🖌📖داستان های تاج ماه 📕

Description
تمام داستان های این کانال براساس قصه های واقعی زندگی خودم و دیگر دوستان و نویسنده آن آزیتا اسفندیاری و حق چاپ و نشر آن محفوظ می باشد .
لطفآ اگر قصه ای از این کانال را در جایی دیگر بانام دیگر خواندید لطفآ بفرمایید ...

We recommend to visit

avatar
خبر
people icon 2,356,361 @khabar

📌خبرهای فوری و رسمی
از سراسر ایران و جهان
♻️ارسال سوژه و خبر و ارتباط با ما

@khabar159

#رسانه_مردمی_بدون_وابستگی

Last updated 1 week, 1 day ago

#پستو_نیوز یک رسانه نیست ، یک #رسانا است
کانال رسمی اخبار "راديو پستو" در تلگرام

کانال ری‌استارت:
@semahos

کانال شب بخیر ایران:
@semohos1

www.youtube.com/HosseiniTV

Last updated 1 week, 6 days ago

به بزرگترین کانال طنز ایران خوش آمدید⭐


کانالی برای خنده به روی لبان شما 😊

جهت تبلیغات :

@tablighatekhandehabadd

Last updated 1 week ago

8 months, 2 weeks ago
8 months, 2 weeks ago
8 months, 2 weeks ago
8 months, 2 weeks ago
8 months, 2 weeks ago

آدم خوب، هیچوقت عوض نشو...

رفتم توی مغازه تعمیرات کامپیوتر و گفتم:
ببخشید این تبلت من صفحه‌ش یهویی تاریک شد....

مغازه‌دار گفت:

- بله حتما یه نگاهی بهش میندازم، ممکنه ال سی دیش سوخته باشه، اگر سوخته بود عوضش کنم...؟

بله لطفاً، خیلی بهش احتیاج دارم
- فردا بعد از ظهر بیایید تحویل بگیرین

روز بعدش رفتم و تبلت را سالم بهم تحویل داد.

هزینه‌ش را پرسیدم گفت:
هیچی، چیز مهمی نبود، فقط کابل فلشش شل شده بود، سفت کردم، همین...

تشکر کردم و اومدم بیرون.....

نشستم تو ماشین ولی دلم طاقت نیاورد ...
می‌تونست هر هزینه‌ای را به من اعلام کنه....
خودم را آماده کرده بودم...

کنار پاساژ یک شیرینی فروشی بود.
یک بسته شکلات گرفتم و دوباره رفتم پیشش، گذاشتم رو پیشخون و بهش گفتم:
دنیا به آدم‌هایی مثل شما نیاز داره... هیچوقت عوض نشو

از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و متوجه موضوع شد...
لبخندی زد و گفت: عین جمله پدرم را تکرار کردید...حیف که ماه پیش بخاطر کرونا از دنیا رفت...

تسلیت گفتم و ازش خداحافظی کردم...

در راه برگشت به این فکر می‌کردم که تغییر در آدم‌ها به تدریج اتفاق می‌افته، تنها چیزی که می‌تونه ما را در مسیر درستکاری و امانت‌داری حفظ کنه، یک جمله ساده از عزیزترین آدم زندگیمونه...

آدم خوب، هیچوقت عوض نشو...

https://t.me/dastanetajmah

Telegram

🖌📖داستان های تاج ماه 📕

تمام داستان های این کانال براساس قصه های واقعی زندگی خودم و دیگر دوستان و نویسنده آن آزیتا اسفندیاری و حق چاپ و نشر آن محفوظ می باشد . لطفآ اگر قصه ای از این کانال را در جایی دیگر بانام دیگر خواندید لطفآ بفرمایید ...

8 months, 2 weeks ago
8 months, 2 weeks ago

داستانک:

خانم معلم همیشه پالتواش را شبیه زنهای درباری روی شانه اش می انداخت. آنروز مادرِ دخترک را خواست.
خانم معلم به مادر گفت: متأسفانه باید بگم که دخترتون نیاز به داروهای آرام بخش داره. چون دخترتون بیش فعاله و مشکل حاد تمرکز داره. اصلا چیزی یاد نمیگیره. ترس به قلب مادر زد و چشمانش در غم خیس خورد. انگار داشت چنگ می زد به گلوی خودش، اما حرف خانم معلم را قبول کرد. وقتی همه چیز همانطور شد که معلم خواسته بود، دخترک گفت: خجالت می کشم جلوی بچه ها دارو بخورم. خانم معلم پیشنهاد داد، وقت بیکاری که دختر باید دارو مصرف کند، به بهانه آوردن قهوهء خانم معلم، به دفترش برود و قرصش را بخورد.
دختر خوشحال قبول کرد. مدتها گذشت و سرمای زمستان، تن زرد پاییز را برفی کرد.
خانم معلم دوباره مادرش را خواست. اینبار تا جا داشت از دخترک و هوش سرشارش تعریف کرد. در راه برگشت به
خانه، مادر خیلی بالاتر از ابرها سیر می کرد. لبخندزنان به دخترش گفت: چقدر خوبه که نمره هات عالی شده، چطور تونستی تا این حد تغییر کنی؟!
دختر خندید: مامان من همه چیز رو مدیون خانم معلمم هستم.
چطور؟
هرروز که براش قهوه می آوردم، قرص رو تو فنجون قهوه اش مینداختم. اینجوری رفتار خانم معلم خیلی آروم شد و تونست خوب به ما درس بده.
خیلی وقتها، تقصیر را گردن دیگران نیندازیم...
این ماهستیم که نیاز به تغییر داریم....!!!

https://t.me/dastanetajmah

Telegram

🖌📖داستان های تاج ماه 📕

تمام داستان های این کانال براساس قصه های واقعی زندگی خودم و دیگر دوستان و نویسنده آن آزیتا اسفندیاری و حق چاپ و نشر آن محفوظ می باشد . لطفآ اگر قصه ای از این کانال را در جایی دیگر بانام دیگر خواندید لطفآ بفرمایید ...

1 year ago

داستان کوتاه
#ابراز_علاقه

داشتم گره های کورٍ هندزفری أم را باز میکردم که افتادم وسط یک بحثِ اضطراری و گوشم را سپردم به خانم میانسالی که روی صندلی آبیِ مترو کنارم نشسته بود و با تلفن همراهش حرف میزد:

-حالا چون همسرت ابراز علاقه ی کلامی بلد نیست ینی بهت علاقه نداره؟! واسه همین میخوای جدا شی؟! میدونی منو همسرم شونزده ساله داریم باهم زندگی میکنیم، هیچوقت بِهَم نگفتیم چقدر همدیگرو دوس داریم اما میدونم وقتی میره تو آشپزخونه و زیر کتری درحال جوشو کم میکنه و چایی میذاره ینی دوسم داره ، وقتی از سرکار میادو جلو در جورابشو درمیاره که بوی خستگیاش اذیتم نکنه ینی دوسم داره ، وقتی بدون اینکه بگم برام خرجی میذاره ینی دوسم داره....وقتی از سرکار میادو میرم استقبالش ینی دوسش دارم وقتی غذای مورد علاقشو درست میکنم...وقتی...."

گره های هندزفری ام باز شده بود، دلم میخواست ادامه ی حرف هایش را خودم بنویسم . آهنگِ بی کلام بارانِ عشق را پِلِی کردم، دفترچه ام را در آوردم و نوشتم، گاهی باید دوست داشتن را خودمان پیاده کنیم، زیر فرش خانه، بین پول های توی کیفمان، توی جیب لباسمان، توی غذاهایی که میخوریم یا روی طاقچه های تمیزِ خانه و عکسهای مهربان توی قاب عکس....

چرا همیشه، همه چیز را حاضر و آماده میخواهیم؟! چرا تلاش نمیکنیم با چشم باز به زندگی نگاه کنیم، یک سبد برداریم و دوستت دارم های ناگفته را لا به لای روزمرگی هایمان پیدا کنیم و بگذاریم لبِ طاقچه...

نگاهم را توی مترو چرخاندم و مردها و زن هایی را دیدم که دوستت دارم هایشان را در قالب خستگی پوشیده بودند و دستشان پر از محبت بود ، نوشتم بعضی مردها دوست داشتن را می آورند می گذارند توی یخچال و به دستهای خشک و خسته ی مرد میانسالی نگاه کردم که نایلونِ پر از میوه را نگه داشته است ، نوشتم بعضی زن ها دوستت دارم هایشان را در آغوش میگیرند و به مادری که ثمره ی عشقش را در آغوش گرفته لبخند زدم....

ابراز محبت کلامی تمامِ دوست داشتن و تنها نشانه ی عاشق بودن نیست ، گاهی باید سکوتِ پر از محبت اطرافیانمان را براساس رفتارهایشان ترجمه کنیم و جمله ی "او دوستم ندارد" را به دستِ فراموشی بسپاریم....

نازنین عابدین پور

http://t.me/dastanetajmah

Telegram

🖌📖داستان های تاج ماه 📕

تمام داستان های این کانال براساس قصه های واقعی زندگی خودم و دیگر دوستان و نویسنده آن آزیتا اسفندیاری و حق چاپ و نشر آن محفوظ می باشد . لطفآ اگر قصه ای از این کانال را در جایی دیگر بانام دیگر خواندید لطفآ بفرمایید ...

1 year ago

داستان کوتاه

قشنگه, بخونید

"انسان بر قانون مقدم است"

تصور کنید، مردی که "همسرش" به شدت "بیمار" است و چیزی به مرگش نمانده.

تنها راه نجات یک "داروی بسیار گران قیمت" است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد.
مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای "قرض گرفتن" ندارد، به سراغ "دارو فروش" می رود و "التماس" می کند.

به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان "وام یا قرض" به او بدهد.
"دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود، به هیچ وجه.!"

حالا مرد ما دو راه دارد.
یا دارو را "بدزدد و یا نظاره گر مرگ همسرش" باشد.
مرد دارو را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ "نجات می دهد."
"پلیس شهر او را دستگیر می کند."

کلبرگ، "روانشناس و نظریه پرداز" بزرگ قرن بیستم، با "طرح این داستان" از مردم خواست به دو سوال "جواب" دهند:

۱- آیا کار آن مرد درست بود؟
۲- آیا برای این دزدی، مرد باید "مجازات" شود؟ چرا؟

"داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید.!"

وی پس از طرح آن گفت:
از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید من می توانم "میزان هوش و شعور اجتماعی" شما را تشخیص دهم...
"مهمترین قسمت" این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود.

هر کس "جواب متفاوتی" می داد.
حتی "سیاستمداران بزرگ دنیا" به این سوال پاسخ دادند:
- آری، باید "مجازات شود،" دزدی به هر حال دزدی است.

- "زیر پا گذاشتن مقررات،" به هر حال "گناه" است. فارغ از بیماری همسرش.

- کار آن مرد "درست نبود" اما مجازات هم نشود. زیرا فقیر است و راهی نداشته.

اما هنگامی که از "گاندی" این سوال را پرسیدند، "پاسخ عجیبی" داد.!

گاندی گفت:
"کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود.!"
چرا؟
"زیرا قانون از آسمان نیامده است."

ما انسان ها "قانون" را "وضع می کنیم" تا "راحت تر" زندگی کنیم.
تا بتوانیم در "زندگی اجتماعی" کنار هم تاب بیاوریم.
اما هنگامی که قانون "منافی جان یک انسان بی گناه" باشد، دیگر قانون نیست.!

"جان انسان ها در اولویت است."
آن قانون باید عوض شود.

گاندی گفت:
انسان بر قانون مقدم است.

"کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت: بالاترین نمره ای که می توان به یک مغز داد همین است."

http://t.me/dastanetajmah

Telegram

🖌📖داستان های تاج ماه 📕

تمام داستان های این کانال براساس قصه های واقعی زندگی خودم و دیگر دوستان و نویسنده آن آزیتا اسفندیاری و حق چاپ و نشر آن محفوظ می باشد . لطفآ اگر قصه ای از این کانال را در جایی دیگر بانام دیگر خواندید لطفآ بفرمایید ...

1 year ago

#داستان_کوتاه
پری ترشيده بود. 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته بندی و بايگانی می کرد.

ظاهرش خيلي بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد.
يکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکی سر و سری پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشمهای گريان ديدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذيی پاک می کرد.
اين اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخری ها اتفاق عجيب غريبی افتاد. صبح ها آقايی ،پری را می رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس می کردم پری روی زمين راه نمی رود.

با اينکه بايگانی کار زيادی نداشت اما پری دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف می رفت، سر ميز دوستانش می ايستاد و اغلب اين جمله را می شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامی داشت يا اثر نيروبخشی روی ديگران می گذاشت.

اين روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سايه ملايمی روی پلک هايش می زد . ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دير چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشيد.
سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حيا سراغ پری را می گرفت.

همه انگار در اين شادی رابطه با آنها شريکند. منشی شرکت می گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پری الان مياد، اتاق آقای رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشيده و موهايی بين بور و خرمايي روی صندلی می نشست و به کسي نگاه نمی کرد. چشم می دوخت به زمين تا پری بيايد. وقتی پری از اتاق رئيس می آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتی وصف ناپذير می گفت؛ «خوبي الان ميام.» می رفت و کيفش را برمی داشت و با آقابهروز از در می زدند بيرون.

اين حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به ميان می آمد. قرار شد در يک شب دل انگيز تابستانی عروسی در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه هاي شرکت دعوت شدند، حتی رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبی در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمان ها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند.

حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند .

آقابهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی ديالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقابهروز را می ديد بالاخره تکه يی بهش می انداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد.

قرار بود پول هايشان را روی هم بگذارند و يک خانه نقلی بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمی دانستيم چطور سر کار برويم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنيم. حتی می ترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقای رئيس به منشی گفت؛ «قطعاً پری مدتی نمياد، کسی رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه يی شيرينی.

ته چشم هايش پر از اشک بود. شيرينی را به همه حتی به آقاي رئيس تعارف کرد.

منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در ميان بهت و ناباوری همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟»

پری گفت: «نه از من کلاهبرداری کرد، ولی مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهای زندگيم بود.» قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت.
ما فهميديم راست می گويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماه ها روی ابرها بوديم و با حال و هوای پری حال می کرديم.

احمد غلامی - آدمها

http://t.me/dastanetajmah

We recommend to visit

avatar
خبر
people icon 2,356,361 @khabar

📌خبرهای فوری و رسمی
از سراسر ایران و جهان
♻️ارسال سوژه و خبر و ارتباط با ما

@khabar159

#رسانه_مردمی_بدون_وابستگی

Last updated 1 week, 1 day ago

#پستو_نیوز یک رسانه نیست ، یک #رسانا است
کانال رسمی اخبار "راديو پستو" در تلگرام

کانال ری‌استارت:
@semahos

کانال شب بخیر ایران:
@semohos1

www.youtube.com/HosseiniTV

Last updated 1 week, 6 days ago

به بزرگترین کانال طنز ایران خوش آمدید⭐


کانالی برای خنده به روی لبان شما 😊

جهت تبلیغات :

@tablighatekhandehabadd

Last updated 1 week ago