✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
حکایت کنند که:
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود. بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید حاکم از تخت پایین آمده بود و آرام قدم می زد، گفت می توانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت. همه حیران از آن عطا و حکمتِ این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند.
حاکم پرسید: مرا می شناسی؟
کشاورز گفت: شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از درماندگی او بود.
حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل با دوستی به مسجدی برای طلب حاجت رفته بودی؟ دوستت گفت خدایا مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن او زدی که ای ساده دل! من سالهاست از خدایک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می خواستی، این کشیده تلافی همان کشیده ای که به من زدی.فقط می خواستم بدانی که برای خداوند حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد. فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد.@Pandekohan
گویند که:
زاهدی در بستر مرگ افتاد، عیالش جمله بر بالین او نشسته ،گریه می کردندکه چون بمیری یتیم و بی سرپرست گردیم.
گفت: کاش سبب گریه شما ازاین بودی که بعد از موت بر من چه خواهد گذشت و حال چه خواهد بود؟ در آن تنهایی مخوف که جواب نکیرومنکر را توانم داد یاخیر؟
این بگفت وجان بداد.@Pandekohan
**گویند که:
یکی از سلاطین را شوق طواف خانه خدا و گذاردن حج بر خاطر غلبه کرد، قصدسفر حجاز نمود، چون ارکان دولت بر این قصدمطلع گشته عرض کردند که: اگربا حشم و سپاه عزیمت این راه نمائید تهیه اسباب آن دشوار و اگر بدون سپاه ،خطر کلی متصوّر است. علاوه بر اینکه چون مملکت از وجود پادشاه خالی گردد، انواع خلل در بنیان ملک حاصل گردد. و رعیت پایمال شوند.
سلطان گفت: چون این سفر میسر نمی شود چه کنم که ثواب حج دریابم؟ گفتند: دراین ولایت عالِمی هست که سالها مجاور حرم بوده و ادراک سعادت چندین حج نموده، شاید ثواب حجی از او توان خرید. سلطان خود به نزد آن عالم رفته و فیض صحبت او را دریافته، اظهار مطلب نمود. عالم گفت: ثواب حج های خود را به تومی فروشم. سلطان گفت: هر حجی به چند؟ گفت: ثواب هر قدمی که در آن زده ام به تمام دنیا. سلطان گفت: من زیاده از قدری اندک از دنیا ندارم و آن خود بهای یک قدم نمی شود، پس این معامله چگونه میسر می شود؟ عالم گفت: آسان است، ساعتی که در دیوان دادخواهی به عدالت پردازی، و کار بیچارگان سازی و در دیوان دادخواهی، به عدالت پردازی ثواب آن را به من دِه تا من ثواب شصت حج خود را به تو ارزانی دارم.مشروط که سلطنت به عدالت کنی که حکیمان گفته اند:
اگر کسی دیده بصیرت بگشاید و به نظر حقیقت بنگرد می بیند که: لذت سلطنت وحکمرانی، و شیرینی شهریاری و فرماندهی، در عدل و دادخواهی و کرم و فریادرسی است.
عدل و کرم خسروی است ورنه گدائی بوَد
بهر دو ویرانه دِه، طبل و علم داشتن**@Pandekohan
**در دل همه شرک روی بر خاک چه سود؟
زهری که به جان رسید تریاک چه سود؟
خود را به میان خلق زاهد کردن
با نفس پلید،جامهٔ پاک چه سود؟**@Pandekohan
حکایت کنند که:
شبی سلطان محمود غزنوی در بستر استراحت خفت و در آن شب، خواب پیرامون چشم او نگردید، هر چند از پهلوئی به پهلوئی می غلطید دیده اش به هم نمی رسید. با خود گفت: همانا مظلومی در سرای من به تظلّم آمده و دستِ دادخواهی او، راه خواب را بر چشم من بسته.
پس پاسبانان را گفت : در گرد خانه من بگردید و بینید که مظلومی را می یابید بیاورید. پاسبانان، اندکی تفحص کرده کسی رانیافتند. باز سلطان هر قدر سعی کرد خواب به دیده او نیامد، بار دیگر ایشان را امر به تجسس نمود. تا سه دفعه، در مرتبه چهارم خود برخاست و بر اطراف دولت سرای خودمی گشت تا گذارش به مسجد کوچکی که به جهت نماز کردن امراء و غلامان در حوالی خانه سلطان ساخته بودند افتاد، ناله ی زاری شنید که از دلِ بی قراری بر می آید، و آه سردی شنید که از جان پردردی کشیده می شود، نزدیک رفته دید بیچاره ای سر به سجده نهاده و از سوز دل خدا را می خواند. سلطان فغان برکشید که زنهار ای مظلوم! دستِ دادخواهی نگهدار که من از اول شب تا حال خواب را بر خود حرام کرده تو رامی جویم و شکایت مرا به درگاه پادشاه عالَم نکنی که من در طلب تو نیاسوده ام. بگو تا برتو چه ستم شده؟ گفت که: ستمکار بی باکی شب پا به خانه من نهاده مرا از خانه بیرون کرده و دست ناپاکی به دامن ناموس من دراز کرده خود را به درِ خانه سلطان رسانیدم چون دستم به او نرسید عرض حال خود را به درگاه پادشاه پادشاهان کردم. سلطان را ازشنیدن این سخن آتش در نهاد افتاده و چون آن شخصِ مشخص، رفته و در آن شب، جُستن او میسر نبود، فرمود: چون بار دیگر آن نابکار آمد او را در خانه گذاشته به زودی خود را به من برسان. و آن شخص را به پاسبانان درگاهِ سلطانی نموده گفت: هر وقت ازروز یا شب که این شخص آمد اگر چه من خواب راحت باشم او را به من رسانید. بعد ازسه شب دیگر آن بدگهر به در خانه آن شخص رفته، بیچاره به سرعت تمام خود را به سلطان رسانید. آن شهریار دادرس، بی توقف از جا جسته با چند نفر از ملازمان، خود رابه سر منزل آن مظلوم رسانیده اول فرمود تا چراغ را خاموش کردند. پس تیغ از میان کشیده آن بدبخت را به قتل آورده و چراغ را طلبیده روی آن سیاه رو را ملاحظه کرده به سجده افتاد. آن مسکین، زبان به دعا و ثنای آن خسرو عادل گشود و از سبب خاموش کردن چراغ و سجده افتادن جویاشد.
سلطان گفت: چون این قضیه راشنیدم به خاطر من گذشت که: این کار یکی ازفرزندان من خواهد بود، زیرا به دیگری گمان این جرات نداشتم، لهذا خود متوجه سیاست او گشتم که مبادا اگر دیگری را بفرستم تعلل نماید. و سبب خاموش کردن چراغ، این بود که: ترسیدم اگر این، یکی از فرزندان من باشد مِهر پدری مانع عدالت گردد. و باعث سجده، آن بود که: چون دیدم که بیگانه است، شکر الهی کردم که فرزندم به قتل نرسید و چنین عملی از اولاد من صادر نگردید.
**زنهار تااجتناب کنی از گذاردن رسم بد، که تا قیام قیامت بدنامی و لعنت از برای تو خواهد بود. وهمه روزه اثر بدیِ آن در قبر به تو خواهد رسید. و هر لحظه موجب اشتداد عذاب توخواهد شد.
چنان زی که ذِکرت به تحسین کنند
چو مُردی به گورت نه نفرین کنند
نباید به رسم بد آئین نهاد
که گویند لعنت بر آن کاین نهاد
بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یک کارِ زشتش کند پایمال**
@Pandekohan
**نقل است که:
سلطان ملک شاه سلجوقی، در مرغزاری آسایش نمودی. یکی از غلامان خاص، گاوی در کنار نهری دیدبه چِرا، آن را ذبح کرد و پاره ای از گوشتش را کباب نمود. آن گاو از پیره زنی بود که چهار یتیم داشت و وجه معیشت ایشان از شیر آن حاصل می شد. چون آن عجوزه ازاین واقعه مطلع شد دود از نهادش بر آمد،مقنعه از سرکشیده بر سر پلی که گذرگاه آن سلطان بود بنشست تا سلطان به آنجا رسید. با قد خمیده از جای جست و با دیده گریان روی به سلطان کرده گفت: ای پسر «آلب ارسلان» ! اگر داد مرا در سرِ این پل ندهی درسر پل صراط دست دادخواهی بر آرم و دست خصومت از دامنت برندارم. بگو تا ازاین دو پل کدام را اختیار می کنی؟ سلطان از هیبت این سخن بر خود بلرزید و پیاده گشته گفت: مرا طاقت پل صراط نیست بگو تا چه ستم بر تو شده؟ پیرزن صورت حال رابه موقف عرض رسانید. سلطان متاثر گشته ،آن غلام را تنبیه و به عوض آن ماده گاو، به دادن هفت گاو فربه دستور داد.
گویند که: چون ملک شاه از دنیا رفت آن پیرزن بر سر قبر او بنشست و گفت:
پروردگارا! من بیچاره بودم او مرا دستگیری کرد امروز او بیچاره است تو او رادست گیری کن.
یکی از نیکان، سلطان را در خواب دیده گفت: خدا با تو چه کرد؟ گفت: اگر نه دعای آن پیرزن بودی مرا عذابی می کردند که اگر بر همه اهل زمین قسمت می نمودندهمگی معذب می شدند.**@Pandekohan
**هرلحظه غمی به مستمندی رسدت
تیری به جفا به دردمندی رسدت
در کشتن مظلوم از این بیش مکوش
زنهار ز آه او گزندی رسدت**@Pandekohan
**حکایت کنند که:
دو امیرزاده درمصر بودند، یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت.آن یکی علّامه عصر گشت ودیگری سلطان مصر.
پس آن توانگر به چشم حقارت بر فقیه نظر کردی و گفتی: من به سلطنت رسیدم و تو همچنانی در فقر و مسکنَت.
گفت: ای برادر شکرِ نعمتِ باری تعالی که مرا میراث پیغمبران رسید و تو را میراث فرعون و هامان . چه مغروری که ازعلم من خلق را ثمر آید و از زورِ تو ضرر.
من آن مورم که با پایم بمالند
تو زنبوری که از نیشت بنالند
چگونه شکر این نعمت گزارم
که زورِ مردم آزاری ندارم**
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••