکا؟
_کجایی شما خانم رحیمی ؟
-من خونم
_استوری ارسلان دیدی؟
-نه چی گذاشته؟
_ببین
وارد اینستا شدم با دیدنش کنار پروانه گفتم..
-چیزی نیست که..
_واقعا گاوی
-من فقط سعی میکنم بدبین نباشم نیکا
_اوکی فعلا
اینکه خودش چسبونده بود به ارسلان یکم ناراحتم کرده بود
پروانه تگ کرده بود و قلب قرمز گذاشته بود....
گوشیم کنار گذاشتم و تو فکر فرو رفتم...!
ساعت ۱ بود که گوشیم زنگ خورد ارسلان بود.
-بله؟
_دیا؟
-هوم؟؟
_تو خوبی ؟
-آره حتی عالیم ارسلان
_به عکسی که دیدی مربوط نمیشه که ؟
-خیلی خستم میخوام بخوابم
_دیانا ناراحت شدی ازم؟
-ممکنه خدافظ
گوشیو قطع کردم و خوابیدم..
جلوی خونه پارک کردم مانتوم درآوردم و پرت کردم روی تختم ..
دوش بیست دقیقه ای گرفتم موهام سشوار کشیدم بافت سرخابی با خط های مشکی تنم کردم و شلوار ذغالی قد نود !
همون لحظه زنگ خونه خورد درو باز کردم با دیدن دسته گل سفید و بنفش و پستچی کپ کردم..
_خانوم رحیمی؟
-خودم هستم
_این برای شماست اینجارو امضا کنین ?
امضا کردم و دست گلو گرفتم از کنارش برگه ای پیدا کردم که روش نوشته بود :
پرنسسم قهر نکن پژمرده میشم :)
یک لحظه از این جمله خندم گرفت که سریع زنگ زدم بهش..
-تو دیونه ترین مردی هستی که تو عمرم دیدم آقای کاشی
_به دستت رسید نه؟
-خیلیی خوشگله ارسلان
_میدونستم خوشت میاد?
-واقعا مرسی ارسلان
_خواهش میکنم
-امم میبوسمت خدافظ
_از راه دور که نه خانم رحیمی دیدمت
خندیدم و گفتم..
-باشه
گوشیو قطع کردم دسته گل تو آب گذاشتم که پژمرده نشه.. قرار نبود خواستگاری سیاوش حضور داشته باشم فقط بابا برای اینکه خوشحال بشم زودتر بهم گفته بود?
داشتم فیلم میدیدم که یهو زنگ خونه خورد..درو باز کردم دخترا بودن..
_به به دیانا جون نگا
عسل :چه جورم به خودش رسیده
-مشکوکین شماهاااا
#p_14
یک هفته گذشته بود...هرروز بیشتر وابسته ی ارسلان میشدم...تواین یک هفته ارسلان تونسته بودم قانع کنم که برم خونه ی خودم....!
هرچند انقدر داخل خونه حوصلم سرمیرفت که همش بیرون بودم و فقط برای خوابیدن به خونه میرفتم..!
با صدا زدن اسمم از زبون نیکا از فکر در اومدم..
_دیانا؟ توفکری چرا؟
مهدیس :داره به عشقش فکر میکنه !
خندیدن
-نخیرم!
مهدیس :تایید کرد
-مهدیس کتک میخوریا
پانیذ :دقت کردین چقدر وحشی شده این؟
عسل :اثرات ارسلانه
-عهههه ببندین
نیکا :ببین غیرتی هم شد..
-پا میشم میرمااا
عسل :نه فدات بشم بشین شوخی کردیم ?
نشستم جرعه ای از قهوم خوردم
آتوسا :عه عشقم اومد..
امیر :آتوسا بریم؟
_بریم عزیزم
_ راستی دیانا دوست پسرتون منتظرتونن !
-کارم داره ؟
_نمیدونم
سری تکون دادم و مانتوی چرم کوتاهم تنم کردم و از کافه بیرون زدم...
-جانم کارم داشتی؟
_آره یچیزی باید بهت بگم..
-باشه..بگو
_با فامیلامون داریم میریم شمال
-شمال؟
_آره متاسفانه..
-پروانه هم هست
_اهوم
-باشه...خوش بگذره!
خواستم برم که دستم گرفت
_لطفا ناراحت نشو..طاقت ندارم
دست به سینه شدم..
_اخم نکن دیگه
-چرااا؟؟
_آخه اخم به صورت فرشته ها نمیاد
-ارسلاااان خیلی بدی که منو به این زودی خر میکنی!
_الان خر شدی؟
سری تکون دادم رو بهم لب زد
_من تاکسی میگیرم میرم
-عععع عمرا سوار شو میبرمت
خواست چیزی بگه که سریع گفتم
-اعتراض هم نداریم!
_چشم هرچی شما امر کنین
خندیدم که سوار ماشین شدیم...حرکت کردم سمت خونه ارسلان...
وارد کوچه شدم چشمم به خاله و دایی ارسلان افتاد خالش با حرص خیرم بود..همون لحظه مامان ارسلان اومد با دیدنم با لبخند بهم گفت..
_دیانا دخترم چطوری ؟
-خوبم ممنون
پروانه بیرون اومد خواست حرفی بزنه اما با دیدن من حرف تو دهنش ماسید ...
لب باز کردم و گفتم...
_فعلا خدافظ خوش بگذره
مامان ارسلان لبخندی تحویلم داد..
_مراقب خودت باش دیانا
باشه ای گفتم خواستم سوار ماشین شم که گوشیم زنگ خورد و اسم بابا اومد...
-جانم بابا؟
_دیانا خانوم چه عجب شما جواب مارو دادی
-ببخشید دیگه درگیرم باباجون
_امشب خواستگاری داریم
-خواستگاری؟
این کلمه که گفتم ارسلان سمتم برگشت
استارت زدم
سلام به همگی?
خستم ..بدجور ....
مغزم میگه تمومش کن پاک کن چنلو ولی قلبم نمیزاره... دوساله با این کانال زندگی کردم..خوشحال بودم با شما درمیون گذاشتم هیچوقت نیومدم گله کنم..واقعا میگم اولین باره انقدر بد کم آوردم نه کسی هست که کنارم باشه نه بود :)
مراقب خودتون باشین :)
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••